دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

برخی دوستان هستند که گویا آنقدر سرشان شلوغ است که در طول روز وقت نمی کنند چند صفحه کتاب بخوانند.

خب ما راه کاری جلویشان قرار می دهیم.

دانلود کتاب های صوتی.

و برای اینکه دوباره بهانه نیاورند که "خب کو؟ کجا؟ وقت ندارم بگردم دانلود کنم.!!!!"

این سایت یکی از سایت های خوب برای دانلود کتاب صوتی و پی دی اف در هر زمینه و با هر سلیقه ای هست. البته پیشنهاد من باز کتاب از نوع کاغذی است!!!

http://audiolib.ir

و این هم چند پیشنهاد از طرف ما:

دانلود کتاب صوتی بار دیگر شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی

***************************************************************************************************

گوش کنید و ما را دعا نمایید

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۱۷:۰۷
آقاگل ‌‌

  غربت هست و تنهایی هایش.

  و من عاشق این تنها بودن ها!!!

  عصر پنج شنبه بود که یک یک هم اتاقیان عزیز باز بنای ناسازگاری را گذاشته ساز جدایی کوک کرده و ما را در این اتاقک وهم ناک وانهاده و رفتند که رفتند.

از سرشب بود که متوجه شدم صداهای عجیبی در اتاق می آید! سخت ترسیده بودم.

  اما...

   من که تنها بودم؟؟؟؟

  گفتم شاید دچار وهم و خیال شده ام، به روی خود نیاورده و سرگرم لپتاب و نت و درس شدم تا موقع خواب فرا رسید. همچنان آن صدا می آمد و من سخت پریشان شده بودم. گشتی در اتاق و بیرون از اتاق زده و بازگشتم، خبری نبود که نبود.

  مانده بودم که ابن سر و صدا از چیست؟

  به هر ترتیبی بود خود را به خواب واداشته و چند ساعتی را خسبیدم. صبح حدود ساعت ده بود، از تخت که پایین آمدم حس کردم پاهایم خیس شد!!!!

  کف اتاق را نگریستم. آب کل اتاق را فرا گرفته بود!!!! اما از کجا؟ چگونه؟ چرا؟

  تازه یاد صداهای نامربوط دیشب افتادم. باز برخواسته و گشتی در اتاق زدم، به سمت شوفاژ رفتم و دیدم که بله!!! آب همچون چشمه ای جوشان از دل شوفاژ عزیز فوران نموده و آبشاری بس زیبا در دل اتاق ما شکل گرفته است!!!

  از آنجایی که اطلاع داشتم که هیچ آبی از این مسئولین بزرگوار گرم نمی شود با خود گفتم بهتر است تا دیر نشده و در این دریای مواج قرغ( و شاید غرق و بلکه هم غرغ) نگشته ایم دست به کاری بزنیم!!!! وچاره ای بیاندیشیم. اما میزان خرابی به حدی بود که حقیقتا کاری از دست من ساخته نبود. در نهایت مراتب را به متصدی گرام خوابگاه اطلاع دادیم و همان طور که خود انتظار داشتم ایشان دفتری را بر روی میز گذاشته و فرمود بنویس!!!!

  گفتم مسلمان!!! اتاق مارا آب فرا گرفته! هر آن احتمال غرق شدن من وجود دارد! بعد شما میفرمایی که بنویس؟؟؟؟ عجبا! صحیح؟؟!

  گفت: این دیگر تقصیر خودتان هست می خواستید شوفاژتان خراب نشود!!! حال هم باید صبر کنی تا شنبه!، بلکه برادران تاسیسات تشریف فرما شوند.(ایشان تمام جملات فوق را به لهجه شیرین کرمونی فرمودند صد البته- توضیح از بنده نگارنده)

و از جهت تایید حرف هایش داستانی نیز برای ما نقل نمودند:"آورده اند که روزی فردی در چاه افتادی، رفیقش گفت صبر کن تا بروم و طناب بیاورم! و او در جواب همی گفت که گر صبر نکردمی چه کردمی"!!!!

  خلاصه اینکه در نهایت بنده کاملا قانع شده و به قول همین کرمانی های دوست داشتنی با خود گفتم "ولش کووو" و سرمست و شنا کنان!!! خود را به تختم رساندم.

  باری. گر صبر نکردمی چه کردمی؟؟؟؟


  س.ن: متاسفانه من در اتاق تنها هستم و گوشی بنده خوب عکس نمی گیرد و گرنه که عکسی نیز جهت دریافت عمق فاجعه ضمیمه می نمودیم. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۱۴:۴۲
آقاگل ‌‌

چشم هایت،
"وزیر پیشنهادی علوم" اند
و من،
"اصولگراترین نماینده ی مجلس"
هر چه قدر هم که توجیه کنی
باز هم،
هر نگاهت را
"فتنه" می بینم!

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۳ ، ۱۳:۱۱
آقاگل ‌‌



به یک مرد مومن، متعهد، معتقد به اصول اخلاقی، غیر سیاسی، غیر اصلاح طلب، غیر اصول گرا، غیر فتنه گر و آشنا به مسائل قشر دانشجو جهت تصدی پست وزارت نیازمندیم.

عموم دانشجویان کشور




‌

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۳ ، ۱۸:۳۴
آقاگل ‌‌


کتاب


 مسئولین محترم کشوری و لشکری در راستای حمایت از امر زیبای کتاب خوانی قرار است پنج شنبه بطور نمادین!!!( نه راست  راستکی) اقدام به خرید یک جلد کتاب نمایند. جای بسی خوشحالیست.

  فلذا جهت حمایت از دیگر حوزه ها پیشنهادات زیر مطرح می گردد:

  شنبه سوری: روز شنبه جهت حمایت از صنف کارگران همه مسئولین بیل به دست بگیرند و بطور نمادین به سر چهار راه ها مراجعه کنند!

  یک شنبه سوری: روز یکشنبه جهت حمایت از صنف بازیکنان شوت بال همه مسئولین در محل کار آقا وسط بازی کنند.(البته به طور نمادین!!!)

  دوشنبه سوری: روز دوشنبه همه مسئولین جهت حمایت از خوانواده در خانه مانده و بطور نمادین(ون نه راست راستکی) کارهای خانه را انجام دهند، پوشک بچه را تعویض کنند و غذا بپزند و ایضا با دیگر مسئولین هنگام عصر دور هم جمع شده و به فریضه غیبت بپردازند!

  سه شنبه سوری: روز سه شنبه جهت همدردی با صنف بیکاران به طور نمادین از شغل های دوم سوم و بعضا چهارم و پنجم خود به طور نمادین استعفا دهند تا تعدادی فرصت شغلی جدید ایجاد شود تا بلکه بدین وسیله اندکی آمارهای عجیب دولت وجهه پیدا کند.

  چهار شنبه: برای روز چهارشنبه پیشنهاد خاصی نیافتم! دوستان می تونند به طور نمادین اندکی در پست های خودشان کار کنند!(البته باز یادآوری می شود که بطور نمادین!)

  پنج شنبه: تکلیف پنج شنبه که الحمد الله روشن است.

  جمعه: جهت حمایت از صنف قصابان محل مسئولین می توانند به طور نمادین دست عیال و فرزندان خود را گرفته مقادیری گوشت از قصابی محل به طور نمادین تهیه کرده و باز به طور نمادین به تفریح و گردش بروند تا خستگی یک هفته کار و تلاش از تنشان خارج شود.


  س.ن: البته این ها پیشنهادات من بود اگر دوستان پیشنهادات بهتری دارند بفرمایند تا بررسی کنیم.

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۳ ، ۱۸:۱۰
آقاگل ‌‌

اساسا کتاب خواندن و خریدن بسیار کار خوبیست. و مورد تایید صدالبته!!!

اما چیزی که مرا نگران کرده و ناراحت، همین بحث پنج شنبه سوری و انجام اعمال نمادین کتاب خریدن توسط مسئولین است.

مسئولینی که اگر از آن ها بخواهید نام آخرین کتابی را که خوانده اند را بگویند یا طفره می روند و یا می پیچانند و یا شروع می کنند به شعار دادن و شعار نویسی و پز دادن!!!!

تجربه نیز ثابت کرده است که: "سخنی کز دل براید لاجرم بر دل نشیند"!!! لاجرم کارهای تبلیقاتی اینچنینی معمولا جواب که نداده هیچ موجب رنجش خاطر و ایجاد آسیب های دیگری نیز بوده است.

درثانی ایجاد جو در بین مردم عادی(که البته صد درصد شامل حال مانیز می شود) برای خرید کتاب شاید بتواند جیب های برخی را پر و به طور نمادین!!! سرانه ی مطالعه ما را بالا ببرد اما باید ماند و اثرات مخرب آن را بعد از این عمل را دید.

خداوند این کار فرهنگی مردمی!!! عظیم را به خیر بگذراند.

آمین.

"آقاگل"

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۳ ، ۱۷:۴۸
آقاگل ‌‌

جملات ناب

  انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد ، لحظه هایی که تباه شده اند ، یا به رفعت ممکن رسیده اند . نمی تواند و نباید بتواند . هیچ لحظه ی عظیمی از کف نرفته است ، هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است ، همان گونه که هیچ پیروزی عظیمی به دست نیامده . چرا که مصیبت های بزرگ – آن سان که پیروزی های بزرگ – متعلق به لحظه های بزرگ اند و لحظه های بزرگ ، هنوز و همیشه در پیش روی ما هستند .

 

  عاشق شدن شرط اولش بی تجربگی است .

 

  دولت جایی نمی خوابد که نم داشته باشد و کمر درد بگیرد . کمرد درد ، درد رعیت است و حق تاریخی رعیت .

 

ا  انسان اگر گه گاه با تمام نیروی خود زار نزند ، انسان نیست ، سنگ است .

 

  پس از قبول نظریه ای نمی توانی انقدر نامرد باشی که هر گاه در آن نظریه نقصی پدید آمد ، بلافاصله گناه بخشی کنی و مسئولیت را بزدلانه از شانه ات برداری و آن را بر دوش کسی بیندازی که این نظریه را ، خالصانه و صادقانه به تو پیشکش کرده است. 

 

  ترکمن مثل اصفهانی ست و مثل تبریزی و مثل خراسانی اما ترکمن در مشروطیت همان مشارکتی را نداشته که اصفهانی و تبریزی و خراسانی داشته . برخی اشتباهات تاریخی را با اشتباهات اجتماعی نمی شود جبران کرد . برای طلبکار بودن ، بدهکار باید وجود داشته باشد . ابتدا تاریخ را به ترکمن ها بدهکار کن – منظورم تاریخ ایران است – و بعد به شکایت به دادگاه تاریخ برو !

 

  دوست داشتن خوب است ، عشق اما عالی ست . 
  دوست داشتن آرامش است ، عشق غوغاست . 
  دوست داشتن دریاست 
  عشق ، آتشفشان همیشه زنده ی روح .

 

  حتی یک لحظه هم گمان مبر که از تو چشم بپوشم آیلر!  یک لحظه یک لحظه هم گمان مبر که از سر راه روحت کنار بروم آیلر ! یک لحظه هم باور مکن که بگذارم خواستنت در قلبم کاستی بگیرد آیلر ! مرا نم نم باران تر نمی کند ، بی مهری تو به قهر نمی کشد ، از خویش راندن تو مرا ، مرا به جایی جز تو نمی راند ، آیلر !

 

  هیچ سلاحی به زورمندی و پر دوامی کینه نیست .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۳ ، ۲۲:۳۷
آقاگل ‌‌

یادآوری کتاب اول


 
 
 
 

یادآوری کتاب دوم

یادآوری کتاب سوم

شناسه شخصیت ها ، بر اساس نسبت ها و روابط

فصل اول : قانون لحظه ها

فصل دوم : تصویر های متفرق

فصل سوم : یاشا،مرد خطرناک

فصل چهارم : از عشق سخن باید گفت

فصل پنجم : لحظه های مؤثر

فصل ششم : آرام،به سوی اوج

فصل هفتم : پس عروس ما کجاست؟

فصل هشتم : ...وآن سفر بزرگ

فصل نهم : آخرین اخبار































حالا حدودا در سال 1320 هستیم. ملای جدید به اینچه برون می آید: قلیچ بلغای. آلنی در اولین دیدارش با این ملا ، دریافت که او یک ملای ساده نیست و مثل خود آلنی در بحث کردن نظیر ندارد؛ آلنی که در تمام عمرش ندیده بود که کسی در صحبت کردن و جواب دادن به پای خودش برسد ، از ملا استقبال کرد و او را شب به چادر مادرش دعوت کرد  و ساعت ها با او صحبت کرد و او را آزمود و مطمئن شد که ملا مردی است دانا و فهمیده  و دوستی ناب آلنی و ملا قلیچ از این جا آغاز شد . آلنی و ملا دو قطب مخالف یک آهن ربا: آلنی یک مادی گرا و ملا هم یک مذهبی تمام عیار  ...

یاشا که حالا دستیار آلنی بود ، به خاطر بلا هایی که یاشولی آیدین بر سرشان آورده بود ، کینه ای از ملا ها به دل داشت که هرگز از ملا قلیچ خوشش نیامد .

کم کم آلنی دریافت که زنان ترکمن حاضر نیستند که درد هایشان را به آلنی که یک مرد است بگویند . آلنی برای رفع این مشکل شروع کرد و الفبای طبابت را به مارال بانو آموخت تا او هم به درد های زنان صحرا برسد . مارال همه فوت و فن های طبابت نیمه علفی آلنی را ( این صفتی بود که به شیوه کار آلنی داده بودند .) آموخت و 4 ماه بعد با تصدیق نامه رسمی ، قابله مجاز شد . مارال هم پا به پای آلنی رشد می کرد ...

رضا شاه که شنیده بود قاجاریان در اصل ترکمن بوده اند ، از ترکمن ها کینه داشت  و گفته بود که ترکمن ها حق ندارند در مجامع عمومی و هر کجا که یک غیر ترکمن وجود دارد ، به زبان خود صحبت کنند ، حق ندارند مراسم و آداب و رسوم خود را اجرا کنند ، حق ندارند کلاه خاص خود را سر کنند و امثال اینها .حالا رضا شاه سقوط کرد و محمد رضا شاه به سلطنت رسید .

علی محمدی ، دوست آلنی ، که یک چاپخانه مخفی داشت و کار های سیاسی می کرد ، به دیدن آلنی و مارال آمد . علی معتقد بود که حالا که آلنی شروع به انجام مبارزات سیاسی کرده باید تحصیلاتش را ادامه دهد . او می گفت که آلنی باید فراتر از یک حکیم نیمه علفی باشد تا زمانی که بخواهد بی پرده وارد عرصه سیاست شود ، جایگاهی داشته باشد و حکومت نتواند بگوید که او یک مرد بیکاره ولگرد است و او را به راحتی از میان بردارد . علی به آن دو گفت که دانشگاه تهران ، پزشکان مجاز و حکیمان بومی را دعوت کرده که در آنجا دوره های آکادمیک گذرانده و مدرک دریافت کنند .

آلنی و مارال چند وقت بعد ، به همراه یلماز ، پسر از پا افتاده آنا مراد به تهران آمدند . یلماز پسری بود که از هر دو پا معلول بود و آلنی تصمیم داشت که هر زمان که علمش قد داد ، پای او را معالجه کند .

قبل از رفتن مارال و آلنی به تهران ، ملان با فریاد بر سر مارال به او گفت که حق ندارد آیناز را به تهران ببرد و او را وارد بازی های سیاسی خود کند .آلنی و مارال هم اطاعت کردند و آیناز کوچک نزد ملان در صحرا ماند .

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۳ ، ۲۲:۲۶
آقاگل ‌‌