اندر بیانات یک شاعر و بلکه شاعره

چشم هایت،
"وزیر پیشنهادی علوم" اند
و من،
"اصولگراترین نماینده ی مجلس"
هر چه قدر هم که توجیه کنی
باز هم،
هر نگاهت را
"فتنه" می بینم!

وزارت علوم



به یک مرد مومن، متعهد، معتقد به اصول اخلاقی، غیر سیاسی، غیر اصلاح طلب، غیر اصول گرا، غیر فتنه گر و آشنا به مسائل قشر دانشجو جهت تصدی پست وزارت نیازمندیم.

عموم دانشجویان کشور




‌

پنج شنبه سوری کتاب


کتاب


 مسئولین محترم کشوری و لشکری در راستای حمایت از امر زیبای کتاب خوانی قرار است پنج شنبه بطور نمادین!!!( نه راست  راستکی) اقدام به خرید یک جلد کتاب نمایند. جای بسی خوشحالیست.

  فلذا جهت حمایت از دیگر حوزه ها پیشنهادات زیر مطرح می گردد:

  شنبه سوری: روز شنبه جهت حمایت از صنف کارگران همه مسئولین بیل به دست بگیرند و بطور نمادین به سر چهار راه ها مراجعه کنند!

  یک شنبه سوری: روز یکشنبه جهت حمایت از صنف بازیکنان شوت بال همه مسئولین در محل کار آقا وسط بازی کنند.(البته به طور نمادین!!!)

  دوشنبه سوری: روز دوشنبه همه مسئولین جهت حمایت از خوانواده در خانه مانده و بطور نمادین(ون نه راست راستکی) کارهای خانه را انجام دهند، پوشک بچه را تعویض کنند و غذا بپزند و ایضا با دیگر مسئولین هنگام عصر دور هم جمع شده و به فریضه غیبت بپردازند!

  سه شنبه سوری: روز سه شنبه جهت همدردی با صنف بیکاران به طور نمادین از شغل های دوم سوم و بعضا چهارم و پنجم خود به طور نمادین استعفا دهند تا تعدادی فرصت شغلی جدید ایجاد شود تا بلکه بدین وسیله اندکی آمارهای عجیب دولت وجهه پیدا کند.

  چهار شنبه: برای روز چهارشنبه پیشنهاد خاصی نیافتم! دوستان می تونند به طور نمادین اندکی در پست های خودشان کار کنند!(البته باز یادآوری می شود که بطور نمادین!)

  پنج شنبه: تکلیف پنج شنبه که الحمد الله روشن است.

  جمعه: جهت حمایت از صنف قصابان محل مسئولین می توانند به طور نمادین دست عیال و فرزندان خود را گرفته مقادیری گوشت از قصابی محل به طور نمادین تهیه کرده و باز به طور نمادین به تفریح و گردش بروند تا خستگی یک هفته کار و تلاش از تنشان خارج شود.


  س.ن: البته این ها پیشنهادات من بود اگر دوستان پیشنهادات بهتری دارند بفرمایند تا بررسی کنیم.

 

پنج شنبه سوری کتاب

اساسا کتاب خواندن و خریدن بسیار کار خوبیست. و مورد تایید صدالبته!!!

اما چیزی که مرا نگران کرده و ناراحت، همین بحث پنج شنبه سوری و انجام اعمال نمادین کتاب خریدن توسط مسئولین است.

مسئولینی که اگر از آن ها بخواهید نام آخرین کتابی را که خوانده اند را بگویند یا طفره می روند و یا می پیچانند و یا شروع می کنند به شعار دادن و شعار نویسی و پز دادن!!!!

تجربه نیز ثابت کرده است که: "سخنی کز دل براید لاجرم بر دل نشیند"!!! لاجرم کارهای تبلیقاتی اینچنینی معمولا جواب که نداده هیچ موجب رنجش خاطر و ایجاد آسیب های دیگری نیز بوده است.

درثانی ایجاد جو در بین مردم عادی(که البته صد درصد شامل حال مانیز می شود) برای خرید کتاب شاید بتواند جیب های برخی را پر و به طور نمادین!!! سرانه ی مطالعه ما را بالا ببرد اما باید ماند و اثرات مخرب آن را بعد از این عمل را دید.

خداوند این کار فرهنگی مردمی!!! عظیم را به خیر بگذراند.

آمین.

"آقاگل"

آتش بدون دود - جلد چهارم

جملات ناب

  انسان نمی تواند در گذشته ها به دنبال لحظه های بزرگ زندگی خویش بگردد ، لحظه هایی که تباه شده اند ، یا به رفعت ممکن رسیده اند . نمی تواند و نباید بتواند . هیچ لحظه ی عظیمی از کف نرفته است ، هیچ مصیبت بزرگی حادث نشده است ، همان گونه که هیچ پیروزی عظیمی به دست نیامده . چرا که مصیبت های بزرگ – آن سان که پیروزی های بزرگ – متعلق به لحظه های بزرگ اند و لحظه های بزرگ ، هنوز و همیشه در پیش روی ما هستند .

 

  عاشق شدن شرط اولش بی تجربگی است .

 

  دولت جایی نمی خوابد که نم داشته باشد و کمر درد بگیرد . کمرد درد ، درد رعیت است و حق تاریخی رعیت .

 

ا  انسان اگر گه گاه با تمام نیروی خود زار نزند ، انسان نیست ، سنگ است .

 

  پس از قبول نظریه ای نمی توانی انقدر نامرد باشی که هر گاه در آن نظریه نقصی پدید آمد ، بلافاصله گناه بخشی کنی و مسئولیت را بزدلانه از شانه ات برداری و آن را بر دوش کسی بیندازی که این نظریه را ، خالصانه و صادقانه به تو پیشکش کرده است. 

 

  ترکمن مثل اصفهانی ست و مثل تبریزی و مثل خراسانی اما ترکمن در مشروطیت همان مشارکتی را نداشته که اصفهانی و تبریزی و خراسانی داشته . برخی اشتباهات تاریخی را با اشتباهات اجتماعی نمی شود جبران کرد . برای طلبکار بودن ، بدهکار باید وجود داشته باشد . ابتدا تاریخ را به ترکمن ها بدهکار کن – منظورم تاریخ ایران است – و بعد به شکایت به دادگاه تاریخ برو !

 

  دوست داشتن خوب است ، عشق اما عالی ست . 
  دوست داشتن آرامش است ، عشق غوغاست . 
  دوست داشتن دریاست 
  عشق ، آتشفشان همیشه زنده ی روح .

 

  حتی یک لحظه هم گمان مبر که از تو چشم بپوشم آیلر!  یک لحظه یک لحظه هم گمان مبر که از سر راه روحت کنار بروم آیلر ! یک لحظه هم باور مکن که بگذارم خواستنت در قلبم کاستی بگیرد آیلر ! مرا نم نم باران تر نمی کند ، بی مهری تو به قهر نمی کشد ، از خویش راندن تو مرا ، مرا به جایی جز تو نمی راند ، آیلر !

 

  هیچ سلاحی به زورمندی و پر دوامی کینه نیست .

آتش بدون دود - جلد چهارم

یادآوری کتاب اول


 
 
 
 

یادآوری کتاب دوم

یادآوری کتاب سوم

شناسه شخصیت ها ، بر اساس نسبت ها و روابط

فصل اول : قانون لحظه ها

فصل دوم : تصویر های متفرق

فصل سوم : یاشا،مرد خطرناک

فصل چهارم : از عشق سخن باید گفت

فصل پنجم : لحظه های مؤثر

فصل ششم : آرام،به سوی اوج

فصل هفتم : پس عروس ما کجاست؟

فصل هشتم : ...وآن سفر بزرگ

فصل نهم : آخرین اخبار































حالا حدودا در سال 1320 هستیم. ملای جدید به اینچه برون می آید: قلیچ بلغای. آلنی در اولین دیدارش با این ملا ، دریافت که او یک ملای ساده نیست و مثل خود آلنی در بحث کردن نظیر ندارد؛ آلنی که در تمام عمرش ندیده بود که کسی در صحبت کردن و جواب دادن به پای خودش برسد ، از ملا استقبال کرد و او را شب به چادر مادرش دعوت کرد  و ساعت ها با او صحبت کرد و او را آزمود و مطمئن شد که ملا مردی است دانا و فهمیده  و دوستی ناب آلنی و ملا قلیچ از این جا آغاز شد . آلنی و ملا دو قطب مخالف یک آهن ربا: آلنی یک مادی گرا و ملا هم یک مذهبی تمام عیار  ...

یاشا که حالا دستیار آلنی بود ، به خاطر بلا هایی که یاشولی آیدین بر سرشان آورده بود ، کینه ای از ملا ها به دل داشت که هرگز از ملا قلیچ خوشش نیامد .

کم کم آلنی دریافت که زنان ترکمن حاضر نیستند که درد هایشان را به آلنی که یک مرد است بگویند . آلنی برای رفع این مشکل شروع کرد و الفبای طبابت را به مارال بانو آموخت تا او هم به درد های زنان صحرا برسد . مارال همه فوت و فن های طبابت نیمه علفی آلنی را ( این صفتی بود که به شیوه کار آلنی داده بودند .) آموخت و 4 ماه بعد با تصدیق نامه رسمی ، قابله مجاز شد . مارال هم پا به پای آلنی رشد می کرد ...

رضا شاه که شنیده بود قاجاریان در اصل ترکمن بوده اند ، از ترکمن ها کینه داشت  و گفته بود که ترکمن ها حق ندارند در مجامع عمومی و هر کجا که یک غیر ترکمن وجود دارد ، به زبان خود صحبت کنند ، حق ندارند مراسم و آداب و رسوم خود را اجرا کنند ، حق ندارند کلاه خاص خود را سر کنند و امثال اینها .حالا رضا شاه سقوط کرد و محمد رضا شاه به سلطنت رسید .

علی محمدی ، دوست آلنی ، که یک چاپخانه مخفی داشت و کار های سیاسی می کرد ، به دیدن آلنی و مارال آمد . علی معتقد بود که حالا که آلنی شروع به انجام مبارزات سیاسی کرده باید تحصیلاتش را ادامه دهد . او می گفت که آلنی باید فراتر از یک حکیم نیمه علفی باشد تا زمانی که بخواهد بی پرده وارد عرصه سیاست شود ، جایگاهی داشته باشد و حکومت نتواند بگوید که او یک مرد بیکاره ولگرد است و او را به راحتی از میان بردارد . علی به آن دو گفت که دانشگاه تهران ، پزشکان مجاز و حکیمان بومی را دعوت کرده که در آنجا دوره های آکادمیک گذرانده و مدرک دریافت کنند .

آلنی و مارال چند وقت بعد ، به همراه یلماز ، پسر از پا افتاده آنا مراد به تهران آمدند . یلماز پسری بود که از هر دو پا معلول بود و آلنی تصمیم داشت که هر زمان که علمش قد داد ، پای او را معالجه کند .

قبل از رفتن مارال و آلنی به تهران ، ملان با فریاد بر سر مارال به او گفت که حق ندارد آیناز را به تهران ببرد و او را وارد بازی های سیاسی خود کند .آلنی و مارال هم اطاعت کردند و آیناز کوچک نزد ملان در صحرا ماند .

 

آتش بدون دود - جلد سوم

قسمت های زیبایی از کتاب

  گندم ، دوبار گل نمی کند . در بداهه نوازی دوست داشتن ، امکان تکرار نیست .

 

زن ها ضعیف اند آق اویلر ! ضعف ، آنها را به نفرین کردن مجبور می کند . اگر زنی مثل من باشد و تفنگ کشیدن بداند ، هیچ کس را نفرین نمی کند .

 

خفت توسل به بزرگان ، برای بزرگی کردن ، هر چه قدر هم که به ظاهر بزرگ شوی ، خفتی نیست که از میان رفتنی باشد .

 

  انسان برای خطا کردن و جبران خطا ، زاییده می شود . خطا دلیل تازگی راه است ، دلیل رشد ، دلیل باز شدن ، و دلیل اینکه انسان نمی خواهد و نمی تواند فقط به تجربه شده ها قناعت کند .

 

 حدود لیاقت ها فقط در عمل مشخص می شود . هیچ نالایقی در دنیا پیدا نمی شود که خود را لایق کاری و بیش از این لایق بسی کارها نپندارد و در حقیقت شاید زمانی هم همین طور بوده است . برادر من آرپاچی !  زمان ، لیاقت ها را می سازد و نابود می کند . عمل لیاقت را محک می زند .

 

 من چیزهای زیادی می دانم ، اما از مشکلی که یک مرد را درمانده کند ، بی خبرم پالاز . به من بگو که این مشکل چیست . اما ... اما نگو که پدرمان درد قلب سنگینی دارد . نگو که آرپاچی ، پدر خویش را به خاطر اوجاها کشت . نگو که آت میش مخالفان اوجاها را وحشیانه قتل عام می کند ... از غصه های مادرمان و از دردهای ساچلی هم نگو ... نگو که توی عروسی ات هیچ کس ، هیچ کس ، هیچ کس نیامده بود و در تمام سرزمین یموت ، اوجاها یک دوست هم ندارند و زخم پهلوی تو بعد از ماه ها هنوز هم می سوزد ... اگر بیشتر از این ها چیزی می دانی بگو ! همه ی اینها برای خم کردم یک مرد ، به زانو در آوردن و ذلیل کردنش چیزی نیست .

 

 گل می کند شقایق ، دانه ی اسفند می رسد ، مارال!
 می چرخد چرخ چاه ، دلو خالی پر می شود ، مارال !
 هرگز باور نکن که زمان ایستاده یا به عقب می رود ، مارال !
 گندم خوب کاشته ای ، فصل درو می رسد مارال !

 

 نگو که دوستم داری اما قدرت جنگیدن به خاطر مرا نداری – آلنی اوجا !
 نگو که عاشق منی اما کشته شدن به خاطر مرا نمی خواهی _ آلنی اوجا !
 نگو که دلت پر از گریه است اما اشکی به چشمانت نمی آید _ آلنی اوجا !
 نگو که شیرینی دوست داشتن را طالبی اما تلخی هایش را نمی خواهی _ آلنی اوجا !

 

 قره چای باز هم می غرد ، باز هم طغیان می کند ، مارال !
 ما باز هم در دو سوی رودخانه می مانیم ، همدگر را ندا می دهیم ، مارال !
 هنوز تا خیمه ی دلدارم با اسب زخم خورده ، فرسنخ هاست ، مارال !
 عاشق تشنه باز تشنه می ماند ، تشنه می راند ، تشنه می خواند ، مارال !


آتش بدون دود - جلد سوم





 
 
 
 
 
































سرانجام آلنی به اینچه برون باز می گردد . از اواسط تنگه ای که به اینچه برون می رسید تعدادی افراد مسلح ایستاده بودند تا آلنی را پیش از ورود به اوبه از پای در آورند . 

بزرگ ترین دشمن آلنی و اوجا ها یاشولی(ملّا ) آیدین بود. یاشولی آیدین پسر یاشولی حسن ، ملای اینچه برون بود که برای کوچ گالان به او کمک هایی کرده بود. یاشولی آیدین از بچگی مریض و لاغر بود و همیشه ، مثل پدرش و بقیه اهالی اوبه ، هدف زبان تلخ گالان قرار می گرفت. او با کینه و سرکوب و نا توانی بزرگ شده بود. یاشولی آیدین که از محل درخت مقدس اموال زیادی برای خود جمع  کرده بود؛ مردم اینچه برون، به هنگام مریضی، پول زیادی را وقف درخت مقدس می کردند و قربانی های بسیار به آن می دادند. یاشولی آیدین به خاطر حفظ منافعش، تصمیم داشت که به هر قیمتی که شده، جلوی پیشرفت آلنی را بگیرد.

مارال ( همسر )، یت میش ( برادر )، آرپاچی ( شوهر خواهر ) و یاماق ( دوست نزدیک آلنی ) افرادی بودند که بنا به خواسته آق اویلر، برای حفاظت از آلنی سر راه او رفتند و راه را برای او باز کردند. خلاصه آلنی به اینچه برون رسید ...

آلنی سوار بر گاری اش وارد اینچه برون شد، بالاخره صدای چرخ های گاری آلنی به گوش آق اویلر رسید. اهالی اینچه برون بدون پاسخ دادن به سلام آلنی از کنار او رد شدند؛ همگی تصمیم داشتند که همان گونه که خانواده او، اوجا ها، را ترک کرده بودند، به آلنی هم بی توجهی کنند. اما با این وجود زیر چشمی او را برانداز می کردند تا ببینند که آیا آلنی شهری شده یا هنوز هم یک ترکمن است . آلنی، مرد ترکمن واقعی، با لباس اصیل ترکمن، با آن لهجه اصیلش ... آلنی هنوز آلنی بود .

اهالی اینچه برون تا مدت ها آلنی را می دیدند که بساط طبابتش را پهن کرده و مثل یک دست فروش ، کارش را تبلیغ می کند: « اهالی بچه های مریضتان را پیش من بیاورید ، دیگر هیچ بچه ای نباید بمیرد » اما همه با بد گمانی از کنار او رد می شدند و فرزندان مریضشان را که در آغوش داشتند، پای درخت مقدس می بردند و از آن شفا می خواستند.

آلنی برای مبارزه با افکار مردم هر روز راه جدیدی را پیش می گرفت . در جریان مبارزات آلنی با مردم ، ناراحتی و قصه ای که قلب آق اویلر را می فشرد، عاقبت او را از پا در آورد. مردم اینچه برون نه جنازه اش را بر می داشتند و نه کمکی برای دفن او می کردند ، هیچ ملّایی هم حاضر نشد بالای سر او بیاید ؛ آت میش به گوکلان رفت و از عمویش کمک خواست . اهالی گوکلان که هیچ وقت سر دشمنی نداشتند ، به درخواست آقشام گلن سپاهی را پشت سر آت میش به اینچه برون فرستادن و جنازه آق اویلر را به گوکلان بردند و در آن جا به خاک سپردند .

در جریان آمدن گوکلان به اینچه برون ، آت میش در کنار چاهی که گالان مرده بود ، کشته شد .

آلنی دست از تلاش برنداشت و در پی کمکی که مخفیانه به یاشا ، پسر شیر محمد کرد و او را از مرگ حتمی نجات داد ، توتنست اعتماد مردم را به خود جلب کند . یاشا سخت مریض بود ، نیمه شبی مادرش گریه کنان او را به سمت درخت می برد که آلنی که طبق معمول بیدار و هشیار جلوی بساط طبابتش نشسته بود او را دید و از او خواست که یاشا را به او بسپارد ، زن که از فکر مرگ کودکش به وحشت افتاده بود از آلنی قول گرفت که هیچ کس از ماجرا خبر دار نشود ، چون بیم آن بود که افراد یاشولی آیدین شیر محمد را به خاطر کمک خواستن از آلنی بکشند . آلنی پذیرفت و به یاشا کمک کرد و او را از مرگ نجات داد .

چند روز بعد یاشولی آیدین دست بر سر یاشا که در حال بازی بود کشید و به پدرش گفت : « شیر محمد درخت پسرت را شفا داد، برای درخت قربانی بده » در همان لحظه یاشا که کودکی بیش نبود گفت که درخت مرا شفا نداد ، آلنی مرا شفا داد ، ناگهان وحشت ها فرو ریخت و همه به فکر شفا دادن خود از طریق آلنی افتادند .

یاشولی آیدین و تمام خرافه هایش سقوط کردند ، آلنی و مردم اینچه برون در کنار درخت مقدس هزاران هزار درخت دیگر کاشتند و آن جا را به باغی تبدیل کردند .

یاشا بعدها دسیار آلنی شد و چه ها که نکرد...

 و این گونه بود که مردم کم کم نزد آلنی آمدند  و به او اعتماد کردند . آلنی برای رسیدن به این مرحله ، 6 ماه تلاش کرد و برای مردم نقش بازی کرد و قصه گفت و مبارزه کرد .

خلاصه آلنی سفره ای را که به پدرش قول داده بود پهن کرد ؛ سفره ای که همه گوکلان و اینچه برون سر آن نشسته بودند ، مارال و آلنی هم عروسی سر دادند .

 

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.