مرتضی رفت اما...


 

متاسفانه تب روش ان ....(حیف از کلمه فکر! که "اکثرهم لا یتفکرون") یقه بسیاری از جوانان ما را گرفته است تا جایی که حتی مرگ هم سن سالانمان هم گاهی ما را از خواب غفلت بیدار نمیکند.اکثر کسانی که دارند فیلم میگیرند به جای اینکه به فکر مرگ باشند به  این فکر میکنند که این فیلم را به فلان دوستانم نشان میدهم تا بگویم من هم در این مراسم شرکت کردم و کلی کلاس میگذارم.

 

ای کاش همه ما وقتی خبر مرگ کسی را میشنویم در ابتدا تلنگری به خود زنیم و بدانیم که با هر پست و مقام و در هر جایگاهی که باشیم باید روزی از دنیا برویم و تنها چیزی که برایمان میماند اعمال و رفتار ما است و الا روشن کردن شمع و خواندن دسته جمعی شعر های مرتضی پاشایی نه روح آن مرحوم را خوشحال میکند و نه مشکلی از ما را برطرف میکند.

 

شاید صدای مرتضی پاشایی در تشیع جنازه اش این باشد که بلند فریاد میزند.

 

ای مردم گناه نکنید این دنیا ارزشش را ندارد...

 

وَ اَنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ، وَ اَنَّ ناکِرًا وَ نَکیرًا حَقٌّ، وَ اَشْهَدُ اَنَّ النَّشْرَ حَقٌّ، وَ الْبَعْثَ حَقٌّ، وَ اَنَّ الصِّراطَ حَقٌّ، وَ الْمِرْصادَ حَقٌّ، وَ الْمیزانَ حَقٌّ، وَ الْحَشْرَ حَقٌّ، وَ الْحِسابَ حَقٌّ،وَ الْجَنَّةَ وَ النّارَ حَقٌّ، وَ الْوَعْدَ وَ الْوَعیدَ بِهِما حَقٌّ

آتش بدون دود - جلد دوم - درخت مقدس


 

 

آتش بدون دود.جلد دوم:درخت مقدس


جملات ناب کتاب 

 

 

  با مغز خودت فکر کن نه با مغز پوسیده ی گذشتگان!مگذار که اراده ی مردگان به جای اراده ی تو بنشیند، و راهی که آنها رفته اند، باز رفتنش به تو تحمیل شود!ص٢٧

 

 

   جنگ، قبل از آنکه سپاه و فرمانده خوب بخواهد، دلیل خوب می خواهد.ص٣١

 

 

  وقتی کسی حرف نمی زند،دلیل این نیست که نمی تواند حرف بزند و نمی تواند خوب حرف بزند.ضرورت گفتن مهم است نه گفتن.ص٣۴

 

 

   قوی،گندم ضعیف را می گیرد ونان ضعیف را می برد.قوی،ضعیف را قضاوت می کند و بد هم قضاوت می  کند.قوی ضعیف را له می کند و بیرحمانه له می کند.قوی برای ضعیف،تاریخ می نویسد و رذیلانه می نویسد.این رسم بدی ست که هنوز در همه جای دنیا وجود دارد.بد است؛خیلی بد. می دانم.اما تو نمی توانی تغییرش بدهی مگر آنکه قوی باشی؛قوی،نه ظالم.ص٧۴

 

 

  صدای محکم بلند،از ایمان و اعتقاد خبر می دهد.ص١٠٧

 

 

  انسان صادق کسی ست که مدافع دوران جهالت خود نباشد.ص١٧١

 

  لحظه ی خشم،لحظه ی قضاوت نیست.ص١٨۴

 

 

  زمستان در پیش است؛اما زمستان،مرگ درخت نیست؛سیراب کردن پنهانی درخت است.ص١٩١

 

  حرفی که دل دیگران را می شکند،از دل شکسته خبر می دهد.ص٢٣٧

 

آتش بدون دود - بیان یک خاطره

  وقتی که خود کتاب را میخواندم سخت به شخصیت بویان میش عشق می ورزیدم، تا آمدن آلنی اوجای اینچه برونی.

  پس از آن شخصیت مورد علاقه ام آلنی بود. کسی که همه جوره انسان بود!

  آلنی را در خود می دیدم و خود را در آلنی! 

  و اما بیان یک خاطره از کتاب:

 گمانم تابستان سال دوم دانشگاه بود که خواندن کتاب را شروع کردم. نیمه های تابستان بود و ماه زیبای رمضان. با جمعی از دوستان برای شرکت در طرح ضیافت به کاشان رفته بودیم. جلد دو و سه کتاب مبارزات آلنیست با درخت مقدس و خرافه گرایی. و همان طور که گفتم من سخت تحت تاثیر کتاب بودم و شخصیت آلنی. درست در خاطرم نیست که به چه دلیل اما در یکی از مباحثات کلاسی به طرز ناجوری پاپیچ یکی از اساتید گرام طرح شده آسمان به ریسمان بافته و بر وی تاخته بودم!!! و استاد عزیز نیز برآشفته گشته و از سر ناراحتی یا اینکه کم آوردن!! ما را از کلاس درس به بیرون راه نمایی فرمودند!!

 چند ساعت پس از کلاس و بعد از مراسم افطار بود که تازه متوجه شدم که چه کرده ام! البته دوستانی که ما را می شناسند می دانند که من هرگز دست از مواضع خود بر نمی دارم و در این مورد فقط یک شعار دارم و بس!! که در اینجا بنا به رسم ادب سکوت کرده و جمله فوق را بر زبان نمی آورم!!!

  به هر ترتیب فردای آن روز باز در کمال پر رویی در کلاس درس همان استاد حاضر شدم، استاد محترم با اینکه هر از چندگاهی سر بالا می آورد و من را چپ چپ می نگریست اما هیچ نگفت. و من هم این بار خوب حواسم جمع بود تا هیچ نگویم و هیچ نشنوم!!! تا مشکلی پیش نیاید!!!

  خداوند ما را ببخشاید.

  و امیدوارم آن استاد نیز مرا بخشیده و از سر تقصیراتم گذشته باشد.

  و السلام

  "آقاگل"

آتش بدون دود - جلد دوم - درخت مقدس

فصل اول : نیم نگاهی به دفتر اوراق خاطرات 
فصل دوم : خدا بچه ها را صدا می زند 
فصل سوم : صدای چرخ گاری چه کسی می آید ؟ 
فصل چهارم : ملاقاتی کوتاه با آلنی ترکمن 
فصل پنجم : مکالمات 
فصل ششم : چه کسی به عروسی پالاز می آید؟

فصل هفتم : آتش ، بدون دود نمی شود ... 
فصل هشتم : مقدمات حوادث 
فصل نهم : بوی حادثه می آید 
فصل دهم : پسر در برابر پدر 

 

کتاب دوم از سال 1216 خورشیدی شروع به بیان وقایع می کند . گالان و سولماز به افسانه ها پیوسته اند و دو فرزند آن ها، آق اویلر و آقشام گلن ، به دست بویان میش بزرگ شدند.

آق اویلر وقتی به نوجوانی و جوانی رسید ، بسیاری از ویژگی های گالان را از خود نشان می داد ، او سر انجام روزی به گوکلان رفت و قاتل مادرش را کشت .

آقشام گلن گویی که نشان دهنده بخش گوکلانی آن دو برادر بود ، از خشونت بیزار بود و زمانی که دید برادر دارد ادامه راه گذشتگان را پیش می گیرد و شروع به جنگ و ناسازگاری با گوکلان ها گذاشته ، به گوکلان رفت و به برادرش گفت که اگر روزی تصمیم گرفتی اتحاد را در صحرا به وجود بیاوری خبرم کن ، و خودش به گوکلان رفت تا به همه ثابت کند که طرفدار اتحاد صحرا است و از خشونت فراری است .

آق اویلر با دختر بویان میش ، ملّان ازدواج می کند و بعد هم  به ریش سفیدی ( آق اویلری ) اینچه برون می رسد ؛ حاصل این ازدواج 4 فرزند است ، 3 پسر: پالاز ، آلنی ، آت میش و 1 دختر : ساچلی .










در دوره حکومت رضا شاه ، رضا شاه ظلم بسیاری بر ترکمن ها روا داشت و به همین دلیل  ترکمن ها خشم و کینه زیادی از فارس ها به دل داشتند ، و همین مسئله باعث  می شد که آن ها فرزندانشان را برای تحصیل به گنبد و گرگان که به آن ها نزدیک بود نمی فرستادند و این گونه بی سوادی در بین آن ها رواج گرفت .

البته گوکلان ها دیگر این رسم را اجرا نمی کردند و تعدادی از بچه ها را به گنبد می فرستادند و به این شکل ، تعدادی معلم و طبیب در بین آن ها تربیت شده بود .

   سرانجام در اینچه برون مریضی آمد . بچه های زیادی مردند و افراد زیادی درد می کشیدند .

آق اویلر در گوشه ای نشسته بود ، صدای ناله پیرمرد ها و پیرزن هایی که از پا درد و چشم درد و سر درد به خود می پیچیدند ، صدای ناله بچه های مریض و صدای زاری مادرانی که بچه های مریضشان را در آغوش گرفته بودند و به سمت درخت مقدس می رفتند ...

     آق آویلر به ستوه آمد ، از جای برخاست ، آلنی پسرش را صدا کرد : « آلنی به شهر برو و تا دکتر نشدی برنگرد ! » .

مردم اینچه برون با رفتن آلنی مخالفت کردند و به آق اویلر گفتند که تو می خواهی ما را نوکر فارس ها کنی ، فارس ها با دارو هایی که به پسرت می دهند همه ما را می کشند . اما آق اویلر گفت که بیش از این نباید بچه ها درد بکشند و افراد   به میرند ، ما نیاز به یک طبیب داریم . و آلنی آن شب رفت و چه رفتنی ...

مردم اینچه برون آق اویلر و خانواده اش را طرد کردند . آقا اویلر از چادر سفید بیرون رفت و در یکی از چادر های سیاه ، به دور از منصب آق اولری ، کم کم از مردم کناره گرفت . او دیگر تمام روز را بالای تپه می گذراند تا شاید صدای چرخ های گاری آلنی بیاید ...










 آلنی 4 سال در تهران ، نزد بهترین طبیبان درس طبابت خواند ، وی علاوه بر پزشکی ، در زمینه های سیاسی و اجتماعی هم به همان سرعت پیشروی کرد و به زودی خود در این زمینه ها نیز صاحب نظر شد .

در این مدت 4 ساله ، خانواده او یعنی اوجا ها ، مورد آزار و بی احترامی بسیاری از سمت مردم قرار گرفتند .

مدت ها پیش از رفتن آلنی ، او و مارال ، یکی از دختر های اینچه برون ، به هم علاقمند شدند و به دنبال آن آن دو نفر را به نام هم درآوردند اما هنوز ازدواج صورت نگرفته بود . آلنی موقع رفتن به تهران به مارال گفته بود که نزد پدرش برود و از او خواندن و نوشتن بیاموزد تا بتوانند با نامه نوشتن برای هم ، با هم در ارتباط باشند . مارال که عاشقانه آلنی را دوست می داشت ، به سفارش او هر روز نزد آق اویلر ، بالای تپه می رفت و از او خواندن و نوشتن یاد می گرفت .

سر انجام آلنی از گنبد برای پدرش نامه نوشت و به او اطلاع داد که می خواهد به اینچه برون باز گردد و این نامه را توسط دوست وفا دار فارسش ، علی ، برای پدر فرستاد . آق اویلر هم پیغامی برای او فرستاد : «بیا اما مسلح و هوشیار! »

 (به نقل از سایت :www.wikipg.com)

به بهانه روز کتاب خوانی

 یک سورپرایز برای دوسداران آقای نادر ابراهیمی و کتاب آتش بدون دود.


آهنگ تیتراژ فیلم آتش بدون دود.

به طور تصادفی پیداش کردم امشب داغ داغه!!!

aghagol



به بهانه روز کتاب خوانی

  تصاویری از فیلم آتش بدون دود ساخته نادر ابراهیمی


 
 

به بهانه روز کتاب خوانی

 روز اول- کتاب آتش بدون دود - جلد اول



نادر ابراهیمی

 

انتشارات روزبهان


جملاتی از کتاب


  پدرم می گوید : از سولماز بگذر که رنج می آورد. 
   مادر گریه می کند : از سولماز بگذر که مرگ می آورد . 
   خواهرهایم به من نگاه می کنند ، با خشم که ذلیل دختری شده ام . 
   آه سولماز... اینها چه می دانند که عاشق سولماز بودن چه درد شیرینی ست .

 

   درماندگان تنها سلاحشان حرف است و نه اعتبار حرفی که می زنند .

 

   بزرگ کسی است که بزرگی کند نه اینکه بزرگی را مثل خورجین به خودش آویزان کند .

 

   اگر دلت می خواهد بچه هایت از تو اطاعت کنند ، بعد از این همان چیزی را بخواه که آنها می خواهند .

 

   گریستن به خاطر شفای انسان نیست به خاطر وفای انسان است .

 

  فرزندی که آگاهانه از خواسته های پدر سرپیچی می کند، به نوسازی تاریخ می رود. اما پدری که از فرزندان آگاه خویش روی می گرداند، تنها خود را نابود می کند.

 

    از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت .
  عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان. این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است   عشق معیارها را درهم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست. عشق فوران می کند – چون آتشفشان و شره می کند – چون آبشاری عظیم، دوست داشتن، جاری می شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم. عشق ویران کردن خویش است، دوست داشتن، ساختنی عظیم.

 

  تو یا انسان به معنای متعالی آن نیستی و یا همیشه مسئول سخنی هستی که باری به دلیلی بر زبان آورده یی. گفتیم و گذشت فرزند ناجوانمردی ست.

 

  تمام مسئله این است که هیچ چیز را برای همیشه در تعلیق نمی توانی نگه داری. تاریخ به انتظار تصمیم تو نخواهد نشست. تو می توانی زودتر از آن لحظه ای که انتظار به اوج خود می رسد، و ظرف بلور در میان زمین و هواست، ضربه ات را بزنی و انتظار را پایان بخشی اما هرگز نمی توانی کاسه را میان زمین و هوا رها کنی. زودتر شکستن، آری. دیرتر شکستن، شاید. اما به هر حال شکستن، نقش بلور است.

به بهانه روز کتاب خوانی

 امروز روز خوبیست برای من و برای تمام کسانی که کتاب را و کتاب خواندن را دوست دارند.

 از صبح با خود درگیر بودم که به مناسبت این روز خوب چه  بنویسم تا بتواند حق مطلب را بیان کند؟

 هرچه کردم به نتیجه خاصی نرسیدم که نرسیدم!

 دست آخر تصمیم گرفتم تا به مناسبت امروز و این هفته یکی از  بهترین کتاب هایی را که خوانده ام، بازخوانی کرده و باز نشر دهم  تا دوستان ما و دوستداران کتاب نیز در خوشحالی ما شریک باشند.

...

 روز اول- کتاب آتش بدون دود - جلد اول



نادر ابراهیمی

 

انتشارات روزبهان

 

 یموت و گوکلان دو قبیله بزرگ صحرای ترکمن هستند که با یکدیگر دشمنی دارند. گالان اوجا پسر یازی اوجا یکی از بزرگان قبیله  یموت است که بسیار دلاور، جنگجو، خشن، وحشی و بی رحم است. او در عین حال بزرگترین شاعر ترکمن نیز هست.

 سولماز اوچی نیز دختر بسیار زیبای کدخدای گوکلان هاست که شهرتش در تمام دشت ترکمن پیچیده است.

 گالان عاشق سولماز می شود و او را از میان چادر جلوی چشم پدر و برادرهایش می رباید و با او ازدواج می کند. عشق آنها  عشقی راستین اما همراه با غروری بی حد است. در حین این عمل گوکلان ها دو برادر گالان را می کشند و گالان قسم می خورد  که انتقام خواهد گرفت و  تا آخر عمر بر علیه گوکلان خواهد جنگید و برادرهای سولماز را خواهد کشت مگر آنکه سولماز از او  خواهش کند!

  سولماز مغرور می گوید:"منتی بر من نگذار اگر می خواهی بکشی بکش".

 داستان در مورد عشق سولماز و گالان و مواجه دو قبیله بزرگ ترکمن با یکدیگر است. اسم پسران این دو  نیز آق‌اویلر و آقشام‌گلن  است.

 دیگر شخصیت مطرح کتاب نزدیک ترین فرد و به عبارتی تنها دوست گالان است. که فردی است اندیشمند و دانا که گالان خود را  مدیون هوش و ذکاوت او می داند.

  آقای ابراهیمی از روی این کتاب سریالی نیز ساخته اند که در زمان قبل از انقلاب پخش می شده و بسیار معروف بوده است. که  متاسفانه من هر چه گشته ام تا به حال آن را نیافته ام...  

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.