دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری




خواستم تمام غم‌ و اندوهم از رفتن استاد را بریزم در قالب کلمه‌ها و به زبانش بیاورم، تا شاید کمی دلم را از آشوب نجات دهم. ولی خوب که فکرش را کردم، دیدم نه! نمی‌شود برای مردی که ناامیدی را دوست نداشت و غم و اندوه را نمی‌پسندید، این شکلی کلمه‌ها را کنار هم چید. به این نتیجه رسیدم که من اگرچه برای از دست دادن این مرد بزرگ اندوهگینم، ولی حق ندارم این اندوه را به خورد دیگرانی بدهم که یا از استاد خاطره‌هایی خوب دارند و یا فقط خوانندۀ شعرها و داستان‌های طنزش بوده‌اند؛ یا حتی تا همین چند روز پیش کمتر اسمش را شنیده بودند. نه من این حق را نداشتم. نتیجه اینکه تصمیم گرفتم فقط یکی از شعرهای استاد زرویی نصرآباد عزیز را به یادگار نشر دهم، تا شاید خنده‌ای بنشاند روی لبان رهگذری و به فاتحه‌ای روح استاد را شاد کند. پس اگر این متن را می‌خوانید، ضمن لبخند، لطفاً فاتحه یادتان نرود.
س.ن: راستش هنوز باورم نشده این اتفاق‌ را و دلم هم نمی‌خواهد که باورش کنم. شاید برای همین است که از واژۀ مرحوم استفاده نکردم. چقدر گناه داریم ما، چقدر گناه داریم ما.
موافقین ۲۳ مخالفین ۱ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
آقاگل ‌‌

هزار و یک حکایت دارد زندانِ لاکانِ رشت. هزار تا را باور کنند، این یکی را نمی کنند: یک شب در بندِ محکومینِ مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش!


الف- رمان که می‌خوانی

رمان که می‌خوانی این فرصت را داری که خودت را در پوست و گوشت شخصیت‌ها فرو کنی و با لحظه لحظه‌های زندگی‌ تلخ و شیرین‌شان همراه شوی. این فرصت را داری تا با جهان زیستی جدیدی آشنا شوی و زندگی جدیدی را تجربه کنی. در رمان زمان کافی برای شناختن شخصیت‌ها فراهم است. در رمان می‌توانی و این حق را داری که از فلان شخصیت خوشت بیاید و از بهمان شخصیت متنفر شوی. در رمان می‌توانی و این حق را داری که خودت را بگذاری جای شخصیت‌های داستانی و به جایشان فکر کنی، دست به قضاوت بزنی و تصمیم بگیری. وقتی رمانی به دست می‌گیری می‌توانی چند روزی با شخصیت‌هایش زندگی کنی، بخندی، ناراحت شوی، گریه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی و گاه حتی تا پای جان دست به مبارزه بزنی. می‌توانی از جهان زیستی خودت فاصله بگیری، سختی‌های زندگی‌ات را به دست فراموشی بسپاری و غرق شوی در فضازمانی که نویسنده برایت خلق کرده. آدم‌های جدید، ذهنیت‌های جدید و قوانین نانوشتۀ جدید. هر رمان تجربۀ زندگی جدیدی است برای خواننده‌ای که در کلاف سردرگم زندگی خودش فرو رفته و راهی به خارج نمی‌یابد. برای خواننده‌ای که نمی‌تواند مسیرهای دیگری را امتحان کند و در مسیری که خواسته و یا ناخواسته در آن قرار گرفته گرفتار شده است.

ب- بند محکومین کیهان خانجانی

«بند محکومین» کیهان خانجانی، خواننده را می‌برد و می‌اندازد پشت میله‌های زندان ماکان رشت. پشت میله‌های بند محکومین. جایی که زندانیانش یا منتظر رسیدن روز اعدام‌اند، یا روی دیوارهای سلول خط می‌اندازند به امید رسیدن روزی که حکم ابدویک روزشان بشکند و بشود حبس ابد. خانجانی در بند محکومین همۀ این تیرگی‌ها را به شوخی گرفته. از میله‌های سرد و فولادی بند زندان، تا خواننده‌ای که نمی‌فهمد چطور از دیدن این همه بدبختی و زندگی نکبت‌بار دلش خون نمی‌شود، دلش خون نمی‌شود که هیچ! گه‌گاه نیشخندی هم می‌زند به زندگی شخصیت‌های داستان. 

بند محکومین یک رمان اجتماعی است. داستان با یک کشمکش ساده و البته عجیب شروع می‌شود. یک روز درِ زیرِ هشتی باز شده و یک دختر را می‌اندازند درون بندِ محکومینِ مرد: «هزار و یک حکایت دارد زندانِ لاکانِ رشت. هزارتا را باور کنند، این یکی را نمی‌کنند: یک شب درِ بند محکومینِ مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش.» هستۀ اصلی داستان پیرامون همین کشمکش ساده شکل می‌گیرد. آنچه خانجانی در این رمان هدف قرار داده، ظاهراً به تصویر کشیدن جایگاه زن در یک جامعۀ مردسالار است. و برای این کار سر شوخی را از همان اولین کلمات باز کرده و دختری جوان را به بندی می‌فرستد که کمترین خلافشان فروش مواد مخدر و قتل و تجاوز است. نقطه‌ای سفید، درست وسط دایره‌ای سیاه‌. تقابلی که نویسنده آگاهانه آن را ایجاد کرده و برای شکل دادن داستانش به خوبی از آن بهره می‌برد. استفاده از زبان طنزآمیز به داستان کمک کرده و آن را قابل پذیرش‌تر می‌کند. شاید اگر نویسنده به شکل دیگری زندان و زندانیان را به تصویر می‌کشید، داستان بیش از اندازه در سیاهی فرومی‌رفت و خواننده آن را پس می‌زد.

خرده‌روایت‌ها نیز سهم ویژه‌ای در فضاسازی «بند محکومین» و شکل دهی شخصیت‌هایش دارد. خرده‌روایت‌ها در حقیقت حکایت‌هایی است از زندگی شخصیت‌های داستان، که مثل حکایت‌ها هزارویک شب بینابین داستان اصلی روایت شده و بخش زیادی از کتاب را به خود اختصاص می‌دهد. راوی داستان «زاپاتا»ست. رمان با ورود دخترک جوان به بند آغاز می‌شود و با سرگذشت زندگی اوست که ادامه می‌یابد: «عشق من دخترِ فامیل بود ولی قصۀ من قصۀ آدمی است که یک خروار دندان دارد، همه روی لبش. هر چه‌ققدر درد بکشد، ناله بزند، گریه کند، هیچ‌کس باور نمی‌کند. چرا؟ چون دارد می‌خندد. هرچه بگویم، می‌گویند متوهم است. هرچه قسم بخورم، هرچه گِرو بگذارم، باورشان نمی‌شود. نمی‌دانم بین این همه جور معتاد، چرا هیچ‌کس حرفِ بنگی جماعت را نمی‌خواند! البته آدم بنگ که می‌کِشد، کارهایی می‌کند که فرداش که یادش می‌افتد، از بس شرمش می‌شود باز می‌کِشد تا فراموش کند.» زاپاتا مردی است بزله‌گو و خوش‌تعریف که از همین راه در زندان خرج زندگی‌اش را در می‌آورد:«شب‌هایی که بعد از ظهرش ملاقات بود و چپِ بچه‌ها پُر، از دولتی‌شان چیزی می‌رسید دخل‌وخرج ر کله‌به‌کله بیاورم. در عوض می‌خواستند حالی بدهم به جمع. همه نشئه سرِ تخت‌ها، چای کنارشان، سیگار دستشان، رو به من فتوا می‌دادند برو در پوست خلق‌اللهِ بندِ محکومین.» و اوست که داستان را روایت می‌کند، توی زندگی شخصیت‌های داستان سرک می‌کشد و اتفاقات درون زندان را برای خواننده تعریف می‌کند. گویی دارد تذکرة‌الاولیا، یا بهتر است بگویم تذکرةالاشقیا را ورق می‌زند. یا اینکه قصدش سرگرم کردن خواننده است، به این امید که چپش پر باشد و از دولتی‌اش چیزی برسد برای دخل‌وخرج زندان!

نقطه قوّت داستان زبان شیرین و یک‌دست نویسنده‌اش است. خانجانی به‌قدری روی زبان تسلط دارد که خواننده تصور می‌کند چند سالی را در زندان بوده و به همین خاطر است که با شیوۀ حرف زدن، مثل‌ها و تکیه‌کلام‌های زندانیان آشناست. کتاب پر است از این مثل‌ها و تکیه کلام‌ها. همین استفادۀ صحیح از تکیه کلام‌هاست که به طنز کار کمک کرده و مثل یک لایۀ حریر داستان را در خود حل کرده تا خواننده در لحظۀ اول جز لطافت و دلنشینی چیزی احساس نکند: «نه سلامی، نه علیکی، نه خبری؛ هیچ‌کی در نخِ هیچ‌کی. هرکی پسرِ پدرِ خودش. بند بشکۀ باروت. نگاه به یکی می‌کردی، دعوا. سرقفلی می‌دادند برای قاتی کردن. پیرهنِ تن آدم دشمنِ آدم. دوربین‌ها هم به کار و بگیروببند و ببروبزن و بکوب‌وبیار، به‌راه. آقاموشه‌ای، آسه برو آسه بیا، رفتم کنجِ هواخوری نشستم سرِ جدول.» 

«بند محکومین» را که دست می‌گیری با همان چند جملۀ ابتدایی غرق می‌شوی در داستان. می‌شوی یکی از زندانیانِ بند، یکی از خودشان. غرق می‌شوی در لطافت متن. ولی وقتی که کتاب را تمام می‌کنی و زمینش می‌گذاری و لیوان چایی‌ای می‌نوشی، آن‌وقت است که رفته‌رفته می‌فهمی نویسنده چه کردده است. تازه متوجه می‌شوی حرف نویسنده چه بوده و چه می‌خواسته از داستان. آن‌وقت است که دلت به درد می‌آید برای لوطی‌های بند و متوجه رنج و اندوهشان می‌شوی. آن‌وقت است که می‌گویی ای کاش کاری از دستم برمی‌آمد برای آخان و آزمان و پهلوان و مهندس و گاز و شاه‌دماغ و سیاه‌ سیاه ‌سیاه بند محکومین.

۱۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۳
آقاگل ‌‌

 


خواستم دست به قلم ببرم و چند سطری بنویسم از هواداران تیم الرجای مراکش؛ اما هربار که این کلیپ و شعرش را می‌بینم غمی سخت در دلم می‌نشیند. مراکش را حالا دیگر نه فقط به خاطر همگروهی در روسیه که به خاطر هم‌دردی با جوانانش می‌شناسم. این کرۀ خاکی مسخره، آن‌قدر کوچک شده که درد جوانانش در شمال غربی آفریقا از جنس همان دردی است که اینجا می‌شود درون کوچه‌خیابان‌های شهر و بین خودمان دید و حسش کرد.

+کلیپ کامل سرود «فی بلاد ظلمونی» هواداران تیم الرجا مراکش (یوتیوپ)

۱۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۴:۳۸
آقاگل ‌‌

می‌دانی؟ گاهی یک آهنگ‌ به‌قدری برایت زنده است که می‌توانی بویش را احساس کنی، لمسش کنی، ببوسیش و در کنارش قدم بزنی. 



سرزمین خورشید(می‌رسد از دور صدای ساز مرد چوپان)-آلبوم سرزمین خورشید-زنده‌یاد محمدنوری.

دریافت


۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۸:۳۵
آقاگل ‌‌

-«دوباره سیزده؟»

و زهره می‌زند زیر خنده. مسخره‌ها. آب را یک‌نفس می‌روم بالا. سیزده، سیزده، سیزده همه‌چیز از همین صندلی شمارۀ سیزده شروع شد. هر بار که می‌خواهم بروم کرمان سیزده را می‌گیرم. سیزده را می‌گیرم تا شاید در عقب باز شود و تو پشت سر شاگرد شوفر بیایی تو. با لبخندی ملیح و حلقه‌حلقه‌هایی که خودشان را رها کرده‌اند روی صورتت.

همه‌شان فکر می‌کنند سیزده را رزرو می‌کنم چون تک‌صندلی است و روبروی در عقب. انگار خودم هم باورم شده. «از مردن توی اتوبوس می‌ترسم. برای همین سیزده را رزرو می‌کنم. روبروی در عقب است و تک‌صندلی. اگر اتوبوس چپ کند می‌شود سریع از آن پرید بیرون.» این جمله‌ها را یک‌بار که گیر داده بودند به سیزده سرهم کردم.

پاسگاه نائین بود که اتوبوس ایستاد. ساعت از دوازده گذشته بود. چراغ‌های آبی وسط سقف، اتاقک اتوبوس را از تاریکی بیابان حفظ می‌کرد. خواب بودند همه. سیزده را داده بودم عقب و چشم‌هایم را بسته بودم که سرمای هوا پیچیده بود توی اتوبوس و خورده بود توی صورتم. در عقب اتوبوس که باز شد، زیرچشمی خیره شده بودم به در. تو پشت سر سبیل آمدی تو. یک کوله‌پشتی روی شانۀ راستت بود و یک کلاه آبیِ پشمی که کشیده بودیش روی سرت. چند حلقه مو ریخته شده بود روی پیشانی و عینکی دایره‌ای که روی چشم‌هایت بود. تا آمدی تو، بخار نشسته بود روی شیشه‌ها. دستمالی از جیب کاپشن بیرون آوردی و پاکش کردی. شاگرد شوفر نگاهت کرد و گفت: «اون‌جا. مو قشنگ.» و با دست اشاره کرده بود به صندلی شماره شانزده. تو نشستی روی شانزده و زیر لب چیزی گفتی و با نوک کفش‌هایت کوبیدی پشت صندلی من.

 سرم را بالا آوردم. نگاهت کردم. کلاهت را برداشته بودی و حلقه‌های مو ریخته بود روی صورتت. یکی از حلقه‌ها کنار دُم ابروها را گرفته بود و آمده بود پایین تا روی گونه‌هایت که از سرما گل انداخته بود. نوک بینی‌ات شده بود سرخ سرخ، مثل یک ترب کوچک. توی کشور شما نمی‌دانم به ترب، چه می‌گویند. دستپاچه شده بودی. شالی آبی‌رنگ کشیدی روی موها و گفتی:

«Oh! Het spijt me zo.»

نفهمیدم باید چه جوابی بدهم. برگشته بودم روی صندلی‌. هزارتا فکر یک‌هو ریخت بود توی سرم. سرما تنم را پوشاند. حتماً دماغم شده بود رنگ ترب. صورتم غرق شد در حلقه‌ها. حلقه‌ها پیچیدند توی دست‌وپاهایم. صدایی مخملی توی گوشم زنگ می‌خورد و می‌گفت «Oh! Hit spigit mezo».

سیزده را داده بودم جلو که راحت‌تر باشی. از جایت بلند شدی. می‌خواستی کوله‌ات را جا بدهی آن بالا. این پا و آن پا ‌کرده بودم که بلند شوم یا نه که سبیل دیوث از راه رسیده بود. گُه تو این شانس.
فهم کرده بودم که خارجی هستی. ولی کجایی؟ نمی‌دانستم. از مدرسه چند کلمۀ انگلیسی به یادم مانده بود. شروع کرده بودم به سرهم کردن
am و is و are ها. اگر می‌دانستم روزی این خزعبلات جایی به کارم می‌آید همه‌شان را حفظ می‌کردم. حیف!

سرم را از کنار سیزده چرخانده بودم سمت تو که از پنجره ستاره‌ها را نگاه می‌کردی. گفته بودم:

«Hello woman. What name is?»

نگاهم کردی. حلقه‌های مو را جا داده بودی پشت گوش‌ها، از پشت دایره‌های عینک ریز شده بودی توی صورت من. خندیدی و گفتی:

«Hi. Mijn naamis Stella»

و لام استلا را طوری کشیده بودی که لرزه افتاده بود به بندبند تنم. سرم را کشیدم کنار، مچاله شدم توی صندلی. گویی یک نفر سوزنی دست گرفته بود و سوراخ‌سوراخم می‌کرد. کله‌ام شده بود کاسۀ خون. دست‌وپاهایم سرد سرد، کله داغ داغ. فکر می‌کردم حالا است که از دماغم خون بزند بیرون. نه نمی‌شد. این‌طور بی‌مقدمه نمی‌شد. نقشه‌ای لازم داشتم. این شد که دست آخر تصمیم گرفته بودم به بهانۀ خوردن آب از صندلی‌ام بلند شوم. می‌دانستم که باید تشنه‌ات باشد. پیش خودم خیال کرده بودم تا لیوان آب را دستم ببینی، لبخندی‌ می‌زنی، حلقه‌ها را می‌نشانی پشت گوش‌ها، سرت را می‌آوری جلو و می‌گویی:
«می‌شود کمی هم آب به من بدهی؟»
البته نه این شکلی، به زبان خودتان؛ ولی می‌گفتی دیگر. آن‌وقت لبخندی می‌زدم، لیوان آب را می‌گرفتم سمتت و می‌گفتم: «
یورولکام بیوتیفول وومن!». بعدش؟ دربارۀ بعدش هیچ فکری نکرده بودم. آن‌قدر سرم داغ بود که نمی‌فهمیدم دارم چه کار می‌کنم.

بلند شدم. سعی کرده بودم یک‌راست بروم سمت آب‌خوری و نگاهم به تو نیفتد. لیوانی برداشته بودم و با لیوان پر از آب پله‌ها را آمده بودم بالا. خواب بودی. نه! شاید از توی شیشه بیرون را نگاه می‌کردی، یا اینکه فقط چشم‌هایت را بسته بودی. نفهمیدم. نگاهی به دوروبر انداختم. همۀ صندلی‌ها خواب بودند. دست راستم را گذاشتم سر سیزده، دل‌وجرئت به خرج داده بودم و خم شده بودم سمتت. چند تار مو خودشان را رها کرده بودند روی انحنای سفیدرنگ گردن. جمع شده بودی روی صندلی و کاپشن را کشیده بودی رویت. کمی جرئت به خودم داده بودم و آمده بودم نزدیک‌تر. منتظر بودم چشم‌هایت را بازکنی، آن چند تار مو را بیندازی پشت گوش‌ها. لبخندی بزنم. لبخندی بزنی. دستت را بیاوری جلو و لیوان را از دستم بگیری. چشم‌هایم را بستم و نفسم را داده بودم تو، حلقه‌ها پیچیده بود توی دست‌وپایم. تازه داشت کار به جاهای خوبش می‌رسید که صدای جیغت هوشیارم کرده بود. پیرزن شماره هفده داد زد: «جونّم مرگ شدۀ...» تا خواستم خودم را جمع‌وجور کنم سبیل دیوث از پشت یقه‌ام را چسبیده بود و کوبیده شده بودم کف اتوبوس.: «نچایی عمو!» تو بلندبلند چیزهایی گفتی که فهم نکردم. سیاهی ریخته بود توی چشم‌هایم. احساس می‌کردم وسط اتوبان خورده‌ام به یک کامیون حمل زباله. گوش تیز کرده بودم ببینم صدایت کجاست؛ ولی گم بود بین آن‌همه سروصدا.

چشم که باز کرده بودم مهی غلیظ همه‌جا را گرفته بود. نوری آبی‌رنگ افتاده بود روی صورتت. حلقه‌ها خودشان را از دست آن شال آبی‌رنگ خلاص کرده بودند و ریخته بودند روی انحنای گردنت. سرم شده بود بشکۀ باروت و گوشۀ لبم آتش گرفته بود. خودم را جمع‌ کردم و آمدم جلو تا بهتر ببینمت. مه سفیدرنگ آرام آرام کنار رفت. سبیل خم شده بود روی شعلۀ آبیِ پیک‌نیک و دودی از دهانش خارج می‌شد.

پایان

آذر 97


س.ن: داستان‌ها رو توی وبلاگ منتشر می‌کنم برای اینکه وقتی خونده شد نقد هم بشه. پس اگر می‌خونید لطفاً نظرتون رو برام بنویسید.

۲۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۰:۰۵
آقاگل ‌‌

به بهانۀ پنجمین پویش کتابگردی، کتابخانۀ میرزابنویس برگزار می‌کند.

وعده دیدار: پنجشنبه یکم آذرماه 97

مکان: کاشان، سمت چپ، نرسیده به مرکز زمین، کتابخانۀ غیررسمی نگارندۀ دوکلمه حرف حساب، یعنی این بندۀ نگارنده.

با همکاری کتابخانۀ میرزابنویس.


با حضور اساتید ارجمند:

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

خواجه شمس‌الدین محمدبن بهاءالدین محمد

ابومحمد مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله مشرف

ابوالقاسم فردوسی طوسی

ملا عبداللطیف تسوجی

فئودور میخایلاویچ داستایوفسکی

نادر ابراهیمی

ابوالفضل زرویی نصرآباد

سید مجتبی آقابزرگ علوی

رخشندۀ اعتصامی

و جمعی دیگر از نویسندگان


۲۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۹:۴۸
آقاگل ‌‌

سال پیش، در همچین روزهایی در بیست و هشتیم روز آبان، مطلبی نوشته بودم دربارۀ روز کتاب و کتاب‌خوانی. پایین آن مطلب سلوچ یا همان علی خودمان، نظر گذاشته بود:«یک بار هم شده به جای کتاب های روانشناسی و موفقیت و علمی و تاریخی و سیاسی و ... داستان بخوانید. قصه ها بی نظیرن». 

همین، راستش خواستم با یک پست بلند بالا دعوت‌تان کنم به داستان‌خوانی. ولی تهش رسیدم به همین جملۀ علی: «داستان بخوانید چون قصه‌ها بی‌نظیرند.» چون خود همین زندگی هم یک قصه است. یک قصه.

۱۳ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۳
آقاگل ‌‌

میحانه میحانه؛ میحانه میحانه

غابَت شَمِسنا الحلو ما جانه

(مگر وقت دیدارمان نبود؟ 

آفتابمان غروب کرد و زیباروی ما نیامد)

حَیِک، حَیِک بابَه حَیِک!

 اَلف رَحمَة علی بِیک

(آفرین به تو! پدر آمرزیده! 

دست مریزاد به تو!)

هَذوله العَذِبونی

هَذوله المَرمُرونی

(این چیزهاست که مرا عذاب می‌دهد

 این چیزهاست که مرا بیچاره کرده!

عَلی جِسرِ المُسَیِب سَیِبونی

عَلی جِسرِ المُسَیِب سَیِبونی

(مرا روی پل مسیب کاشت و نیامد!

مرا روی پل مسیب کاشت و نیامد!)

 

 

 

شرح: 

1-«میحانه» اصطلاحی است عامیانه در عراق که به جای جملۀ «ما حان موعدنا» به کار رفته و نشان از خلف وعدۀ معشوق دارد. «میحانه میحانه» از ترانه‌های عامیانۀ این کشور بوده و «ناظم الغزالی» که این ترانه را اجرا کرده، از خواننده‌های شناخته شدۀ موسیقی مقامی عربی است.

2-المسیب نیز پلی است در بغداد، روی رودخانۀ دجله

۱۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۴
آقاگل ‌‌