۲۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

روز درختکاری در کسوت یک دانشجوی محیط زیست


س.ن: اینکه شما چه کاره باشید زیاد مهم نیست.

شما می توانید مدیر باشید، کارگر باشید ، دانشجو باشید ، خانه دار باشید، مهم نیست.

مهم این است که انسان باشید و در کسوت یک انسان! به محیط اطرافمان اهمیت بدهیم.

(البته باز اگر برخی دوستان انگ "روش ان فکری" به ما نزنند!!!! - مخاطب خاص داره)

گفت و گوی دو نفره با حافظ عزیز

امشب پس از مدت ها با حضرت حافظ که الحق حافظه ماست آشتی نمودیم.

مکدر شدنمان بر می گردد به آخرین تفعلی که به دیوان ایشان زدیم! از قضا نمی دانم چه شده بود که شیخنا حال و روز خوبی نداشت رو به این بنده نگارنده نموده و فرمود:

"مگو دیگر که حافظ نکته دانست"

"که ما دیدیم و محکم جاهلی بود"


اینکه در آن زمان حافظ هم برای ما به نوعی تاقچه بالا گذاشته و به میکده راهمان نداد خب مرا سخت آمد.

از قضا امشب که داشتم گرد و خاک یک ساله کتاب های بخت برگشته را می گرفتم دیدمش که در کنجی  از کتابخانه دست به زانو نهاده و بغض کرده و نشسته است. خیلی دلم به حالش سوخت. برش داشتم و به ناگاه چشم بر هم نهاده دستی بر زلفکانش کشیده و به آرامی با سر انگشتان قلبش را شکافتم!!!

درد را در چهره اش حس می کردم، در آخرین لحظات لب به سخن گفتن گشود و فرمود:


خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگر
به گدایی ز در میکده زادی طلبیم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولی
به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
عشوه‌ای از لب شیرین تو دل خواست به جان
به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم
تا بود نسخه عطری دل سودازده را
از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم 

ملاحظه نمودید

الحق که خوب یاد گرفته دل ما را به دست بیاورد ناجنس! باری، بی خود و بی جهت که کسی را رند لقب نمی دهند!!!!

ملکه...

اگر بگویم یکی از زیباترین فیلم های دفاع مقدس چند سال گذشته بود اغراق نکرده ام.

فیلمی نو با نگاهی نو به جنگ.

دیدن جنگ از زاویه دید یک دیده بان، و رصد کردن مرگ انسانیت ها و نه ملیت ها!

درمورد فیلم ترجیح می دهم چیزی نگویم که گفته اند حدیث عشق در دفتر نباشد.

فقط پیشنهاد می کنم که فیلم را ببینید.

و دیگر هیچ...



- جنگه جنگ هر کاری کنی خطر داره

- به خدا هیچ ربطی به جنگ نداره، به خدا اون آدمایی که اون ورند همه شون مثل ما هستند فقط فرقشون با ما اینه که اونا یه قلدر بالا سرشون وایساده زورشون میکنه بجنگن!


زیباترین قسمت فیلم زمانی است که شخصیت اصلی داستان در دو قطبی انسانیت قرار می گیرد.

نکشتن یک جوان عراقی بی گناه یا کشتن یک عراقی آدم کش که جوانان ایرانی رو می کشه؟؟؟ 


- این جنگ تموم می شه یه نفرم کمتر کشته بشه یه نفره

- چرا اینو به عراقیا نمی گی؟

- شاید اوناهم اگه یه همچین دیدگاهی داشتند همین تصمیم رو می گرفتند.


- همه زنبورا نیش می زنند اما فقط زنبور عسله که فرق می کنه اون اگه نیش بزنه می میره سامی، اما نمی دونم میدونه اگه نیش بزنه می میره یا نمیدونه، اگه می دونه پس چرا این کار رو می کنه؟

سامی زنبور عسل بین جونشو و خونش خونشو انتخاب می کنه. فقط ملکه است که اگه نیش بزنه زنده می مونه. اون می مونه تا کندو رو بارور کنه...



سرماخوردگی شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

این سرماخوردگی اگر برای من چیزی نداشت به جز زجر و درد، حداقل مزیتش این بود که موجبات شادی بسیاری از دوستان را فراهم کرد. 

برای اینکه گفته خود را ثابت کنم به ذکر چند نمونه اکتفا میکنم.

صحنه اول:

یک شنبه- کلاس سمینار

جلسه اول کلاس سمینار بود و من هم تازه سرماخورده بودم. خب تکلیف آدمی که تازه سرما خورده باشد هم مشخص است، به قول شاعر

"من در میان جمع و سرم (جای دیگر است) هی گیج می رود"!!!

از قضا استاد لیست حضور غیابی ترتیب داد و امر فرمود که دوستان یک به یک اسامی خود را در لیست مذکور بنویسند، لیست آنقدر دست به دست گشت تا به دستان ما رسید. و ما بنا به وظیفه اسم خود و دگر دوستان را با ذکر گرایش نوشته و لیست را تحویل نفر کناری دادیم تا به رسم دیرین دست به دست شود تا به دیوار! نه ببخشید به استاد برسد.

استاد محترم چون نظری به لیست بیفکند گل از گلش بشکفت و خنده ای ریز بر لبانش پدیدار گشت، آنگاه نگاهی به من حقیر انداخت و فرمود: "فلانی گویا سرماخوردگی بد اثر کرده!!! " و قاه قاه خندیدن از سر گرفت.

در نهایت معلوم شد این بنده نگارنده "محیط زیست" را "محیت زیست" نگاریده بودم! با این استدلال که حیات با حیاط متفاوت است....

.

صحنه دوم:

همان یکشنبه- کلاس استاد بزرگوار دکتر هاشمی رفسنجانی

اول توضیحی در باب فامیل این استاد گرانقدر بدهم، اگر چه قدری فامیلی ایشان غلط انداز است اما خود آدمی اند به غایت درستکار و دوست داشتنی.

عصر همان روز یکشنبه با دکتر هاشمی کلاس داشتیم و من برای اینکه جلوی سرفه های مکرر را بگیرم به اجبار لیوانی آب جوش همراه خود به کلاس آورده بودم، و انتهای کلاس جا خوش کرده بودم که اگر مشکلی پیش بیامد از همان انتها کلاس را ترک کنم.

باری، دیری نپایید که آب لیوان ته کشید و عملا کلاس در سیطره سرفه های نامنظم و گاه و بیگاه من قرار گرفت. در این میان دکتر با سرعتی همچو نور به سمت گوشی خود رفت نگاهی به صفحه آن بیانداخت و شتابان کلاس را ترک کرد!

دقایقی بعد لیوانی آب جوش همراه با عسل و آب لیمو و نبات!!! روی صندلی این جانب بود در انتهای کلاس و استاد پشت میز در ابتدای کلاس!

( واقعا دستش درد نکنه همین جا بار دیگه از ایشون تشکر می کنم بابت آب جوش عسل.)

.

صحنه سوم:

سه شنبه- ده صبح

در حالت عادی روزهایی که برای کلاس هشت صبح مجبور شوم از ساعت شش صبح بیدار باشم تا آخر روز سخت کسلم و خواب آلود. حال دیگر حسابش را بکنید که سر ساعت هشت چندین قرص  و شربت خواب آور هم خورده باشید!!! این وضعیت آن روز من بود. استاد در ابتدای کلاس از میکروب و باکتری و موازنه می گفت و من در انتهای کلاس با تمام تلاشم چیزی جز تصاویری موهوم نمی دیدم! (و گاه اصلا نمی دیدم!؟!)

یادم نیست که چه روی داد، فقط به ذهن دارم که دقایقی از کلاس اصلا در ذهنم نیست! و چون چشم باز کردم دیدم گویا موضوع به کل تغییر کرده است. اندکی به کمک انگشت سبابه سر را خارانیده چشم ها را در حالت ماکزیمم زوم قرار داده و به تخته خیره ماندم.

در این بین استاد رند در حالی که تخته را به آرامی پاک می نمود رو به این جانب گردانیده و افزودند:

"بگزارید این نکته آخر را تا آقای داودی مجدد به خواب نرفته بگوئیم و کلاس را به پایان ببریم!"

و در پایان خاطراتی از خواب های دوران دانشجویی خود ذکر فرموده و بسی موجبات شادی دوستان "محیت زیستی" را فراهم نمودند.( خدارو شکر تلفات ندادیم)

و از آنجایی که ما نیز دستی در این عالم رندی داریم مثال قانون نسبیت ( پنج دقیقه خواب در اتاق برابر دو ساعت است و دو ساعت خواب سر کلاس اساتید برابر پنج دقیقه) را برای حضرت استادی بیان کرده و کلاس را به پایان بردیم! خدا آخر عاقبتمان را با این استاد به خیر کناد انشا الله.

  .

س.ن: خلاصه که در این چند وقت بیماری پشت سر هم بدشانسی می آوردیم و دوستان هم که می دیدند ما حال و روز خوشی نداریم تا توانستند تلافی روزهای خوشمان را سرمان در آوردند!!! اما متاسفانه حال، بسیار حالمان خوبست، خدا بداد دوستانمان برسد مگر...


کلیدر

"عشق، همان نیروی لایزال که بنده و کدخدای نمی شناسد.

 ارزشی شایان آدمی و خود ویژه او.

 از گریبان فقر هم عشق سر می کشد."-ص 18

" آدم بیابان همچو عقاب است آزاد و ناپرابسته. وهرگاه او را به دام بیاندازند و میان چاردیواری تنگ بسته اش بدارند- که همه آفتاب را نتواند ببیند و همه نسیم را نتواند ببوید و همه نواهای بیگانه و آشنای دشت و بیابان را نتواند بشنود- در غمی دلازار ته نشین می شود" -ص23

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد....

امام على علیه السلام : 

پیروزى با احتیاط به دست مى آید ، و احتیاط ، با اندیشیدن و سنجیدن ، و اندیشیدن و سنجیدن با رازدارى .

نهج البلاغة : الحکمة48 .


س.ن: در فضای مجازی به این سخن برخوردم. ساعت هاست درگیرم با خودم؟!؟

و هیچ ....

یک حکایت اخلاقی

و گفته اند:

"پیرمرد که از تنگ دستی به فغان اومده بود رفت پیش حاکم شهر و بهش گفت  صد سکه میگیرم و تو شیش ماه  به خرت حرف زدن یاد میدم . حاکم سکه ها رو داد و خرش رو  با پیرمرد راهی کرد . زن  پیرمرد وقتی ماجرا رو فهمید شروع کرد به نصیحت کردن  که برو بگو اشتباه کردم و نمی تونم . آخه چطور میخوای به خر حرف زدن یاد بدی. پیرمرد نگاهی به زنش کرد و گفت تا شیش ماه دیگه یا  شاه می میره  یا من می میرم یا خر."


حالا دوستان محترم مدعی  شده اند دریای کاسپین را به شاخاب پارس متصل می کنند!!!
و بسطش بدید تو خیلی از تصمیماتی که در کشور گرفته میشود...

ببخش یا فاطمه (ع)

و چقدر پیاپی حسین را صدا میزنیم و سیراب می شویم

اما یکبار آزادگیش را فریاد نزدیم

و از انسانیتش یادی نکردیم.

ببخش یا فاطمه (ع)....

.

و از حسین فقط لبان تشنه اش را دیدیم

فارق از اینکه حسین در راه حقانیت، آزادگی و انسانیت قیام کرد.

نه در  راه آب.

ببخش ای بنت نبی....


اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.