دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۲۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است


س.ن: قابل ذکر است اسامی که در این پست و پست قبل به کار گرفته شده است صرفا اولین نامی بوده که به ذهن این بنده نگارنده رسیده! و ارزش دیگری ندارد:دی


۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۲۴
آقاگل ‌‌

۲۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۰۹
آقاگل ‌‌

آورده‌اند که شیخنا ابوسعید ابوالخیر روزی در نیشابور برنشسته بود و جمع صوفیان در خدمتش بودند و به بازار فرو می‌شدند.

 جمعی برنایان می‌آمدند از دیگر سو برهنه، هر یکی ابزار پایی چرمین در پای کرده و یکی را بر گردن گرفته می‌آوردند.

چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که این کیست؟

 گفتند: امیر مقامران است.

 شیخ او را گفت: این امیری به چه یافتی؟

 گفت: ای شیخ به راست باختن و پاک باختن.

 شیخ نعره‌ای زد و گفت: "راست باز و پاک باز و امیر باش."


دیرین شناسان و اهل مطالعه و تحقیق گفته اند این حکایت من باب ایام انتخابات و در وصف احساس مسئولیت کنندگان جامعه است!


 اما من به یقین می گویم این بیانات از کتاب اسرار التوحید به تألیف محمد ابن منور درحالات جدش ابو السعید ابولخیر بوده و دیگر هیچ!


۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۱۷
آقاگل ‌‌

عجب از ما بالگرها که اگر روزی حرفی برای گفتن نداشته باشیم آن روزمان شب نمی شود!


اگر بخواهیم تجربه ای را به کسانی انتقال دهیم وبلاگ

اگر روزی دلمان گرفت و تصمیم گرفتیم یک بلایی سر خودمان بیاوریم اولین سوژه همین وبلاگ بنده خدا!

اگر خواستیم ذق و دلیمان را سر کسی در بیاوریم و دستمان کوتاه بود باز این وبلاگ!

اگر خوشحال هم بودیم و خواستیم خوشحالیمان را با کسی قسمت کنیم، وبلاگ

به قول شاعر گفتنی:


جواب هر چه سوال نگفته نام شماست...
مدرسان شریفی مگر؟...عزیز دلم؟
:|


خلاصه که

 عجب از ما بلاگرها!

شاید باورتان نشود ولی بهمن تمام شد!

و شاید باورتان نشود ولی من یک اسفند ماهی ام طبق آخری اسناد!


۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۲۹
آقاگل ‌‌



هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن

بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

"فاضل نظری"


این تصویر بالغ بر دو ماه هست که جلوی چشم های این بنده نگارنده است. تصویر صفحه دسکتاپ لبتاب جان و گوشی همراهم تا مدت ها این تصویر بود.

تا همین دیروز که به دلایلی حذف شد!....

لبخندش از لبخند مونالیزا هم سحر آمیزتر است!

 وقت هایی که شادم گویی لبخند میزند وقت هایی که غمگینم انگار غمی در چشم هایش موج میخورد!

وقت هایی که هیجان دارم این عکس برایم پر احساس هیجان و پر از رنگ است.

و وقت هایی که بی حوصله ام یک بی حوصلگی خاصی در چهره اش میبینم!

 در همه احوالات ذکر شده در بالا برای این تصویر شعر نوشته ام و پیش خودم زمزمه شان کرده ام.


یک چالش شعری دیگر:

خواهش میکنم لحظه ای بر این تصویر خیره شوید و اولین جمله یا بیت شعری که به نظرتان می آید را بنویسید:

سپاس از لطفتان.


۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۲ ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۰۲:۴۹
آقاگل ‌‌

تو در کوچه ها انسان خواهى شد، نه لا به لاى کتاب ها. تو در کنار ستمدیدگان واقعى زندگى را خواهى آموخت، نه با غرق شدن در آثارى که در اتاق هاى در بسته نوشته شده.

تو زندگى را خوانده اى، لمس نکرده اى. تفنگ تو کاغذى است، ایمان و اعتقاد تو کاغذى است و پارگى پذیر.


"یک عاشقانه ى آرام، نادر ابراهیمى"


س.ن: شرح حال خانه نشینی های این بنده نگارنده است...!

باز جای شکرش باقیه که این فضای مجازی هست وگرنه همزمان با پوستر کاندیداهای انتخاباتی باید پوستر بنده رو هم نصب میکردند و مینوشتند "جوان ناکام آقاگل مرحوم"! و احتمالا نفر اول حوزه انتخاباتی شهرستانمان می شدم با حداکثر  آرا!

و بعد من که روحم از این داستان خبر نداشته باید بروم و لم بدهم به صندلی های چرخدار مجلس!

بدتر آنکه هر ماه باید به حوزه انتخابیه ام سر بزنم و به مردم شهر گزارش کار ارائه کنم! و چون روح درمانده ای بیش نیستم و این کارها از دستم ساخته نیست به زودی بین مردم منفور خواهم شد و بین خودشان خواهند گفت"ولله اگر دوره بعد به "جوان ناکام" رأی دهیم!"


۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۰۳:۱۹
آقاگل ‌‌

پیرو پست کتاب ها و خاطرات وبلاگ زندگی در پیش رو:


داستان اول"دانشگاه- تابستان سال آخر"

دروغ چرا؟! اصلا در دوران کارشناسی دانشجوی موفقی نبودم (اگر مبنای موفقیت رو پاس کردن درس حساب کنیم!-توضیح از بنده نگارنده)

و همین عامل باعث شد یک ماه پایانی تابستان سال آخر را در خوابگاه بگذرانم. و درگیر کارهای پروژه و معرفی با استاد باشم! موقعیت خیلی بدی بود. روزهایی که فوق العاده آزار دهنده بود و هر روزش هزار روز می گذشت. هنوز یادم نرفته است نزدیک به بیست بار پروژه ام را برای استاد فرستادم و ایشان ایرادهایی گرفتند که در قوطی هیچ عطاری نبود. بودند کسانی که با یک پیامک ساده نمره پایان نامه شان را بی هیچ سعی و تلاش می گرفتند و می رفتند! و من به قولی مثل خر در گل گیر افتاده بودم (یا مودب ترش "مثل آهو در گل تپیده بودم!").

باری، تصور کنید در همچین شرایط روحی و ذهنی تصمیم بر این گرفتم که کتاب 1984 جورج اورول (+، +) را بخوانم! نتیجه کاملا مشخص بود. شبی که کتاب را تمام کردم خوب در خاطرم است.تقریبا ساعت یک و نیم شب بود که کتاب تمام شد. بعد از آن بیش از یک ساعت طول کشید تا  خواب به چشمانم آمد! شبی که فردایش قرار بود مجدد سری به استاد گرامی بزنم!

تقریبا ساعت از هشت گذشته بود که زنگ گوشی به صدا در آمد، با یک نا امیدی خاص خاموشش کردم و باز خواب!

انگار یک فضای یأس بر کل اتاق حاکم بود، و منی که کم کم به تمام نظام دانشگاه شک کرده بودم و اصلا آن روز دلم نمیخواست از تخت جدا شوم! روزی که انگار فضا و زمان دچار فروپاشی شده بود و دانشگاه همچون مرکز سیاه چاله ای بود که هر لحظه مرا به درون خود می کشید! (کسانی که این کتاب را خوانده اند خوب می دانند چه میگویم! به حق کتابی است سیاه.)

.

داستان دوم: "دانشگاه کرمان - از خوابگاه تا دانشگاه "

یک سالی که کرمان بودم یکی از مشکلاتم مسیر طولانی خوابگاه تا دانشکده فنی بود که با اتوبوس واحد حداقل بیش از سی دقیقه زمان می برد. سی دقیقه ای که برای من طعم کتاب داشت. کتاب هایی از جنس صدا. اگرچه شب نبود ولی آرشیو کتاب شب رادیو تهران و صدای گرم بهروز رضوی برای من مصداق بارز یک نعمت الهی بود. آرشیوی کامل با گوینده ای فوق العاده. اینقدر صدای جناب رضوی گرم و ماندگار هست که این بنده نگارنده از آن زمان هر کتابی را ورق میزنم گویی در پستوی مغزم یک استاد رضوی پنهان شده و دارد این کتاب را میخواند! صدایی که همیشه در ذهنم مانده و خواهد ماند.

یک سالی که قطعا از شیرین ترین سال های کتاب خوانی ام بود.

.

س.ن1: دوست دارم در کنار بیان این دو خاطره یک لیست برگزیده ده تایی از کتاب های خارجی و ایرانی که خواندم به اشتراک بگذارم.

مجموعه کتاب های ایرانی: مردی در تبعید ابدی- آتش بدون دود (هفت جلدی) - بر جاده های دریای سرخ(پنج جلدی) از نادر ابراهیمی؛ یکی بود یکی نبود- تلخ و شیرین استاد جمالزاده؛ خسی در میقات- مدیر مدرسه جلال آل احمد؛ سو وشون سیمین دانشور؛ داش آکل- بوف کور صادق هدایت؛چشم هایش بزرگ علوی؛ جای خالی سلوچ - نون نوشتن(مجموعه یادداشت) محمود دولت آبادی عزیز؛ قیدار رضا امیرخانی؛ تنگسیر- سنگ صبور صادق چوبک؛ ماهی سیاه کوچولو- یک هلو هزار هلو صمد بهرنگی(آثار بهرنگی همگی عالی اند)؛ همنوایی شبانه ارکستر چوب ها رضا قاسمی؛ (فکر کنم بیش از ده مورد شد! و البته که جای خیلی ها خالی ماند.)

مجموعه کتاب های خارجی: مزرعه حیوانات- 1984 جورج اورول؛ شازده کوچولو اگزوپری (با بیش از بیست بار خوانش!) ورونیکا-کیمیاگر-زهیر پائولو کوئیلو؛ جاناتان مرغ دریایی ریچارد باخ؛ بارهستی میلان کوندرا؛ دوست بازیافته فرد اولمن؛ کوری ژوزه ساراماگو؛ مرگ در میزند وودی آلن؛مهمون سرای دو دنیا- آدولف هیتلر دو دنیا(دو زندگی) امانوئل اشمیت (تا کنتور نزده بالا دست می کشم.)

(در حق خیلی از نویسندگان اجحاف شد. امیدوارم اعتراض نکنند :) )

و بخوانید معرفی کتاب را.

س.ن2: یک پیشنهاد خوبی که در امر کتاب خوانی میتونم داشته باشم اینه که سعی کنید از یک نویسنده چندین آثار را مطالعه کنید. اینطوری درک فضای فکری نویسنده خیلی راحت تر خواهد بود. و اگر بعد از خواندن چند اثر نقد آثار نویسنده مورد نظر را هم بخوانید که عالی خواهد بود.

دومین پیشنهاد استفاده از استیکر نوت(جایگزین فارسی داره آیا؟) هنگام مطالعه کتاب. اولین صفحه کتاب یا جلد کتاب را به این کار اختصاص دهید و یک استیکر نوت روی آن بچسبانید. به همین راحتی اگر قسمتی از کتاب را دوست داشتید بعدها مجدد بخوانید یا یادداشت کنید فراموشش نخواهید کرد :)


س.ن3: وقتی فکر می کنم به اندازه یک عمر کتاب خوب هست که نخوانده ام بیش از پیش به بی سوادی خودم پی میبرم :(


اگر دوست داشتید دعوتید به این چالش دلنشین.

 

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۰۲:۴۳
آقاگل ‌‌

 سال 1994 شاید عجیب ترین سال در تاریخ سینما است. سالی که دو فیلم رستگاری در شائوشنگ و فارست گامپ به نمایش در آمد! دو فیلمی که در تمامی جایزه های جهانی رغیب یکدیگر بودند و از جمله جایزه اسکار. جایی که باید رستگاری را مغلوب واقعی نامید. با اینکه در حال حاضر رستگاری جایگاه اول رده بندی را تصاحب کرده و فارست در رده پانزدهم جدول است!


 رستگاری در شائوشنگ

فیلمی که با اقتباس از کتابی به همین نام ساخته شد و به گفته نویسنده کتاب بهترین افتباس سینمایی بوده است. با بازی تیم رابینز و مورگان فریمن. فیلمی که در آن سال نامزد هفت اسکار سال شد! و عجیب آنکه در هیچ یک از بخش ها اسکار نگرفت! اما به باور بسیاری از مردم دنیا بهترین و اولین فیلم تاریخ سینماست!

فیلم با بازداشت تیم رابینز آغاز می شود، کارمند بانکی که به اشتباه به شائوشنگ تبعید میشود و به حبس ابد محکوم می گردد.

و بیش از 29 سال از عمر خود را در زندان سپری می کند تا زمانی که با حفر تونلی از زندان گریخته و به رستگاری می رسد.

رستگاری نه بخاطر رهایی از زندان بلکه به این دلیل: "او اطمینان می یابد گناهکار نیست و قتل همسرش به او ارتباطی نداشته است." و این به معنای واقعی کلمه رستگاری در پیشگاه خداوند است، رستگاری که درخور آزادی است.

اگر قصد داشته باشم به قسمتی از فیلم اشاره کنم قطعا صحنه ایست که تیم رابینز رو به مورگان فریمن می کند و این جمله را بر زبان می آورد : "با زندگی کنار بیا؛ یا به پیشواز مرگ برو...."  و سکانس آخر در زندان، جایی که رئیس زندان که به ظاهر فردی مذهبی است ولی در باطن مصداق این بیت حافظ خودمان "چون به خلوت میرود آن کار دیگر میکنند!" است. کتاب انجیل رابینز را باز می کند و با این جمله روبرو می شود"حق با شما بود آقای رئیس! رستگاری در این کتاب نهفته است!"

ولی به نظرتان چرا این فیلم در هیچ یک از بخش ها سیمرغ بلورین! نه ببخشید اسکار رو نگرفت؟ 

قطعا تنها و تنها به خاطر رغیبی قدر به نام فارست گامپ!

فارست گامپ

فارست گامپ، فیلمی دیگر که در سال 1994 و با بازی تام هنکس ساخته شد، فیلمی که در سیزده بخش نامزد جایزه اسکار بود و در شش شاخه موفق به کسب این افتخار شد! 

جالب آنکه تام هنکس افسانه ای نامزد بازی در فیلم رستگاری نیز بود و تنها به خاطر بازی در فیلم فارست گامپ این پیشنهاد را رد کرد!

اما از فارست گامپ، درامی است زیبا و طنز آلود با بازی تام هنکس و پر فروش ترین فیلم آن سال.

 گامپ نام شخصیت اصلی داستان است با بازی هنکس شخصیتی که داستان زندگی اش را در حالی که منتظر آمدن اتوبوس است برای رهگذران روایت می کند. کودکی کند ذهن که در طول فیلم عاشقش خواهید شد. شاید کند ذهن کلمه خوبی برای توصیف گامپ نباشد، شاید بهتر باشد او را آدمی خاص بنامیم ونه کند ذهن یا حتی احمق-" احمق کسی است که کارهای احمقانه می کند!" به بیانی دیگر انسانی است ساده دل. کودکی که به خاطر مشکلی جسمی مجبور به تحمل اسکلت فلزی! متصل به پاهای خود بوده است! اسکلتی که در حادثه ای درهم می شکند و باعث پدیدار شدن استعداد گامپ در دویدن می گردد. دیگر شخصیت های داستان جنی، بوبا و ستوان دن تیلور است، جنی دختری است که در روز اول مدرسه با گامپ ارتباط دوستی برقرار می کند، رفاقتی که داستان فیلم نیز بر اساس آن شکل گرفته است. زندگی گامپ زندگی پر فراز و نشیبی است. از رفتن به دانشگاه به واسطه حضور در تیم فوتبال مدرسه، تا حضور در جبهه جنگ با ویتنام و دوستی با بوبا و سرگرد دن و کسب نشان افتخار بخاطر رشادت هایش در ارتش! و هر دو به خاطر استعداد ذاتیش در دویدن!

 از این ها که بگذریم نمی شود از گامپ گفت و از عشقش به دخترک داستان نگفت! جنی، دخترکی با رویاهای بسیار، که زندگی موفقی را سپری نمی کند. باید اعتراف کنم در طول داستان به غیر از صحنه اول مواجه شدن جنی با گامپ از او متنفر بودم! اما از تأثیرش بر زندگی گامپ نمی توانید چشم پوشی کنید. شاید اگر عشق به جنی نبود گامپ ساده دل هرگز این راه موفقیت آمیز را طی نمی کرد!

باری، هرآنچه از این فیلم بگویم قطعا باز کم گفته ام. الحق اگر فیلمی توان رقابت با شائوشنگ را داشته باشد تنها همین فیلم بوده است.

به شخصه اگر بخواهم یکی از این دو فیلم را انتخاب کنم این گامپ فارست خواهد بود! اگرچه با اختلافی کم اما گامپ را بیشتر از رستگاری پسندیدم.

بخصوص سکانس ماقبل آخر را، جنی بر اثر بیماریی لاعلاج مرده و گامپ زیر درختی که جنی به خاک سپرده شده است (درختی است تنودمند که در بچگی بر روی آن بازی می کردند!) درحال صحبت با اوست. و بازی زیبای تام هنکس در این سکانس، که الحق تنها به خاطر همین سکانس لایق جایزه اسکار بلورین است! گامپ از پسرشان میگوید و از شیطنت هایش و از اینکه او پسری است باهوش. و در سخن آخرش از تصوراتش درمورد زندگی اینگونه سخن می راند: "نمیدونم حق با مادرم بود یا ستوان دن، من نمیدونم که هر کدوم از ما سرنوشتی داریم یا اینکه همه ما فقط به شکلی تصادفی بر روی یک نسیم شناوریم!. ولی به نظر من هردو درست هستند. شاید هر دو همزمان دارند اتفاق می افتند...."

****************************************

س.ن: شائوشنگ رو قبلا دیده بودم! ولی زمانی که فارست گامپ رو دیدم تصمیم گرفتم شائوشنگ روهم بار دیگه ببینم. الحق هر دو قابل ستایش بودند و در یک کلام وصف ناپذیر! و هرآنچه در بالا گفتم جز خزعبلات انباشته در ذهن یک بنده نگارنده،( که تنها دانشش از فیلم و سینما به واسطه چند ترم کار فرهنگی در کانون رسانه دانشگاهش بوده است) نیست و ارزش دیگری ندارد!


۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۵۰
آقاگل ‌‌