دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۲۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

ان شالله سال نوی همگی جدید باشه. 


نیت کردم و به نیت همه تون یک فال حافظ زدم. 

تقدیم به همه دوستام.



نتیجه تصویری برای هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

۲۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۸
آقاگل ‌‌
امروزه روز نمی‌دانم چرا نبض زمان اینقدر تند می‌زند. بزرگانی که تا همین چند وقت پیش در عنفوان جوانی بودند و انقلاب و جنگ را به چشم خود دیده‌اند یک به یک به دوران پیری پای می‌گذارند. و یا بیمار شده‌ یا آنکه درگذشته و به رحمت خدا رفته‌اند. گویی زندگی و مرگ دیگر در تقابل یکدیگر نیستند. و با یکدیگر کنار آمده‌اند.
ابتدا در صبح سومین جمعه خرداد ماه بود که "حبیب محبیان" در سکوت خبری و مظلومیت کامل از دنیا رفت. خواننده‌ای که در سال‌های آخر عمر خویش به کشور باز گشته بود و با بی‌مهری وزارت ارشاد وقت مواجه شد. کمتر از یک ماه بعد، هنوز به خود نیامده بودیم که استاد بلامنازع عرصه سینما "عباس کیارستمی" عزیز دنیا را بدرود گفت و به دیار حق شتافت. و هنوز به خود نیامده بودیم که روان‌شاد مرحوم"مهدیه الهی قمشه‌ای" از بزرگان ادبیات عرفانی جام شوکران را سر کشید. تابستان هنوز به پایان نرسیده بود که خبر آوردند استاد"داود رشیدی" بزرگ هم به دیار حق شتافت.
پاییز نیز کم از تابستان نداشت. "منصور پورحیدری"، پرافتخارترین استقلالیِ دوران و از اخلاق مدارترین فوتبالیست‌های ایران در ماه آبان کفش‌هایش را برای همیشه آویخت، و بعد از آن در ماه آخر پاییز مرحوم"استاد سلیم موذن‌زاده" به لقای دوست، که عمری به حضور و حضرت او اندیشیده بود شتافت. 
فصل‌ها یکی یکی گذشتند و به زمستان رسیدند. زمستانی که بیش از دیگر فصل‌ها ما را در غم و اندوه غرقه کرد. فقط هشت روز گذشته بود که "دنیا فنی‌زاده" را از دست دادیم. عروسک گردانِ کلاه قرمزی مهربان‌مان را. و بعد نوبت به مرحوم"آیت‌الله هاشمی رفسنجانی" رسید از بزرگترین شخصیت‌های سیاسی پس از انقلاب اسلامی و رئیس جمهور دوران سازندگی که به یکباره و در عصر نوزدهمین روز از ماه دی به دیار باقی شتافت. 
هنوز از این ضربه‌ها کمر راست نکرده بودیم که در حادثه پلاسکو"آتش‌نشانان شهید" را از دست دادیم. پس از آن دست روزگار غدار کج مدار اینبار به سراغ محمدم رفت و "حسن جوهرچی" عزیز، (محمدم) به طور ناگهانی دار فانی را وداع گفت. 
و امان از اسفند ماه، امان از اسفند، "ناگه‌ غروب‌ کدامین‌ ستاره‌، ژرفای‌ شب‌ را چنین‌ گود کرده‌ است‌؟" همان اوایل ماه اسفند با خبر فوت دو تن از دوبلورهای توانمندمان مواجه شدیم. مرحوم"ایران بزرگمهری‌راد" و مرحوم"مهین کسمایی" هر دو از پیشکسوتان این عرصه بودند که در همان اوایل ماه به رحمت خدا رفتند. و سپس استاد"احمد عزیزی" ازشاعران نامی عرصه آیینی مصداق این شعر رهی معیری شد: "رفتیم‌ و پای‌ بر سر دنیا گذاشتیم‌ کار جهان‌ به‌ اهل‌ جهان‌ واگذاشتیم‌" خدایش رحمت کناد.
جلوتر آمدیم، گویی عقب‌تر رفته‌ایم! در بیست و سومین روز از این اسفند نحس بودیم که استاد"علی معلم" منتقد و تهیه کننده سینما، ستاره وار غروب کرد. "بعضی مرگ ها غیر منتظره است، با اینکه مرگ غیر منتظره نیست" هنوز در شوک وارده از این خبر بودیم که خبر آمد شادروان"افشین یداللهی" نیز به دیار حق شتافت تا ما را در بهت و حیرت کامل فرو ببرد. 
با آنکه از مرگ گریزی نیست، و دیر یا زود نوبت به ما نیز خواهد رسید و به قول حافظ "عاقبت منزل ما وادی خاموشان است" و با آنکه معتقدم مرگ معنا بخش زندگی است، لیکن امیدوارم هرچه زودتر این سال و ماه نحس به اتمام برسد. و لااقل در چند روز پیش رو دیگر شاهد این دست اخبار ناگوار نباشیم.
افسوس و صد افسوس که این بزرگان دیگر در بین ما نیستند با این حال یاد و خاطره‌شان تا ابد در دل و جان ما پایدار خواهد ماند. و فراموش نخواهند شد....
۲۸ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۱۳
آقاگل ‌‌

دانلود آلبوم جدید همایون شجریان به نام رگ خواب



دموی آلبوم را بشنوید:

"آهای خبردار" (شعر از مرحوم حسین منزوی)



دریافت


#خرید و دانلود قانونی آلبوم رگ خوابِ همایون شجریان عزیز


۱۶ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۵
آقاگل ‌‌

در برخی قبایل بدوی، والدین کودکان خود را برای خدایان قربانی کرده، می‌سوزاندند. از جمله ایزد مولوک که در قبایل عبرانی و کنعانی پرستیده می‌شد، در پرستشگاهش کوره‌ای بود که کودکان در آن سوزانده می‌شدند و طبّالان طبل می‌زدند تا نگذارند صدای جیغ و زاری کودکان به والدین برسد.


بعدها این رسم خشونت آمیز، به شکلی بسیار معتدل‌تر در آمد و برای راضی کردن خدایان تنها نمایشی از سوزاندن کودکان اجرا می‌شد! به این شکل که آتشی برافروخته شده و کودکان به سرعت از میان آن می‌گذشتند و به این ترتیب آیین قربانی بدون قربانی کردن انجام می‌یافت.


"برگرفته از تاریخ تمدن"

"ویل دورانت"



+نقل از کانال تلگرامی هاروت و ماروت



++کرمان که بودم یکی دوبار به آتشکده شهر رفتم.(از جاذبه‌های گردشگری شهر هم محسوب می‌شه) به ضرس قاطع می‌گفتند ما در آیین زردشتی چیزی به نام چهارشنبه سوری یا هر مراسمی شبیه به آن نداریم!

 بازم میل خودت.

۲۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۳
آقاگل ‌‌

چند روز پیش یک پستی نوشتم با عنوان "سازت را با بهار کوک کن" پستی که به مناسبت بهار و در جواب به فراخوان رادیو نوشته شده بود. و دروغ چرا، چون تا اون روز زیاد از فراخوان استقبال نشده بود توی اون پست از بهترین دوستام دعوت کرده بودم که بیان و شرکت کنن. و بعد این دوستای خوبمم هم لطف کردن و چند نفر دیگر رو دعوت کردند و اون چند نفر هم چند نفر دیگه رو و اون چند نفر چند نفر دیگه رو ... و همینطور رسیدیم به امروز! که بیست و چهارم اسفند ماه هست. و فقط بیست و چهار ساعت دیگه باقی مونده تا پایان مهلت شرکت در فراخوان رادیو. تا اینجای کار هیچ مشکلی نبود و اتفاقا خیلی خوشحالیم که این همه استقبال شد. 

ولی اتفاقی که افتاده اینه که تقریبا هیچکس! لینک مطلبش رو تا همین دیشب برای وبلاگ رادیو نفرستاده بود. :)) یعنی خیلی گلدکوئیستی طور هیشکی نمی‌دونست از چه طریقی و از کجا این حرکت شروع شده و سرشاخه‌های اصلی کیا بودن و اصلاً چطوری و چرا دعوت شده. 

خلاصه کلام اینکه الآن دو روزه ما داریم تو وبلاگ‌ها سرک می‌کشیم بلکه ببینیم کیا شرکت کردن (واقعاً این بیان چرا هشتگ نداره خب؟-اعتراض از بنده جوینده لینک!). ولی بازهم نگران هستیم مطلب بعضی از دوستان دیده نشده باشه و شرمنده تون بشیم. پس لطف کنید اگر شرکت کردید یا دوستاتون شرکت کردند یا قصد شرکت در چالش سازت را با بهار کوک کن رادیو رو دارید یا دوستاتون قصد شرکت دارند طی بیست و چهار ساعت آینده لینک مطلب‌ها رو برامون بفرستید.(چه اینجا چه رادیو فرقی نداره فقط بفرستید.) 


+خلاصه که سرشاخه گلد کوئیست بودیم موقعی که گلد کوئیست مد نبود!

۱۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۹
آقاگل ‌‌

نتیجه تصویری برای کاریکاتور گاو


این آقایِ گاوه!

آقای گاو و رفیقای گاو تَرِش مراسمی دارند به اسم چهارشنبه سوری!!

آقای گاو در شب چهارشنبه سوری به جای اینکه مثل آدم جشن بگیره! وسط کوچه خیابون لاستیک ماشین آتش می‌زنه.

آقایِ گاو همراه رفیقای گاو تَرِش مواد منفجره و ترقه رو به قصد کشت به سمت هم دیگه پرتاب می‌کنن!

آقایِ گاو و رفیقای گاو تَرِش حافظه کوتاه مدتی داره! و خیلی زود حوادث همین چند وقت پیش را فراموش کرده! 

آقایِ گاو معنای لذت بردن انسانی را فراموش کرده!

آقا و خانم عزیز خواهشمندم مثل آقایِ گاو نباشید!


+اگر صاحب اختیار بودم امسال اولین نفری که ترقه می‌انداخت رو با قانون کلت از زندگی ساقط می‌کردم تا درس عبرت بشه برا بقیه!

++می‌گاوند، فعل ماضی استمراری از مصدر گاویدن!

۳۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۵
آقاگل ‌‌

میگن آدم وقتی یه چیزی داره ارزشش رو خوب درک نمی‌کنه و وقتی همون رو از دست میده تازه ارزشش رو می‌فهمه!

 

بیاییم فکر کنیم.


شاید فردا قدرت تفکر رو از دست دادیم...

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۴۹
آقاگل ‌‌
امروز که برادران گرامی تصمیم داشتند مدرسه نروند و رسماً بر پایه قراردادی نانوشته که در این ایّام بین دانش آموزان هست مدرسه را به تعطیلی بکشانند و به استقبال عید بروند ( و البته تلاش مذبوحانه‌شان فقط با یک تلفن جناب مدیر بی ثمر ماند!) یاد و خاطرات دوران مدرسه و فرارهای دم عید برایم زنده شد. آن قدیم ترها، سال‌های ابتدایی و راهنمایی رسم بر این بود تا به مناسبت عید یک پیک بهاران به دانش آموزان بدهند که باید در تمام طول ایّام عید تکالیف پیک بهاری انجام می‌شد. و تازه به غیر از آن معلم‌ها هم برای هر درسی یک عالمه تکلیف می‌دادند! جوری که رسماً در ایام فرخنده عید و حتی یکی دو هفته بعد از آن نتوانید نفس بکشید! چه برسد به لذت بردن از تعطیلات. و این بود که تا روز توزیع پیک بهارن بی برو برگرد باید به مدرسه می‌رفتید. با این حال روزی که پیک بهاران را می‌دادند به همراه پسردائی و خاله جان به طور غیر قابل باوری فقط در عرض یک روز تمامی پیک و تکالیف مدرسه را انجام می‌دادیم! کاری که الآن هر طور محاسبه می‌کنم می بینم کاری ست نشدنی! ولی آن زمان‌ها می‌شد! و دقیقا نمی‌دانم چرا و چگونه. 
سال دوم راهنمایی، به خاطر عملی که روی انگشت دستم انجام دادم با اینکه دکتر فقط دو روز مرخصی برایم نوشته بود ولی من دقیقا از زنگ دوم روز 14 اسفند به بعد دیگر مدرسه نرفتم! و آن طولانی‌ترین تعطیلاتی بود که در طول ایام تحصیل داشتم. سال‌های بعد همراه با خیل عظیم دانش آموزان از همان هفته دوم و سوم اسفند "توپ تفنگ و تیشه مدرسه تعطیل میشه" و "برای حفظ شیشه مدرسه تعطیل میشه" گویان خواستار تعطیلی مدرسه شده و البته اغلب موارد فقط با لبخند موذیانه مدیر و معاون مواجه می‌شدیم و با اینکه تقریباً از بیستم اسفند مدرسه حالت نیمه تعطیل به خود می‌گرفت باز ما(یک جمعیت10-15 نفره‌ی فوتبالی!) حداقل تا 26-25اسفند در مدرسه می‌ماندیم و در حیاط مدرسه به همراه برخی از معلم‌ها گل کوچیک بازی می‌کردیم! و جالب اینکه در همه این روزها با هم قرار می‌گذاشتیم که فردا دیگر نمیآییم و فردا باز همه می‌رفتیم و باز بساط گل کوچیک، و باز قول و قرار نیامدن فردا! همیشه هم حس می‌کردیم یک جای کار اشکال داردها ولیکن گل کوچیک‌های روزهای آخر خیلی حال می‌داد!
در همه آن سال‌ها فقط یکبار بود که به طور جدی عزممان را جزم کردیم که از هجدهم اسفند کلاس ریاضی سوم الف دیگر مدرسه نرود! و خوب یادم است برای اینکه تصمیم مان را عملی کنیم از قبل قرار گذاشتیم که از صبح تلفن‌های خانه را از پریز بکشیم که مدیر و معاون هم نتوانند زنگ بزنند و مجبورمان کنند که به مدرسه برویم. فردای آن روز کف جفت پا چسبیده به بخاری در خواب ناز بودم که صدای زنگ در بلند شد! و وقتی در را باز کردم معاون مدرسه را دیدم که با وانتی آبی رنگ یک یک بچه‌های کلاس را از در خانه‌هایشان سوار کرده بود و بعد هم آمده بود در خانه‌ی ما! و بعد که به مدرسه رفتیم متوجه شدیم که توطئه زیر سر بچه‌های ادبیات بوده و گویا آن‌ها هم همین نقشه ما را در سر داشته و البته خیلی خفن‌تر از ما! در واقع به جای اینکه تلفن‌های منزل‌شان را از پریز بکشند شبانه رفته و یک متر از کابل اصلی تلفن مدرسه را چیده و برده‌ بودند! و زمانی که مدیر متوجه شده بود تقصیر را انداخته‌ بودند گردن کلاس ما!

آخ از همه‌ی آن سال‌ها...  


+این خاطرات را گاه و بی گاه می‌نویسم، چون می‌ترسم از روزی که پیر شوم و آلزایمر به سراغم بیاید. و بعد آن وقت برای نوه‌ها چه دارم که بگویم؟ 

۳۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۳۵
آقاگل ‌‌