دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۴۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


اینقدر وضع این روزهای هوا خراب است که همان تک نفس هایی که میآمد و می رفت و بیشتر ممد حیات بود تا مفرح ذات نیز به شماره افتاده!

 به این فکر می کردم وقتی هوای شهر ما اینچنین است بدا به حال این روزهای شهر اهواز و غرب کشور!

اهوازی که همین چند سال قبل به عنوان آلوده ترین شهر جهان معرفی شد. و البته این نه به خاطر گرد و خاک و هجوم ریزگردها که به دلیل آلودگی های زیست محیطی صنایع پایین دستی اش بود. و حالا هم که این بلای طبیعی(البته غیرطبیعی!) باز افتاده است به جان هوای اهواز و مناطق جنوب و غرب کشور.

راستش این روزها فقط به این شعر از سهراب فکر میکنم و می بینم پر بیراه هم نگفته است:"جای مردان سیاست بنشانید درخت، تا هوا تازه شود..." حداقلش این است که با وجود درختان هم هوای پاک تری میداشتیم و هم اینکه درختان حقوق های 200 میلیونی لازم ندارند!

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۱
آقاگل ‌‌
الهی!
گرد و غبار آسمان این روزها را 
با باران رحمت بی حسابت بشوی.
تا بشینم و ساعت ها آسمان با صفایت را بنگرم.
 
رفیقا!
فقط خودت میدانی که
چه خدای خوبی هستی.
دمت گرم. 

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۹
آقاگل ‌‌




کوه می ماند اگر چه با صدای گرگ ها

دشت می رقصد اگر چه پا به پای گرگ ها


گرگ ها گویند : چوپان گله ها را می خورد

سخت می ترسم من از این ادعای گرگ ها!


قصه ی چوپان که " گرگ امد " دروغی محض بود

گرگ ، چوپان است! .... چوپان، ای خدای گرگ ها


می خورد چوپان هر روز بره های چاق را!

تهمت ِ درندگی مانده برای ِ گرگ ها...


گرگ ها در راه و رسم خویشتن صادق ترند

ای دو صد چوپان ِ همچو من! فدای ِگرگ ها



"محمود اکرامی"




س.ن: اصلا حدیث داریم که میگه ذکات شعر خوب نشر دادنشه. :)
۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۷
آقاگل ‌‌

مثل وقتی که خواب می مونی و نیستی که دو کلمه حرف مناجات بنویسی با خدای خودت.

مثل وقتی که خواب می مونی و یک رفیق قدیمی بهش الهام میشه که تو خوابی! و بهت زنگ می زنه تا بیدار بشی.

خدایا شکرت به خاطر رفقا و دوستان مجازی و واقعی :)

خدایا خواب مانده ام! بیدارم کن.


+باز یادم رفت بعضی نظرات رو جواب بدم! :/

بعد از نازنین خانم و فاطمه این سومین مورد در یک ماه گذشته بود! خانم جیم، نازنین خانم و فاطمه خانم. رسما عذر میخوام. باور کنید که از عوارض پیریست. و نه چیز دیگری. از این پس نظرات رو پس از تأیید نمایش می دهم که دیگر شرمنده نشوم.


++ این چند روزه درد کلیه هم امانمون رو بریده. بعد از معده درد به قول معروف گل بود به سبزه آراسته شد. دعامون کنید.


+++اگر خوابتان نمیآید هم اکنون شبکه سه والیبال داشت. ما که رفتیم به بستر.

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۲۰
آقاگل ‌‌

آن مرد نیکو سرشت، آن بازیچه دستان سرنوشت، آن بدر منیر، آن مشار مشیر "مترسک کبیر" رضی الله عنه. از پادشاهان مزارع بود و از خوبان روزگار بود. مناقب او بسیار است و محامد او بی شمار. کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و شوریده روزگار بود و عاشق صادق و پاک باز بود و جد و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی بس عجب. و عالی همت و رفیع قدر بود. او را تصانیف بسیار است بالفاظ مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقت نظر و فراستی داشت که کس را نبود.

نقل است که چون طفلی کوچک بود و در میان گندم زار می گشت جوجه کلاغکی بر شانه اش نشست و از وی نهراسید. وی چون این بدید منقلب گشت و مبدل به اولین مترسکی شد که طرفدار حقوق کلاغان بودی. و از همان روی وی را لقب عاشق کلاغان دادندی. و بعدها شاعر در وصفش چنین سرود که "منم آن مترسکی که شدم عاشق کلاغا" و جدالی در گرفت بین خوانندگان بسیار که خواهیم این شعر را بخوانیم، که در پایان کلاغ شانس بر شانه مازیار فلاحی نشستی و این افتخار نصیب او شد.

و نقل است کلاغان چون این عشق را در وی بدیدند علیه مترسک اول که پادشهی ظالم بودی و جوجه کلاغان را می ترسانید قیام کردندی و مترسک خوش قلب را بر تخت پادشاهی نشاندند. و او را مترسک الممالک لقب همی دادند.

و گفته اند وی علاقه وافری به هنر بخصوص هنر موسیقی داشتی. و از کودکی سوت همی زد و بعدها قیتارنوازی آموختی. و قیتار یکی از آلات موسیقی دیار جابلغا بودی، و همین نشان دهد که وی پادشاهی دنیا دیده باشد.

و گفته اند هم او بود که تاریخ معاصر را نوشتی. بدین گونه که به پاس بزرگان و نویسندگان و بازیگران معاصر مطالب نیکو گفتی و کاتبانش نگاشتندی.

و نقل است که بدخواهانش شایع کردند که وی با شرکت سیب گاز خورده(یکی از شرکت های تولید وسایل القترونیق در دیار جابلغا- توضیح از بنده کاتب) قرارداد داشتی و از همین روی برای آن ها تبلیغ کند! که البته از اساس کذب محض بودی! و آن از این روی است که وی با تقنولوجی روز آشنا بودی! و این قطعا از کرامات پادشه مترسک الممالک است و دگر هیچ.

و نقل است که مریدی در آن میان از وی پرسید که عشق چیست، گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روز عاشق کلاغان شد و دگر روزش بر تخت پادشاهی نشست و سوم روزش عاشق She شدی. یعنی که عشق اینست.

و گفته اند که وی از زبردستان عالم نویسندگی بودی و ضرافت و فصاحتی خاص داشت که کس را نبود. و مریدانش نقل کرده اند که هر روز با خود این زمزمه کرد که "با عشق می نویسم با عشق بخوانید"و از همین روی باشد که نگاشته هایش به دل همی نشیند، گرچه تنها دو کلمه باشد.

باری، همه این ها گفتمی و این مرد آنچنان بزرگ بود که گویی هیچ نگفتمی! و گفته هایم هم چون توصیف قطره ایست در عوض دریای مهر و محبتش؛ مترسک الممالکی که در واپسین روزهای بهار پا به دنیا گذاشتی و آن را جای بهتری کردی. که امید دارمی هر روز موفق تر و موید تر و مظفر تر و منصور تر از دیروز باشد. و ایام به کامش بودی و کلاغان مزارع در زیر سایه اش 120 سال عمر همی کنند.


۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۳
آقاگل ‌‌
الهی!
آیم نات اوکی!
پلیز هلپ می...
تنکس الات.





۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۵
آقاگل ‌‌

یکی بود، یکی نبود ؛‌غیر از خدا هیچکس نبود.


آن که نمی داند بداند و آن که نخوانده است بخواند که روزی روزگاری چوپانی بود که هر روز گله اش را می برد به چرا و شب برمی گشت به ولایت خودش.[ظن:ولایت غربت،توضیح نگارنده].

یک روز که گله  را برده بود به صحرا، بعد از آنکه خوب گله را چراند و سیر کرد، آن ها را جمع کرد زیر یک سایه درختی و نی هفت بندش را در آورد و بنا کرد به یک حالت سوزناکی نی زدن. همین طور که داشت نی می زد و برای دل خودش غنا می کرد، یک دفعه یک ماری از پشت درخت بیرون آمد به این درازی. [به این درازی:واحد اندازه گیری طول در زمان قدیم بوده است؛ معادل هشت متر و سی سانت، حال یک چیزی کمتر یا بیشتر.]

باری، مار همین طور  آمد و آمد تا پیش چوپان بعد سرش را بلند کرد و با یک لحن دوستانه ای خطاب به چوپان گفت:«سلام مَشدی!» چوپان با بی حالی سرش را بلند کرد و گفت:« و علیک السلام اگر آمده ای مرا نیش بزنی، بهتر است به خودت زحمت ندهی چون در این دوره و زمانه کسی که پیتزا و همبرگر و دود و سرب معلق در هوا را خورده باشد، هیچ نیش و زهری در او کارگر نیست.علاوه بر این، من هم چُپُق می کشم و هم نیش زبان عیالم را تحمل می کنم. بنابراین بی خود به خودت زحمت نده و از همان راهی که آمده  ای، برگرد. »

مار گفت: « ای آدمیزاد، بدان و آگاه باش که من پادشاه تمام مار های جهانم و نامم "سلطان مار" است. آن زمان که قارون با گنج ها و دارایی اش به زیر خاک رفت، من پانصد ساله بودم و رفتم بر سر گنج او نشستم تا کسی نتواند به آن دست پیدا کند.حالا که دیگر پیر شده ام  و دندانهایم ریخته، دیگر علاقه ای به آن گنج ندارم. آمده ام در این بیابان تا اگر کسی بتواند  جواب سوالهایم را بدهد، آن گنج را دو دستی تقدیمش کنم و خودم بروم و به کار و زندگی ام برسم. »

چوپان گفت: « باشد. بپرس»

مار گفت:«آفرین و اما سوال دوم این که آن چیست که پایه و اساسش قوی است ولی خودش ضعیف است؟»

چوپان گفت:« آن، مستضعفان هستند که خودشان وضع خوبی ندارند ولی«بنیاد»شان،ماشاءالله هزار ماشاءالله خیلی قرص و محکم است.»

مار گفت:«مرحبا! سوال سوم این که بیچاره ترین موجود جهان، کدام است؟»

چوپان گفت « مرغ است که هم در عزا سرش را می برند و هم در عروسی.»

مار گفت:« احسنت! سوال چهارم این که آن چیست که اولش قند بود، بعد شکر شد و عاقبت عسل می شود؟»

چوپان گفت:« آن، زبان فارسی است که در دوره خواجه حافظ ،جزو اقلام صادراتی به بنگاله می‌رفت و در دوره مرحوم جمالزاده، شکر شد و با سعی و تلاش فرهنگستان زبان و ادب فارسی تا چند صباح دیگر عسل می شود.»

مار گفت :«مرسی!حالا سوال پنجم و آن این که ...»


*هشت سال بعد:

مار گفت:«زهازه!اما سوال هجده هزارو پانصد و سی و یکم...»

* *‌ *

ما از این داستان نتیجه می گیریم که آدم نباید هیچ وقت به سوالات یک مار دراز جواب بدهد چون مارهای دراز معمولا خیلی سوال می کنند.

قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونش نرسید.

 



+ سایت آقای زرویی نصر آباد عزیز، ملانصرالدین معاصر.

۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۵
آقاگل ‌‌

خدایا

به خاطر همه دونات هایی که خوردم شکر.

و به خاطر بوی دیوار کاهگلی خانه قدیمی مادر بزرگ!


حبیبا!

دیوار خانه‌ی مرا در بهشت

کاهگلی بساز

می‌خواهم هر روز عصر با شلنگ

به دیوارش آب بپاشم

و نفس عمیق بکشم!



۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۷
آقاگل ‌‌