دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۳۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

صحنه اول- خونه‌ی مادر بزرگ(ننه)

می‌گه: دِ ننه قربونت! وخی برو برا من عسل بورووک (asal borook) بخر از داروخونه بیار.
می‌گم: چی ننه؟ عسل چی؟ چی هست این؟ 
می‌گه: عسل-بورووکک! بگی خودش می‌دونه! برا ورم پام می‌خوام ننه. (چند وقت پیش استخوان کف پاش دچار در رفتگی شد. کمی ورم داره.)
می‌گم: چشم ننه جان. (خیالم راحت شد که چیز نامربوطی که باعث خجالت یک جوون معذب بشه نیست حداقل! به این پیرزن‌های قدیمی اینطور مواقع اصلا اطمینان نکنین! پشیمونی به بار میاره- توضیح از بنده نگارنده با تجربه در این مسائل.)

صحنه دوم- داروخونه گیاهی:

می‌گم: ببخشید خانم یک بسته عسل بورووک بدید!
یک نگاه عاقل اندر سفیه‌وار می‌کنه و می‌ره و چند دقیقه بعد یک کیسه پلاستیکی حاوی یک پودر سفید بهم می‌ده! (نگاهش اینقدر ترسناک بود که گفتم! ای دل غافل، باز از ننه رکب خوردم!) 
روی بسته رو برا خودم می‌خونم، نوشته: "اسید بوریک"
می‌گم: خانم! من عسل برووک میخواستما. این چیه؟ اینکه نوشته اسید که!
می‌گه: آقا، کی بهت گفت بری این رو بخری؟
می‌گم: ننه ام برا ورم پاهاش می‌خواد. من که نمی‌دونم چیه این اصلا! (جمله آخر رو از روی ترس و اینکه واقعا نکنه رکب خورده باشم گفتم!)
می‌خنده و می‌گه: خب برو. همینه برادر من. خیالت راحت. پیرزنای قدیمی بهش می‌گن عسل برووک. 

و اینگونه بود که ننه ما مرزهای علم شیمی رو یک تنه جا به جا کرد.

+ خدارو شکر سواد نداره! اگه اینجارو می‌خوند با کفگیر و  دمپایی می‌افتاد دنبالم! "د ورپریده حالا ننه ات رو سوژه بووووق نت کردی؟! بیام بزنم تو سرت قربونت برم!"

۳۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۴
آقاگل ‌‌

یکی از قشنگ‌ترین و در عین حال دلهره‌آورترین صحنه‌های غدیر، آنجاست که پیامبر فرمود به هرکسی که رفته، بگویید برگردد. فکر کن، بعدِ یک مسیر طولانی رسیده‌ای به جایی که امیدی برای گذشتن نیست و توانی برای بازگشتن. تشنه‌ای و دلتنگ، گرسنه‌ای و دلتنگ، خسته‌ای و دلتنگ.


 بعد یکی فریاد بکشد به هر کسی که رفته، بگویید برگردد. آن وقت چشم باز کنی و همه رفته‌ها را ببینی که دارند، برمی‌گردند. عشقِ رفته، رفیقِ رفته، بابایِ رفته، مامانِ رفته. اصلن هر رفته‌ای که خیال بازگشت نداشته را ببینی که دارد می‌آید. و یک آن بفهمی که دیگر نه تشنگی مانده و نه دلتنگی، نه گرسنگی مانده و نه دلتنگی، نه خستگی مانده و نه دلتنگی.


و عجیب نیست که خود تنهایش، خودِ نه زاده شده و نه زاییده‌اش، دست‌هایش را به دور خودش می‌پیچید و احدیتش را این گونه دلداری می‌دهد که «انا لله و انا الیه راجعون.»؟ که همه رفته‌هایی که از من بوده‌اند، باز می‌گردند و وعده دیدار نزدیک است؟ که من نه تشنه می‌شوم و نه گرسنه و نه خسته. ولی دلتنگ. ولی دلتنگ...


این روزهای عجیب که جای قلب، سنگ در سینه‌ها می‌تپد و آغوش‌ها، خالی از هندسه دلدارند! باید که پیامبری از کوچه ما رد شود و با صدای داودی‌اش بانگ سر دهد: «به هر کسی که رفته، بگویید برگردد.» که غدیر نه در گذشته‌ای دور، که هر روز است...


مرتضی برزگر


عیدتون مبارک.


۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۷
آقاگل ‌‌

آقا! یعنی خیلی عجیبه که آدم یادش بره خیابون اصلی شهرش یک طرف است؟!؟ و میدون رو اشتباه بپیچه؟ بعد خب حالا که اشتباه پیچیده! خیلی عجیبه که از وسط راه دنده عقب برگرده؟!؟

نیست دیگه!

 انصافا خیلی شبیه بودند، حالا شاید بقیه خوب دقت نکرده باشن! 


۲۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۸
آقاگل ‌‌

در شمال، در شهر رودسر پا به این دنیا گذاشت. وقتی وارد مدرسه شد به خاطر قد و قامتش مورد تمسخر دیگر دانش آموزها قرار می‌گرفت. والدین دیگر بچه‌ها آن‌ها را از دوستی با وی بر حذر می‌داشتند و خواستار اخراج او از مدرسه بودند. کلاس دوم راهنمایی بود که رفته رفته بر اثر همین بی مهری‌ها علاقه‌اش به مدرسه را از دست داد و درس و مدرسه را رها کرد. و به کارگری و شاگردی در مغازه‌ها پرداخت. در سن 16 سالگی بر اثر سقوط از روی دوچرخه آسیب دید. و خانه نشین شد. درآن سال‌ها 190 سانتیمتر قد داشت. روز به روز از زندگی ناامیدتر شد. از حرف هایی که مردم کوچه و بازار به او می‌زدند، تا طعنه و کنایه هم سن و سال‌هایش.

 هفت سال خانه نشینی! هفت سال گوشه نشین شد. هفت سال تمام زندگی برای مرتضی مفهومی نداشت!

تا روزی که در برنامه ماه عسل حضور پیدا کرد. از آرزوهایش گفت. از آرزوی دیدار با ورزشکار مورد علاقه اش علی کریمی، و اینکه بتواند روزی به بازی بسکتبال بپردازد. آرزویی که خیلی زود برآورده شد. همان روز علی آقای کریمی به دیدار مرتضی رفت. 

مرتضی به ورزش هم روی آورد. ولی نه بسکتبال. والیبال نشسته شد منشأ درخشش مرتضی. سال 94 به تیم والیبال نشسته ثامن الحجج سبزوار پیوست و یک سال بعد همراه با تیم ملی راهی رقابت های پار المپیک شد. مرتضی مهرزاد مرد دو متر و نیمی ایران. حالا قهرمان ماست. و دارنده مدال طلای پار المپیک  یورو و ارزشمندترین بازیکن این رقابت‌ها. حالا همه رسانه‌های جهان از مرتضی مهرزاد ما نوشته‌اند و می‌نویسند. و کمتر کسی است که اسم او را نشنیده باشد. 


اما...

راستش...

چه خوب که نمی‌دانند ما در این سال‌ها چه به سرش آوردیم...

مجبور به ترک تحصیلش کردیم...

باعث خانه نشینیش شدیم...

منزویش کردیم و برایش القاب زشت و زننده برگزیدیم.

چه خوب که نمی دانند!

کاش از این پس حواسمان باشد.

پار المپیک با همه قشنگی‌هایش. با همه حوادث شاد و ناراحت کننده اش تمام شد.

ولی ای کاش از این پار المپیک درس بگیریم. درس بگیریم تا از این پس نگاهمان به مرتضی مهرزادهای وطنمان را اصلاح کنیم.

و باور داشته باشیم که "انسان ها به توانایی‌هایشان شناخته می‌شوند! نه ناتوانایی‌ها"

۲۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۱۰
آقاگل ‌‌




"بهمن گلبارنژاد دوچرخه سوار پارالمپیکی کشورمان به دلیل سانحه در مسابقه و برهم خوردن تعادلش در شیب تند مسیر پس از چند ساعت از انتقالش به بیمارستان در گذشت."

لینک خبر



یک روز قبل از قبول قطعنامه۵۹۸ پایش را در راه اعتلای نام وطن فدا کرد.

 و یک روز قبل از پایان رقابت‌های پارالمپیک ریو جانش را...

 بنویسید رنگ مدالش آسمانی بود.

روحش شاد و یادش گرامی باد.



لطفا اینبار یادتان نرود! و به استقبالش بروید آقای وزیر!


۳۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۵
آقاگل ‌‌

نتیجه تصویری


یادم نمیکنی و

ز یادم نمی‌روی..‌.

یادت بخیر

یار فراموشکار من.....


"استاد شهریار"


بیست و هفت شهریور روز بزرگداشت شهریار شعر ایران و روز شعر و ادب پارسی است.

ماجرای شهریار شعر ایران ماجرای عجیبی است. از عاشق شدن او در جوانی و مجرد ماندنش تا اواسط عمر و سرودن غزل معروف "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..." برای معشوقه‌اش در واپسین لحظات عمر و در تخت بیمارستان.

 ماجرای درس طب خواندنش که در نیمه راه رهایش کرد و بعدها در بانک مشغول به کار شد. 

یکی از خاطراتش مربوط به همان دوران دانشجوی پزشکی بودنش هست که می‌گفت در زمان دانشجویی مطبی در تهران دایر کرده بودم و مریض می‌دیدم. روزی دختری به مطبم آمد و گفت: "آقای دکتر دستم به دامنت پدرم دارد می‌میرد!" می‌گفت سریع وسایل پزشکی‌ام را برداشتم و از در مطب بیرون زدم. وقتی آنجا رسیدم دیدم خانه ی مخروبه‌ای است که کف  آن معلوم بود که گلیمی یا زیلویی بوده که از نداری برده‌اند و فروخته‌اند. یک گوشه اتاق پیرمردی وسط لحاف شندره‌ای دراز کشیده بود و ناله می‌کرد. پدر را معاینه کردم. و چند قلم دارو نوشتم و دست دخترک دادم و گفتم برو فلان جا از آشناهای من هست. این داروها را مجانی بگیر و بیاور. همه این کارها را کردم و نشستم بالای سر بیمار زار زار گریه کردن!

 می‌گفت صاحب مریض (همان دخترک) آمده بود بالای سرم دلداری‌ام می‌داد که : "عیب نداره آقای دکتر! خدا بزرگه، ان شالله خوب می‌شه!" می‌گفت خب من با این روحیه چطور می‌تونستم پزشک بشم؟

راست هم می‌گفت. سید محمد حسین بهجت تبریزی نیامده بود که دکتر باشد! آمده بود تا شهریار شعر ایران شود....

یادش گرامی باد.


+ تک بیت های بی‌مخاطب به روز شد.

++ به جای نظر، چند بیت از اشعار استاد را در این پست به یادگار بگذارید و برای شادی روحش فاتحه ای قرائت کنید.


۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۵۸
آقاگل ‌‌

در فارسی کلمه‌های زیادی داریم، به‌خصوص از ریشه‌ی عربی، که آن‌ها را در معنایی متفاوت با کاربرد اصلی یا قدیم‌شان به کار می‌بریم. 


یکی از آن‌ها «رقیب» است، که، به‌خصوص در عرصه‌ی عشق و عاشقیِ جوان‌ها، پرکاربرد است و گاهی دردسرساز! رقابت امروزه به معنای تلاش برای پیشی‌گرفتن بر یکدیگر به کار می‌رود، اما در اصل و اساس به معنای نگهبانی کردن بوده است، یا همان «مراقبت» خودمان. یعنی ما، در گذر زمان، کلمه‌ی «رقابت» را از معنای اصلی خودش دور کرده‌ایم و به جای آن «مراقبت» را گذاشته‌ایم. به تبعِ آن، «رقیب» را هم دیگر به جای «نگهبان و محافظ و مراقب» به کار نمی‌بریم و آن را برای کسی استفاده می‌کنیم که یا می‌خواهد در کسب و کار از ما پیشی بگیرد و «رقیب کاری» است، یا می‌خواهد معشوق ما را از چنگ‌مان درآورد و «رقیب عشقی» است.


این را گفتم تا پس‌فردا اگر خواستید شعر و بیتی از سعدی یا حافظ انتخاب کنید و برای معشوق‌تان تلگرام بزنید و به درگاهش ناله‌های جان‌سوز کنید، برندارید مثلاً به نقل از حافظ بنویسید:


من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


یا از آن بدتر:


روی تو کس ندید و هزارَت رقیب هست

در غنچه‌ای هنوز و صدَت عندلیب هست



رقیب در هر دوی این ابیات همان مراقب است و ربطی به رقیبِ توی ذهن شما ندارد. البته خیال نکنید مقصودم این است که از فردا کلمه‌ی «رقیب» را در معنای قبلی و ریشه‌ای‌اش استفاده کنید. غرض این است که با شناختِ بهتر واژه‌ها، شیرینی بیشتری از جزئیات زبان فارسی بچشیم و، به گفته‌ی زنده‌یاد ابوالحسن نجفی، حواس‌مان باشد که غفلت از معنای اصلی این واژه، اغلب موجبِ بدفهمی نوشته‌های پیشینیان، به‌خصوص شعر حافظ شده و می‌شود. 


نگران پیدا کردن شعر برای روضه‌های عاشقی هم نباشید. در آن دوران هم این‌طور نبوده که عشاق از دردسرِ رقیبان در امان باشند، فقط جور دیگری درددل می‌کردند. مثلاً می‌توانید وجه عرفانیِ این بیت مولانا را بی‌خیال شوید و آن را برای معشوق بی‌وفا یا خدانکرده خیانتکارتان بفرستید؛ صددرصد تضمینی و بدون درد و خون‌ریزی:


آه که من دوش چه سان بوده‌ام

آه که تو دوش که را بوده‌ای!



نوشته شده در خوابگرد


۳۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۳۶
آقاگل ‌‌

از بین تمام مدال ها و افتخارات امشب، دومین طلای خانم ساره جوانمردی بسیار چسبید.
و البته رکورد شکنی سیامند رحمان. دلاور اشنویه. مردی که باید لقب قویترین فرد جهان را به او داد. 310کیلوگرم وزنه! شاید با منطق من جور در نیاد ولی اراده پولادین سیامند هر منطقی رو شکست میده! عالی بود این پهلوان. عالی. بژی شنو زنده باد اشنویه. زنده باد سیامند رحمان.


خب واقعیت اینه که برخی صحنه ها رو هم فقط باید دید! فقط باید به تصویر کشید. با نوشتن هرگز نمیشه حق مطلب رو ادا کرد. 
واقعا وصف ناپذیر هست.



تصویر: حسین امیری سرمربی تیم تیراندازی ایران و خانم جوانمردی، خوابی از این آرامتر سراغ ندارم. بی دغدغه. سبک بال. فوق العاده است و وصف ناپذیر...

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۸
آقاگل ‌‌