دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری

۱۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

دم صبح که از آخرین خواب خوش نود و شش برخاستم و درکمال تعجب خودم رو جزء نجات‌یافتگان سال مورد اشاره دیدم شروع کردم به وبلاگ‌خوانی. در بین وبلاگ‌خوانی‌ها رفتم و رسیدم به چالشی که ابداع‌کننده‌اش صخی بود. در پست موردنظر، وی(یعنی صخی) خواسته بود هرکس بیاید و بگوید که انتظاراتش از سال نودوهفت چه خواهد بود. 

راستش اول از همه و قبل از هرچیزی این پرانتز را باز کنم و در مورد خود کلمه چالش عرض کنم که سر چالش زبان‌مادری این درگیری را داشتم که آیا استفاده از کلمه چالش در این مکان‌زمان درست هست یا نه. خوشبختانه به لطف دوستی از همین دوستان حاضر در بلاگستان آگاهیده شده و متوجه شدم که استفاده از این کلمه بلااشکال است و ایرادی ندارد. اگرچه این کلمه مترادف واژه challenge در زبان انگلیسی است ولی در زبان فارسی با مفهوم گسترده‌تری مورد استفاده قرار می‌گیرد. به‌هر ترتیب استفاده از این واژه برای توصیف پویش‌های اجتماعی و مسابقاتی که با سختی همراه باشد کاملاً صحیح است.

از بحث دور افتادم. اینهم خاصیت ما پیرمردان است . از تفنگ حسن موسی شروع می‌کنیم و آخرش هم معلوم نمی‌شود چه می‌خواستیم بگوییم. مصداقی بارز از روده‌درازی! 

و اما نود و هفت، یاد نود و شش که می‌افتم می‌بینم سالی بود پرحادثه؛ خدا این چند ساعت آخرش را ختم به‌خیر کند. ماشالله ماهی نبود که ملتِ همیشه‌درصحنه زانوی غم بقل نزده باشند و در صفحات اجتماعی‌شان گریه و زاری راه نیانداخته باشند. الحمدلله تنها حادثه‌ای که در این سال شاهدش نبودیم دمیده شدن در نفخ صور بود! وگرنه کلکسیونش از هرنظر کامل کامل بود. از سیل و زلزله تا سقوط هواپیما و تصادف کشتی و چپ کردن اتوبوس و آتش‌سوزی. حالا که فکر می‌کنم عمیقاً از اینکه می‌بینم تا این لحظه از چنگال سال نودوشش دور مانده‌ام خوشحالم. و راستش به این فکر می‌کنم که اگر قرار باشد سال نودوهفت هم از روی سال نودوشش الگوبرداری کند تنها خواسته‌ام این خواهد بود که از چنگال سال نودوهفت هم جان سالم به‌در ببرم. و لااقل اگر قرار است جان سالم به‌در نبرم، مورد لطف خدا قرار بگیرم و حضرت عزرائیلش جان همه عزیزان و دوستانی که دارم را در کنار جان من بگیرد. دوست ندارم این آخر عمری کسی از مرگ من ناراحت باشد؛ و گریه‌زاری راه بیاندازد. گزینه پیشنهادی خودم هم به جناب عزرائیل برخورد شهاب‌سنگ است. هم بدیع است، هم کلاس دارد، هم اینکه احتمال زنده‌ماندنمان بسیار کمتر از حوادث دیگر است. فقط بارالها اگر خواستی حرکتی هم بزنی خواهش می‌کنم بعد از جام‌جهانی باشد. خلاصه ناکام از دنیا نروم.

و اما اگر لطفت شامل حالم شد و قرار بر این شد که سال نودوهفت را هم با موفقیت به پایان برسانم چندین خواسته دارم. البته خواسته‌های زیادی نیست. ساده‌زیستی همیشه از اهداف زندگی من بوده و هست. در طول زندگی همیشه سعی کرده‌ام ساده و بی‌ادعا باشم. اگر جناب حضرتش لطف کند دستش را پیوسته سایه‌ی سر ما کند، ما راضیِ راضی هستیم.  البته اگر کیسه‌ی پولی هم از آسمان یا با واسطه‌ای زمینی برایم بفرستد بدم نمی‌آید. بعد هم خودش درنظر بگیرد؛ آخر این درست است جوانی با این سن‌وسال همچنان مجرد باشد؟ پیر شدیم و هیچ‌کس پدربزرگ صدایمان نکرد. اگر درست است که هیچ. ولی اگر درست نیست پس خودش فکری به حال این مجرد بخت‌برگشته هم بکند. البته خداوندا حالا که فکر می‌کنم آدم نمی‌تواند زن داشته باشد ولی بی‌کار باشد. خودت شاهد بوده‌ای که اگرچه درحال حاضر بی‌کارم ولی هرگز بی‌عار نبوده‌ام. پس مرحمتت زیاد، شغلی هم برای این بنده نگارنده جور کن. خدا از خدایی کمت نکند. حقوقش هم زیاد مهم نیست. آنقدر باشد که شرمنده روی خانواده نباشم. اگر چیزی هم اضافه بود به بندگان نیازمندت هم کمک کنم. بشوم یک واسطه زمینی. خواسته دیگری ندارم. اگر داشته باشم هم بین خودم و خودت بماند بهتر است. همه‌چیز را که من نباید به زبان بیاورم. خودت از دل من آگاهی و دانایی به هرآنچه هست و خواهد شد. پس این ریش و این هم قیچی. اصلاً من چرا چانه‌زنی کنم. خودت هرچه صلاح می‌دانی همان کن. فقط دست‌آخر کاری کن که دل من راضی باشد به رضایت. همین.

 س.ن:

اگر کسی خواست از کد تبریک سال نوی گوشه وبلاگ استفاده کند کاری ندارد. فقط این قطعه کد را همان ابتدای «ویرایش ساختار قالب فعلی» وبلاگتان کپی کنید. البته آدرس وبلاگ خودتان را جایگزین آدرس وبلاگ من کنید. صدالبته متن هم قابل تغییر است. حرف دیگری ندارم. زنده باشید و برقرار. ان‌شالله این ساعت‌های پایانی سال هم زنده بمانید و بمانیم.

۲۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۹
آقاگل ‌‌

از صبح هروقت به سروقت لپتاپ و کارهای ریزودرشت باقی‌مانده این چند روز می‌روم کف جفت‌پا را می‌چسبانم به بخاری یازده هزار ایران‌شرق خانه مادربزرگ، سپس سیم‌های هندزفری را در گوشم می‌چپانم، تصنیف «بهار دلکش رسید و دل به‌جا نباشد...» را پلی می‌کنم. استاد لطفی عزیز(خدایش رحمت کناد) که در عنفوان جوانی بوده تاری می‌نوازد و استاد شجریان جان می‌خواند «در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن...» و ادامه می‌دهد: «که جنگ و کین با من حزین روا نباشد...» اینکه چه حسی نسبت به این تصنیف دارم و این‌ها بماند. چیزی که دارم از آن صحبت می‌کنم آن حس ناب و دوست‌داشتنی‌ای است که با گوش دادن این تصنیف انگار در تک تک مویرگ‌هایم تزریق می‌شود. به قول آن عزیز زندگی اگر سه چیز نداشت قطعاً بی‌ارزش بود. کتاب، موسیقی و فوتبال...

 


بهار دلکش، تار استاد لطفی، با صدای استاد شجریان، نوع زیرخاکی! 

دریافت( حجم دو مگابایت)

(دریافت نسخه کامل برنامه از آپارات با حجم شصت و هشت مگابایت)

۱۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۰۵
آقاگل ‌‌

اینقدر که عقده ننوشتن در این چند روز اخیر رو داشتم با خودم عهد کردم امشب تا وقتی خوابم نگرفته بنویسم! پس اگر پست بیش از حد طولانی بود و سر و ته مشخصی نداشت و جای فعل و فاعل و نهاد و گزاره‌ش هم جابه‌جا بود، از خطای این جانب بگذرید! یا اگر دوست داشتید نخوانید، نخوانیدش! اشکالی وارد نیست.

راستش امروز با یک حساب سر انگشتی به عدد هفت، هشت هزار کیلومتر سفر در نیمه دوم اسفند رسیدم. اگرچه این آمار به ظاهر خیلی هم بالا نیست ولی برای منِ بدسفری که از داخل ماشین بودن (و بخصوص داخل اتوبوس بودن) در حد سیر! متنفرم، مورد زجرآوری بود. دروغ چرا، از همین الان که سمیرمم باز به این فکر می‌کنم که باید یکبار دیگر همین مسیرهارو طی کنم. البته که به قول قدیمی‌ها آب که از سر گذشت از بهارش پیداست. ولی خب.

البته ناگفته نماند اینکه گفتم از داخل ماشین بودن در حد سیر متنفرم به معنای متنفر بودن از خود ماهیت سفر نیست. آخردست همه ما مسافریم. من هم مسافرت رو دوست دارم. بخصوص اگر با دوستان باشد. ولی خب سفری که تحمیلی باشد زیاد قابل دوست داشتن نیست. توی چنین سفری نمیشه زیاد به لذت بردن فکر کرد. نمیشه وقتی بیکار بودی بگی: «بابا بیخیال؛ برم توی شهر و یا توی بازار و بی‌خود و بی‌جهت تابی بخورم.» نه نمی‌شد. لااقل از من برنمیاد این کار. اینایی که می‌گم نه اینکه دارم آیه یأس می‌خونما. نه. گفته بودم که قراره این پست پست خوبی باشه. شاد باشه و نمودار لحظه‌های خوب. (و احتمالاً طویله‌طور) پس نوشتن از آه و ناله‌هایی که نه دردی از من دوا می‌کند و نه چیزی به دانش شما اضافه، هیچ ثمری ندارد. پس همین بهتر که بی‌خیالشون شد.

و اما شرح سفر، نمی‌دانم اشاره کردم رفتم کرمان یا نه، ولی الان اشاره می‌کنم که مهم‌ترین بخش سفرم و طولانی‌ترین بخشش مربوط به کرمان بود. البته خب چونکه قرار شد بخش‌هاش زشت و مأیوس کننده‌ش رو فاکتور بگیرم پس دیگر به اینکه چند شب به این شکل داخل نمازخانه خوابگاه خوابیدم و چند شب و روز فقط به خاطر اختلال در سرور یک سایت معطل شدم و در نهایت هم کارم انجام نشد نمی‌کنم. ولی از من پیرمرد به شما نصیحت، دور تحصیلات رو هم خط نکشیدید دور تحصیلات تکمیلی را خط بکشید! یا لااقل اگر نمی‌خواهید خط بکشید و هدفی برای ادامه تحصیل دارید در شهری درس بخوانید که فاصله‌ش تا شهر خودتون کمتر از چهار پنج ساعت باشد. نه مثل من نزدیک 13-15 ساعت در راه باشید. البته که در این عصرخداناباوری سیستم‌های حمل‌ونقل دیگری هم هست که ممکنه مسافت فوق براتون کوتاه‌تر به نظر بیاد ولی در کل من آنچه سخن حق بود با شما گفتم خواستید پند بگیرید نخواستید از این چشم خوانده و از آن گوش بیرونش کنید. به قول قدیمیا نه خانی آمده نه خانی رفته.

عرض می‌کردم که سفر به کرمان هم نکته‌های ویژه و خوب و قابل ذکری داشت. یکی از این نکات خوب و ویژه دیدار با یکی از بلاگران بامحبت کرمانی بود. بهارنارنجی که در این چند روز و چند شب به‌ من ثابت کرد این شهر الحق دیار کریمان بوده و هست. در شهر کوچک ما اینکه پسری در مورد خانمی یا دختری در جمع صحبت کنه و از خوبی‌هاش بگه زیاد جلوه مناسبی نداره. خب این فرهنگ شهر ماست و من نمی‌تونم به تنهایی تغییری در این فرهنگ بدم. ولی می‌تونم و این اختیار رو دارم که پام رو از گلیم این فرهنگ درازتر کنم و با خیالی آسوده و البته با کسب اجازه از خود ایشون شرح دیدارمون و شرح ویژگی‌های ایشون رو بنویسم. دیدار اول با بهار نارنج در عصر اولین روز سفر اتفاق افتاد. اگرچه قبلاً در یکی از سفرهام به کرمان با ایشون دیداری داشته بودم ولی دیدار قبل آنقدر کوتاه و مختصر بود که چیز خاصی برای نوشتنش نبود. اینبار اما فرصت دیدار بیش از چند دقیقه بود. و کوتاه و مختصر تقریباً از همه‌جا گفتیم و شنیدیم. از دنیای وبلاگ‌نویسی، تا دنیای کتاب‌خوانی، تا وضعیت درس و دانشگاه و لذت دیدارهای وبلاگی. از اینکه بهارنارنج پس از اون دیدار اول با من، چند بلاگر دیگه رو هم دیده بود و من اما اون دیدار اولین و آخرین دیدارم با یک وبلاگ‌نویس بوده. اگرچه در این مدت چند نفر از دوستانم رو به وبلاگ‌نویسی سوق دادم. ولی خب این دو ربط چندانی به هم نداشتند. دست آخر هم(شایدهم در وسط بحث! من پیرمرد یادم نمیاد.) ایشون یک جلد کتاب به همراه قهوه کرمان(که ما و احتمالاً شما بهش می‌گیم قُوَتو! و من نفهمیدم چرا کرمانیا بهش میگن قهوه!) به این بنده نگارنده هدیه دادند. یا شاید سوغاتی دادند. به هرترتیب، مهم محبت ایشون به بنده بود. و اعتراف می‌کنم ایشون میزبان خوبی هستند. و در این چند شبانه‌روز کمک کردند که سختی این سفر بر بنده کمتر شود. و کمتر احساس غریبگی داشته باشم.

و اما کتاب، آخ اگه بارون بزنه. دقیقاً نمی‌دونم چه حکمتی هست روزی که پستی با همین عنوان نوشتم آسمون شروع به باریدن کرد و امشب هم که درحال نوشتن این پست طویله‌طور هستم باز بارون درحال باریدنه. با این تفاوت که زیر بارون اول توی کرمان قدم زدم و زیر بارون دوم توی سمیرم. و باز صدای شاملو توی گوشم زمزمه می‌کنه: "پایِ دار، قاتلِ بی‌چاره همون‌جور تو هوا چِش می‌دوزه ـ «چی می‌جوره تو هوا؟ رفته تو فکرِ خدا؟...» ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه شالی از خشکی درآد، پوکِ نشادون بزنه...» آخ اگه بارون بزنه! آخ! اگه بارون بزنه!" روز اول وقتی مطمئن شدم چاره‌ای جز موندن در خوابگاه ندارم، قبل از اینکه برم به خوابگاه تصمیم گرفتم چند ساعتی رو توی کتابخونه دانشگاه سپری کنم. کتابی که بهارنارنج هدیه داده بود رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. شروع کردم به خوندن و فقط زمانی به ساعت نگاه کردم که سه چهار ساعتی از اومدنم به کتابخونه گذشته بود و رهش تقریباً رو به اتمام بود. همینجا گله‌ام از امیرخانی رو بیان می‌کنم! برادر من، جدا از هر نقدی که به کتابت وارد بدونم چرا وقتش اینقدر کم بود؟ آخه مؤمن چی می‌شد یه صدتا صفحه بیشتر می‌نوشتی؟ منِ کندخوان کل کتابت رو توی پنج-شش ساعت خوندم آخه. این چه وضعیه؟ و اما بعد. نمی‌خوام نقدی به کتاب امیرخانی بنویسم. نمی‌خوامم داستان کتاب رو بهتون لو بدم. فقط وقتی کتاب تموم شد توی همون کتابخونه چند دقیقه‌ای به جلد کتاب خیره شدم. طرح جلد کتاب به نظرم یکی از نقطه‌های خیلی مثبت اون بود. نکته‌های زیادی داشت. و کاملاً مرتبط با خود کتاب بود. درونمایه کتاب رو هم قصد ندارم اشاره‌ای بهش داشته باشم. فقط اینکه چند روزه میرم و میام و با خودم زمزمه می‌کنم: آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه...

نمی‌دونم دقیقاً طولانی‌ترین پست این وبلاگ کدوم پست بوده ولی این پست تا همینجا نزدیک 1070 کلمه شده. یعنی در حدود یک صفحه و نیم کاغذ A4 معمولی مثلاً. با این حال همچنان حرف برای گفتن و نوشتن هست. اینقدر می‌نویسم تا لااقل دو کاغذ کامل رو پوشش بدم!

یکی دیگر از نقطه‌های روشن این مسافرت چندروزه خانم مسنی بود که آبدارچی یکی از بخش‌های دانشگاه بود. خانمی که در این چند روزه حق مادربزرگی و مادری بر گردن بنده داشت. روز دوم که کارم پیچیده شده بود و نشسته بودیم داخل اتاق انتظار بخش مربوطه، همین خانم وقتی حال نزار بنده رو دید لیوانی چایی‌ای به من تعارف کرد. و من هم در مرامم نیست که دست رد به چایی بزنم! درواقع از خدا می‌خواستم کاش تعارفکی هم به ما چند نفر بکند. اگرچه اون دو نفر گویا به نشانه ادب و احترام دست رد به سینه مادربزرگ زدند ولی من وقتی صحبت از چایی باشد ارزشی برای این ادب و احترام‌های فرمالیته قائل نیستم! مادربزرگ بخش مربوطه وقتی دید که من با چه عطشی لیوان چاییش را سر کشیدن فکر می‌کنم تا ته خط رو خوند. آخر وقت زمانی که کارم هنوز گیر بود و به اتمام نرسیده بود و در موقعیت کارد بزنی خونش در نمیادطور بودم باز تعارفی زد و اینبار بنده رو به داخل اتاقک آبدارخونه‌ش راهنمایی کرد. مجدد لیوانی چایی جلوی میزم گذاشت و بی آنکه حرفی بزند بیرون رفت. و این شد که در این چندشبانه‌روز لااقل روزی دوبار من به اتاقک مادربزرگ می‌رفتم و یک لیوان چایی خوش رنگ دریافت می‌کردم. راستش این چیزهای کوچک اگرچه شاید برای کمتر کسی دارای اهمیتی باشد اما برای من ارزشش آنقدر بود که همینجا بار دیگه از ایشون کمال تشکر رو داشته باشم. و امیدوار باشم در ادامه زندگی همیشه موفق و سرزنده باشه.

فکر می‌کنم دیگه تقریباً باید به انتهای صفحه دوم رسیده باشم. ولی چون کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه پس برای اینکه از این بابت اطمینان حاصل کنم و به قولی که در میانه متن دادم عمل کنم این چند بیت آخر رو به اشتراک می‌گذارم که قطعاً از مرز 1500 کلمه گذر کنم. این هم قطعه‌ای از شعر ابتهاج عزیز که به نوعی شرح حال من هم هست:

نگاه کن

هنوز آن بلند دور،

آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست،

سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز


چه فکر می‌کنی؟

جهان چه آبگینه شکسته‌ای‌ست

که سرو  راست هم در او شکسته می‌نمایدت.

چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ

که راه بسته می‌نمایدت.


زمان بی‌کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج.

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند

رونده باش

امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،

زنده باش...

۲۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۴
آقاگل ‌‌

استراگون یک جایی وسط کتاب در انتظار گودو رو می‌کنه به ولادیمیر و میگه: «مطمئنی قرار بود امروز بیاد؟» ولادیمیر در جواب بهش میگه: «آره گفت شنبه میام. آره فکر کنم.» استراگون در جوابش میگه: «ولی کدوم شنبه؟ تازه، از کجا معلوم امروز شنبه است؟ ممکن نیست یکشنبه باشه؟ یا دوشنبه؟ یا جمعه» 

امروز که چهارمین روز و البته آخرین روزی هست که در این بروکراسی اداری گیر کردم(فارغ از به نتیجه رسیدن و یا نرسیدن!) و هرباری که زنگ می‌زنم وعده عصر و آخر وقت و فردا رو بهم می‌دن؛ داشتم فکر می‌کردم اصلاً از کجا معلوم امروز که ساعت از دوازده شب گذشت وارد فردا بشیم؟ مگه دیروز و پریروز هم قرار نبود فردا که شد این مشکل حل بشه؟ خب از کجا مشخصه که فردا باز همین امروز نباشه؟ از کجا معلوم باز فردا که زنگ زدم نگید فردا؟ 

خسته‌ام. خیلی خسته. درست مثل استرگون توی نمایشنامه در انتظار گودو. منم در انتظارم. انتظاری که انگار پایانی برای اون نیست. جمعه که می‌اومدم پیش خودم گفتم قطعاً کار سختی پیش روم هست. ولی مطمئنن آخرش پایانی داره. مطمئنن بالاخره تموم میشه و اون‌موقع دیگه منم و تعطیلات عیدی که درست روبروم ایستاده. اون وقت با خیالی آسوده می‌تونم بگم یکی دیکه از برگه‌های تاریخ زندگیم رو به اتمام رسوندم و این حق رو دارم که از تعطیلات عیدم با خیالی آسوده لذت ببرم! لذت ببرم و آماده بشم برای ادامه حیات. برای ادامه این زندگی. ولی الآن مثل استراگون خیره شدم به یک صفحه مانیتور و دیوار روبروم. و به دیالوگ‌های نمایشنامه بکت فکر می‌کنم:

*****

استراگون: … بیا بریم.

ولادیمیر: نمی تونیم.

استراگون: چرا؟

ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.

استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟

ولادیمیر: چی؟

استراگون: جایی که باید منتظر باشیم...

*****

استراگون: باید الان این جا باشه.

ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.

استراگون: و اگه نیاد؟

ولادیمیر: فردا برمی گردیم.

استراگون: و بعدش پس فردا.

ولادیمیر: احتمالن.

استراگون: و همین طور.

ولادیمیر: و این قضیه هست…

استراگون: تا اون بیاد…

*****

نمی‌دونم آخر امروز قراره چه اتفاقی رخ بده. ولی من دیگه خسته شدم از این انتظار. می‌رم نهار. می‌شینم و ادامه کتابم رو می‌خونم. بازی پرسپولیس رو هم احتمالاً داخل ترمینال می‌بینم. بعدهم برمی‌گردم اصفهان. پست بعد یک پست خیلی خوبه. درست مثل فردا. به قول گلپا: «چه غم ز بی کلهی؟ آسمان کلاه من است!» 

۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۱۱
آقاگل ‌‌
بارون زد...
چه بارونی :)
۳۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۸
آقاگل ‌‌

نشسته بودم به ضبط کردن شعری که قرار بود برای روز زبان مادری بخونم. نشسته بودم به ضبط کردن که مهری‌ماه (دخترخاله یک سال و نیمه گرامی بنده نگارنده) از راه رسید. مهری‌ماه که از راه رسید فرصت رو غنیمت شمردم و نشستم به شعربازی با مهری‌ماه. شعربازی از اصطلاحات امیرحسینه. بچه‌ها چون ذهنشون هنوز مثل ما در چارچوب کلمات گیر نکرده اصطلاحات زیبایی برای کارهاشون می‌سازن. فلمثل یکبار که با امیرحسین به پارک رفته بودیم و در حال ورزش بودیم، وقتی ورزش کردنمون تموم شد بهش گفتم بیا زباله‌های دور و برمون رو تمیز کنیم. (بماند که نام برده نشسته بود برگ درختارو جمع می‌کرد و می‌ریخت توی سطل زباله) وقتی از پارک برگشتیم در توضیح این کارمون به مامانش می‌گفت رفتیم با دادا سعید «آشغال بازی» کردیم! دیروزهم قسمت ما شعربازی با مهری‌ماه بود. شعربازی این‌طوریه که شعر رو من می‌خونم و مهری‌ماه اون تیکه‌هایی که توی ذهنش می‌مونه رو بعد از من تکرار می‌کنه. امیدوارم لذت ببرید. و امیدوارم فایل ضبط شده از کیفیت مناسبی برخوردار باشه. در حال خوندن این شعر هستیم:

اُو اُو اُو اومد. (آب آب آب اومد.)

کدوم او؟ (کدوم آب؟)

همو اُو که تَش خاموش کَه. (همون آب که آتش خاموش کرد.)

کدوم تَش؟ (کدوم آتش؟)

همو تَش که چوقِ سوزوند. (همون آتش که چوب رو سوزوند.)

کدوم چوق؟ (کدوم چوب؟)

همو چوق که پشتِ در بید. (همون چوبی که پشت درب بود.)

کدوم در؟ (کدوم در؟)

همو در که او شُو نَبَستیش.( همون دری که اون شب نبستی.)

کدوم شُو؟ (کدوم شب؟)

همو شُو که خرسه اومه. (همون شبی که خرسه اومد.)

کدوم خرس؟ (کدوم خرس؟)

همو خرس که مُرغَرِ خورد. (همون خرسی که مرغمون رو خورد.) 

کدوم مرغ؟ (کدوم مرغ؟)

همو مرغِ زرد پا کوتا، سینه سفید نوک حنا (همون مرغ زرد پا کوتاه. سینه سفید نوک حنایی) 

که صد تومن می‌خریدِنش نَمی‌دادَمِش ( که صد تومن می‌خریدن و من نمی‌فروختمش)

خرسه اومَد و بُردِش(آقا خرسه اومد و بردش)

دُرُسته نشست و خوردِِش (درسته مرغ من رو خورد.)

یه مُشت زَدَم تو گُردِش. (منم به تلافی یک مشت از تو کمر آقا خرسه زدم.) 

دوباره بَرَم اُوُردِش! (و آقا خرسه مرغه رو دوباره بالا آورد!)

(قسمت آخر این شعر به صورت عملی خونده میشه. و من هربار با مشت از توی کمر مهری‌ماه می‌زنم!)

 


دریافت

 

و در پایان اینکه تشکر می‌کنم از همه دوستانی که شرکت کردند.(و یکی دوتا دوستانی که قرار هست شرکت کنن.) و لینکشون رو برای من ارسال کردند(و می‌کنند ان‌شالله):

زمزمه‌های مشرقی - اتاق زیر شیروانی(که گویا پستشون حذف شده :|) - سکوت من صدای تو - یه خورده من - آسوکا - پنجره می‌چکد - گاه نوشت‌های من - کتاب حرف می‌زند - در انتظار اتفاقات خوب - زمزمه‌های تنهایی - هواتو کردم

اگر پست کسی جا افتاده لطف کنه لینکش رو بفرسته. ممنون.

 

۲۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۹
آقاگل ‌‌

داشتم فکر می‌کردم حالا که روز درخت‌کاری و جنگل‌کاری داریم درستش این بود که روز جنگل‌خواری هم داشته باشیم. سودی که جنگل‌خواران جامعه برای بقای نسل انسان‌ها دارند بیشتر از درخت‌کاران و جنگل‌کاران نباشه، قطعاً کمتر نیست. برای این حرفم دلیل محکمه پسندی هم دارم. بشنوید، اگه قانع نشدید همین فردا پاشید نفری یک درخت بکارید. اگه قانع شدید هم همین فردا برید نفری یک درخت بخورید. نه یعنی قطع کنید.

و اما دلیل، امروز ماشین حسابم که مدت‌ها بود روی زمین ولو بود رو برداشتم و شروع به حساب کتاب کردم: دیدم طبق آمار رسمی سازمان آمار، کشور ما تقریباً هشتاد و پنج میلیون جمعیت داره. خب حالا با فرض اینکه هر سال تنها بیست درصد از این جمعیت نفری یک درخت بکاره، یعنی سالانه نزدیک هفده میلیون درخت کاشته بشه. با توجه به اینکه وسعت ایران در حدود ۱٬۶۴۸٬۱۹۵ کیلومتر مربعه؛ و با توجه به اینکه هر درخت برای رشد صحیح به فضایی نزدیک به دو متر مربع نیاز داره،(میشه دو بر یک، ضرب‌در دو دهم، سه رو میاریم پایین تقسیم بر دو) با این حساب تقریباً تا 50 سال آینده هیچ فضایی در ایران برای زندگی هشتاد و پنج میلیون نفر انسان موجود وجود نخواهد داشت. تازه این محاسبات با فرض این بود که جمعیت ایران در 50 سال آینده ثابت بمونه. و همچنین به زودی زود شاخاب پارس به دریای کاسپین متصل بشه تا شرایط کاشت درخت(لااقل درخت خیارشور) در کویرهای خشک و بی آب و علف هم وجود داشته باشه. دقت کردید؟ 

حالا من نمی‌دونم با این حساب چه اصراری هست که در تقویم روز درخت‌کاری و جنگل‌کاری داشته باشیم؟ و تازه اصرار هم داشته باشیم که هرساله کلی درخت بکاریم. در حالی که اگه با همین سرعت درخت بکاریم دیگه جایی برای زندگی خودمون باقی نخواهد بود. غم‌انگیزتر اینکه غیبت پشت غیبت! روزنامه و خبری نبود که توی هفته گذشته پشت سر این جنگل‌خواران عزیز صفحه نگذاشته باشه. خب اگر نبودند این جنگل‌خواران! اگر سالانه هکتار هکتار این دلبران زحمت نمی‌کشیدند و جنگل‌هامون رو قطعه قطعه نمی‌خوردند که تا همین الان دیگه جایی برای زندگی ما نمونده بود که. ولله اگه تا همین امروز هم خانه و کاشانه‌ای داریم به لطف این بزرگواران بوده. بنده که به شخصه ارادتمند و چاکر جنگل‌خواران جامعه هم هستم. به‌لله اگه کاره‌ای بودم دستور می‌دادم همین ساعت و همین دقیقه روز هفده اسفند رو روز ملی جنگل‌خواری نام‌گذاری کنند. 

خلاصه که امیدوارم شماهم قانع شده باشید. و آماده باشید تا هرسال دست به دست هم بدیم به مهر، و تا زمین‌مون رو این سبزهای بی‌خاصیت اِشغال نکردند نفری یک درخت رو برای سلامتی خودمون، خانواده‌‌هامون و آیندگان بخوریم. نه یعنی قطع کنیم. 

۲۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۱
آقاگل ‌‌

عرض کنم که، امروز عصر داشتم فکر می‌کردم من هجده سال از عمرم رو توی سمیرم بودم؛ با آب‌و‌هوایی سرد و کوهستانی. پس از اون، چهارسال از عمرم رو با برچسب دانشجو توی کاشان سپری کردم؛ با آّب‌وهوایی گرم و آفتابی تیز. دو سال هم در کرمان حضور داشتم که آب‌وهوایی بیابانی داشت. با روزهایی گرم و شب‌هایی سرد. اخیراً هم که چند ماهی هست مجدد ساکن کاشانم. با این حساب من «آدم سرد و گرم روزگار چشیده‌ای» هستم! نیستم؟ خلاصه اگه به تجارب یک آدم سرد و گرم روزگار چشیده نیاز داشتید من آدم سرد و گرم روزگار چشیده‌ای هستم.

حالا چی شد که به این نتیجه رسیدم؟ راستش نتیجه سفری بود که در این چند روز تجربه کردم. روزی که قصد رفتن داشتم، کاشان بارونی بود. هوای خنک و دل‌پذیری هم داشت. پیش خودم گفتم خب، هوای سمیرم هم همین‌طوری باید باشه. نهایت چند درجه بالاتر یا پایین‌تر. به همین خاطر به جز کاپشن چیز دیگه‌ای برنداشتم. ولی خب از قدیم گفتن آی بخشکی شانس. هوای سمیرم برخلاف تصور من (و سازمان محترم هواشناسی) کاملاً ابری، سرد و همراه برف و بارون بود. دقیقاً دو روز تمام برف و بارون می‌اومد. به قول یکی از دوستان این هم از برکات برخورد هواپیمای ATR بود. وگرنه از اول پاییز تا همین اواخر نه خبری از بارون بود و نه خبری از برف. 

همین‌جا پرانتزی باز کنم و کمی هم در مورد هواپیمای ATR بنویسم. از روز اول برخورد هواپیما با کوه‌ تا روز پنجم، بچه‌های نیروی انتظامی و هلال احمر در صحنه بودند. یکی از همین دوستان نیروی انتظامی تعریف می‌کرد که گویا هواپیما در دره‌ی "قله پازَن‌پیر" در نزدیکی "روستای نُقُل" سقوط کرده بوده. جایی که تا امروز پای هیچ انسانی به اون نرسیده. و عملاً تنها راه دسترسی به منطقه استفاده از بالگرد و طناب هست. وگرنه امکان اینکه آدمی به سمت دره بره وجود نداره. در مورد "پازن‌پیر" هم این توضیح رو بدم که پازن یکی از گونه‌های بزکوهیه. این بزهای کوهی وقتی پیر می‌شن و از پا میفتن توی چراگاهی که روی قله پازن‌پیر هست می‌مونن و دیگه از قله پایین نمیان. به همین خاطرهم به این قله پازن‌پیر گفته میشه. در هر حال، امیدوارم هرچه زودتر تکلیف این هواپیماهای ATR روشن بشه. و زودتر هواپیمای مورد نظر از مردم عذرخواهی کنه و دیگه شاهد این دست حوادث از جانب نامبرده‌ی سقوط‌گر نباشیم.

داشتم می‌گفتم. از روز یکشنبه که رسیدیم تا روز جمعه که برگشتیم فقط برف بود و بارون بود و ابر.  پدربزرگ همیشه به ما نوه‌ها می‌گفت ته‌دیگ نخورید. ته‌دیگ بخورید توی شب عروسی‌تون برف و بارون میاد.(البته من هنوزم فکر می‌کنم هدفش این بود خودش همه ته‌دیگا رو بخوره.) مثل اینکه در مورد نوه‌ی اول که صدق کرد. خدا آخر عاقبت نوه‌های بعدی رو به خیر کنه. خلاصه گفتم که در جریان باشید. برای دفع خطرهای احتمالی هم که شده تا قبل از شب ازدواجتون کمتر ته‌دیگ بخورید. از من گفتن!

جمعه که برگشتیم پس از اینکه نشستم پای لپتاپ همایونی با انبوهی از پیام‌های تسلیت و غیره روبرو شدم. فقط نزدیک 2000 پیام داخل تلگرام بود. مجدداً جا داره از موضوع بحث خارج بشم و گریزی بزنم به حواشی دیگه. اول اینکه پس از یک هفته دوری از زندگی مجازی و نزدیک شدن به زندگی واقعی(نقل قول از پرنده‌ی سفید) حس اصحاب کهف رو داشتم!(بلاتشبیه مثل سگشون قطمیر شاید. از این نظر که وی روزی چند پی نیکان بگرفت و مردم شد و من هم امید دارم در آینده مردم بشوم!) این حجم از بی‌خبری از همه‌جا، در این دوره و زمونه تجربه خیلی عجیب و غریبی بود. در مورد باخت در دربی هم بگم همیشه شعبون یکبارم رمضون. به قول پلاتینی: « تیم‌های بزرگ به خاطر فتح جام‌های مختلف مورد تحسین قرار می‌گیرند و تیم‌های کوچک به خاطر شکست دادن تیم‌های بزرگ!» خلاصه که اینطوری. ضمن اینکه امیدوارم به حق همین اسفند عزیز میلان قهرمان اروپا و جام حذفی بشه. در مورد کشتی هم آقام خادم هم هرچی می‌گه درست می‌گه.

عرض می‌کردم که، برگشتیم کاشان. برگشت به کاشان همانا و تغییر آب‌وهوا همان. یعنی حس لیوانی رو دارم که تا چند دقیقه پیش دوغ سرد داخلش بوده و الان نسکافه داغ. ظهر که بیرون بودم شرشر عرق می‌ریختم. پس حق بدید که با این همه تغییر دما خودم رو آدم سرد و گرم روزگار چشیده‌ای بدونم.

چقدر پست طویلی شد! یادی کنیم از طویله نویس بلاگستان، شیخنا شباهنگ که چند وقتی هست در پرده‌ی غیبت فرو رفته. حرف دیگری ندارم. جز اینکه تا هفدهم اسفند وقت دارید که توی چالش زبان مادری شرکت کنید. یعنی تا همین پنجشنبه.

۳۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۳۹
آقاگل ‌‌