دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۲۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

 همیشه خدا از اساتید سلمانی (به قول جوون‌های امروزی آرایشگر و به قول ما قدیمی ها دلاک) می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. شما تیغ تیز سلمانی‌ها را تصور کنید،کمتر چیزی از لبه تیز و درخشان یک تیغ مخوف‌تر است. اصلاً انسان را بی اختیار یاد نوازش شاهرگ گردن می‌اندازد. اگر استاد سلمانی هم باشید که دیگر هیچ! تیغ به هر آدم صاحبدلی که گوش هوش داشته باشد می‌گوید: "بیا مرا مثل آرشه ویولون به روی شاهرگش بکش. بیا، باور کن یک طوری خون فواره می‌زند که جگرت حال می‌آید." برای هر استاد سلمانی ماهری-ولو عاقل- هیچ چیز وسوسه‌تر کننده از آن نیست که وقتی زیر گلوی کسی را می‌تراشند یکهو عشقی شوند و سیب گلو را قاچ بزنند و تا شما بیایید بجنبید دیگر کار از کار گذشته است. آیا اگر به شما یک اسلحه بدهند هوس شلیک کردن نمی‌کنید؟ طبیعی است که اساتید سلمانی هم دوست داشته باشند تیغ تیزشان را به یکباره در رگ گردن مشتری یا نوک قیچی را در شقیقه‌اش فرو کنند. برای همین است که از کودکی از سلمانی رفتن هراس داشتم. باری، هفت یا هشت سال داشتم که آقای سلمانی سر کوچه برای عید دیدنی به خانه پدربزرگ آمد. و فهمیدم که او از اقوام ماست و نیازی نیست بترسم. بخصوص که مغازه‌اش روبروی مغازه پدربزرگ بود. از همان هفت سالگی تا همین یک ماه پیش یادم نمیآید که برای اصلاح موی سر و صورت جای دیگری رفته باشم.اما یک ماه پیش وقتی قصد اصلاح سر و صورت را داشتم دیدم ای دل غافل! استاد سلمانی تغییر شغل داده و همه دم و دستگاه سلمانی‌اش را فروخته و مغازه را پر کرده از گل و گیاه، و دیگر از آن لباس سفیدش (که مطمئنم در طول همه این سال‌ها یکبار هم شسته نشده بود.) خبری نیست و به جای آن یک پیراهن گل گلی آبی و یک شلوار پارچه‌ای مشکی به تن دارد و دستانش می لرزد و موهایش تماماً سفید شده. نشسته بود روی یک صندلی چوبی و خیابان را نگاه می‌کرد. از همان یک ماه قبل تا همین امروز از سلمانی رفتن فراریم. اگر روزی موهایم را شانه نکنم شبیه شخصیت پسر جنگل می‌شوم. در برخی نواحی پرپشت اندازه‌شان به 8-10 سانتیمتر می‌رسد. گاه به این فکر می‌کنم که دیوانه‌ام! آخر مگر می‌شود یک نفر در این سن و سال همچنان از سلمانی بترسد؟ ولی خب، خودتان به لبه تیز و درخشان تیغ سلمانی‌ها فکر کنید. آیا حق ندارم وحشت کنم؟

۳۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۵
آقاگل ‌‌



فردا صبح بالاخره یکی از این دو نامزد محترم رئیس جمهور آینده همه ایران خواهد بود.

 دو نامزدی که مورد تأیید شورای نگهبان و نظام جمهوری اسلامی ایران بوده‌اند. گرچه اندک اختلاف سلیقه‌هایی دارند.

تحت هر شرایطی، ازفردا شنبه_30 اردیبهشت سال96_ زندگی همچنان ادامه دارد. و مهم عزت ایران است. و مهم برادری و احترام به آرای اکثربت مردم است. و مهم اتحاد و دوستی ما مردم است. و مهم این است که ما همه یک خانواده‌ایم. خانواده ایران. 

و در نوع کوچکترش خانواده بلاگران. 


شرح تصویر: 

سمیرم-میدان شهدا


س.ن:

اگر در طول این مدت حرفی از بنده شنیده‌اید. از دستم ناراحت شده‌اید. دلگیر شده‌اید. گرچه توقع زیادی است ولی امید دارم که بر این بنده حقیر ببخشید.

یاحق

۲۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۶
آقاگل ‌‌

تاریخ این ایام را

هر کس که خواهد خواند، 

جز این سخن از ما نخواهد راند:

این نسل سر در گم، 

بر توسن اندیشه هاشان لنگ، 

فرسنگ در فرسنگ

جز سوی ترکستان نمی‌رانند

تاریخ پیش از خویش را باری نمی‌خوانند... 

ع.شجاع‌پور


این برایم قابل هضم نیست که عده ای معتقدند رأیشان به فرد نیست و به آرمان‌ها و اعتقادها رأی می‌دهند. و معتقدند بر اساس گفته‌ها و شعارهای انقلابی و حمایت از محرومین است که دارند به ایکس رأی می‌دهند و اگر خلاف این اتفاق بیافتد از رأیشان برخواهند گشت و مخالف ایکس خواهند شد. و معتقدند اگر ایکس از راهش بازگشت و دروغ گفت مقصر این‌ها نیستند. مقصر آقای ایکس است. 

برایم قابل هضم نیست! قابل هضم نیست! قابل هضم نیست و معتقدم این ها همان «خسر الدنیا و الاخرة» هستند.  ابتدای هشت سال دولت گدشته همین‌ها را گفتند. و پس از هشت سال از ایشان بازگشتند! ولی آیا کشور هم به هشت سال قبلش بازگشت؟ خیر! اگر حافظه قوی ندارند نمی‌دانم! ولی من یادم نرفته که خسارتی را که آقای دکتر به کشور زد کمتر از جنگ تحمیلی نبود. حالم بد است. می‌روم سطح آب نفس بگیرم! روزتان خوش.

فردا و پس فردا که بگذرد سرنوشت چهارسال آینده کشور مشخص می‌شود امیدوارم در پایان آن چهارسال پیش وجدان خودتان شرمنده نباشید. «خسر الدنیا و الاخرة» نباشید! 


+نظرات باز است ولی نظرات را جواب نمی‌دهم!

۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۲۵
آقاگل ‌‌

چند روز پیش توی وبلاگ مترسک این پست رو خوندم. راستش این روزا به این فکر می‌کنم که آیا اون جوونی که سر چار راه گل می‌فروشه هم حق رای داره؟ اونی که روزی 16 ساعت توی معدن کار می‌کنه چی؟ پیرمردی که تنها درآمدش 45تومن یارانه است و توی روستاهای اطراف ما زندگی می‌کنه چی؟ آیا حق رأی داره؟ یا رأی گیری هم فقط مختص یک عده خاصه؟


دو

توی وبلاگ گندم وقتی دیدم چه حامیان آقای رئیسی چه حامیان آقای روحانی علاقه مندند که با ان‌شالله و به یاری خدا کاندیداشون رأی بیاره یاد یک ضرب المثل فوتبالی افتادم که می‌گه: "اگر قرار بود خدا در نتایج فوتبال دخالت کنه باید همه بازی‌ها مساوی می‌شد!" 


سه

مورد سوم رو وقتی آقای کازیمو به این خوبی بیان کرده چرا من باید دیگه حرفی بزنم؟ هوم؟ این مورد رو:

"در تاریخ انحطاط ما، در جامعه‌ی بی‌تفکر، این که یک جوان رأی آوردن یکی از نامزدهای ریاست قوه‌ی مجریه را بمنزله‌ی رهایی از سیاهی و ظلمت و نکبت، و رأی نیاوردن او را بمثابه‌ی درافتادن در تاریکی و رنج و تباهی بداند نبایستی چندان غیرعادی تلقی شود. دوری از اعتدال با تاریخ جدید ما عجین است و یکی از نتایج طبعی آن دادن شأن فراتر از شأنیت واقعیِ پدیده‌ها به آنهاست. نمونه‌ای از آن همین رأی دادن در انتخابات است. تو گویی مسیر حرکت کشور -آنطور که رسانه‌های قدرت تمایل به القای آن دارند- بستگی تام و تمام به انتخاب رئیس قوه‌ی مجریه دارد. و ما چه ساده‌اندیشانه خام می‌شویم و در بازیِ قدرت، گرفتار." لینک مطلب


چهار

راستش از اینکه می‌بینم برخی کاندیداها برای برخی از دوستان و آشنایان و ... حکم لیلی برای مجنون رو داره و به قول شاعر که می‌گفت: "اگر در دیده مجنون بشینی به جز خوبی لیلی نبینی" غصه‌ام می‌شه. اینکه به خاطر نبودن فلانی به بهمانی رأی بدید یک طرفه!(که با این طرز فکر هم شدیداً مشکل دارم) اینکه بهمانی رو در اندازه لیلی برای مجنون بزرگ می‌کنید یک طرف دیگه ماجراست. 



پنج

صدا و سیمای ملی از خیلی قبلتر شمشیرش رو برای دولت از رو بسته بود. ولی در حال حاضر دیگه عملاً تبدیل شده به ستاد انتخاباتی. مصداق بارزش زیرنویس کردن بیانیه آقای قالیباف بود. و پخش چندین و چند باره آن. و امروز که اسحاق کناره گیری کرد فقط به یک اشاره گذرا بسنده شد. بقیه موارد و چگونگی پخش سخنرانی‌های کاندیداها در شهرهای مختلف هم بماند!


شش

نامبرده نگارنده این مطلب همچنان طرفدار هیچ یک از دو جریان انتخاباتی فوق نیست. نقدهایی به دولت وقت داشته و دارم. ولی می‌تونم ادعا کنم با سیاست‌های آقای خاص آبم توی یک جوی نمیره. سیاست تزریق پول بین مردم بعنوان یارانه-کارانه یا هر چیز دیگه‌ای جز تورم نتیجه‌ای برای کشور نداشته و نداره!


شش

به نظرم اگر قرار بود مردم به فرد اصلح رأی بدهند و نه به جریان سیاسی غالب، آقایی که شعر "ما فرزندان ایرانیم" رو روبروی دوربین صدا و سیما خوند به مراتب رأی بیشتری داشت که متأسفانه نداره.


هفت

نامبرده نگارنده این مطلب برای این کشور اهمیت بیشتری نسبت به شما قائل نباشه اهمیت کمتری قائل نیست ولی با این‌حال این روزا به جای اینکه وقت خودش رو توی ستاد فلان کاندیدای شورای شهر یا ریاست جمهوری تلف کنه ترجیح می‌ده عصرا به پیاده‌روی بره و برای مادربزرگش از کنار جوی پونه کوهی بچینه! (تصویر از اینترنت!) 


همین.

۱۹ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۵۸
آقاگل ‌‌

مادربزرگ امشب دیگه خونش از این حجم تبلیغات تلوزیونی کاندیداهای ریاست جمهوری به جوش اومد و گله مند بود از اینکه چرا تلوزیون چند وقتی هست سریال درست و حسابی نداره و بیشتر مواقع داره اون مجری کت و شلوار پوش که از وسط گل و بوته و حتی جوی آب بیرون می پره و میگه: "رأی من رأی تو رأی شما، همه با هم! من تو او ما شما آنها ایشان، حماسه ای دیگه، یک بار دیگه، با هم دیگه، میریم، کجا، پای صندوقای رأی، که چی، که رای بدیم." رو نشون می‌ده. 

خلاصه که بعد از اینکه از خجالت صدا و سیمای گرامی درست و حسابی در اومده می‌گه: چرا مثل قدیما نیست؟ قدیما یک رئیس جمهور انتخاب می‌کردن همیشه رئیس جمهور بود! 0_o

بعد از چند ثانیه که سکوت عجیب ما رو دیده ادامه می‌ده که: خدابیامرز شاه رو میگم. یکبار مثل بچه آدم رئیس جمهور شد. اینقدر هم هر روز هر روز مردم رو علاف نمی‌کرد و نمی‌گفت بیاید رای بدید. چرا مثل همون موقع نیست؟ 

ما 0_o

صدا و سیما 0_o

دموکراسی تو روز روشن 0_o

دولت 0_o

نوه خدابیامرز رضاشاه خائن 0_o

40سال انقلاب و آرمان 0_o


مادربزرگ دیپلمات داشتیم وقتی مادربزرگ دیپلمات مد نبود!



س.ن:

+ به شخصه تا الآن اعلام نکردم به چه کسی رأی خواهم داد. به دولت وقت نقدهایی رو وارد می‌دونم. ولی به نظرم نقدهایی که درحال حاضر به دولت وقت می‌شه زیاد هم درست نیست. کمی هم با انصاف باشیم.

۱۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۵۲
آقاگل ‌‌

 

بیست و پنجم اردیبهشت، روز بزرگداشت ابولقاسم فردوسی عزیز هست. 

 

قطعه زیر را بشنوید. شاهنامه خوانی، با صدای شهرام ناظری عزیز:

 


دریافت (5مگابایت)

 

و بعد اگر دوست داشتید این دو فیلم پایین را در آپارات ببینید. (فایل دانلودشان را در کانال آرشیویجات هم گذاشته‌ام اگر دسترسی به آپارات ندارید.)

قسمت اول (24مگابایت)

قسمت دوم(24مگابایت)

 

داستان گذر سیاوش از آتش است که توسط یک کارگردان تاجیکی در نزدیک به 40 سال قبل ساخته شده است! و بعد از دیدنشان به این فکر کنید که چرا فردوسی هم در قرن چهار و پنج و هم در قرن حاضر باید مظلوم باشد. آنقدر مظلوم که از هر کدام از ما بپرسید بعید می‌دانم لااقل 20بیت از شاهنامه‌اش را حفظ باشیم. ساختن فیلم و معرفی‌اش به جهان و جهانیان بماند! 

۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۰۲
آقاگل ‌‌
سال اول کارشناسی یک هم اتاقی داشتیم که از لحاظ سیاسی آبم با او توی یک جوی نمی‌رفت. آن اوایل هم کله‌مان داغ بود و به قول پدربزرگ مرحوم مغز خر خورده بودیم! خلاصه میانمان شکرآب شد و در تمام آن چهار سال جز یک سلام و احوال پرسی کاری به کار هم نداشتیم(لااقل من کاری به کارش نداشتم. بماند که وی چه کارها که نکرد و چه سنگ‌ها که به سمت ما نپراکند! بماند.) و این‌گونه شد که رفیقی که از خیلی لحاظ‌ها با هم توافق داشتیم. و شاید می‌توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم را به راحتی از دست دادم.

داخل همین وبلاگ هم یکبار مطلبی نوشتم پیرامون انرژی هسته ای( با معلوماتی که دارم می‌دانستم که حق می‌گویم.) ولی به خاطر همان مطلب دوستی از همین دوستان بلاگر از من رنجید و مدت‌ها رابطه‌مان تیره و تار بود.(اگر این متن را می‎خوانی سلام!) این است که تمام این روزها با اینکه حرف بسیاری برای زدن داشته‌ام ولی دندان روی جگر گذاشته و ترجیح دادم همان شعر و ادبیات را بچسبم و بیخیال سیاست شوم. با آنکه سه بار نزدیک به 2 صفحه‌ی تمام مطلب نوشتم در نهایت پیش نویسشان کردم. و از انتشارشان گذشتم. یکبار حتی تصمیم گرفتم تا بعد از انتخابات بلاگستان را ترک کنم. زیرا با تمام حرف‌هایی که بود دوست نداشتم کسی از من به خاطر یک اختلاف سیاسی ساده رنجیده خاطر شود. هنوز هم این را دوست ندارم. 

بعنوان پیرمردی که چهار دندان بیشتر از شما پوسانده است و عنقریب است که کارش به دندان مصنوعی بکشد شما بلاگران جوان (که همانند نوه‌هایم برایم عزیز هستید) را نصیحت می‌کنم که در این یکی دو هفته پایانی از دعواهای انتخاباتی چشم بپوشانید. یا اگر قصد چشم پوشی ندارید.(شاید بعنوان یک احساس وظیفه) لااقل همه‌ی حواستان باشد که چه می‌گویید. به یکدیگر بد اخلاقی نکنید. تهمت نزنید. بخصوص حرمت کوچکتری بزرگتری را رعایت کنید و بدانید اختلاف سلیقه همیشه بوده. پس اگر با کسی اختلاف سلیقه دارید با احترام با یکدیگر بحث کنید. و در پایان یادتان باشد بعد از این دو هفته هر کدام از شش کاندیدای فوق هم که برنده انتخابات باشند زندگی همچنان جریان دارد و دوستی‌ها و عهد اخوت‌ها در بلاگستان همچنان به قوت خود باقیست. 


بیت:
جوانا سر متاب از پند پیران
که پند پیر از بخت جوان به!


 برایم مهم نیست پس از خواندن این مطلب در مورد من چه فکر می‎کنید. اما برایم تک تک شما دوستان و بلاگران مهم هستید.


امضاء
پیرمردی که دوست ندارد روابط بلاگستان تیره و تار شود

۱۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۴۷
آقاگل ‌‌

کتابی که این هفته قصد معرفیش را دارم کتاب "طنز و تراژدی" اثر آقای "بهاءالدین خرمشاهی" است. این کتاب در بخش‌هایی به برّرسی همبستگی طنز و تراژدی و یک نوع دو احساسی بین آن دو می‌پردازد. و در بخش‌های دیگر مقالات و حکایات طنز آقای خرمشاهی را شامل می‌شود که برخی از آن‌ها در مجلات گل آقا به چاپ رسیده‌اند. بخشی که در پاییین می‌آورم قسمت‌هایی است از مقاله‌ای با نام طنزهای پارادوکسی:


نتیجه تصویری برای طنز و تراژدی بهائ الدین خرمشاهی



ابتدا تعریف پارادوکس و رابطه آن با طنز: 

"از نظرگاه فنی(منطقی/معنا شناختی/ فلسفی) پارادوکس عبارت است از (به ندرت یک و غالباً) دو گزاره‌ی متناقض وار، یعنی گزاره‌هایی که جمع مفهوم یا مصداق آن‌ها، در ذهن یا در واقعیت خارجی، ممکن نیست."

..."بعضی از طنزها هست که پارادوکسی یا به نوعی متناقض نماست. عکسش هم صادق است. یعنی بعضی از پارادوکس‌ها یا پارادوکس واره‌ها هم هست که طنز(گونه‌ای) از ضعیف تا قوی در بر دارد. پس رابطه‌ی منطقی آن‌ها می‌شود: عموم و خصوص مِن وجه"


و در ادامه "می‌رویم به سراغ نقل بعضی از طنزهای پارادوکسی تا شاید خستگی‌تان بر طرف شود:"


7- در کتاب طنز آمیز و خوش تدوین "چنین کردند بزرگان" ترجمه و تحریر جناب نجف دریابندری، مترجم چنین جمله‌ای آورده است: دکیانوس، امپراطور روم، در بسیاری لشکرکشی‌هایش پیروز شد، و چنین و چنان کرد و سرانجام به علت مرگ در گذشت!(نقل به معنی)


8- یکی می‌گفت برای پولدار شدن در این دوره و زمانه، بهترین راه این است که آدم بیش از حد لازم و کافی پول داشته باشد. 

(تقصیر خودم نیست ناخودآگاه ذهنم با توجه به جو سیاسی موجود می‌رود سمت دختر وزیر و پسرشهردار و ...)


11-در همین د.د.ت. و یکی دیگر از "یوم العلما"ها که داشتیم شاعر جوانی که گوش‌هایی شنوا برای شعرخوانی‌اش یافته بود، با هیجان و به شیوه‌ای غرّا و برّا شعری(قصیده‌ای/ غزلی) برای جمع حاضر خواند. پس از پایان شعر او، سکوتی کوتاه اما سنگین در میان آمد. طبعاً شاعر گران‌مایه انتظار بازتابی، بازخوردی، اظهار نظری داشت. در چنین موقع و موقعیتی بود که استاد کامران فانی گفت "عینِ شعر خوب است." و همه از بلاتکلیفی و رندانگی این نقدالشعر او خندیدند. 

(این یکی هم مرا یاد این پست انداخت.)


15- همین سعدی افصح‌المتکلمین حکایت مرد فاسق فاجری را نقل می‌کند که گناه کبیره‌ی منکری مرتکب شده بود. حاکم شهر/شرع دستور داد که او را از بالای قصر- که بسیار مرتفع و مرگبار بود- پایین بیندازند. گناهکار که مرگ را در یک قدمی خود می‌دید، مذبوحانه پرسید: این کار چه فایده‌ای دارد؟ حاکم گفت : برای اینکه عبرت مردم شود. محکوم گفت: قربان مردم که گناهی نکرده‌اند. منم که گناهکارم؛ یکی از مردم را از بالای قصر به پایین بیندازید که مایه‌ی عبرت من شود.

(خجالت نکشید بیاید بگوید این مورد هم سیاسی است و ما را یاد مفسدان سیاسی این دوره زمانه می‌اندازد که دوست دارند ما را مجازات کنند تا مایه عبرتشان شویم! گیری افتادیم.)


17- یکی از وزیران یا استانداران زمان رضاشاه فعالیت‌های عمرانی سال را برای او گزارش‌وار بیان می‌کرد؛ و به عنوان آخرین مورد، چنین توضیح داد: کشیدن جاده‌ی شوسه بین قزوین-زنجان و بالعکس!

(البته که این دست گزارشات مخصوص زمان رضا شاه خدابیامرز بود وگرنه بعد از انقلاب آمارهای اینچنینی را اصلاً شاهد نیستیم.)


29- باز از ملانصرالدین نقل است که یکی از طرفین دعوا برای دادخواهی پیش او آمد. حرف و حدیثش را زد. ملا شنید و گفت:انصافاً حق با توست. مدتی بعد طرف دیگر دعوا نزد او آمد و عرض حال کرد. ملا حرف‌های او را به دقت شنید و گفت: تو هم حق داری. در این اثنا ناظر بی‌طرفی که شاهد ماجرا بود، ناچار از دخالت شد و گفت قربان این که نمی‌شود که هر دوی آنها حق داشته باشند. ملا بی اختیار گفت: تو هم حق داری.

(باور کنید قصد برداشت سیاسی ندارم! ولی باز ذهنم می‌رود سمت مناظرات این چند هفته. دست خودم که نیست. اگر زورتان می‌رسد ذهنم را ببندید.)



"بهاءالدین خرمشاهی"

"طنز و تراژدی"

"انتشارات ناهید"

+خرید از فیدیبو


باری، این پست نیز در ادامه همان پست‌ معرفی کتاب‌هایی است که از شهرآفتاب به چنگ این بنده نگارنده افتاده‌اند. و همانطور که قبلتر نیز گفتم زکات کتاب خوب معرفی آن است.

 اگر دوست داشتید بخرید و بخوانید و اگر لذتی حاصل شد دعایی هم به جان ما بکنید. 

و اینکه مشخص است در بین افاضت استاد بنده هم یک سری اضافات داشتم که به رنگ سبز مشخص شده و نتیجه سه ساعت دیدن مناظره آنهم به اجبار است. و الحق که اضافه است.

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۲
آقاگل ‌‌