دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۳۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

و گفت: هیچ آرزو بر دل من دست نبوده است، مگر وقتی در بادیه می‌آمدم. آرزوی نان گرم و خایه مرغ بر دلم گذر کرد. اتفاق افتاد که راه گم کردم. به قبیله ای افتادم. جمعی ایستاده بودند و مشغله می‌کردند. چون مرا بدیدند در من آویختند و گفتند: کالای ما برده ای.

و کسی آمده بود و کالای ایشان برده بود. شیخ را بگرفتند و دویست چوب بزدند. در میان چوب زدن پیری از آن موضع بگذشت. دید یکی را می‌زدند. به نزدیک او شد. بدانست که او کیست. مرقع بدرید و فریاد برداشت و گفت: شیخ الشیوخ طریقت است. این چه بی حرمتی است؟ این چه بی ادبی است که با سید همه صدیقان طریقت کردید؟

آن مردمان فریاد کردند و پشیمانی خوردند و عذر خواستند. 

شیخ گفت: ای برادران! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از این وقت، سالها بود تا می‌خواستم که این نفس به کام خویش ببینم. بدان آرزو اکنون رسیدم.

پس پیر صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بیاورد. برفت و نان گرم و خایه مرغ بیاورد. شیخ گفت: ای نفس! هر آرزویی که بر دل تو خواهد گذشت بی دویست تازیانه نخواهد بود.


*****


بوتراب گفت: شبی در بادیه می‌رفتم - تنها - شبی تاریک بود. ناگاه سیاهی پیش من آمد. چندانکه مناره ای ترسیدم. چون او را بدیدم گفتم: تو پری یا آدمی؟

گفت: تو مسلمان یا کافری؟

گفتم: مسلمان.

گفت: مسلمان جز خدای از چیزدیگر مترسد.

شیخ گفت: دل من به من بازآمد. دانستم که فرستاده غیب است. تسلیم کردم و خوف از من برفت.


*****

و گفت: شما سه چیز دوست می‌دارید و از آن شما نیست نفس را دوست می‌دارید و نفس از آن خدای است، و روح را دوست می‌دارید و روح از آن خدای است، و مال را دوست می‌دارید و مال از آن خدای است. و دو چیز طلب می‌کنید و نمی‌یابید: شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود.


تذکرةالأولیاء 

ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه


س.ن: بابت تأخیر در پاسخگویی به نظرات و ایضاً اینکه به جای دم سحر دم عصر براتون پست گذاشتم عذرخواهی می‌کنم. کار پیش اومد. بنده هم تنبل بودم! نتیجه شد این.

۱۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۹
آقاگل ‌‌


مورد اول، در پاسخ به دعوت وبلاگ زاویه زیست، و چالش مساحت زیست از وبلاگ آقای غمی:

این مکان دقیقاً مساحتی است که در اختیار بنده است! قبل از دانشگاه اتاق خودم رو داشتم. ولی بعد از دانشگاه اتاق توسط برادران ثبت و ضبط شد و این بنده نگارنده تبعید شدم به این گوشه از هال، این کمد مثل کمد آقای ووپی میمونه تو کارتون تنسی تاکسیدو (که اگر یادتون نمیاد مقصرش من نیستم و خودتون دهه هشتادی هستید.) و دقیقاً هرچیزی که اراده کنید رو من از داخل همین کمد براتون پیدا می‌کنم. از جون آدمیزاد تا خودکار و فلش و هندزفری و هدفون و کتاب و تقویم و کاغذ باطله و قبض برق و آب و چسب و میخ و پیچ و چکش و آچار و پیچ گوشتی و انبردست حتی! در کل چیز عجیبی هستش! هیچ‌ وقت هم پر نمیشه. عروسک رو هم که قبلا دیدید. همین. مختصر و مفید.


مورد دوم، کمی تا قسمتی کاملاً جدی تر:


شاید از جنگ نزدیک 3 دهه گذشته باشه. ولی برای من که هر روز توی خونه حسش می‌کنم جنگ هیچوقت تموم نمیشه. من هم مثل شما ساکن همین کشورم. من هم دیشب وقتی جواب گستاخی چهارتا جوجه تکفیری رو با اقتدار دادیم حس غرور کردم. برخلاف انتظارتون عقاید چپ و چیپ و روشنفکری هم ندارم! منبع خبریم هم نه بی بی سیه! و نه حتی بیست و سی! (جهانی که از سر تا تهش جنگ و خونریزی و کودک کشی باشه دنبال کردن اخبارش جزء بیهوده ترین کارهای ممکنه.) ولی نمی‌تونم ثانیه‌ای به جنگ و عواقب خانمان سوزش فکر نکنم. منی که پدرم جانباز شیمیایی جنگه.منی که پدرم برخلاف خیلی‌های دیگه ( که نمیگم حقشون نبوده‌ها. بوده. برای 90 درصدشون بیشتر از این هم حقشون هست.) از جنگ فقط یک اعصاب خراب و سر دردهای همیشگی نسیبش شده. به قول عباس آژانس شیشه‌ای که می‌گفت: مو سر زِمین بودُم با تراکتور. بعد جنگم رفتُم سر همو زمین، بی تراکتور. این جنس رزمنده‌ها و عباس‌ها تو این مملکت کم نیستند. رزمنده‌هایی که از کل جنگ فقط یکی دوتا یادگاری با خودشون دارن. 

داشتم می‌گفتم. منی که هر روز این جنگ رو از نزدیک دارم حس می‌کنم حق دارم که ازش وحشت داشته باشم. حق دارم که بترسم از هرچی تکه آهن آدم خواره. بترسم از سیاهی، بترسم از ظلمت، بترسم از هر صدایی که یک کم بلندتر از حالت معمول باشه. بترسم از نوامیسی که به تاراج میره. بترسم از کشته شدن بچه‌هایی که هنوز چیزی از زندگی نفهمیدن، بترسم از جنگی که مثل یک سگ هاره و هرکسی که سر راهش باشه تیکه پاره می‌کنه.حق دارم که بترسم. حق دارم.

حالا باز اگر دوست دارید بیایید پیام خصوصی بفرستید که تو یک روشنفکر احمقی! تو نمی‌فهمی! (و موردای +18 دیگه‌ای که من با هشتاد سال سن خجالت می‌کشم که حتی می‌خونمشون!) هیچ ایرادی ندارد. راحت باشید. خداقوت. یاعلی.

۴۴ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۱
آقاگل ‌‌

نقل است که احمد گفت: جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می‌خوردند.

یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟

گفت: من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می‌خوردند و می‌خندیدند و بر هم می‌جستند و می‌ندانستند و من می‌خورم و می‌گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می‌دانستم.


*****


نقلست که گفت یکبار به بادیه بر توکل براه حج درآمدم. پاره ای برفتم، خار مغیلان در پایم شکست. بیرون نکردم گفتم توکل باطل شود! همچنان می‌رفتم پایم آماس گرفت هم بیرون نکردم همچنان لنگان لنگان به مکه رسیدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وی چیزی بیرون می‌آمد و من برنجی تمام می‌رفتم. مردمان بدیدند و آن خار از پایم بیرون کردند. پایم مجروح شد.

روی به بسطام نهادم به نزدیک بایزید در آمدم بایزید را چشم برمن افتاد. تبسمی بکرد و گفت آن اشکیل که بر پایت نهادند چه کردی؟ گفتم اختیار خویش به اختیار او بگذاشتم شیخ گفت ای مشرک! اختیار من می‌گویی! یعنی تو را نیز وجودی و اختیاری هست؟ این شرک نبود!؟


*****

نقلست که دزدی در خانه او آمد بسیار بگشت هیچ نیافت خواست که نومید بازگردد احمد گفت ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا چون چیزی برسد به تو دهم تا تهی دست از خانه ما بازنگردی.

برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صد دینار بیاورد و به شیخ داد.

شیخ گفت: بگیر این جزاء یک شب نماز توست .دزد را حالتی پدید آمد لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم یک شب از برای خدای کار کردم مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد.

#تذکرة_الأولیاء 

ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز


مناجات رمضانیه

خدایا!

 به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه‌ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم.

 و مردنی عطا کن که بر بیهودگی‌اش، سوگوار نباشم.

 بگذار تا آنرا من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می‌داری.

#دکتر_علی_شریعتی 

بیست و نهم خرداد، سال روز درگذشت دکتر علی شریعتی


بیت:

مرا روز قیامت با غمت از خاک می‌خوانند

چه محشر می‌شود مستی که از خواب تو برخیزد

#فاضل_نظری


س.ن

امروز روز تولد یکی از دوستان خوبم(خودتان حدس بزنید کی؟) در این بلاگستان است و دیشب نیز تولد گوینده خوش صدای یگانه رادیوی بلاگستان بود. تولد وبلاگ خانه من(که متأسفانه حذف شد.) را نیز یادم رفت که در وقتش ذکر کنم. پس این پست را در نهایت ادب و احترام تقدیم می‌کنم به بلاگران خردادی بیان. ان شالله هرجایی هستید دلتان خوش، دماقتان چاق، سرتان سبز و موفق و موید و مظفر و منصور باشید و بمانید.


۱۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۵
آقاگل ‌‌

امام اهل تصوف بود و در اصناف علم به کمال بود و دریای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانه مروت و شفقت بود و در رموز و اشارات اعجوبه بود و اول کسی که در بغداد سخن حقایق و توحید گفت او بود و بیشتر از مشایخ عراق مرید وی بودند و خال جنید بود و مرید معروف کرخی بود و حبیب راعی را دیده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده از در دکان درآویخته بود و نماز کردی هر روز چندین رکعت نماز کردی. یکی از کوه لکام بیامد به زیارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پیر از کوه لکام تو را سلام گفت.

سری گفت: وی در کوه ساکن شده است پس کاری نباشد مرد باید که در میان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه یک لحظه از حق تعالی غایب نبود.

*****

 

نقلست که یک روز مجلس می‌گفت. یکی از ندیمان خلیفه می‌گذشت. نام او احمد یزید کاتب بود با تجملی تمام و جمعی خادمان و غلامان گرد او درآمده. گفت: باش تا به مجلس این مرد رویم که نباید رفت، بس دلم آنجا بگرفت. پس به مجلس سری رفت و بنشست و بر زبان سری رفت که: "در هجده هزار عالم هیچ کس نیست از آدمی ضعیف تر و هیچ کس از انواع خلق خدای در فرمان خدای چنان عاصی نشود که آدمی که اگر نیکو شود چنان نیکو شود که فرشته رشک برد از حالت او و اگر بد شود چنان بد شود که دیو را ننگ آید از صحبت او، عجب از آدمی بدین ضعیفی که عاصی شود در خدای بدین بزرگی" این تیری بود که از کمان سری جدا شد بر جان احمد آمد.

 
*****
و گفت: سی سالست که استغفار می‌کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟
گفت بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت مرا خبر دادند. گفتم: الحمدلله.
از شرم آنکه خود را به از برادران مسلمان خواستم و دنیا را حمد گفتم از آن استغفار می‌کنم.
 
 
 
س.ن:
دیشب که به مسجد رفتم دیدم نه من آدم مسجد نیستم. به خانه برگشتم و توی همین حال و هوا بودم که یاد پیاده روی اربعین افتادم. دلم سخت گرفت. فایل پایین را موقعی ضبط کردم که نیمه‌های شب بود. قصد داشتم تا از سر بی‌خوابی کمی قدم بزنم، در بین راه برق رفت و من بین موکب‌های عزاداری گم شدم. و تا صبح گشتم و همراهان را پیدا نکردم.
 خدایا چی شد که اینقدر ازت دور افتادم؟
چه اتفاقی افتاد آخه؟
 
 
 
 
 
 
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد
 
#شب_قدر
 
#وصف_الحال
 
موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۵
آقاگل ‌‌
پس از آنکه آن عارف نامی و آن زاهد و پارسای بلاگستانی، گندوم بانوی شیرازیِ نرسیده به بخارایی از مناسبات و تذکره خویش رونمایی نمود این بنده نگارنده و فرزند خوانده وی نیز یاد خاطراتی چند از ایام قدیم بیفتادمی که به صورت موردی خواهم نگاشتشان:

نقل است که آن نگارنده کلمتین معقولتین، آقاگل رحمه الله علیه در همان سنین کودکی و در هفت سالگی اُنس و الفت بسیاری با خدای داشت. و در همان سال پنج روز را روزه بودی و در قبالش یک اتود از خاله خویش هدیه بگرفتی و هفته‌ای مشق های مکتب خانه‌اش را با ان نوشتی. تا آنکه روزی رفیقش گفت این چه باشد؟ پس دانست که در همه‌ی این هفت روز اتود خدایش بوده و روزه از برای اتود گرفته و نه از برای خدای خویش پس اتود را بشکست. و به درگاه خدای توبه برد. و به قدری از پدرش کتک خورد تا متنبه شد و دانست شکستن اتود کار درستی نبودی.
 
و نقل است که وی عاشق قران بودی و قرآن بسیار خواندی. و در سر صف مدرسه نیز همواره قرآن به دست می‌ایستاد و قرآن به صوت همی‌خواند. تا آنکه به دوران بلوغ برسید. پس صدایش دو رگه شدی و مدیرش گفت یا آقاگل الشغال فی مدرسه(ای اقاگلی که در مدرسه چون شغالی)، از برای خدا مخوان! پس دیگر قرآن با صدای بلند نخواند و همواره برای خویش خواندی.

و نقل است که دو برادر داشت. شب قدری بود. برادران را با خود به مسجد بردی، پس امام مسجد یک هفته نماز قضا خواند. برادران نیز خواندندی. یک هفته‌ای برادران را دید که نماز نمی‌خوانند. پس گفت شمارا چه شده؟ جواب شنید که ما یک هفته نماز خویش را پیشاپیش در مسجد خواندیم! پس در پیِ این سخن گریبان چاک زد و فریادها برآورد و با خویش گفت "الهی، ما در عبادات خویش وا مانده‌ایم و دیگر بندگانت عباداتشان را پیش فروش می‌نمایند." پس تب کرد و هفته‌ای را در بستر بیماری بماند.

و گفته‌اند چون کودک بود پدربزرگش برای آنکه سختی زیادی در ایام ماه رمضان نکشد او را گفت که "آب خور! چون آب نمک ندارد پس روزه را باطل نمی‌کند." و آن نویسنده کلمتین معقولتین آب همی‌خورد. و دانست که روزه اش باطل نشد. پس تا 15سالگی چنین روزه گرفت! و چون به کمتر از هشتاد سالگی رسید دختر دائی هفت ساله را که روزه بودی و از شدت تشنگی لبانش خشک شده بودی و معده‌اش ضعف همی‌رفت را خواست تا با همین روش فریب دهد. پس گفت: "یا آرمیتایا، آب خور. که آب برای آنان که بی ریش‌ باشند روزه را باطل نمی‌کند. زیرا نمک نداشتی." پس آرمیتا آب خورد. دقیقه‌ای گذشت سپس آرمیتا بیامد و گفت: "یا شیخ! چگونه بودی که آب نمک نداشتی و توانست خورد؟ ولی ماستی که با شکر شیرین شود را نمی‌توان؟" پس شیخ دانست 15سال اشتباه روزه بودی و در همه این سال‌ها می توانستی ماست شیرین نیز بخوردی. پس گریبان چاک داد و گفت: "الهی مرا ببخش. که از دهه 60 بودمی و علم دهه نودی‌هایت را نداشتمی."
 
و گفته‌اند شخصی در حال بیماری بودی. گفت یاران چه کنم که خدا از من خشنود شود؟ وی را گفتند شخصی است در سمیرم که نام وی آقاگل بودی و نویسنده کلمتین معقولتین بودی. روایت است هرکس در شب‌های قدر وی را دعا همی‌کند خداوند او را بسیار دوست خواهد داشت و از وی راضی و خشنود شود. پس آنکس در حق وی دعا کرد و خدایش بسیار دوست داشت. باشد که همه پند گیرید.
رحمه خداوند بر وی و خواندانش باد.

تمت.
۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۶
آقاگل ‌‌

نقلست که یک روز با جمعی می‌رفت جماعتی جوانان می‌آمدند و فساد می‌کردند تا به لب دجله رسیدند یاران گفتند یا شیخ دعا کن تا حق تعالی این جمله را غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود.

معروف گفت: دست‌ها بردارید.

پس گفت الهی چنانکه درین جهان عیش شان خوش داری در آن جهان شان عیش خوش ده. 

اصحاب به تعجب بماندند. گفتند: خواجه ما سر این دعا نمی‌دانیم! گفت: آنکس که با او می‌گویم می‌داند. توقف کنید که هم اکنون سر این پیدا آید. آن جمع چون شیخ بدیدند رباب بشکستند و خمر بریختند و لرزه بر ایشان افتاد و در دست و پای شیخ افتادند و توبه کردند.

شیخ گفت دیدید که مراد جمله حاصل شد، بی غرق و بی آنکه رنجی به کسی رسید.


*****

نقلست که معروف را دوستی بود که والی شهر بود. روزی به جایی خراب می‌گذشت. معروف را دید آنجا نشسته و نان می‌خورد و سگی در پیش وی، و او یک لقمه در دهان خود می‌نهاد و یک لقمه در دهان سگ.

گفت: شرم نمی‌داری که با سگ نان می‌خوری؟

گفت: از شرم نان می‌دهم بدرویش!

*****

نقلست که یک روز روزه دار بود و روزه به نماز دیگر رسیده بود. در بازار می‌رفت، سقائی می‌گفت که رحم الله من شرب. خدای بر آنکس رحمت کند که ازین آب بخورد. بگرفت و بخورد.

گفتند نه که روزه دار بودی؟

گفت: آری لکن به دعا رغبت کردم.

چون وفات کرد او را به خواب دیدند گفتند خدای با تو چه کرد؟

گفت: مرا در کار دعای سقا کرد و بیامرزید.


تذکرةالأولیاء 

ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه


مناجات رمضانیه:


الهی همراه اول و آخرم تویی

فضای مجازی کیلویی چند!

الهی

تازه میفهمم چرا اینقدر تنهایی را دوست داری.


#بیت

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و از هر دو جهانم بستان

با آنچه دلم قرار گیرد بی تو                            

آتش به من اندر زن و آنم بستان...

#مولوی_جان 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۲۶
آقاگل ‌‌

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی‌شناختم
که عمود بر زمین بایستد...
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند،
و مَشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شب‌های کوفه‌ی تنگ.
ای روشنِ خدا
در شب‌های پیوسته‌ی تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتّی اذا مَطلعِ الفجر...

بخشی از شعر بلند در سایه سار نخل ولایت آقای موسوی گرمارودی 
ممکنه تکراری باشه ولی خب...


۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۲
آقاگل ‌‌


بعضی چیزا خیلی ارزشمندن. منظورم ارزش معنویه و نه ارزش مادی. مثل این کتاب. دیروز که پدرجان در حال سر و سامون دادن به وضعیت دفتر و سررسیدهای قدیمیش بود. و طبق معمول هرسال نیمی از دفترها و وسایلش رو وارد چرخه بازیافت کرد و باز با این حال دلش نیومد که اون نصف دیگه رو هم دور بریزه، وسط اون همه آت و آشغال دیشب چشمم خورد به این کتاب! نمی‌دونم چرا سال‌های قبل ندیده بودمش. یا به چشمم نیومده بود. این کتاب من رو می‌بره و پرت میکنه تو دوران کودکی. جزء اولین کتاب‌هایی بوده که خودم با پول توی جیبیم خریده بودم. درست یادم نیست کی و کجا خریدمش ولی از ظاهرش و محتوای درونش که فقط نقاشی هست میشه فهمید هنوز خوندن نوشتن رو یاد نگرفته بودم! اسمش "درخته" و سر جمع 14 تا صفحه بیشتر نداره، 14 صفحه‌ای که درهر صفحه‌اش تصویر یک درخت تک و تنها بعلاوه یک موش کوچولوی زشت نقاشی شده. که از اول تا آخر سعی داره تا با همین نقاشیا توضیح بده که تفاوت فصل‌های سال چیه، و چرا توی بهار درختا گل می‌کنن و توی تابستون میوه میدن و توی پاییز زرد میشن و توی زمستون برف سپیدپوش شون می‌کنه. و باز بهار میرسه و فصل گل و لاله میشه. کتاب از کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان بوده و مخصوص رده سنی الف و ب(اونایی که کتاب های کانون پرورشی رو دیدن مطمئنن میدونن داستان این رده سنی چیه.) کتاب من چاپ دومه که مال سال شصت و هفته. تیراژ کتاب هم 50000 جلده. (حتماً براتون جالبه که بعد از گذشت تقریباً سی سال چطور به جایی رسیدیم که تیراژ کتاب هامون 300 نسخه است!)

الآن هم نشستم و هی نگاهش می‌کنم و افسوس می‌خورم که چرا کتابا و مجله‌های زمان کودکی رو یکی یکی پاره پاره کردم و اغلبشون رو ریختم توی سطل زباله و یا در بهترین حالت ممکن باهاشون موشک و قایق و قورباغه ساختم... 


س.ن:

مطمئنم شماهم از این دست چیزهای با ارزش معنوی دارید، بگید یا بنویسید یا هرطوری که صلاح می‌دونید: 

۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۸
آقاگل ‌‌