دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۲۲ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

خودمانیم‌ها! حالا که ما تحصیل کرده‌ها دور هم جمع شده‌ایم تا محض خنده و وقت گذرانی، (ابوالمشاغل) بخوانیم، بد نیست، در این کنج خلوت و تنهایی، دور از چشم مخالفان علم و دانش و فرهنگ و تخصص و علوم و دانش اقرار کنیم که "توسعه دهندگان فساد و فحشا، در سراسر جهان، همیشه تحصیل کرده‌ها بوده‌اند و هستند. و نه روستاییان بی‌سواد و کارگرهای کم سواد!


ابوالمشاغل

نادر ابراهیمی

ص64




پیشنهاد ویژه:

شعر جمعه هفته گذشته را خانم محبوبه شب لطف کردند و خواندند. پیشنهاد می‌کنم گوش کنید.

۲۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۱
آقاگل ‌‌
حس امام رو دارم که تو هواپیما خبرنگار ازش پرسید چه احساسی دارید از برگشت به ایران؟ 
گفت هیچی!


۴۲ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۳:۱۰
آقاگل ‌‌

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت 
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت 

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی 
بالاتر از پروبالم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود 
حتی ستاره‌ای نخریدم دلم گرفت 

کم کم به روی سطح آینه برف می‌نشست 
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت 

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود 
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت 

نقاشی‌ام تمام نشد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانه‌ای نکشیدم دلم گرفت 

شاعر کنار جوی گذر عمر دید و من 
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت 

سید مهدی نقبایی 


س.ن: در نظر دارم هر جمعه علاوه بر به روز رسانی بخش تک بیت‌های بی‌مخاطب، یک شعر خوب رو هم اینجا به اشتراک بگذارم.(به قول یک بزرگی، زکات شعر خوب به اشتراک گذاشتن اون شعره.) 

خودم که صدایی ندارم، ولی اگر دوستی بود که دوست داشت شعر بالا رو دکلمه کنه، بفرسته تا ضمیمه کنم. 

تک بیت‌های بی‌مخاطب هم به روز شد. (مستقیم بالا سمت راست وبلاگ)




با صدای محبوبه شب بشنوید.

با تشکر از ایشون. :))


۲۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۶:۵۶
آقاگل ‌‌

تا بحث بحث اعدام، و راه اندازی "کمپین نه به اعدام" و "کمپین نه به کمپین نه به اعدام" مطرح است! از همین تریبون استفاده کرده و این نکته را مطرح کنم که این بنده نگارنده نه تنها طرفدار اعدام هستم. بلکه معتقد به قانونی هستم به نام "قانون کلت!" که معرف اکثریت دوستان هم هست. خلاصه کلام (خیر الکلام ما قل دل) معتقدم وقتی انسانی خودش نمی‌خواهد انسان باشد باید با یک عدد تیر که در شقیقه‌اش زده می‌شود هم خودش و هم دیگر انسان‌ها را از وجود نامبارکش خلاص کرد و تمام! ولو وی معشوقه خودت باشد.


۲۹ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۷
آقاگل ‌‌

خیلی بیخود و بی‌جهت یکباره یاد اولین روزی افتادم که اینجا رو ساختم، اینجا اولین پست این بنده نگارنده است، قبل و بعد از این وبلاگ وبلاگ دیگه ای نداشتم. و هرگز هم نخواهم داشت. سومین تابستون رو بعنوان یک وبلاگ نویس دارم تجربه می‌کنم.

از بین پست‌هایی که ظرف یک ماه اول وبلاگ نویسی بودنم نوشتم این پست رو بیش از همه دوست دارم. کامنت اول از فردی بود که من رو وبلاگ نویس کرد. کامنت دوم از طرف یکی از مهمترین افراد زندگیمه، که آدرس اینجا رو داشت و همچنان هم داره و گاهی سر میزنه. کامنت سوم هم از دوستی هست. که یکبار کل آرشیو این وبلاگ رو خواندند کاری که از حوصله خودمم خارجه. بیش از هزار پست طی تقریبا دو سال و نه ماه وبلاگ نویسی. 


س.ن:

اعتراف می‌کنم وقتی برای بار اول به وبلاگی سر می‌زنم به محض اینکه بازش می‌کنم یک راست میرم سراغ اولین مطلبش. یا بهتره بگم اولین مطالبش! (به خصوص اگه سابقه چندین ساله داشته باشه)


س.ن2:

این مرض ویرایش پست در تلگرام کم بود! اینجاهم گریبان مون رو گرفته. سه بار ویرایش زدم. 

۳۰ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۶ ، ۰۲:۰۵
آقاگل ‌‌

نیمی از نگرانی‌ها و اضطراب‌های ما مربوط به نظر دیگران است، ما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم.

نظر دیگران تصوری خام یا یک وهم است که هر لحظه می‌تواند تغییر کند.

نظر دیگران به نخی بند است و ما را برده‌ی آنان می‌کند. برده ی نظراتشان و بدتر، برده‌ی آنچه وانمود می‌‌کنند به نظرشان می‌رسد.


درمان شوپنهاور

اروین دی یالوم

#وصف_الحال_خیلی_هامون



سابق از این، پست‌هایی می‌نوشتم با همین عنوان بالا، که پست ثابت وبلاگ بود. که اغلب گزیده‌ای از یک کتاب هستند. سعی می‌کنم از این هفته این سنت را مجدد احیا کنم. 

این سری پست‌ها هر سه شنبه به روز خواهند شد.

۲۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۳
آقاگل ‌‌

از حال خوب به حال بد(و البته بالعکسش) به اندازه یک سر سوزن فاصله است، داستان از این قرار است که ما بلاگرها مثل مانگوستین می‌مانیم. مانگوستین یک میوه استوائی است که من هم مثل شما تاحالا نه این میوه را دیده‌ام! و نه خورده‌ام. ولی میدانم نزدیک ترین چیز به یک وبلاگنویس همین میوه است. مانگوستین بوی خوشی دارد، مثل ما بلاگرها که از خطوطی که می‌نویسیم معمولاً بوی خوشی می‌شنوید. همچنین یک میوه ضد سرطان است و فواید بسیاری دارد. باز درست مثل ما وبلاگنویس‌ها، که آدم‌های ضد سرطان این جامعه‌ایم. و سعی می‌کنیم تا جایی که می‌توانیم برای جامعه مفید به فایده باشیم. بر روی اطرافیان مان اثرگذار باشیم و ... ولی نکته اینجاست، این مانگوستین جان طعم شیرینی ندارد. و برعکس گاهی به ترشی می‌زند. درست مثل زندگی ما بلاگرها، که گاهی اوقات پست و بلندی‌های زیادی هم دارد و همیشه شیرین نیست. شاید از ظاهر آن بوی خوبی بیاید ولی می‌تواند درون شیرینی نداشته باشد. 

همه این‌ها را گفتم تا بگویم ما بلاگرها هم قبل از آنکه بلاگر باشیم یک انسانیم. و مثل تمام آن هفت میلیارد و خورده‌ای انسان دیگری که بر روی این کره خاکی زندگی می‌کنند یک زندگی عادی داریم. سختی‌ها و مشکلات خودمان را داریم. و مثل آن هفت میلیارد نفر دیگر گاهی چند روز اوضاع بر وفق مرادمان پیش نمی‌رود. گاه غمگین می‌شویم. گاه دلمان می‌گیرد. گاه حس می‌کنیم زمین و زمان علیه مان توطئه کرده‌اند.
 و باز همه این‌ها را گفتم تا بگویم زندگی همیشه بر یک مدار نمی‌چرخد و اگر این روزها گاهی حس کرده‌اید این بنده نگارنده حال و اوضاع خوبی ندارد زیاد خرده نگیرید. "یعنی می‌خوام بگم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره" درست می‌شویم ان شالله. از همین فردا درست می‌شویم. تضمینی.

 

راستی، ایشون هستند. نزدیک ترین میوه به ما بلاگرها:


۳۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۸
آقاگل ‌‌


این عکس برای من خیلی دردناکه، عکس متعلق به شهری است که روزی زیبا بود. نزدیک مکان قابل رویت در عکس کانون پرورشی فکری کودکان بود.(هنوز هم هست البته.) پاتوق کودکی ما. از وقتی خوندن و نوشتن رو یاد گرفتیم روزهای زوج هفته که می‌رسید اونجا افتاده بودیم. (روزهای فرد مخصوص دخترها بود.) پایین مرکز یک محوطه جنگلی بود. با کلی درخت بید و گردو. و جوی آبی که از وسط اون درخت‌ها می‌گذشت. با کمی شانس و صبر و حوصله می‌تونستی انواع جانورهارو اونجا ببینی. از خرگوش تا روباه و بلبل و حتی مار و لاکپشت. غورباقه‌های زیادی هم داشت. مربی کانون اسمش آقای امینی بود. الآن چند سالیه که بازنشست شده و دست برقضا از همسایه‌های ماست. که البته با خورشید خانم ما نسبتی نداره و فقط شباهت فامیلیه. (این رو گفتم تا به واسطه‌اش به ایشون به خاطر چاپ اثرشون توی نشریه چلچراغ تبریک بگم و براشون آرزوی موفقیت کنم._ توضیح از بنده نگارنده)
می‌گفتم، بچگی ما توی اون محوطه و جنگل بزرگش گذشت.(برای ما یک مشت بچه، همون تعداد درخت مثل یک جنگل بزرگ بود. جنگلی از جنس جنگل شنل قرمزی و هفت کوتوله!) روزها آقای امینی بهمون می‌گفت بشینید و به صدای طبیعت گوش کنید. و بعد از صداها و دیده‌هاتون بنویسید. گرچه این بنده نگارنده از همون دوران استعدادی در نوشتن نداشتم ولیکن از این تفریح لذت زیادی می‌بردم. نشستن و گوش دادن به صدای پرنده‌ها و قورباغه‌ها.(در زبان محلی به قورباغه بَغورَک می‌گیم) و گاهی دیدن خرگوشک یا روباهکی. بسیار لذت بخش بود. اما گذشت و روز به روز ما بزرگ شدیم و اون جنگل روز به روز کوچک و کوچکتر شد. تا همین چندسال پیش که جنگل تقریباً نابود شد. شهردار وقت که در نتیجه شامورتی بازی‌های "هشت سال دفاع مقدس دو" به این مقام رسیده بود طرحی داد مبنی بر بستن بندی بر روی اون جوی آب و قطع برخی درختان و ساخت یک دریاچه مصنوعی و پارک زیبا برای شهر! و نتیجه اینکه بر اثر یک بی تدبیری تا مردم بخواهند خبر شوند بیشتر درخت‌ها بریده شد. و وقتی جلوی قطع درختان گرفته شد در زمستان و بهار همان سال دیگر درخت‌ها نیز به زیر آب رفتند و رفته رفته خشک شدند. و حالا و پس از گذشت 6 سال اون جنگل طبیعی جای خودش رو با یک پارک غیرطبیعی و یک دریاچه غیرطبیعی عوض کرده و گرچه مسافران بسیاری روزهای تعطیل دست یکدیگر رو می‌گیرند و می‌روند در محوطه پارک جوج و نوشابه می‌زنند و پوسته‌های تخمه و پفک خود را در دریاچه می‌ریزند و ذوق می‌کنند از اینکه سوار قایق می‌شوند. و سلفی می‌گیرند برای اینستاقرام شان! ولی دیگه از اون منطقه صدای طبیعت نمی‌شنوید. دیگه غورباقه‌ای در اون جوی آب نیست. دیگه سال‌هاست خرگوشی در شهر ما زندگی نمی‌کنه. دیگه روباهی هم نیست. در عوض اون جنگل قدیمی پر شده از شغال‌های مصرف کننده مواد. و شب‌ها به جای اینکه از بین درختا بوی طبیعت رو استشمام کنید. با کمی صبر و حوصله می‌تونید بوی مصرف مواد افیونی رو به راحتی حس کنید. 

س.ن: این پست در ادامه پست دکتر میم و به بهونه پست ایشون نوشته شده. پس در ادامه این پست پست ایشون رو بخونید و بعد به قول دوستی سر را به میز، میز را به دیوار و هر سه را به هم بکوبید. همین.

خارج از پست:

 18تیر سالگرد مرد خوبی است که برای ما قصه‌های خوب می‌گفت. یادش گرامی.

یاعلی
۲۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۷
آقاگل ‌‌