دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است


خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم...


#صلی_الله_علیک_یا_اباعبدالله


+تک بیت‌های بی‌مخاطب را دریابید.

موافقین ۳۶ مخالفین ۲ ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۶
آقاگل ‌‌

یک:

میلان کوندرا در یکی از کتابهایش به پدیده ای اشاره می‌کند به عنوان «جذابیت انکار ناپذیر ابتذال» و معتقد است که همه ی ما کمابیش تمایل عجیبی به چیزهای "سطحی" و "دم دستی" داریم. مضامین مزخرف ونخ نما ، ملودرام‌های اشک آور، چیزهایی که با احساسات  ما بازی کند و شعورمان را به بازی بگیرد.

دو:
ابتذال از ریشه ی «بذل » کردن است. به معنای بذل توجه بر چیزی که در ذات خود ارزش آن را ندارد. به طور مثال شما اگر یک آفتابه را طلاکوبی کنید کار مبتذلی کرده‌اید. برای اینکه آفتابه آفتابه است حتی اگر طلاکوب باشد. این معنای کاملی از ابتذال است.
سه:
ابتذال طرفداران فراوانی دارد. و به قول کوندرا همه ما کمابیش درگیر آن هستیم. موسیقی‌های پرفروش ( مشخصا پاپ شاید ) ، فیلم‌های پرفروش و محصولات پرفروش همه اغلب از یک الگوی ثابت پیروی می‌کنند و معمولاً ( به جز مواردی استثنا ) از ارزش هنری برخوردار نیستند. با احترام به سلیقه‌های متفاوت اما هدف از این دست محصولات در مرحله اول اقتصاد و تجارت است و این چیزی است که با تبلیغات رسانه ای می توانند به آن دست پیدا کنند. 

اینگونه است که کتاب‌های  دانیل استایل و فهیمه رحیمی می‌فروشد ولی صادق چوبک را کسی نمی‌شناسند. فیلم‌های هالیوودی می‌فروشد و فیلم‌های برگمان را کمتر کسی دیده و در سطح ملی گنج قارون و ممل آمریکایی و اخراجی‌ها رکورددار فروش می‌شوند. شجریان و ناظری و امثالهم حوصله سربر می‌شوند و یک نفر با یک تک آلبوم در عرض چند ماه بیش از 200 کنسرت برگزار می‌کند.

چهار:
 ابتذال همواره دو سر دارد. آنها که آن را تولید می‌کنند و آنها که آنرا مصرف می‌کنند. تا زمانی که تقاضا برای ابتذال وجود دارد عرضه‌ی آن هم ادامه خواهد داشت.و شاید برای مقابله با ابتذال تنها راه تربیت کردن درست سلیقه‌ی جامعه است. این کار مثل آشنا کردن کسی که عمری به خوردن آب شور عادت کرده با یک جرعه آب زلال می‌ماند. تا وقتی که فرد از آب چشمه نخورده نمی‌توانید از او انتظار داشته باشید که ملاک درستی برای تعیین کیفیت و مزه آب داشته باشد. اما مسلم بدانید که بعد از آن هرگز نمی‌تواند از آب قبلی لذت ببرد.

پنج:

همه اینها مقدمه بود تا برسم به این سوال، اینکه چطور می‌توان بدون آنکه به ابتذال آلوده شد از این مرحله عبور کرد؟ آنهم وقتی  نگاه‌ها سمت لبه‌ی ابتذال متمرکز شده است و ذائقه‌ها به آن عادت کرده؟ و چطور می‌توان به فردی که تا به حال لب به آب زلال نزده فهماند آبی که تا امروز می‌خورده شور و بی‌کیفیت بوده ؟ 

پاسخ از شما:

.

.

س.ن: این پست رو در هفته دوم تیرماه نود و چهار نوشته بودم. اتفاقاتی که در این چند وقت افتاد بعلاوه پستی که اینجا خواندم بهانه‌ای شد برای اصلاح و بازنشر مجدد این پست و تفکر بیشتر بر روی این موضوع.

۳۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۸ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۶
آقاگل ‌‌


تصویر بالا بهمن گلبارنژاده، دوچرخه سواری که روز آخر پارالمپیک ریو دچار سانحه شد.

یه زمان اسم پر کاربردی بود تو رسانه‌های زنجیره‌ای و فضای مجازی. یک سال از فوت گلبارنژاد می‌گذره و کمتر کسی حالا یادی از گلبارنژاد می‌کنه.

روحت شاد.

۲۲ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۴
آقاگل ‌‌

هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. همه چیز مثل هر روز بود. مثل همه روزهای عادی زندگی. مثل هر روز از خواب بیدار شدم. آبی به صورتم زدم. صبحانه خوردم. آماده شدم و راه افتادم. مثل هر روز پیاده تا ایستگاه تاکسی رفتم. و مثل هر روز از کنار صندوق پست گذشتم. و مثل هر روز به بقال محل سلام کردم. و مثل هر روز بچه‌ها رو دیدم که توی کوچه می دوید. وقتی رسیدم هم مثل هر بار از دستگاه شماره گیر بانک شماره‌ای گرفتم و منتظر موندم تا نوبتم برسه و بعد که نوبتم رسید داخل باجه شدم و کارهام رو انجام دادم. درست مثل هر روز. بعد از اون هم مثل هر روز یک راست سوار تاکسی شدم و برگشتم. کار دیگری برای انجام دادن نبود. اومدم خونه. و مثل هر روز لپ تاپم رو روشن کردم. و مثل هر روز لیوانی چایی برای خودم ریختم و مثل هر روز نشستم و به آینده و گذشته‌های دور فکر کردم. و مثل هر روز به خودم یادآوری کردم گذشته و آینده رو با من چه کار؟ حال رو دریاب. و بعد نشستم به خواندن. و مثل هر روز خواندم و خواندم و خواندم. و مثل هر روز ظهر که شد همه آمدند و بعد نهار خوردیم و باز همان همیشگی. درست مثل هر روز.

۳۳ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۲۸
آقاگل ‌‌

 

سامحنی إن احببتک فوق حدود الحب...
::
مرا ببخش 
اگر فراتر از مرزهای عشق
عاشقت شدم...
heartheartheartheartheartheart​​

۳۰ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۵
آقاگل ‌‌

«حتی اگر فقط یک زن در سراسر ایران دوست داشته باشد برای تماشای فوتبال راهی ورزشگاه شود، باید حق او را بدهیم و زمینه‌ای فراهم کنیم که او بتواند به این فعالیت سالم و عاری از زیان بپردازد»‌؛ این مطلب استثنائا از نتیجه‌گیری شروع می‌شود. پس از دیدگاه نویسنده مشکلی با اصل حضور زنان در استادیوم‌ها وجود ندارد اما در جزئیات بحث‌های فراوانی قابل طرح است که نمی‌توان بی‌تفاوت از کنار آنها عبور کرد.

دو- به نظر می‌رسد بخشی از موج عظیمی که این روزها در اصرار به حضور زنان در ورزشگاه‌ها ایجاد شده، تلاش برخی شهروندان و به ویژه مردان برای «روشنفکرنمایی» است و نباید چندان به فلسفه سازنده آنها دل خوش کرد. به هر حال این یکی از کم‌هزینه‌ترین راه‌ها برای آن است که نشان بدهیم آدم‌های مدرن و متمدنی هستیم و دغدغه‌های دگراندیشانه اجتماعی داریم‌؛ ضمن آنکه این روش –نه البته برای همه مدافعان آن- می‌تواند شیوه‌ای مطلوب برای جلب توجه مخاطبان خاص هم قلمداد شود! مشخصاً اینکه روزی صد بار داد بزنیم «زنان را به ورزشگاه راه بدهید» خیلی راحت‌تر از آن است که واقعاً شهروند سالم و بی‌آزاری باشیم، در خیابان و فضای مجازی چشم‌چرانی نکنیم، از حریم دیگران رد نشویم، آشغال‌مان را کف آسفالت نریزیم، راه و بیراه بقیه مردم را قضاوت نکنیم و سرمان به کار خودمان باشد. آنها را هیچکس نمی‌بیند اما پست‌ها و توییت‌های حمایت از ورود زنان به ورزشگاه‌ها، کاملاً توی «چشم» است و می‌تواند کارایی تبلیغاتی بالایی داشته باشد. در نظرسنجی برنامه نود گزینه ورود زنان به استادیوم به عنوان جدی‌ترین درخواست از وزیر ورزش بیشترین رأی را می‌آورد اما خیلی از همان مردمی که چنین گزینه‌ای را پیامک کرده‌اند، در اماکن عمومی رکیک‌ترین الفاظ را به زبان می‌آورند و بدترین رفتارهای مدنی را مرتکب می‌شوند. بالاخره ما همین مردمیم‌؛ مشارکت‌کنندگان در نظرسنجی نود که از کره مریخ نیامده‌اند!

سه- اگر اینقدر که مردها روی ورود زنان به استادیوم اصرار دارند خود زن‌ها مایل به استیفای چنین حقی بودند، قطعاً تا به حال در این زمینه گشایشی حاصل شده بود. در حال حاضر شاید بیش از دوسوم محتوایی که در این زمینه تولید می‌شود، توسط مردهاست. چه در عالم ستاره‌ها و چه در دنیای شهروندان عادی، عمدتاً این مردها هستند که غم پشت در ماندن زنان را می‌خورند. این اتفاق در حالی رخ می‌دهد که در تاریخ معاصر ایران زنان به وضوح نشان داده‌اند اگر «واقعا» چیزی را بخواهند، آن را به دست می‌آورند. حق طلاق، انتخاب محل سکونت، کار کردن بیرون از خانه، به روزرسانی نرخ مهریه، پاک شدن سابقه طلاق از شناسنامه و حتی مسئله «حجاب» از جمله مهم‌ترین امتیازاتی بوده که در چند دهه گذشته زنان با اصرار خودشان آن را به صورت قانونی یا عرفی تصاحب کرده‌اند. اگر در دهه شصت تصویری از پوشش امروز زنان ایرانی در پیاده‌روهای تهران و سایر شهرهای بزرگ به مردم نشان می‌دادی و سوگند می‌خوردی که این ایران 30سال بعد است، احتمالاً تو را به جنون متهم می‌کردند اما نه گشت ارشاد و ون‌هایش، نه صداوسیما و برنامه‌هایش و نه شهرداری و بنرهایش نتوانستند حجاب را به همان شکل و سبک و سیاقی که دولتمردان دوست دارند بین زنان تثبیت کنند. به همین منوال اگر اشتیاق زنان برای حضور در ورزشگاه‌ها هم جدی بود، حتماً در همه این سال‌ها به آن دست می‌یافتند. در همین ماجرای اخیر بعد از آن همه هیاهو، فقط 10زن ایرانی در بازی با سوریه پشت درهای استادیوم آزادی تجمع کردند و خواهان حضور در ورزشگاه شدند، در حالی که اگر این تعداد 10هزار یا پنج هزار یا حتی یکهزار نفر بود، قطعاً موضوع همین حالا در نهادهای مهم کشوری مورد بررسی قرار می‌گرفت. البته این مسئله صرفا منحصر به جامعه ایرانی نیست‌؛ چنان‌که در بسیاری از کشورهای اروپایی با وجود سابقه چندده ساله حضور هر دو جنس در ورزشگاه‌ها هم نرخ استقبال زنان از مسابقات فوتبال قابل مقایسه با مردان نیست.

چهار- طنز ماجرا این است‌؛ بسیاری از مردانی که در حمایت از حضور زنان در ورزشگاه گریبان پاره می‌کنند، خودشان تجربه چندانی از حضور در این محیط ندارند و بعضا سال‌هاست که سری به ورزشگاه محل برگزاری یک بازی مهم نزده‌اند. بنابراین نمی‌توان بر این جماعت خرده گرفت که چرا اینقدر سهل و آسان در مورد ضرورت فوری حضور زنان در ورزشگاه سخن می‌گویند و مثلاً طوری حرف می‌زنند که انگار اگر همان یک مأمور نیروی انتظامی از جلوی در کنار برود، همه مشکلات حل است. به شهرستان‌ها و بسیاری از ورزشگاه‌های دور از شهر مثل یادگار تبریز و غدیر اهواز و ثامن مشهد و فولادشهر اصفهان کاری نداریم‌؛ شما فکر می‌کنید در همین ورزشگاه آزادی با این مختصات، خروج امن چند هزار زن در ساعات ابتدایی شب و به منزل رسیدن مطمئن تمام آنها پروژه راحتی است؟ تردیدی نیست که روزی باید به سمت ایمن‌سازی فضا برای حضور زنان حرکت کنیم اما امروز شرایط تحقق این مهم به هیچ‌وجه فراهم نیست. یادتان باشد ما داریم در مورد جامعه بیماری حرف می‌زنیم که در آن «یک دوست» آتنای هفت ساله و معصوم را در چند قدمی پدرش ربود‌؛ جامعه‌ای که حجم اخبار زشت و تکان‌دهنده‌اش در مورد تجاوز به دختران خردسال هر روز بیشتر و عجیب‌تر می‌شود. کاش اولویت‌ها را درست تشخیص بدهیم و این همه زوری را که برای حضور زنان در ورزشگاه‌ها می‌زنیم صرف ایمن‌سازی مراکز شهر و معابر عمومی کنیم‌؛ جایی که یک تبعه خارجی نتواند ماه‌ها دختران ایرانی را در کنار ایستگاه متروی شهید باقری در جوی آب سرنگون کند، آزار جنسی بدهد و البته تا زمان تلاش‌های خودجوش خانواده چهارمین قربانی، گرفتار قانون نشود. جایی که یک پدربزرگ به واسطه آموزش ندیدن بچه‌های بی‌گناه این سرزمین و فقدان چتر حمایتی محکم بر فراز سر آنها نتواند نوه خردسالش را طعمه لذتجویی‌های کثیف و سرکوب شده‌اش قرار بدهد و یک ناپدری مریض و بی‌شرف بیش از 70بار به دختر بچه همسرش تجاوز نکند. بعضی کارها، پروژه‌ها، فشارها و آموزش‌ها واقعاً نیاز بیشتری به اراده جمعی ایرانیان دارد‌؛ اراده‌ای که بخش عمده‌ای از آن امروز فقط معطوف به گذراندن زنان از گیت‌های ورودی ورزشگاه‌ها شده است.

پنج- کاش از پس این همه پافشاری مردانه برای حضور زنان در ورزشگاه‌ها، کمی بوی مهربانی و نوع‌دوستی حقیقی (و نه تبلیغات و نمایش دادن) به مشام می‌رسید. کاش رفتارهای سازنده اجتماعی‌مان متعادل بود و در آن صورت می‌فهمیدیم که جامعه به شکل واقعی و متوازن رو به پیشرفت است. مثلاً کاش همین‌طورکه مردان از همه قماش به آب و آتش می‌زنند که مجوز حضور زنان در استادیوم‌ها را بگیرند، زنان هم کمپینی در مورد زندانیان مهریه تشکیل می‌دادند و برای رهایی چند هزار سرپرست خانوار در بند تلاش می‌کردند. کاش در همه این سال‌ها تقلای مختصری می‌دیدیم از چند بانوی سرشناس و سوپراستار که موج شتابنده «کاسبی مهریه» را تقبیح کنند و به فالورهای پرشمارشان گوشزد کنند تاوان عشق و جنون، غل و زنجیر نیست.همزمان با موج اخبار مربوط به پشت در ماندن زنان ایرانی در بازی با سوریه، خبر دیگری داشتیم در مورد زنی که فقط 24روز بعد از آغاز زندگی مشترک به بهانه چاق بودن همسرش(!) درخواست طلاق داده و مهریه 500 سکه‌ای‌اش را به اجرا گذاشته اما آیا هرگز کسی کمپینی برای «نه» گفتن به این مدل وقیحانه از اخاذی تشکیل داده؟ اگر حضور زنان در ورزشگاه با منع از سوی دولتمردان مواجه است، مصایب پرشمار مهریه و چیزهایی شبیه آن به عادات و آداب خود مردم مربوط می‌شود و صددرصد ریشه اجتماعی دارد اما چون حرف زدن در این مورد خیلی روشنفکرانه به نظر نمی‌رسد و حتی ممکن است بوی تحجر و سنت بدهد، کسی لام تا کام سخن نمی‌گوید.

شش- منع ورود بانوان به ورزشگاه‌ها یک دغدغه زنانه فرعی است که امروز با شدتی عجیب اولویت پیدا کرده و در کانون توجهات قرار گرفته اما درست در همین شرایط انواع دغدغه‌های جدی مردانه در همین جامعه وجود دارند که به هیچ گرفته می‌شوند‌؛ از گرفتاری رکورد و بیکاری و ورشکستگی کارخانه‌ها و قاچاق کالا که تبعاتش عمدتاً مردان را به عنوان مسئول سنتی تأمین خانواده آزار می‌دهد تا رنج کهنه‌ای به نام خدمت سربازی اجباری و همگانی که در ساختار اداری کشور ایران به مسئله‌ای لاینحل می‌ماند. در همین روزهایی که خبر پشت در ماندن چند زن ایرانی در مقابل ورزشگاه‌ها به تیتر اول رسانه‌ها تبدیل شد، خبرهای تلخ و جداگانه‌ای داشتیم در مورد به رگبار بسته شدن سربازان وظیفه بی‌گناه توسط تعدادی از هم‌خدمتی‌های‌شان که بدون شرایط روانی استاندارد لباس رزم پوشیدند و به سیم آخر زدند. به آن اخبار چقدر توجه شد؟ در مورد این دو سال عمر مفید جوانان ایرانی که به جای صرف در راه مهارت‌آموزی و کمک به اتصال مفید آنها به بازار کار و صنعت در مسیر رژه و سینه‌خیز و کلاغ‌پر می‌گذرد چقدر محتوا تولید شده؟ در ضرورت قوی بودن بنیه نظامی و دفاعی کشور جای کوچکترین تردیدی نیست اما آیا واقعاً هنوز شیوه سربازی اجباری بهترین و به صرفه‌ترین راه برای رسیدن به این هدف است؟ ما در مورد این مسائل چقدر سخن می‌گوییم و در مورد حضور زنان در استادیوم‌ها چقدر جدل می‌کنیم؟ البته که هیچ مشکلی نباید ما را از پرداختن به مشکلی دیگر بر حذر بدارد اما منصفانه قضاوت کنید که با شرایط کنونی جامعه ایرانی، بحث راهیابی آزادانه زنان فوتبال‌دوست به سکوی استادیوم‌ها در چه اولویتی از دغدغه‌های شهروندی و حتی جنسیتی قرار دارد؟ کاش پشت این بحث‌های شیک و خوشرنگ، نگرانی خالص ما برای همنوعان و هموطنان‌مان وجود داشت اما افسوس که در بخش بزرگی از غائله، رد پای تلاش برای خودنمایی و جلب توجه و تحسین‌های مجازی احساس می‌شود. آخرش هم کار به جایی می‌رسد که دولتمردان دلسوز می‌توانند با نشاندن فیلتر شده تعدادی زن در برخی ورزشگاه‌های ایران، ژست انجام تکلیف بگیرند و ادعا کنند تمام مطالبات جامعه نسوان را پرداخت کرده‌اند. منتظر بمانید و آن روز را ببینید!


لینک مطلب - رسول بهروش

۳۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۲۰ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۵۲
آقاگل ‌‌

شب دیدم یک آشنا پستی نوشته با عنوان "وقتی که آشنا دانشگاه می‌رفت." به واسطه این پست و در طی روزهایی که کم حرف (و چه بسا بی حرف!) شدم تصمیم گرفتم من هم گذری بزنم به اون دوران:

من هیچ وقت آدم خاصی نبوده‌ام. همیشه یک فرد معمولی بودم. یک فرد معمولی در شهری کوچک. و خب آدم‌های معمولی با تلاش معمولی نتایج معمولی هم می‌گیرند. نتیجه این شد که کاشان قبول شدم رشته مهندسی شیمی. 

ترم یک: ترم یک و اولین روزهای دانشجویی خیلی سخت گذشت، روز ثبت نام برگه ریز نمرات پیش دانشگاهی گم شد. اجازه ثبت نام پیدا نکردم. برگشتم خونه و وقتی دوباره برگشتم بهم گفتن خوابگاه دیگه جا نداره! و باید بری توی نمازخونه خوابگاه بخوابی تا ببینیم چی میشه. بعد یک ماه در نهایت بهم گفتن برو خوابگاه خودگردان؛ خوابگاه نداریم بهت بدیم! روزهای سختی بود. تا یک ماه اول هم که نه کارت دانشجویی داشتم و نه حتی اسمم توی لیست انتخاب واحد بود. برای غذا خوردن هم هربار نیم ساعت توی صف گرفتن ژتون بودم. بعد از یک ماه بالاخره موفق شدم برگه ریز نمرات رو مجدد از مدرسه بگیرم. و بالاخره رسماً دانشجو بشم. ولی خب تا اومدم بفهمم چی به چیه دوتا میان ترم رو گذرونده بودم و کار از کار گذشته بود. خوابگاه خارج از دانشگاه، وضعیت تحصیل نامشخص و درونگرایی خودم نهایتاً کار دستم داد و ترم یک با افتادن 6 واحد که دست بر قضا یک موردش ریاضی یک بود تا دم مشروطی پیش رفتم. ریاضی یک ضروری ترین درس رشته‌های مهندسی بود و من همون ترم یک این درس رو افتاده بودم.

ترم دو: ترم دو بالاخره اومدم داخل خوابگاه دانشگاه، دوستان جدید و فضای جدید و انگیزه‌ای برای یک شروع جدید. سعی کردم بهتر باشم اما هنوزهم یک فرد معمولی بودم. بعلاوه که افتادن 6 واحد در ترم یک حسابی کار دستم داده بود. سخت بود. خیلی سخت. ولی تمام تلاشم رو کردم و در نهایت موفق شدم هم معدلم رو بهتر کنم هم از شر اون 3 واحد ریاضی یک خلاص بشم. ترم دو چیز دیگه‌ای برای من نداشت. جز اینکه در طول ترم هر روز منزوی‌تر شده بودم و این رو خودم به خوبی حس می‌کردم.

ترم سه: از اول ترم تصمیم داشتم شرایط رو تغییر بدم. رو آوردم به کارهای فرهنگی، نشریه دانشجویی، نوشتن، و کتاب خوندن. ساعت‌هایی که توی کتابخونه علوم انسانی بودم از ساعت‌هایی که سر کلاس می‌رفتم هم بیشتر بود.(بماند که سر کلاس هم بیشتر کتاب می‌خوندم!) به پیشنهاد هم اتاقیم شروع کردم به رفتن سر کلاس‌های بچه‌های ادبیات. هرچی از ترم می‌گذشت از مهندسی فاصله می‌گرفتم و به ادبیات نزدیک تر می‌شدم. آخر ترم من بودم و جزوه‌هایی که باید خونده می‌شد. شانسم این بود که همه این سال‌ها یک هم اتاقی و هم رشته‌ای خوش خط و درس خون داشتم! از خودم راضی بودم. معدلی که خوب بود. درس‌هایی که گذرونده شده بودن و کتاب‌های زیادی که خونده بودمشون.

ترم چهار: ترم چهار هم به منوال ترم سه پیش رفت. کتاب خوندن‌ها بیشتر شد. حضور سر کلاس‌های ادبیات و فاصله گرفتن از کلاس‌های مهندسی هم همینطور . طوری که بچه‌های ادبیات من رو بیشتر از بچه‌های رشته خودمون می‌شناختند. حتی گاهی پیش می‌اومد که بیخیال رفتن سر کلاس‌های مهندسی می‌شدم تا برم سر کلاس‌های رشته ادبیات. و خب نتیجه؟ آخر ترم یک درس دیگه هم افتادم! ولی برام مهم نبود. بخصوص که مطمئن بودم افتادنم کاملاً ناحق بود.

ترم پنج: ترم پنج کمی شرایط سخت تر شده بود. افتادن 9 واحد در طول دو سال، درس‌هایی که اغلب پیش نیاز و هم نیاز یکدیگر بودن، شرایط برای ادامه تحصیل سخت شده بود. با اینحال اینقدر روابطم با مدیر گروه خوب بود که اجازه داد برخی درس‌ها رو با گروه‌های برق و مکانیک بگذرونم. و برخی پیش نیازها رو هم رعایت نکنم. اینکه چی باعث شده بود روابطم با این مدیر گروه خوب بشه هم بر می‌گشت به یک واحد آزمایشگاه که از قضا ایشون استاد ما بودند و خب من در هر چیزی که معمولی باشم در کارهای آزمایشگاهی و کارگاهی فوق العاده خبره‌ام.(اینم ریا محسوب میشه؟) پس شد آنچه شد! کمتر کتاب می خوندم ولی هنوز اون روند ادامه داشت.

ترم شش: ترم شش با همراهی یکی از دوستان خوب کانون رسانه را راه اندازی کردیم. راستش هیچ وقت هیچ جایی نفر اول نبوده‌ام. اینبار هم همین اتفاق افتاد. و من نقش مشاور و همراه رو داشتم. و در کنار کانون رسانه نوشتن برای نشریه‌های دانشجویی. و گاهی اوقات برگزاری جشن‌های دانشگاهی رو بر عهده داشتیم. ترم شش یک اتفاق دیگر هم افتاد. برای اولین مرتبه رودرروی یک استاد ایستادم و کار داشت به جاهای باریک می‌کشید. که خب به خیر گذشت. بعد از سه سال تازه فهمیدم هرچقدر روابطم با بچه‌های ادبیات خوبه در عوض بچه‌های رشته خودمون از شش فرسخی بنده فرار می‌کنند.  

ترم هفت: قصد ارشد دادن نداشتم. ولی به پیشنهاد دوستان ثبت نام کردم. و حتی یکی دو ماه از ادبیات فاصله گرفتم و بیشتر و بیشتر به مهندسی نزدیک شدم. امیدی به تموم کردن دانشگاه در پایان هشت ترم نداشتم. ولی با اینحال می‌خواستم تلاش خودم رو بکنم. می‌خواستم معدلم بالای هفده باشه که بتونم ترم هشت 24 واحد بگیرم. که نشد. 16:83 بهترین معدل من در طول دوران تحصیل بود. ولی به هفده نرسیدم!

ترم هشت: ترم بعد نهایت 18 واحد می‌تونستم بگیرم و چند واحدی برام باقی می‌موند. باز مدیر گروه عزیز به کمکم اومد و تعداد واحدهام به 20 رسید. و سه واحد باقی موند که در آخر تابستون همون سال باید معرفی با استادش می‌کردم. رتبه ارشدم هم باز یک رتبه معمولی بود. بین ادامه دادن تحصیل و یا رفتن به سربازی مونده بودم. و بزرگترین اشتباهم این بود که ادامه تحصیل رو انتخاب کردم. انتخابی که بعدها متوجه اشتباه بودنش شدم. ولی خب کی گفته ما حق انتخاب اشتباه نداریم؟
الان که چندین سال از اون دوران می‌گذره. و شرایط زندگی اون قدرها هم بد نیست. راضی هستم از دورانی که پشت سر گذاشتم، از کتاب‌های بی شماری که در طول دوران تحصیل خوندم. از رشته‌ای که انتخابش کردم. از مسیری که در اون قدم زدم. با همه سختی‌هاش و مشکلاتش. یک روزایی به این فکر می‌کنم که اگه می‌شد برگردم عقب چکار می‌کردم؟ شاید مسیرهای دیگه‌ای رو می‌رفتم. ولی همه این شایدها در نهایت به یک جواب ختم می‌شه، از مسیری که درش قدم زدم و تجربیاتی که به دست آوردم پشیمون نیستم، هیچوقت هم پشیمون نبودم.


س.ن:

الف- انتخاب شدن به عنوان یکی از برترین وبلاگ نویس‌های سال 95 گرچه شیرینه، ولی مشخصه که اگر با معیارهای صحیح تری این سنجش انجام می‌شد مثل همیشه یک آدم معمولی بودم. یک آدم معمولی با یک وبلاگ معمولی. تنها دستاورد برتر بودن هم افزایش هرزنامه‌هایی با مضمون «چه سری چه دمی عجب پایی! بیا و به  وبلاگ منم سر بزن بوده.» به هر ترتیب به افراد برتر تبریک عرض می‌کنم.

ب- چند روزی هست برگشتم شهرستان، نت ندارم. و کمتر وقت می‌کنم وبلاگ بخونم. ببخشید.

پ- شماهم از دوران دانشجویی و دانشگاه تون بنویسید.

۳۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۲
آقاگل ‌‌

- سخنگوی ناجا: گرایش به حجاب بیشتر شده. بیش از ۷۰ درصد به حجاب معتقدند!

+ به بهلول گفتند مرکز زمین کجاست؟ گفت همین جایی که ایستادم! شک داری برو حساب کن! کسی هست شک داشته باشه به آمار؟


- حشمت الله فلاحت پیشه، نماینده مجلس: وزیر ورزش در مورد احتمال تبانی با سوریه توضیح دهد. این نتیجه با شخصیت حرفه‌ای تیم اول آسیا همخوان نیست! 

+ گربه دستش به گوشت نمی‌رسید جارو به دمبش می‌بست! شاید بگید چه ربطی داشت؟ باید بگم اظهار نظر این عزیز هم ربطی به فوتبال و مسائل فوتبالی نداشت. اما این روزها هرکسی می‌خواد معروف بشه و لایک و دنبال کننده جمع کنه از بازی ایران-سوریه میگه. 

(فرانسه قهرمان جام جهانی 1998 به سنگال در جام جهانی2002 باخت و در دور مقدماتی حذف شد. آرژانتین فینالیست جام جهانی 2016 الآن شانس صعودش 50-50 ست!)


- طیبه سیاوشی، نماینده مجلس: به نظرم حضور بانوان در استادیوم می‌تواند مشکلات فوتبال را برطرف کند!

+بانوان را به استادیوم راه ندادند! کودک فوتبالیستی را در کوچه زدم.


لازم به ذکر است آرون رمزی گل زده خدا به خیر کنه.

۳۶ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۳۴
آقاگل ‌‌