دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

و آورده‌اند که روزی هرزنامه‌بنویسی از تبارِ هرزنامه‌بنویسان (که نسل‌شان به حق مرام مردان روزگار منقرض باد.) صبح شنبه آفتاب هنوز از مشرق زمین سر برنیاورده در تلفراگ، شیخنا را پیام بدادی که: «یا شیخ! چه سری چه دمی عجب پایی! سر و رویت سبزه و قشنگ! نیست بالاتر از سبزه بودن رنگ! ای دلربا چند ثانیه‌ای مرا تحمل کن خوب در حال من تأمل کن.» پس شیخ گفت:«یا مرد! گوی تا بشنوم چیست درد تو؟» پاسخ بداد: «فدا! وب سایت دختری از نسل حوا مال شماس دگه؟ میشه اصل بدین؟!» شیخنا دهانش از تعجب به مثال دهان نهنگانِ قاتلِ دریایِ کارائیب باز بماند. پس گفت: «یا رفیق! اول آنکه گوی تا ببینم، با این حجم از ریش به بنده می‌خورد پسر باشم یا دختر؟ درثانی شما به دختر مردم در همان برخورد اول می‌گویی فدا؟ من که پیرمردی باشم فرتوت و عنقریب است که سر به بالین بگذارم و جان به جان آفرین تسلیم همی کنم به خاطر این جمله می‌خواستم پدرت را در بیاورم! پس سریع گوی که آیدی مرا از کجا یافته‌ای!» پاسخ داد: «کانال!» شیخ گفت: «و کانال را از کجا یافتی؟» پاسخ داد: «سایتتون!» پس این‌بار شیخ سیامک انصاری طور به دوربین خیره همی‌گشت و لحظاتی سکوت اختیار کرد تا به درستی نفسش جا بیاید. پس گفت: «باری، بگذریم. حال گوی که سوالت چیست؟ و از چه به این در آمده‌ای؟ آنهم شش صبح؟» پس پاسخ داد: «یا آقاگلا! بیا و نیکی کن و در دجله انداز و وبلاگ مرا که فلان در آن همی‌فروشم لینک کن!» شیخ گفت: «از چه این کنم که گویی؟» پاسخ داد: «از بهر رضای خلق! شما چنین کن تا من هم در پاسخ کانالت را در وبلاگ لینک همی‌کنم.» 

باری، شیخ هم درست است که همواره خنده روست و مهربان، ولیکن صبر و تحملی دارد، پس وی را گفت: «ممنان که موجبات شادی مارا در صبح شنبه فراهم همی‌نمودی اجرت با خداوند یزدان باشد!»(یزدان همسایه شیخ بود. اجرش را سپرد به خدای همسایه!) و سپس گزینه Delete & Block & Ghanone Kolte را در تلفراگ کلیک همی‌نمود و چای خویش که دیگر یخ کرده بود با حبه قندی بخورد.

نتیجه گیری:

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم قبل از آنکه حرف بزنیم از قوه چشایی(قوه چشم‌ها) و مغزایی خویش کمک بگیریم. و ثانیاً نتیجه می‌گیریم وبلاگ برتر بیان شدن همچین آش دهان سوزی که نیست هیچ! گاهی موجبات دردسر نیز هست. و ثالثا نتیجه می‌گیریم اسپم هم می‌خواهیم بشویم یک اسپم خوب باشیم. و رابعاً نتیجه می‌گیریم صبح شنبه آن هم ساعت شش صبح اصلاً زمان خوبی برای پیام دادن به یک فرد غریبه نیست. و خامساً نتیجه می‌گیریم به یک فرد غریبه به یکباره نگویید فدا! شاید اعصاب نداشته باشد و بعد دیگر لا اله الا الله...بگذریم. (ولله مادر ما نیز ما را در خانه آقاگل صدا می‌کند. پدر که فقط حرفش را می‌زند و شما باید خود بفهمید منظورش شمائید. برادران هم که نگویم!)

+ ممنون از وبلاگ دختری از نسل حوا که اجازه نشر این مطلب را داد. 

۲۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۲
آقاگل ‌‌

 به شخصه فرهنگ قومیت‌ها و شهرهای متفاوت را بسیار دوست دارم. از لهجه‌ها و گویش‌ها، تا موسیقی‌ها، تا داستان‌ها، تا شعرها و تا ضرب المثل‌هایی که بین آنها رایج است. گذشته از این عاشق ضرب‌المثل‌‌ها و ریشه‌یابی آن‌ها هستم. صبح مشغول خواندن یک کتابی بودم و بر خوردم به داستانکی که برای من تداعی کننده این ضرب‌المثل بود «تو نیکی میکن و در دجله انداز/ که ایزد در بیابانت دهد باز» که مطمئنم قبلاً آنرا شنیده‌اید و یحتمل می‌دانید که از مواعظ سعدی است. توضیح دیگری لازم نیست جز اینکه نوشته‌های قرمز رنگ داخل پرانتز را فقط جهت راحت‌تر فهمیدن داستان آوردم:

چنان شنودم که در آن روزگار که متوکل خلیفه در بغداد بود؛ او را بندهٔ بود فتح نام، نیکبخت روزبه و هنرها و ادبا آموخته، متوکل او را بفرزندی پذیرفته، این فتح خواست که آشناه کردن بیاموزد،(فتح می‌خواست تا شنا کردن یاد بگیره) و ملاحان(دریانوردان) او را فنون شناوری می‌آموختند. و او در دجله بر آشناه کردن دلیر نگشته بود، اما چنانکه عادت کودکانست، از خود می‌نمود که من آموختم،(فتح فنون شنا رو هنوز کامل یاد نگرفته بود ولی به رسم کودکان گفت من شنا رو بلدم.) یک روز تنها بی‌استادان بآشناه کردن رفت،(یک روز به تنهایی رفت تا شنا کنه) آب سخت می‌رفت و فتح را بگردانید،(جریان آب شدید بود و فتح رو با خودش برد.) فتح دانست که با آب بسنده نخواهد آمد. با آب بساخت و خود راست گذاشت،(وقتی فهمید کاری از دستش برنمیاد خودش رو رها کرد توی آب) و بر روی آب همی‌رفت تا از دیدهٔ مردم ناپدید گشت، چون مبلغی(یه مقداری) رفت، برکنارهٔ رود سوراخ‌های آب خورده بود.(کناره‌ی رودخانه فشار آب کم شده بود و چاله‌هایی بود که آب کمی داخل‌شون بود.) ناگاه آب او را بسوراخ‌ها رسانید، جهد کرده خود را در یکی از آن سوراخ‌ها افگند.(فتح تلاش کرد و خودش رو از جریان آب جدا کرد و به یکی از این گودال‌ها افکند.) و بنشست و با خود گفت: تا خدای تعالی را درین چه حکمت است؟ در این ساعت باری جان برهانیدم، در هفت شبانه روز در آن سوراخ بماند،(هفت شب و روز داخل گودال بود) روز اول متوکل را خبر کردند که فتح غرق شد، از تخمین فرود آمد و بر خاک نشست و ملاحان را بخواند و گفت: هر که فتح را مرده یا زنده نزدیک من آرد هزار دینارش بدهم. و سوگندان غلاظ یادکرد(قسم های سخت و استوار خورد.) که تا آنرا بدان حال که باشد نیارند و او را نه بینم طعام نخورم، ملاحان در دجله افتادند و غوطه خوردند، و طلب می‌کردند تاسر هقت روز،(هفت روز تمام دریانوردا توی دجله دنبال فتح می‌گشتند.) از ملاحان یکی بدان سوراخ رسید، فتح را بدید، شادمانه شد، گفت: ہروم سماری(کشتی،قایق) آرم،(یکی از دریانوردا فتح رو توی گودال پیدا کرد و گفت میرم قایق بیارم.) برفت و پیش متوکل آمد و گفت : یا امیرالمؤمنین! اگر فتح را زنده بیارم مرا چه دهی؟ گفت: پنج هزار دینار نقد بدهم، ملاح گفت یافتمش، زنده بیارم،(دریانورد رفت پیش شاه و گفت من فتح رو زنده پیدا کردم شاه هم گفت پنج هزار دینار پاداش بهت می‌دم.) سماری بردند و فتح را زنده آوردند، متوکل آنچه ملاح را پذیرفته بود بداد و وزیر را گفت: در خزینه رو، از هر چه هست، یک نیمه بدرویشان ده،(شاه به وزیر گفت که به درویشان صدقه‌ای بده.- یک نیم، منظور نیمی از یک درصد هست یا همون یک هزارم 0/001 در واقع.) آنگاه گفت: طعام آرید که گرسنه هفت شبانه روزست،(گفت برای فتح غذا بیارید چون هفت روزه هیچی نخورده.) فتح گفت: یا امیرالمؤمنین! من سیرم، متوکل گفت: مگر از آب سیری؟ فتح گفت: مرا در این هفت روز، هر روز ده نان بر طبقی نهاده می‌آمد،(ده نان در ظرفی چوبی بر روی آب به سمت من می‌اومد.) من جهد کردمی و از آن دو سه گرفتمی(من تلاش می‌کردم هر روز و دو سه تا از اون نان‌ها رو می‌گرفتم.) و بدان زندگانی می‌کردمی و بر هر نانی نبشته بود: "محمدبن الحسن الاسکاف"(بر روی نان ها نوشته بود محمدبن الحسن الاسکاف) متوکل فرمود که منادی کنید، که آن مرد که نان در دجله می‌انداخت کیست؟(برید بگردید ببینید کی نان توی دجله می‌انداخته.) بیارید، بگوئید که آمیرالمؤمنین با تو نیکوئی خواهد کرد، روز دیگر مردی بیامد و گفت : منم که نان در دجله انداخته‌ام،(یک مردی اومد و گفت من بودم که نان داخل دجله انداختم) متوکل گفت: به چه نشان گفت: بدان نشان که نام من بر روی هر نانی نبشته بود"محمد بن الحسن الاسکاف" گفتند: این نشان درست است، چندگاه است که این نان در دجله می‌افکنی؟ (گفتن خب نشونی که دادی درسته. چند وقته این کار رو می‌کنی؟) گفت: یک سال است، گفتند غرض از این چیست؟ گفت: شنوده بودم که نیکوئی کن و در آب انداز که روزی بردھد،(گفتن چرا نان داخل دجله می‌ریختی؟ اون هم یک سال؟ گفت شنیده بودم اگه نان در آب دجله بریزی بالاخره نتیجه‌اش بهت بر می‌گرده.) متوکل گفت: آنچه شنودی کردی و آنچه کردی ثمرهٔ آن یافتی، او را بر در بغداد پنج پاره ده ملک داد و آن مرد برسر دیه‌های خود برفت و سحت محتشم گشت؛ (متوکل در بغداد پنج تا ده به مرد بخشید و اون مرد ثروتمند شد.)


+ متن فوق حکایتی بود از کتاب قابوس نامه که در باب ششم آن (در افزونی گهر از فزونی هنر) آورده‌شده است.

++اگر دوست داشتید در مورد ضرب‌المثل‌های شهرتان بنویسید. پست بگذارید یا همین‌جا ثبت‌شان کنید.

۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۶:۳۰
آقاگل ‌‌

روایت حال ما روایت حال آن جوانکی‌ست که چون روز اول برای درس خواندن برفت این مثل یاد گرفت که:

«ضرب زید عمروا»_ زید فاعل باشد و عمرو مفعول است و ضرب فعل جمله.

پس به خانه شد و تا شب همین درس با خود تکرار می‌کرد و بعد دست بر سینه خویش می‌گذاشت و می‌گفت: «یاللعجب! یک وجب سینه و این همه علم؟»

۳۰ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۸:۴۸
آقاگل ‌‌

 به مناسبت امروز که روز حافظ است این پست قدیمی را بازنشر می‌کنم. پستی که دقیقاً دو سال از انتشارش می‌گذرد:


هر روز که دیوان این رفیق سال‌های دور را ورق می‌زنم بیشتر در شگفت می‌مانم از این همه نبوغ و طنز پردازی جناب شیخ و رفیق شفیق و گرمابه و گلستان:

فی المثل می‌فرمایند:

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه‌ی حسن 

بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست

رخ پوشاندن پری و کرشمه آمدن دیو در حالی که انتظار داشتیم عکسش برقرار باشد( که در باطن معانی خاص خود را دارند و ما کاری بدان نداریم! - توضیح از بنده نگارنده) الحق ترکیبی است متناقض و طنزی است زیرکانه که تنها از جانب این رند نابکار بر می‌آید و بس.

یا می‌فرمایند:

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ 

تو در طریق ادب باش گو گناه من است

که جنابش با رندی خاصی مفهوم جبر و اختیار را به هم می‌دوزد که (البته خطر خط قرمز برای بنده نگارنده داشته و از ادامه دادنش عاجزم) ...  

یا این بیت :

یا وفا، یا خبر وصل تو، یا مرگ رقیب

بوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

به نظر سه آرزوی متفاوت است اما دقیقاً یک نتیجه یکسان را در بر دارد! و این چیزی است که فقط از حافظ بر می‌آید و بس.

یا این بیت که واقعاً شاهکار است:

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تو اَش هست کنون باد به دست

که در ظاهر اشاره دارد به داستان حضرت سلیمان، که باد تحت فرمان او بود. اما در باطن؟ دقت کنید به این مصرع "یعنی از وصل تو اَش هست کنون باد به دست!" یعنی هیچی!؟ فقط باد هوا! طی کردن این فرایند پیچیده برای رسیدن به دولت عشق تو و آخرش نتیجه؟ به هیچ چیزی دست پیدا نکردن!


باری، خلاصه اینکه مانده تا ما این رند عرصه شعر را بشناسیم،( جز واژه رند درخور نامش نیست.) و الحق که شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است و تمام.

و دست آخر همان تک بیت ناب فال‌های این بنده نگارنده:

مگو دیگر که حافظ نکته دانست

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود!

س.ن: در نظر داشته باشید نوشته‌های بالا صرفا اندیشه‌های یک مهندس شیمی است! که اندکی دو هوایی شده....

همین!


به مناسبت امروز رادیوبلاگی‌ها به همه وبلاگنویس‌ها فال حافظ هدیه میده:

ب‌ش‌ت‌اب‌ی‌د

۳۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۰
آقاگل ‌‌



برای دیدن در اندازه واقعی کلیک کنید.

داستان‌های مصور بومی سازی شده از کتاب Big Mushy Happy Lump، سارا اندرسون.

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۹
آقاگل ‌‌


برای دیدن در اندازه واقعی بر روی تصویر کلیک کنید.

داستان‌های مصور بومی سازی شده از کتاب Big Mushy Happy Lump، سارا اندرسون.


۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۶
آقاگل ‌‌

 

 

مصر، پس از بیست و هشت سال راهی جام جهانی شد. برای اینکه اهمیت فوتبال و اهمیت این اتفاق بزرگ را دریابید همین پنجاه و چهار ثانیه و همین چند خط که از کتاب "فوتبال علیه دشمن_سایمون کوپر" انتخاب شده کافیست.

 

"شیرهای رام نشدنی" در مرحله یک چهارم نهایی 3-2 مغلوب انگلیس شدند، هرچند در مقاطعی کاملاً انگلیس را تحت تأثیر بازی خود قرار داده بودند. هواداران انگلیس دیگر شعار "بریتانیای مقتدر" را سر ندادند، تماشاگران ایتالیایی به احترام تیم کامرون ایستاده تشویق کردند و بابی رابسون اعتراف کرد: " آن‌ها بدشانس بودند که از دور رقابت‌ها کنار رفتند."

بعدها "روژه میلا" لذت بخش ترین صحنه‌ی جام جهانی را دست دادن "پل بیا" رئیس جمهور کامرون با مقام‌های سیاسی دیگر کشورها پس از پیروزی کامرون برابر آرژانتین عنوان کرد. میلا در گفت و گو با مجله فرانس فوتبال درباره این اتفاق گفت:«اهمیتش را درک می‌کنید؟ یک مقام سیاسی افریقایی در قامت یک برنده با سران سیاسی کشور شکست خورده دست می‌دهد!» 

خبرنگار مجله با او جدل می‌کند که این تصویری فوتبالی نیست، اما میلا جواب می‌دهد:«به لطف فوتبال ، یک کشور کوچک می‌تواند بزرگی کند!»

س.ن: 

شیرهای رام نشدنی، لقب تیم ملی فوتبال کامرون بود. این تیم در جام جهانی 1990 با نتایج درخشان خود چشم همه را خیره کرد. کامرون در بازی اول آرژانتین قهرمان دوره‌ی پیش که مارادونا را هم در ترکیب اصلی داشت، یک بر صفر شکست داد. کامرون پس از صعود از گروه خود که آرژانتین، رومانی و شوروی سابق هم در آن بودند به مرحله بعد رفت و کلمبیا را هم حذف کرد. در مرحله یک چهارم و در دیداری تاریخی این تیم مقابل انگلیس سه بر دو شکست خورد. دو گل از سه گل انگلیس از نقطه پنالتی به ثمر رسید. کامرون با وجود شکت و حذف، یکی از محبوب‌ترین تیم‌های آن جام جهانی شد.

۲۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۸
آقاگل ‌‌

درست سه سال پیش در چنین روزی به پیشنهاد دوستی که دست تقدیر راه ما رو از یکدیگر جدا کرده بود (هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) این وبلاگ رو ساختم. درست سه سال پیش.

نقدی، نصیحتی، صحبتی، فحشی(زهر از قبل تو نوشدارو فحش از دهن تو طیبات است.)، حرف دلی، حدیثی، دارید بفرمائید. کم پیش میاد از این فرصتا. و اینکه لطفاً دوستی باشید که عیب و ایرادهای دوستش رو می‌گیره تا یک وقت به دست دشمناش نیافته. پس بدون تعارف حرفاتون رو بگید.

س.ن:

نظرات تأیید نمی‌شوند. امکان نظر دادن ناشناس نیز فراهم است.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۳
آقاگل ‌‌