دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری

۱۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

چند نفر از دوستان گفته بودند چرا کمتر از خاطرات روزانه‌ات می‌نویسی؟ و بعد فکر کردم چرا کمتر از خاطراتم می‌نویسم؟ و اینگونه شد که به نظرم رسید مهم‌ترین اتفاق امروز را بنویسم تا جواب دندان‌شکنی به خودم باشد، تا ثابت کنم می‌توان از خاطرات روزانه هم نوشت. و همینکه نشان بدهم من فردی انتقادپذیرم. و اینکه برخی می‌گویند انتقادناپذیری، حرف مفت است. این هم سندش:
 
امروز عصر، رأس ساعت چهار و سی دقیقه بلند شدم همان همیشگی‌ها را پوشیدم. بعد با خاله هِلِک هِلِک کوبیدم، دویدم، رفتم کتابخانۀ شهر. بعد هنوز از در ماشین بیرون نیامده بودیم که یک آقای موجهی با پیراهن چهارخانۀ قرمز و شلوار جین و سری که موهای جلویش ریخته بود از آن سمت خیابان دستی تکان داد و گفت: «کتابخونه بسته است. نیا» گفتیم چرا؟ گفت:« دعای عرفه‌ست دیگه. همه رفتن دعای عرفه!» ما هم کمی سرمان را خارانیدیم، بعد کمی لالۀ گوشمان را خواراندیم. کلی هم فکر کردیم تا بفهمیم ربط دعای عرفه به کتابخانۀ شهر چیست؟ و چرا باید به خاطر حضور در یک مراسم مذهبی یک ادارۀ فرهنگی را تعطیل کرد؟ و خب از شما چه پنهان به هیچ نتیجۀ خاصی نرسیدیم. پس هنوز بیرون نیامده دوباره سوار ماشین شدیم و این‌بار هِلِک هِلِک از کتابخانه کوبیدیم، دویدیم، رفتیم کتاب‌فروشی شهر. یک ساعتی را خاله کتاب خرید و کتاب خرید و کتاب خرید و من کتاب‌ها را گشتم و گشتم و گشتم و در نهایت من هم اسیر وسوسه‌های شیاطین شده، سه جلد کتاب خریدم. ساعت شش و سی‌دقیقه بود که از هم جدا شدیم و من هِلک هِلک کوبیدم، دویدم، برگشتم خانه و خاله هم کوبید، دوید و رفت که برسد به کار و باری که طبعاً به من ربطی نداشته.
و این بود خاطرۀ من از عصر یک روز تابستانه. 
سه‌شنبه-سی مرداد نودوهفت
۱۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۷
آقاگل ‌‌

«هیچ چیز همچون اراده به پرواز، پریدن را آسان نمی‌کند؛ و هیچ چیز همچون باورِ ساده‌دلانه و صمیمانۀ سعادت، سعادت را به محله ما، به کوچه ما، و به خانه ما نمی‌آورد_ یک عاشقانۀ آرام-نادرابراهیمی_»


شرح تصویر: قهرمانی علیرضا کریمی ماچیانی در بازی‌های آسیایی جاکارتا، پس از محرومیت شش ماهه و دوری از میادین.

۱۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۴
آقاگل ‌‌
مادربزرگ می‌گفت آدم خوب است اگر یک نان هم در خانه‌اش دارد با همسایه‌اش قسمت کند. می‌گفت ما آدم‌ها باید نسبت به همدیگر احساس مسئولیت داشته باشیم. وقت‌هایی که نان می‌پخت، بوی نانش کل محله را می‌گرفت. نزدیک ظهر که می‌شد سینی‌های استیلش را می‌آورد. پنج شش تایی سینی استیلی داشت. دوتا، دوتا نان‌ها را از روی تاوۀ نان‌پزی برمی‌داشت و دسته می‌کرد و می‌گذاشت توی سینی‌ها. بعد رو به ما می‌کرد و می‌گفت این‌ها را ببرید برای همسایه‌. می‌گفت بوی نان می‌آید. شاید یکی زن زائو داشته باشد یا اینکه هوس کرده باشد. اینکه ما نان بپزیم و همسایه‌مان حتی نان برای خوردن نداشته باشد گناه است. می‌گفت خوب است اگر آدم نان و ماست هم دارد آن را با همسایه‌اش شریک شود. 

س.ن: کمپین کوله پشتی مهر را دَریابید. دَریابید تا دُریابید به امید خدا.

۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۱
آقاگل ‌‌

براهنی در کتاب «خطاب به پروانه‌ها» شعری داره که پایین همین پست می‌تونید بشنویدش. نکتۀ شعر اینجاست. شاعر یعنی رضا براهنی در این شعر به دنبال آفتاب و باریکه‌ای نور(امید) بوده و گویا هرچه کرده به اون باریکۀ نور نرسیده. از دویدن در پی دیوانه‌ای بگیر تا نوشتن به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک، تا دریدن شکم روزگار خویش و زدن کشیده‌ها به رُخان خویش. در کتاب نویسنده برای اینکه این انتظار و حس انتظار رو به خواننده بهتر منتقل کنه این شعر رو این شکلی نوشته: 

«شتاب کردم که آفتاب بیاید.................. نیامد.» (متن شعر)

«شتاب کردم که آفتاب بیاید....» (شیفت به آخر سطر) و بعد «نیامد» یعنی چی؟ یعنی حتی نویسنده از موقعی که جمله اول رو نوشته باز منتظر بوده که آفتاب بیاد. باز شتاب کرده که آفتاب بیاد. ولی خب آخرش چی شده؟ نه، نیامده. باز نیامده و نرسیده. شعر با مفهوم و قشنگیه. می‌تونید اون رو با صدای مسعود زاروی خوش‌صدا بشنوید. 

 


دریافت

خوانش شعر: مسعود زاروی(یک زندگی بهتر)

  

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۰۴
آقاگل ‌‌

اسم پست خودش گویای مطلب هست. موضوع از این قراره که وبلاگ‌نویسی یک رابطۀ دو طرفه است. یک طرف این رابطه من هستم و نوشته‌هایی که گاه و بی‌گاه می‌نویسم و یک طرف مخاطبی که شما باشید. برای همین علاقه‌مندم بهتر طیف مخاطب‌های اینجا رو بشناسم. پس اگر این مطلب رو می‌خونید به این چند سؤال پاسخ بدید. کمتر از یکی دو دقیقه وقت می‌گیره. ارادتمندم.

«سؤال‌ها»

س.ن: فکر کنم سه چهار ماه پیش دکتر میم پستی مشابه این پست گذاشته بود. همون زمان منم به همچین چیزی فکر کردم. ولی گویا فکر کردنم نزدیک سه چهار ماهی طول کشیده. 

۳۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۲ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۲
آقاگل ‌‌

‌خوابش نمی‌برد. باد شاخ و برگ درخت‌ها را به هم می‌کوبید. قطرات باران به شیشۀ پنجره می‌خورد. صدای نامفهوم دیگری هم از بین درخت‌ها شنیده می‌شد. صدایی شبیه برخورد قایق‌ها به صخره‌های سنگی ساحل. چند وقتی بود که شب‌ها این صدای نامفهوم از دل جنگل به گوش می‌رسید. مهدیار گفته بود این صدای جن‌های دریاست که با جن‌های جنگلی دعوا دارند. مهدیار پسر عمویش بود و تنها همبازی‌ای که داشت. جدول ضرب را از او یاد گرفته بود و اینکه چطور تمشک‌های جنگلی بدون له شدن بچینند. خانۀ مهدیار درست مقابل خانۀ خودشان بود. سقف‌های شیروانی دو خانه رو به هم بود. تنها چیزی که محدودۀ خانه‌ها را مشخص می‌کرد کرت‌های باریک باغچه و بند رختی بود که مادر مهدیار با کمک دو تیرک چوبی آن را سرپا نگه داشته بود. خانۀ مهدیار، خانۀ قدیمی گَدبَبا بود که چند سالی از مرگش می‌گذشت و حالا عموجعفر در آن زندگی می‌کرد. بیرون خانه، یک سمت درخت‌های انگور و کرت‌های باغچه بود و سمت دیگر راه باریکی که با کمی پیچ و تاب به خیابان اصلی روستا وصل می‌شد. ده‌آباد تنها یک خیابان داشت. خیابانی که از ابتدای جادۀ ماشین‌رو شروع می‌شد و یک راست می‌رسید به دیوار باغ کدخدا. بعد از آن جاده تمام می‌شد. انگار یک نفر آن‌را مخصوصاً قیچی کرده باشد. خانه‌ها بین درخت‌های چنار و پرتقال و بوته‌های وحشی ساخته شده بود و راه‌های باریکِ پر پیچ و خمی مثل مویرگ آن‌ها را به شاهراه اصلی وصل می‌کرد. دیوارهای خشتی با یکی دو پنجرۀ ساده و سقف‌های شیب‌داری که اغلب از چوب ساخته می‌شد، ویژگی اغلب خانه‌های ده‌آباد بود. آسمان برای لحظه‌ای روشن شد و بعد صدای برخورد شاخه‌‌های درخت‌ها با صدای نامفهومی که در پس‌زمینۀ خود داشت به گوش رسید. حسنعلی چشم‌هایش را روی هم فشرد. پتو را تا روی سرش بالا کشید، زانوهایش را تا زیر شکمش بالا آورد و دست‌هایش را دور زانوها حلقه کرد. دو سه روز پیش با مهدیار گودالی پیدا کرده بودند. پیش خودش گفت:«حتماً کسی که چند برابر بابا و عمو و تراکتور مشتی حسن زور داشته، با بیلی که چند برابر از بیل‌ تراکتور مشتی حسن بزرگتر بوده آن گودال را وسط جنگل کنده.» گودال آن‌طرف پل فلزی و پشت خانۀ کدخدا بود. درست جایی که مزارع شالی تمام می‌شد و بعد از آن فقط جنگل بود و جنگل. به این فکر کرد که شاید بین این صداهای نامفهوم و آن چالۀ عجیب رابطه‌ای باشد. شاید اجنّۀ دریایی سر راه جن‌های جنگلی تله گذاشته باشند. شاید هم برعکس. باد و باران آرام گرفته بود. حالا صدای اجنّه بلندتر به گوش می‌رسید. خودش را بیشتر زیر پتو فرو کرد. چشم‌هایش را روی هم فشرد و سعی کرد خودش را به مادرش بچسباند. چند وقتی می‌شد که رفت و آمد غریبه‌ها به ده زیاد شده بود. مادرش گفته بود حق صحبت با غریبه‌ها را ندارد و اگر غریبه‌ای هم از او سؤالی پرسید نباید جوابش را بدهد. دلیلش را نفهمیده بود. قبل از این اگر غریبه‌ای به روستایشان می‌آمد بَبا او را به خانه دعوت می‌کرد. کدخدا هم می‌‌آمد. مردهای دیگر هم می‌آمدند. چایی می‌خوردند و حرف می‌زدند. حالا اما مادر می‌گفت حق ندارد به غریبه‌ها نزدیک شود. پدرش هم یکبار به این خاطر که با مهدیار از پل فلزی رودخانه گذشته بودند و به سمت درخت‌های جنگل رفته بودند یک پس گردنی نوش جانش کرده بود و بعد تشرش زده بود که دیگر حق ندارد پایش را آن‌طرف پل فلزی بگذارد. آنجا منطقۀ ورود ممنوع است. معنای ورود ممنوع را نفهمیده بود، ولی می‌دانست وقتی ابروهای پدر به هم نزدیک می‌شوند و صدایش بالا می‌رود چه معنایی دارد. پیش خودش گفت:«غریبه‌ها از سمت پل فلزی وارد روستا می‌شوند. اما آن‌طرف پل که چیزی نیست. به جز دو سه تراکتور، ماشین دیگری هم از خیابان اصلی استفاده نمی‌کند.» نفسش زیر پتو تنگ شده بود. پتو را از روی سرش کنار کشید. کش و قوسی به خودش داد و غلتی دیگر زد. حالا صورتش رو به‌ مادر بود. به نظرش رسید خانه دارد از جا کنده می‌شود. صدای اجنّه بیشتر شدهبود. پتو را دور خودش پیچید. به مادر نزدیک‌تر شد. گرمی نفس‌های مادر که به صورتش می‌خورد آرامش می‌کرد. چشم‌هایش را روی هم گذاشت. هفتۀ پیش مشتی علیار را پایین شالی‌ها پیدا کرده بودند. صدای پارس سگ‌ها زن‌ها را به سمت پایین شالی‌ کشانده بود و بعد صدای جیغ و دادشان تا روستا رسیده بود. کدخدا همراه پدرش و چند مرد دیگر رفتند و جنازه‌ای که سگ‌ها تکه و پاره‌اش کرده بودند را آوردند. زنش تا از دور جنازه را دید جیغی زد و خودش را روی مشتی علیار انداخت. از همان روزی که جلوی خانۀ کدخدا با بَبا و چند مرد دیگر دربارۀ درخت‌های بریده شدۀ جنگل و صداهای شبانه حرف می‌زد دیگر ندیده بودنش. حدوداً یک ماهی می‌شد و حالا جنازه‌ای تکه و پاره پیدا شده بود که زن مشتی می‌گفت شک ندارد شوهرش است. صدای خرناسۀ چند سگ از نزدیکی‌های خیابان اصلی می‌آمد. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. به نظر می‌رسید سه یا چهار سگ باشند. «نکند اجنّه؟» خودش را زیر پتو فرو کرد. بالشت را از زیر سرش برداشت و آن را روی سرش گذاشت. مهدیار گفته بود: «قرار است ده آباد به شهر تبدیل شود.آن‌وقت مدرسۀ جدیدی برای روستا خواهند ساخت و دیگر نیازی نیست برای درس خواندن به شهر بروند. خیابان روستا را هم آسفالت می‌کنند. شاید یک زمین بازی هم شبیه زمین بازی شهری‌ها برای روستا بسازند. حتی قرار است اسم روستا را هم عوض کنند. روزآباد، قرار است اسمش را بگذارند روزآباد. کدخدا هم قرار است شهردار روستا شود. برای همین است که هر روز می‌رود شهر و می‌آید.» بعد فکر کرد روزآباد یعنی چه؟ و یاد آقا معلم افتاد که وقتی دربارۀ روستا حرف می‌زدند روی تختۀ سیاه نوشته بود «ده‌آباد=دهی و روستایی که آباد است.» از روی سقف شیروانی خانه صدایی شبیه دویدن اسب‌های وحشی می‌آمد. گلویش خشک شده بود. همان‌طور پتو پیچ غلتی دیگر خورد تا صورتش رو به پنجره نباشد. از لای درز باریک پتو که آن را تا روی سرش بالا کشیده بود شکم خواهرش را می‌دید که در زیر نور ضعیف چراغ بالا و پایین می‌رفت. جن‌های دریایی از توی موج‌های دریا بیرون آمده بودند. سم‌هایشان شبیه صدف بود و سرشان آب شش داشت. جن‌های جنگلی جلوی راهشان گودال بزرگی کنده بودند و داخلش را با خون مشتی علیار پر کرده بودند تا جن‌های دریایی داخلش غرق شوند. صدای سگ‌ها می‌آمد. زن مشتی علیار صورتش را می‌خراشید. کدخدا که کلاهی شبیه شهری‌ها بر روی سرش داشت کنار چند غریبه روی پل فلزی ایستاده بود و حرف می‌زد. جن‌های جنگلی گاوهای روستا را با خودشان می‌بردند. مهدیار روی بام شیروانی مثل اسب‌های وحشی می‌دوید و جن‌های دریایی با سم‌های دنبالش می‌کردند. کدخدا فریاد می‌کشید. صدای شیون زن‌ها فضا را پر کرده بود. چشم‌هایش را باز کرد. هیچکس جز مهدیار که درست مقابلش ایستاده بود داخل خانه نبود. نور آفتاب چشم‌هایش را می‌زد. صدای شیون و همهمۀ مردم می‌آمد. مهدیار گفت: «پاشو خرس گنده. چه وقته خوابه. می‌گن خونه کدخدا آتیش گرفته. خودش خونه‌ش رو آتیش زده. صبح بهش خبردادن یه یارویی از شهر اومده میگه شهردار اینجاست. بحثشون شده. کدخداهم که دیده این طوری شده خواسته خودش و شهردار رو آتیش بزنه. زنش اما سر رسیده و نذاشته. ولی خونه‌ کدخدا و شالیای اطراف همه‌اش سوخت. میگن پشت خونۀ کدخدا اونور پل فلزی، توی منطقۀ ممنوعه یه جادۀ آسفالته پیدا کردن. جاده از پشت کوه میاد بیرون و از وسط جنگل رد می‌شه تا برسه به راه اصلی. سه تا خونه هم همون‌جاها ساختن. شبیه خونه‌هایی که تو شهر بود. همۀ دیواراش سنگیه. توش سفید سفیده، مثل ماست. سقفش قرمزه و آهنی. میگن یکیش ساختمون جدید شهرداریه. دوتای دیگه هم خونه شهردار و یه یاروی دیگه است. چندتا خونۀ دیگه هم دارن می‌سازن. اونجایی که گودال بود. چندتا گودال دیگه هم هست.» حسنعلی سرجایش نشست. چشم‌هایش را مالید. نگاهی به مهدیار انداخت. عرق از صورتش می‌ریخت. نمی‌فهمید از شرجی بودن هواست یا واقعاً گرمش شده. گلویش خشک بود. چیزی نگفت. فقط دست مهدیار را گرفت و از جایش بلند شد. دمپایی‌هایش را پوشید و پشت سر مهدیار از کنار کرت‌های سبزی و درخت پرتقال گذشت و زیر لب تکرار کرد:«روزآباد. ده‌آباد. ده آباد. دهی آباد. روز آباد. روز آباد. روز...»

"22-5-97

 ساعت 12:23"

س.ن: اگر حوصله‌تان شده و داستان بالا را خوانده‌اید، پس لطفاً نظرتان را درباره‌اش بگویید. نقدی هم اگر به داستان دارید بیان کنید. دم و بازدمتان گرم.

۱۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۵۰
آقاگل ‌‌

«بذارین اینو بهتون بگم: بعضی شب‌ها، وقتی که به ستاره‌ها نگاه می‌کنم و آسمون پنهاور رو بالای سرم می‌بینم، خاطره‌های گذشته به یادم میان. من هنوز مثل هرکس دیگه‌ای رویا و آرزو دارم، و خیلی وقت‌ها به آرزوهای از دست رفته‌ام فکر می‌کنم و اینکه اگر این آرزوها و رویاها تحقق پیدا می‌کردن چی می‌شد. و یه دفعه می‌بینم که چهل سال، پنجاه سال، شصت سال از عمرم گذشته؛ می‌فهمین چی می‌گم؟

خب، که چی؟ من شاید خنگ باشم، ولی با این حال بیشتر اوقات سعی کردم که کار درست رو انجام بدم. رویاها هم که فقط رویا هستن، مگه غیر از اینه؟ بنابراین هر اتفاقی که تا الان افتاده، من اینو به خودم می‌گم: من می‌تونم به گذشته‌ام نگاه کنم و بگم که حداقل زندگی یکنواخت و خسته‌کننده‌ای نداشتم. منظورم رو می‌فهمین؟»

"فارست گامپ"

"وینستون گروم"


س.ن: می‌فهمین چی می‌گم؟

۲۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۶
آقاگل ‌‌

ادامۀ سفرمان به سمت تنکابن بود. شهری که اگرچه برروی نقشه‌ها به این نام خوانده می‌شود ولی محلی‌ها همچنان آنرا شهسوار می‌خوانند. و حقیقتاً چقدر اسم زیباتری است. از توقف یک روزه در کاشان و تهران که بگذریم. گمانم روز دوشنبه هشتم مرداد بود که پیش از طلوع آفتاب به شهسوار رسیدیم. پیش از این هم گفته بودم که ساحل دریای جنوب را بیشتر دوست دارم. ولی باید اعتراف کنم دیدن طلوع آفتاب در کنار ساحل دریای خزر یکی از لذت‌بخش‌ترین‌ها در سفرمان بود. شرجی بودن هوا، چیزی بود که تجربه‌اش را تا به حال به این شکل نداشتم. دردسرهای گرفتن مدرسه تا ظهر وقتمان را گرفت. و آنقدر هوا شرجی و گرم بود که قید کار را تا عصر بزنیم. بگذریم. ادامۀ سفرنامه را می‌خواهم به سبک پست قبل به صحنه‌های خاصی اختصاص بدهم که در صحبت با مردم رخ می‌داد و به نوعی بخش اصلی سفر ما بود.

یک- شهسوار شهر مهاجرپذیری است. بیشتر خانه‌ها آپارتمانی است و کمتر خانه‌های ویلایی در آن می‌بینید. به همین خاطر مردمش اعتماد کمی به غریبه‌ها داشتند و کمتر حاضر به تعامل و همکاری بودند. نخستین کسی که حاضر به تعامل و همکاری می‌شود خانمی است پنجاه-شصت ساله‌ که معلم بازنشسته است و در ساختمانی پنج طبقه ساکن است. به شدت از زمین و زمان گله دارد. از مسئولین آموزش و پرورش می‌گوید که این روزها به فکر پول هستند و کمتر کسی به معلمینش اعتماد دارد. از مرد آبروداری می‌گوید که همسایه‌شان است و برای ثبت‌نام فرزندش در مدرسۀ محله به مشکل خورده بوده و با یک زنگ او بالاخره حاضر به ثبت‌نامش شده‌اند. از پارتی‌بازی و پولکی شدن مسئولین شهر گله می‌کند و از خانواده‌ای که رهایش کرده‌اند و رفته‌اند هم. از من نیز گله دارد که می‌پرسم به نظر شما در جامعه چقدر به داشتن درآمد به اندازۀ مورد نیاز توجه می‌شود. می‌گوید چرا من که سی سال معلم بوده‌ام، سی سال زحمت کشیده‌ام، سی سال خون دل خورده‌ام باید حقوقم اینقدر باشد؟ یعنی چه به اندازه نیاز؟  حق دارد. حق دارد. حق دارد.

دو- وارد کوچه‌ای می‌شوم و زنگ آیفون اولین خانۀ کوچه را می‌زنم. پیرزنی روستایی مسلک در را باز می‌کند و به داخل خانه دعوتم می‌کند. زن همسایه‌شان هم داخل خانه است. حیاط خانه پر است از گل‌های رنگارنگ و شمعدانی و دو سه درخت پرتقال و کیوی. حیف شد که دوربین همراهم نیست. حیاط دلنشینی است. مرا پسرم خطاب می‌کند و بینابین صحبت‌هایش اشاره می‌کند به اسم کوچه‌ای که به نام فرزند شهیدش است. و به روستایی که ییلاقشان بوده و برای اینکه به آن برود باید یک ساعتی را سوار بر قاطر طی کند. و به خاطر بیماری پوکی استخوان دکترها چند سالی است که به او اجازه رفتن به روستایشان را نداده‌اند. وقتی از خاطرات روستا و ییلاق می‌گوید بغض گلویش را می‌گیرد. می‌گوید تنها خواسته‌ام این است یکبار دیگر ییلاقمان را ببینم. از روستایی می‌گوید که بعد از سی سال انقلاب هنوز یک جاده ماشین رو ندارد. از آپارتمان‌هایی که جلوی خانه‌اش قد کشیده‌اند هم گله دارد. می‌گوید چند سال قبل از همین حیاط خانه‌شان می‌شده کوه‌ها و جنگل‌ها را دید. امروز چه؟ فقط دیوارهای سیمانی.

سه- از ابتدای کوچه‌ای پیرزنی پیش می‌آید و با لهجۀ محلی قربان صدقه‌ام می‌رود. وسط صحبت‌هایش یک خدا خیرت بدهد را می‌فهمم. خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم چرا مادر؟ می‌گوید تا آمدی برقمان آمد. از صبح برق نبود از گرما هلاک شدیم. می‌پرسد که برای چه آمده‌ام و در حال انجام چه کاری هستم. کمی از روزگار و مردم شهر گله می‌کند و بعد می‌رود. حس می‌کنم گرما دلیل رفتنش بود. وگرنه به نظر نمی‌رسید پیرزن کم حرفی باشد.

چهار- در این چند روز، فقط سه چهار نفر را دیدم که از وضع زندگی‌شان راضی باشند. و مهم‌تر اینکه از زندگی لذت ببرند. جالب اینکه نقطۀ مشترک همۀ این چند نفر در این بود که نه وضع مالی خوبی داشتند و نه صاحب ملک و املاکی بودند. امروز با مردی سی و پنج ساله و آذری صحبت می‌کردم. ساکن شهسوار بود و کارگر بود و اجاره نشین. ولی خوشحال بود. از ته قلبش شاد بود. و این شادی را در چشمانش می‌شد دید؛ و در لحن کلامش می‌شد حس کرد. از خانمش گفت. از اینکه بعد از ازدواجش ده برابر شادتر شده. و بعد از بچه‌دار شدن صد برابر شادتر شده. و حالا که می‌تواند همراه بچه‌اش برود و یک بستنی کیم برایش بخرد هزار برابر شادتر است. از افزایش قیمت بستنی هم گله داشت. خوشحال بود و همچنان پر از امید و آرزوهایی که می‌خواست به آن‌ها دست پیدا کند.

پنج- راستش اگر می‌خواستم یزد و شهسوار را در یک جمله کلیشه‌ای و کلی مقایسه کنم می‌توانستم بگویم «خانه‌های کاهگلی-دل‌های سبز، خانه‌های سبز-دل‌هال کاهگلی.» زنگ هر ده خانه‌ای را که می‌زنی یکی دو نفرشان حاضر به همکاری می‌شوند. مردمی خشک، سرد و غریبه. حتی با همدیگر. مدیر ساختمانشان یک زن روسی هفتاد ساله بود و گویا سال‌ها بود که همسرش از دنیا رفته بود. و این را هیچ کدام از اهالی ساختمانشان نمی‌دانستند. زمانی که این خانم برای پاسخگویی به سؤال‌هایم آمد همزمان معاون ساختمان که آقایی سی و چند ساله بود نیز سر رسید. یکی دیگر از همسایه‌ها نیز از طریق آیفون همزمان داشت به سؤال‌هایم جواب می‌داد. خانم روسی سؤال‌ها را یکی یکی پاسخ گفت تا آنجایی که همه رفتند و فقط من مانده بودم و خودش. چند کلمه‌ای صحبت کرد و بعد رو به من گفت بی‌زحمت فقط فلان صفحۀ پرسشنامه‌ات را بیاور. راستش آنجا که گفتم رضایت از همسر عالی دروغ گفتم. همسرم دو سال است که از دنیا رفته. فقط دوست نداشتم این موضوع را جلوی همسایه‌ها بگویم. برخی حرف‌ها را نباید گفت. گزینه‌ها را خط زدم و با چشم‌هایی گرد شده از او خداحافظی کردم.

شش- امروز عصر با یک پیرمرد هشتاد ساله روبه‌رو شدم. خودش می‌گفت هشتاد ساله است. باورش اما برای من بسیار سخت‌بود. معلم بازنشسته بود و گویا از ریش‌سفیدان محل و حتی شهر به حساب می‌آمد. کشاورز بود و از همه چیز سررشته داشت. اگر قرار باشد یک نماد واقعی برای پیرمردها ترسیم کنم این مرد یک پیرمرد واقعی بود. سرشار از تجربه و سرشار از نکته‌هایی که می‌شد در کنارش آموخت. برای هر سؤالی که می‌پرسم چند دقیقه‌ای صحبت می‌کند. از کشاورزی‌اش می‌گوید. درخت‌های میوۀ داخل حیاطشان را نشانم می‌دهد و هرکدام را جدا جدا برایم معرفی می‌کند. از شادابی و سرزنده بودن درخت‌ها می‌شود به عشقی که به پایشان ریخته شده پی برد. از این می‌گوید که در سال فلان از طرف بانک مرکزی به خاطر خوش حسابی از او تقدیر کرده‌اند. از کشاورز نمونه شدنش می‌گوید و از اینکه وقتی اعلام فروش محصول می‌کند در کمترین زمان ممکن محصولات باغش را می‌خرند. از سختی‌های زندگی و بازار دلال‌های میوه هم می‌نالد. از دست ما جوان‌های ناصبور هم. دوست نداشتم از پیرمرد معلم جدا شوم. ولی خب مجبور بودم که بروم.

هفت- از روز اول نگرانی این را داشتم که برخورد مردم همین‌طور که می‌تواند مهربانانه باشد می‌تواند تند و بد هم باشد. درواقع کاملاً پنجاه-پنجاه است. میبد که بودیم یک بار این اتفاق افتاد و وقتی برای مصاحبه خانمی در خانه‌ای را باز کرد پشت سرش پیرمردی آمد و با غرغر کردن در خانه را کوبید به هم و با گفتن این جمله که خیلی وضع مملکت خوبه می‌خوان جیک و پوکمونم بکشن بیرون مالیات بستونن سر زن داد و فریاد راه انداخت. این ولی تنها مورد نبود. شهسوار به جز مواردی که حاضر به همکاری نمی‌شدند یکی دوبار هم با تندی و به شکلی بد برخورد کردند. اول پسری هم سن و سال خودم در را باز کرد. برایش توضیح می‌دهم که داستان از چه قرار است و برای چه دارم از او این سؤال‌ها را می‌پرسم. بعد از اینکه سؤال و جواب‌ها شروع می‌شود متوجه یک وجود مزاحم می‌شوم. از داخل آیفونی که دقیقاً کنار گوش راست من قرار گرفته گاه و بیگاه صدای نفس کشیدن می‌آید. چند لحظه بعد زنی پنجاه و خورده‌ای ساله را پشت سر پسر می‌بینم. پسر اما با آسودگی خیال پاسخ می‌دهد. به همین خاطر ریسک می‌کنم و سؤال‌ها را طبق روال عادی پیش می‌برم. تا به سراغ سؤال‌های رضایت از دولت می‌روم زن وسط حرفم می‌دود و به شکلی ناگهانی و تمساح‌گونه کاغذ ها را از دستم می‌کشد. گوشیم روی زمین پخش می‌شود. پسر مات و مبهوت مانده. گوشی‌ام را جمع می‌کنم و در جواب زن که می‌پرسد از کجا آمده‌ای و اگر راست می‌گویی و مجوزهایت و کو کارتت و کو فلان و بیسارت دوباره شروع به توضیح دادن می‌کنم و به این نکته هم اشاره می‌کنم که همان اول گفته بودم در صورت تمایل می‌توانید پاسخ دهید. و پسرتان پذیرفت. زن اما کاغذها را پرت می‌کند پسر را تو می‌کشد و در را به هم می‌کوبد. شوکه شده‌ام. به سراغ همسایۀ بعدی می‌روم و در می‌زنم. صدای پسرک که با مادرش جر و بحث دارد همچنان می‌آید. چند دقیقه بعد پسر با زیرشلواری داخل کوچه می‌دود. از من معذرت‌خواهی می‌کند و حلالیت می‌طلبد. در دلم برایش صبر و شکیبایی آرزو می‌کنم.

هشت-روستاهای شمال هم از دست مهاجرینِ تهرانی و اصفهانی و ... جان سالم به در نبرده. وسط انبوه جنگل‌های روستای قلعه گردن پر است از خانه‌های ویلایی قد برافراشته که یکدستی منظرۀ جنگل را خراب کرده‌اند. گشت زنی در بین کوچه‌های جنگلی روستا و صحبت با مردم روستا کیف خاصی دارد. جزء لذت‌بخش‌‌های سفر شهسوار همین جنگل گردی در روستای قلعه گردن بود. صحبت با اهالی روستا و مردم روستایی. پیرزنی تا در خانه‌اش را می‌زنم پشت آیفون می‌‌گوید بیاد تو و سریع در را پشت سرت ببند. اول متوجه منظورش نمی‌شوم. ولی آنقدر محکم حرفش را زده که همین کار را می‌کنم. در را که می‌بندم تازه می‌فهمم داستان از چه قرار است. حیاط خانه پر است از اردک‌هایی که از سر و کول همدیگر و چند لحظه بعد من بالا می‌روند. پیرزن هربار آن‌ها را دور می‌کند و هربار آن‌ها باز می‌گردند. آنقدر سر و صدایشان زیاد است که مجبور هستم برای هر سؤال داد بزنم.

نه- زن و مردی روستایی را دیدم که درآمدشان با درخت‌های میوه‌ای بود که دور تا دور خانه کاشته بودند. زن داشت انگورها را می‌شست و مرد داشت گوشۀ باغچه چیزی می‌کاشت. مرد حدود چهل ساله بود و وقتی شروع به حرف زدن با او کردم از من خواست با خانمش صحبت کنم. زن هم در همین حدود سن داشت. شاید شش هفت سال جوانتر. به سؤال رضایت از همسر که می‌رسم نگاهی به مرد می‌اندازد و می‌گوید نه. می‌گوید یک ماه رفته‌ام کرج پیش خواهرم از دست آقا. مرد می‌دود وسط صحبت‌مان و گله می‌کند که یک ماه نبوده. خانه را مثل دستۀ گل نگه داشته و حفظ کرده. حالا زن غرغر هم می‌کند. با همسایه‌شان هم صحبت می‌کنم. لحظۀ آخر که می‌خواهم بروم مرد می‌آید و می‌گوید ببین هرچه گفت الکی بودا. زن اما باز می‌آید و می‌گوید نه نه. الکی چیه؟ این مرد من رو دیوونه کرده. خلاصه که زن و شوهر را اول صبحی به جان هم انداختیم و رفتیم.

ده- در خانه‌ای را می‌زنم. پیرزنی در را باز می‌کند و پشت سرش پیرمردی ایستاده. به داخل خانه دعوتم می‌کنند. بعد از چند لحظه دخترشان هم به جمع‌شان اضافه می‌شود. پیرمرد رو به دختر می‌کند و می‌گوید تو جواب بده. هر سه روی پله‌های خانه می‌نشینند و من هم روی چهارپایه‌ای می‌نشینم که پیرزن برایم گذاشته. وسط صحبت دربارۀ میزان رضایت از اهالی خانه و لذت بردن از زندگی با اهالی خانه دخترک نگاهی به دو طرفش می‌اندازد و هر سه با هم می‌خندند. می‌گوید به نظرت می‌توانم چیزی بگویم؟ اصلاً جرئتش را دارم؟ استاد دانشگاه شهسوار است و ساکن روستا. وفاداری جوان‌های روستا بسیار دلگرم‌کننده است. اینکه با همۀ سختی‌های روستا درس خوانده‌اند و دانشگاه رفته‌اند و موفق بوده‌اند دلگرم‌کننده‌تر.

سفرنامۀ میبد-شهسوار را همینجا تمام می‌کنم، زندگی اما همچنان ادامه دارد. مرسی شمال، مرسی هم‌سفر.

 به این فکر می‌کنم که اگر با اتوبوس‌نشینی و جاده‌ مشکلی نداشتم شاید بیشتر از این‌ها سفر می‌رفتم. شاید. 

پی‌نوشت: چند عکس هم ببینید.

تصویر یک، تصویر دو، تصویر سه، تصویر چهار، تصویر پنج، تصویر شش، تصویر هفت.

۲۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۰
آقاگل ‌‌