دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

?You talkin' to me? You talkin' to me? You talkin' to me

?Then who the hell else are you talkin' to-You. talkin' to me

.Well I'm the only one here

"Taxi driver"


موافقین ۸ مخالفین ۱ ۲۸ آذر ۹۷ ، ۲۳:۴۷
آقاگل ‌‌

کتاب حرکت در مه آقای شهسواری، بخشی دارد دربارۀ شخصیت‌شناسی در داستان که هدفش آشنا ساختن نویسنده‌های تازه‌کار است با نحوۀ شناخت شخصیت داستان‌شان. خب آزمون‌های بسیاری برای شناخت توانایی‌های فردی و شخصیت‌شناسی وجود دارد. شهسواری اما از دو آزمون طبع‌شناسی و تیپ‌شناسی استفاده کرده است. بگذریم، هدفم معرفی کتاب نیست. فقط اینکه از همان خط اول فصل، متن کتاب قلقلکم می‌داد که قبل از هرچیز خودم را امتحان کنم، بخشی از خودم را بریزم درون یک لولۀ آزمایش و ببنیم چه خبر است و در اندرون من خسته‌دل کیست که چنین در فغان و در غوغاست. در نهایت نتیجه این شد که: پی بردم که یک آدم صفرایی‌مزاجم و یک درون‌گرای حسی احساسی منعطف. آدمی مثل همۀ آدم‌های دیگر، با نقطه ضعف‌‌ها و نقطه قوت‌های خاص خودم. خلاصه هدف از این پست این بود که بعد از قلقلک شدن خودم، شما را هم قلقلک بدهم برای پی بردن به درون و بیرون خودتان. همین.

آزمون طبع‌شناسی

آزمون تیپ‌شناسی مایرز-بریگز


س.ن:انصافاً آدمی چیز عجیبی است. چند کیلو پوست و گوشت و استخوان و این همه پیچیده‌گی درونی و بیرونی؟ بزنم به تخته.

۱۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۷ ، ۱۴:۴۷
آقاگل ‌‌

الف.جیم مدیرعامل گروه آموزشی جوکار در دیدار با مراجع: «با حذف تکلیف منزل دانش آموزان، آنان از فراگیری و آموزش دور شده و به سمت فضای مجازی کشیده می‌شوند که آثار جبران‌ناپذیری را به دنبال دارد» هفده آذر-خبرگزاری مهر

شمارگان کل کتاب‌های کمک‌درسی در سال ۹۵ شامل ۴۳میلیون و ۲۹۷هزار بوده و در سال ۹۶ با ده درصد کاهش به ۳۸میلیون و ۹۱۷هزار جلد رسیده است. -طبق آمار ارائه شدۀ خبرگزاری ایبنا

 مجموع قیمت کتابهای کمک‌درسی چاپ‌شده در سال ۹۵ عدد ۷۵۸میلیارد و ۴۷۳میلیون و ۶۸۸هزار تومان بوده که در سال ۹۶ به رقم ۸۰۹میلیارد و ۴۶۱میلیون و ۷۱۵هزار تومان رسیده است.-آمار ارائه شده در همان خبرگزاری

ما هیچ ما نگاه:

نسل قدیمی‌ها نسل باهوشی بود، وقتی می‌خواست حرفی بزنند همۀ سی‌صد کلمه حرفشان را می‌ریختند در یک مثل ساده، از آن خنجری می‌ساختند نیشش ز فولاد، و آن را فرو می‌کردند در جگرگاه دشمن. فالمثل اگر یکی از همین قدیمی‌ها در این دوره حاضر بود، احتمالاً وقتی با خبر دیدار جمعی از مافیای کمک آموزشی، نه ببخشید منظورم ناشران کمک‌آموزشی است، روبرو می‌شد می‌گفت:«از قدیم گفته‌اند هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد» یا شاید هم می‌گفت: «دیگی که برای من نجوشد می‌خواهم سر سگ توش جوشید!» 


بخوانی: این مدرسه دوست (ن)داشتنی! وبلاگ سپیدپوش

۲۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۷
آقاگل ‌‌

در این دنیا چیزی جز یک‌دست شدن و یک‌پارچگی خرده فرهنگ‌ها مرا نمی‌ترساند. غرق شدن در فرهنگ شهرنشینی، یا یک فرهنگ یک‌پارچۀ جهانی، نقشی است که این روزها دارد کامل و کامل‌تر می‌شود و این برای من ترس‌آور است. 

اینکه می‌گویم یک‌دستی، منظورم یک‌دست و یک شکل شدن آدم‌هاست در فرهنگ‌هایشان، در مراسم‌هایشان، در شکل حرف‌زدن و زبان‌شان، در غذاهایی که می‌پزند و می‌‌خورند، در فعالیت‌های روزانه‌ای که دارند و خلاصه‌اش در شکل و شیوۀ زندگی کردن‌هایشان. برای همین است که این روزها از هرچیزی که قدری متفاوت باشد خوشحال می‌شوم. برای همین است که به موسیقی فولک بیشتر از قبل عشق می‌ورزم. و برای لهجه‌ها و گویش‌های متفاوت هر شهر ارزش قائلم. و برای مراسم‌ها و فرهنگ‌هایی که دارند هم. 

همۀ این چند خط بالا را گفتم تا با استفاده از این مقدمه برسم به بحث دوست‌داشتنی غذاهای سنتی. امشب که مامان یک غذای سنتی قدیمی درست کرده بود(یا بهتر است بگویم خلق کرده بود، درست مثل یک اثر هنری.) پی بردم که اتفاقاً غذاها نیز می‌توانند سهم ویژه‌ای در ایجاد این تفاوت‌ها داشته باشند. قدیم‌ترها هر شهر یا روستایی برای خودش یک عالمه طعم و مزۀ ویژه داشت. طعم‌هایی که جز در آن شهر نمی‌توانستی تجربه‌اش کنی. طعم‌هایی که حالا کم‌کم دارند به فراموشی سپرده می‌شوند. یا نهایتاً کمی شانس آورده‌اند و تبدیل شده‌اند به چند غذای سنتیِ رستورانی، که فقط سهم از ما بهتران هستند.

امشب به عنوان کسی که برای این خرده فرهنگ‌ها ارزش قائل است، و به بهانۀ همین «نون‌جوشونَکی» که مامان پخته بود، می‌خواهم شما را با یکی از همین طعم‌ها آشنا کنم. ویژگی بیشتر غذاهای سنتی این است که مواد تشکیل دهنده‌اش چیز به‌خصوصی نیست و همین مواد غذایی داخل آشپزخانه است؛ ولی به طرز شگفت‌انگیزی خوش‌طعم‌اند و بوی گذشته را می‌دهند. شاید مهم‌ترین عنصر برای پختن یک غذای ستنی همان مهر مادرانه‌ای باشد که نسل به نسل از مادربزرگ‌ها به دختران‌شان منتقل شده و مثلاً نتیجه‌اش شده است نون‌جوشونک.
راستش، الآن اگر بخواهم از نون‌جوشونک برایتان بگویم، چیزی بیش از این نمی‌دانم. دستور پختش را نمی‌دانم و چیزی هم ازش نمانده که بخواهم عکسش را بگذارم. اصلاً بیایید یک کاری بکنیم، من قول می‌دهم از نون‌جوشونک برایتان بگویم و شما هم قول دهید برایم از طعم‌های ویژۀ آشپزخانۀ مادران و مادربزرگ‌هایتان بگویید. اینجا یا وبلاگ‌ خودتان هم فرقی نمی‌کند، تصمیمش با خود شما.

۲۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۱۲
آقاگل ‌‌
گودریدز در کل سایت خوبی است. در این بازارچۀ شبکه‌های مجازی، گودریدز یکی از سایت‌های پرکاربردی است که همیشه دلم خواسته به دیگران پیشنهادش کنم. نامبرده، همین دیشب ایمیلی فرستاده بود و شرح کاملی از کتاب‌هایی که در سال گذشتۀ میلادی خوانده بودم را در اختیارم قرار داده بود. در حقیقت همین عکس پایین بود که بهانه‌ای شد برای نوشتن این پست و معرفی دوبارۀ این شبکۀ اجتماعی.


امکانات و مزایای استفاده از گودریدز
حدود یک سال‌ونیم است که برای نظم دادن به کتاب‌هایی که می‌خوانم از گودریدز استفاده می‌کنم. گودریدز ویژگی‌های خوب زیادی دارد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم:
1- امکان یادداشت‌نویسی برای هر کتاب، در زمان خواندن آن. اگر در حین خواندن کتابی بخواهید یادداشتی برای آن بنویسید می‌توانید به راحتی آنرا انجام دهید. 
2- امکان نوشتن شرح یا خلاصه‌ای از کتاب، پس از اتمام آن. اصطلاحاً نوشتن یک ریویو برای کتاب، ریویووها هم برای خود شماست و هم دیگران می‌توانند از آن استفاده کنند.
3-امکان بهره‌مندی از ریویوهایی که پیش از این توسط دیگر خواننده‌ها برای کتاب‌ها نوشته شده است. همین‌طور که دیگران می‌توانند از ریویوی شما استفاده کنند، شما نیز می‌توانید دیگر ریویوها را بخوانید و از آن استفاده کنید. این ویژگی هم قبل از انتخاب کتاب و هم بعد از خواندنش می‌تواند مفید باشد.
4- شکل امتیازدهی به کتاب‌ها که به وسیلۀ کاربران انجام می‌شود و خیلی وقت‌ها می‌تواند معیار خوبی برای انتخاب یک کتاب باشد.
5- مشخص کردن تاریخ شروع خوانش کتاب و پایان خوانش آن که به کتاب‌خواندنتان نظم می‌دهد.
6- بخش کتاب‌هایی که در آینده دوست دارید بخوانید. اگر بین ریویوهایی که کاربران می‌نویسند یا جای دیگری به کتابی برخورد کردید و به نظرتان کتاب جالبی بود، می‌توانید علامت‌دارش کنید تا در این بخش قرار بگیرد و بعداً اگر جایی آنرا یافتید بخوانیدش.
7- خواندن ریویوهای دیگر کاربران سایت، که خیلی وقت‌ها می‌تواند کتاب‌های جدیدی به شما معرفی کند؛ یا شما را با جهان‌های تازه‌ و سلیقه‌های جدیدی آشنا کند.
8- هم‌صحبتی با صدها دوست اهل کتاب و تبادل نظر با آن‌ها که خیلی وقت‌ها می‌تواند راه‌گشا باشد.
9- ارائه شرح وضعیت، نظم دادن به مطالعه و مشخص کردن تعداد کتاب‌هایی که خوانده‌اید.
10- امکان ایجاد دسته‌بندی برای کتاب‌ها، بر اساس شکل مطالعه و زمینه‌های مطالعاتی.
11- ارائه گزارش سالیانه به کاربر(همین تصویر بالا) که مشخص می‌کند در یک سال گذشته شما چند جلد کتاب خوانده‌اید و چند صفحه مطالعه داشته‌اید و هر آنچه که خوانده‌اید چه کتاب‌هایی بوده.
12- تعریف کردن هدف سالیانه؛ در ابتدای هرسال میلادی کاربر می‌تواند برای یک سال آینده‌اش هدف‌گذاری کند. مثلاً من در سال گذشته هدفم خواندن شصت جلد کتاب بوده، که گویا به آن رسیده‌ام. نکتۀ خوب ماجرا این است که از همان روز اول میزان پیشرفت کاربر در گوشه‌ای از سایت قابل مشاهده است.
13- داشتن نرم‌افزار موبایلی. خیلی از کاربران گودریدز از تلفن همراه و برنامۀ گودریدز استفاده می‌کنند. البته که اپلیکیشن گودریدز نسبت به سایت همچنان کمبودهایی دارد، ولی در اغلب اوقات مشکلی ندارد.
14- امکان افزودن کتاب به سایت؛ اگر کتابی برای خواندن در نظر دارید و می‌بینید که در سایت موجود نیست، می‌توانید خودتان به صورت دستی آن‌را به سایت اضافه کنید. برای این کار فقط وارد کردن مشخصات کتاب کافی است.
چگونه صفحۀ گودریدز داشته باشیم؟
داشتن صفحۀ گودریدز کار سختی نیست. کافی است به سایت مراجعه کنید و در آن ثبت‌نام کنید. برای نصب نرم‌افزار نیز می‌توانید آنرا از خود سایت دریافت کنید یا از طریق گوگل‌پلی اقدام کنید. پیشنهاد من البته استفاده از سایت یا استفادۀ همزمان از هر دوی آن‌هاست. 
استفاده از گودریدز هم آنچنان پیچیده نیست. تنها مشکل سایت انگلیسی بودن آن است که اگر کمی با این زبان آشنایی داشته باشید مشکلتان حل است. قبلاً توضیح مختصری دربارۀ چگونگی استفاده از این سایت ارائه کرده بودم. اینجا
برای پیدا کردن دوستان‌تان در این شبکۀ اجتماعی هم یا باید ایمیل‌شان را داشته باشید و یا اینکه نام کاربری‌ آن‌ها را داشته باشید.
اگر صفحۀ گودریدز دارید، می‌توانید اینجا مرا بیابید.

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۲:۰۸
آقاگل ‌‌

این روزها که کمتر حرف دارم برای زدن، باز ترجیحم این است که چراغ اینجا را روشن نگه دارم. نتیجه‌اش هم این شده که مدت‌هاست توی این چهاردیواری مجازی یا معرفی کتاب و پست داستانی نوشته‌ام؛ یا نهایتاً آهنگ و کلیپ به اشتراک گذاشته‌ام. درست مثل همین پست، که بهانۀ انتشارش یک قطعۀ بی‌کلام است، «شهر خاموش از کیهان کلهر»، نامی که دارد بی‌شباهت به حال این روزهای من نیست. 


دریافت


::گویی وارد شهری شده‌ای که تماماً در سکوت فرورفته. چیزی نمی‌بینی جز سکوت، سکوتی که به سکوتِ گورستان نمی‌ماند، به سکوت نیمه شبِ خستگی هم. بلکه سکوتی است که در پشتش قصه‌ها با دهانی باز خفته‌اند.

۱۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۲۱:۴۷
آقاگل ‌‌



خواستم تمام غم‌ و اندوهم از رفتن استاد را بریزم در قالب کلمه‌ها و به زبانش بیاورم، تا شاید کمی دلم را از آشوب نجات دهم. ولی خوب که فکرش را کردم، دیدم نه! نمی‌شود برای مردی که ناامیدی را دوست نداشت و غم و اندوه را نمی‌پسندید، این شکلی کلمه‌ها را کنار هم چید. به این نتیجه رسیدم که من اگرچه برای از دست دادن این مرد بزرگ اندوهگینم، ولی حق ندارم این اندوه را به خورد دیگرانی بدهم که یا از استاد خاطره‌هایی خوب دارند و یا فقط خوانندۀ شعرها و داستان‌های طنزش بوده‌اند؛ یا حتی تا همین چند روز پیش کمتر اسمش را شنیده بودند. نه من این حق را نداشتم. نتیجه اینکه تصمیم گرفتم فقط یکی از شعرهای استاد زرویی نصرآباد عزیز را به یادگار نشر دهم، تا شاید خنده‌ای بنشاند روی لبان رهگذری و به فاتحه‌ای روح استاد را شاد کند. پس اگر این متن را می‌خوانید، ضمن لبخند، لطفاً فاتحه یادتان نرود.
س.ن: راستش هنوز باورم نشده این اتفاق‌ را و دلم هم نمی‌خواهد که باورش کنم. شاید برای همین است که از واژۀ مرحوم استفاده نکردم. چقدر گناه داریم ما، چقدر گناه داریم ما.
موافقین ۲۴ مخالفین ۱ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۰۰:۴۰
آقاگل ‌‌

هزار و یک حکایت دارد زندانِ لاکانِ رشت. هزار تا را باور کنند، این یکی را نمی کنند: یک شب در بندِ محکومینِ مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش!


الف- رمان که می‌خوانی

رمان که می‌خوانی این فرصت را داری که خودت را در پوست و گوشت شخصیت‌ها فرو کنی و با لحظه لحظه‌های زندگی‌ تلخ و شیرین‌شان همراه شوی. این فرصت را داری تا با جهان زیستی جدیدی آشنا شوی و زندگی جدیدی را تجربه کنی. در رمان زمان کافی برای شناختن شخصیت‌ها فراهم است. در رمان می‌توانی و این حق را داری که از فلان شخصیت خوشت بیاید و از بهمان شخصیت متنفر شوی. در رمان می‌توانی و این حق را داری که خودت را بگذاری جای شخصیت‌های داستانی و به جایشان فکر کنی، دست به قضاوت بزنی و تصمیم بگیری. وقتی رمانی به دست می‌گیری می‌توانی چند روزی با شخصیت‌هایش زندگی کنی، بخندی، ناراحت شوی، گریه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی و گاه حتی تا پای جان دست به مبارزه بزنی. می‌توانی از جهان زیستی خودت فاصله بگیری، سختی‌های زندگی‌ات را به دست فراموشی بسپاری و غرق شوی در فضازمانی که نویسنده برایت خلق کرده. آدم‌های جدید، ذهنیت‌های جدید و قوانین نانوشتۀ جدید. هر رمان تجربۀ زندگی جدیدی است برای خواننده‌ای که در کلاف سردرگم زندگی خودش فرو رفته و راهی به خارج نمی‌یابد. برای خواننده‌ای که نمی‌تواند مسیرهای دیگری را امتحان کند و در مسیری که خواسته و یا ناخواسته در آن قرار گرفته گرفتار شده است.

ب- بند محکومین کیهان خانجانی

«بند محکومین» کیهان خانجانی، خواننده را می‌برد و می‌اندازد پشت میله‌های زندان ماکان رشت. پشت میله‌های بند محکومین. جایی که زندانیانش یا منتظر رسیدن روز اعدام‌اند، یا روی دیوارهای سلول خط می‌اندازند به امید رسیدن روزی که حکم ابدویک روزشان بشکند و بشود حبس ابد. خانجانی در بند محکومین همۀ این تیرگی‌ها را به شوخی گرفته. از میله‌های سرد و فولادی بند زندان، تا خواننده‌ای که نمی‌فهمد چطور از دیدن این همه بدبختی و زندگی نکبت‌بار دلش خون نمی‌شود، دلش خون نمی‌شود که هیچ! گه‌گاه نیشخندی هم می‌زند به زندگی شخصیت‌های داستان. 

بند محکومین یک رمان اجتماعی است. داستان با یک کشمکش ساده و البته عجیب شروع می‌شود. یک روز درِ زیرِ هشتی باز شده و یک دختر را می‌اندازند درون بندِ محکومینِ مرد: «هزار و یک حکایت دارد زندانِ لاکانِ رشت. هزارتا را باور کنند، این یکی را نمی‌کنند: یک شب درِ بند محکومینِ مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش.» هستۀ اصلی داستان پیرامون همین کشمکش ساده شکل می‌گیرد. آنچه خانجانی در این رمان هدف قرار داده، ظاهراً به تصویر کشیدن جایگاه زن در یک جامعۀ مردسالار است. و برای این کار سر شوخی را از همان اولین کلمات باز کرده و دختری جوان را به بندی می‌فرستد که کمترین خلافشان فروش مواد مخدر و قتل و تجاوز است. نقطه‌ای سفید، درست وسط دایره‌ای سیاه‌. تقابلی که نویسنده آگاهانه آن را ایجاد کرده و برای شکل دادن داستانش به خوبی از آن بهره می‌برد. استفاده از زبان طنزآمیز به داستان کمک کرده و آن را قابل پذیرش‌تر می‌کند. شاید اگر نویسنده به شکل دیگری زندان و زندانیان را به تصویر می‌کشید، داستان بیش از اندازه در سیاهی فرومی‌رفت و خواننده آن را پس می‌زد.

خرده‌روایت‌ها نیز سهم ویژه‌ای در فضاسازی «بند محکومین» و شکل دهی شخصیت‌هایش دارد. خرده‌روایت‌ها در حقیقت حکایت‌هایی است از زندگی شخصیت‌های داستان، که مثل حکایت‌ها هزارویک شب بینابین داستان اصلی روایت شده و بخش زیادی از کتاب را به خود اختصاص می‌دهد. راوی داستان «زاپاتا»ست. رمان با ورود دخترک جوان به بند آغاز می‌شود و با سرگذشت زندگی اوست که ادامه می‌یابد: «عشق من دخترِ فامیل بود ولی قصۀ من قصۀ آدمی است که یک خروار دندان دارد، همه روی لبش. هر چه‌ققدر درد بکشد، ناله بزند، گریه کند، هیچ‌کس باور نمی‌کند. چرا؟ چون دارد می‌خندد. هرچه بگویم، می‌گویند متوهم است. هرچه قسم بخورم، هرچه گِرو بگذارم، باورشان نمی‌شود. نمی‌دانم بین این همه جور معتاد، چرا هیچ‌کس حرفِ بنگی جماعت را نمی‌خواند! البته آدم بنگ که می‌کِشد، کارهایی می‌کند که فرداش که یادش می‌افتد، از بس شرمش می‌شود باز می‌کِشد تا فراموش کند.» زاپاتا مردی است بزله‌گو و خوش‌تعریف که از همین راه در زندان خرج زندگی‌اش را در می‌آورد:«شب‌هایی که بعد از ظهرش ملاقات بود و چپِ بچه‌ها پُر، از دولتی‌شان چیزی می‌رسید دخل‌وخرج ر کله‌به‌کله بیاورم. در عوض می‌خواستند حالی بدهم به جمع. همه نشئه سرِ تخت‌ها، چای کنارشان، سیگار دستشان، رو به من فتوا می‌دادند برو در پوست خلق‌اللهِ بندِ محکومین.» و اوست که داستان را روایت می‌کند، توی زندگی شخصیت‌های داستان سرک می‌کشد و اتفاقات درون زندان را برای خواننده تعریف می‌کند. گویی دارد تذکرة‌الاولیا، یا بهتر است بگویم تذکرةالاشقیا را ورق می‌زند. یا اینکه قصدش سرگرم کردن خواننده است، به این امید که چپش پر باشد و از دولتی‌اش چیزی برسد برای دخل‌وخرج زندان!

نقطه قوّت داستان زبان شیرین و یک‌دست نویسنده‌اش است. خانجانی به‌قدری روی زبان تسلط دارد که خواننده تصور می‌کند چند سالی را در زندان بوده و به همین خاطر است که با شیوۀ حرف زدن، مثل‌ها و تکیه‌کلام‌های زندانیان آشناست. کتاب پر است از این مثل‌ها و تکیه کلام‌ها. همین استفادۀ صحیح از تکیه کلام‌هاست که به طنز کار کمک کرده و مثل یک لایۀ حریر داستان را در خود حل کرده تا خواننده در لحظۀ اول جز لطافت و دلنشینی چیزی احساس نکند: «نه سلامی، نه علیکی، نه خبری؛ هیچ‌کی در نخِ هیچ‌کی. هرکی پسرِ پدرِ خودش. بند بشکۀ باروت. نگاه به یکی می‌کردی، دعوا. سرقفلی می‌دادند برای قاتی کردن. پیرهنِ تن آدم دشمنِ آدم. دوربین‌ها هم به کار و بگیروببند و ببروبزن و بکوب‌وبیار، به‌راه. آقاموشه‌ای، آسه برو آسه بیا، رفتم کنجِ هواخوری نشستم سرِ جدول.» 

«بند محکومین» را که دست می‌گیری با همان چند جملۀ ابتدایی غرق می‌شوی در داستان. می‌شوی یکی از زندانیانِ بند، یکی از خودشان. غرق می‌شوی در لطافت متن. ولی وقتی که کتاب را تمام می‌کنی و زمینش می‌گذاری و لیوان چایی‌ای می‌نوشی، آن‌وقت است که رفته‌رفته می‌فهمی نویسنده چه کردده است. تازه متوجه می‌شوی حرف نویسنده چه بوده و چه می‌خواسته از داستان. آن‌وقت است که دلت به درد می‌آید برای لوطی‌های بند و متوجه رنج و اندوهشان می‌شوی. آن‌وقت است که می‌گویی ای کاش کاری از دستم برمی‌آمد برای آخان و آزمان و پهلوان و مهندس و گاز و شاه‌دماغ و سیاه‌ سیاه ‌سیاه بند محکومین.

۱۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۷:۵۳
آقاگل ‌‌