دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

و گفت: خلق بر سه قسم‌اند و گروهی با خود به جنگ برای خدای تعالی و گروهی‌اند با خلق به جنگ برای خدای و گروهی با حق به جنگ برای خود!
که چرا قضای تو به رضای ما نیست؟
چرا مشیت تو به مشاورت ما نیست؟

تذکرةالأولیاء
ذکر سهل بن التستری

۵ مطلب با موضوع «خاطره نگاری :: دل‌خوشی‌های صد کلمه‌ای» ثبت شده است

عکس را صبح در کانال احسان رضایی دیدم و با دیدنش پرت شدم به پانزده-شانزده سال پیش. پرت شدم به کتابخانۀ پرورشی فکری کودک و بنای دایره‌ای شکلش.

۱۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۲:۵۱
آقاگل ‌‌

یک: وحید رفت ولی من فکرم جای دیگری بود.

وحید رفت. نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی‌ربط به رفتنش، دارم فکر می‌کنم از اولین باری که همراه گروه رستا شدم. شش ماهی می‌گذرد از آن اولین بار. دقیق‌ترش می‌شود از هفتمین روز دومین ماه بهار تا امروز که بشود هجدهمین روز دومین ماه پاییزی. پس از شش ماه می‌توانم بگویم تقریباً اعضای ثابت گروه را می‌شناسم و یخ ارتباط برقرار کردنم رفته‌رفته آب شده، اینقدر که وسط مسیر بهزاد، جوانترین مرد میان‌سال گروه، با یکی از آن کاپشن سبزهایی که همچنان هم نمی‌دانم چرا بهش می‌گویند اورکت آمریکایی بزند زیر آواز و بخواند: «ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می‌روی» و بعد آن لالوهای جمعیتی که یکی یکی و دوتا دوتا راه می‌روند، بگردد دنبال من که در جوابش بخوانم:«با بردن لیلای من، جان و دل مرا می‌بری» و آن‌وقت باهم:«ای ساربان کجا می‌روی، لیلای من کجا می‌بری». اینقدر که رسیده و نرسیده این من باشم که می‌روم سراغ علم کردن آتش و این آقا جابر باشد که می‌رود دنبال آوردن آب و بساط چایی. اینقدر که وقتی یکی می‌خواهد خطابم کند دیگر نپرسد شما آقای؟ و بگوید آقای داودی یا ساده‌تر سعید صدایم بزند. وحید نهار خورده و نخورده رفت و من خیلی بی‌ربط دارم به این چیزها فکر می‌کنم.

دو:لحظۀ دیدار

بابا رفت. آبان نشده بود هنوز. سه هفته بیشتر است که رفته و در این مدت حتی خودم را از لذت شنیدن صدایش محروم کرده بودم. نه اینکه دلتنگ نشده باشم که از همان هفتۀ اول دلم تنگش بود. ولی شنیدن صدایش دلتنگ‌ترم می‌کرد. می‌دانستم که دلتنگ‌ترم می‌کند. اصلاً برای همین است که حالم از هرچی راه ارتباطی است به هم می‌خورد. برای همین بود که اینقدر جواب زنگ‌های تلفنم را یکی درمیان دادم که دیگر زنگ نمی‌خورد. داشتم از آمدن بابا می‌گفتم که توی راه است و می‌رسد تا یکی دو ساعت دیگر. از بابایی که یکی دو هفته کربلا بوده، آشپزی می‌کرده برای موکبشان و حالا هم حکماً حسابی سرما خورده و قرار است یک هفته‌ای کنار یکدیگر لیوان به لیوان آویشن و خاطره بزنیم به بدن.


+وبلاگ وحید

++ شما چه خبر از کجا؟

۱۷ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۲
آقاگل ‌‌

دوشنبه‌های تابستونی امسال برای من روزهای خاصی بود. پر از حس خوب. یاد گرفته بودم دوشنبه‌ها رو دوست داشته باشم. دوشنبه‌های تابستونی‌ام طعم عرق بهارنارنج داشت. پر بود از خاطرات شیرین و دوست‌داشتنی. دوشنبه‌های تابستونی‌م گره خورده بود با «هزارافسانۀ‌شهرزاد» گره خورده بود با داستان، با حس دلنشین دوباره شاگرد بودن. دوشنبه‌های تابستونی با استادی که دوست داشت عمومحمود صداش کنیم، با هزارافسانۀ‌شهرزاد و با هم‌کلاسی‌هایی بهتر از برگ درخت و خوش‌تر از آب روان.

ناراحتم از اینکه دوشنبه‌های تابستونیم تموم شد و خوشحالم از اینکه دوشنبه‌های پاییزی داره از راه می‌رسه؛ شاید با طعم انارهای پاییزی.

۱۷ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۱:۰۷
آقاگل ‌‌

 نمی‌دانم اولین نفری که تصمیم گرفت شیر را با برنج ترکیب کند به چه چیز فکر می‌کرده. مثلاً ممکن است خواسته باشد برای شوهر برنج بپزد؛ ولی آب در خانه نبوده، چشمه هم دور بوده، بچه هم گریه می‌کرده. بعد پیش خودش فکر کرده:«خب، شیر بز را می‌دوشم، با آن برنج می‌پزم. شیر که سفید است. برنج هم که سفید. طبیعتاً نباید اتفاقی بیفتد.» ولی اتفاق‌هایی افتاده. اتفاق‌های بزرگی هم افتاده. آنقدر بزرگ که روزی پسرکی نشسته کنج اتاقش و بعد از ترکیب این دو کلمه به‌عنوان یکی از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای این روزهای زندگی‌اش اسم برده.

۲۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۴:۲۸
آقاگل ‌‌

پنج‌شنبۀ هفته پیش، همین حوالی خانۀمان عصر داستان بود و جمعی از قدیمی‌های نویسندگی دور هم جمع بودند و بساط خاطره‌گویی و مزه‌پرانی اساتید هم گرم بود. یادم نیست کدام یک از این جمع محبوب (گمانم آقای شهسواری) بود که وقتی نوبت به خاطره‌گویی‌اش رسید، گریزی زد به کلاس‌های داستان‌نویسی‌اش که بلی: «سالی بود و جمع خوبانی بود و کلی داستان خوب. از قضا هر هفته که این‌ها داستان می‌نوشتند و می‌خواندند به این توجه می‌کردم که چقدر درون‌مایه داستان‌هایشان سیاه است و چرک است و دل‌گرفته است. بعد یاد خاطره‌ای افتادم از رفیقی که تعریف می‌کرد: «من (یعنی آن رفیق آقای شهسواری-توضیح از بندۀ نگارندۀ پست) خوش‌مزه‌ترین کبابی که خوردم در  مراسم ختم مادربزرگم بود. وقتی مادربزرگم فوت کرد آنقدر افسرده بودم که فکر می‌کردم همه چیز برایم تمام شده و هیچ دل‌خوشی دیگری در زندگی ندارم و همین بهتر که زودتر بمیرم و تمام. از روز فوت مادربزرگ تا دو روز بعد هیچ چیزی نخورده بودم. روز سوم وقتی که از مراسم آن مرحوم آمدیم، وقتی سفرۀ غذا پهن شد و بوی کباب پیچید توی خانۀ مادربزرگ، آنقدر گرسنه بودم که دست خودم نبود. رفتم و سه چهار سیخ کباب با برنج فراوان زدم به بدن. و واقعاً ان کباب شیرین‌ترین کباب زندگی من بود.» آقای شهسواری(با فرض درست بودن گمان بنده) این‌ها را که گفت ناخوداگاه خنده‌ام گرفت. ادامه داد:« بعد که چند جلسه‌ای داستان‌ بچه‌ها را شنیدم و تکرار آن فضای سیاه داستان‌ها توی ذوقم زد گفتم این‌ها که می‌نویسید درست. حقیقت هم هست. ولی اگر تمام حقیقت همین‌ها بود قطعاً تا به امروز همه خودکشی کرده بودیم.(چیزی شبیه خودکشی دسته جمعی نهنگ‌ها مثلاً-توضیح از بندۀ نگارنده) طبیعی است دل‌خوشی‌هایی هم در زندگی هست و وجود دارد که همۀ ما را به زندگی امیدوار نگه داشته. زیبایی‌هایی هست که باعث دل‌گرمی ماست. نورهای کوچکی هم هست در این تاریکی تصویر شده. پس تمرین هفتۀ بعدشان را این شکلی تعریف کردم. نوشتن یک خاطره، یادداشت یا هرچیزی از همین شیرینی‌های زندگی، در قالب صد کلمه.» بعد هم یکی دوتا از همین صدکلمه‌ای‌ها که خودش نوشته بود را خواند. از رقصیدن دخترش گفت و از معلم یا رفیقی دیگر که یادم نیست. 

باری، این‌ خاطره را از پنجشنبۀ هفته پیش تعریف کردم تا برسم به اینکه از این پس سعی می‌کنم در همین قالب یک وقت‌هایی از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای زندگی‌ام بنویسم. بنویسم تا یادم نرود که گاهی هم می‌شود شبیه سبک‌بالان ساحل‌ها بود. و همۀ زندگی هم شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل نیست. شما هم بنویسید. از دل‌خوشی‌های صدکلمه‌ای زندگی‌تان بنویسید. بنویسید تا شاید یادمان بیاید دل‌خوشی‌ها کم نیست.

۱۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۰۵:۱۸
آقاگل ‌‌