دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

بعد از این هرچه بگویید،جوابم شعر ست!
شاکیم از همه وحرف حسابم شعر ست!

من همان خسته‌ی بی حوصله‌ی غم زده‌ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر ست...


۳ مطلب با موضوع «خاطره نگاری :: سفرنامه کربلا» ثبت شده است

نشسته بودم پشت سیستم و زل زده بودم به صفحه دسکتاپ بلکه دستم به کیبورد بره و شروع کنم به نوشتن خاطرات این چند روز. ولیکن دستم به نوشتن نمی‌رفت. گفتم حالا که حوصله نوشتن نیست! و دست و دلم به نوشتن نمیره چنتایی عکس از سفر آپلود کنم.

یکی از سوژه‌های جذاب این چند روزه بچه‌ها و پدر مادرهاشون بودن. خودتون ببینید دیگه. چقدر عشق بودند. 



عکس اول:



 ایشون که نمی‌دونم آبنبات از کجا گیر آورده بود. من هرچی گشتم دیدم هیچ کدوم از موکب‌ها نذری آبنبات نمی‌دادن آخه!:دی. اون نگاهش و اون سربند یافاطمه زهراشون ^_^


عکس دوم:



 اسکار عشق‌ترین عکس این چند روز هم تعلق می‌گیره به این خانواده شیرازی و بچه کوچولوی بامزه‌شون. که فارغ از همه جهان پستونک به دهن با عشق همه جارو زیر نظر داشت. پشت سرشون بودیم، یک کم سر به سر بچهه گذاشتیم که مادرش متوجه شد و این شد باب آشنایی و این عکس. فسقلی‌ترین زائر.^_^



 از پشت صحنه گفتن به جغد روی لباسش هم اشاره کن:دی



عکس سوم:



ایشون هم که تازه از خواب بیدار شده و خیلی ناز داره چشماش رو باز می‌کنه تا ببینه چه خبره و اینجا کجاست. خیلی هم ظاهرا جای گرم و نرمی داره. 

خیلی از خوانواده‌ها رو دیدم که با همین کالسکه‌ها و بچه به دست سفر کرده بودند. اینارو می‌گم که فکر نکنین زیاد سفر سختیه. اتفاقا خیلی هم خوش می‌گذره و کلی هم خاطره می‌شه براشون.


عکس چهارم:



این عکس به دنبال حرف‌هایی هست که در مورد عکس سوم زدم. فکر کنین با سه تا بچه کوچولو و ریزگوله اومده بودند پیاده‌ روی. چه عشقی هم می‌کردند اون دو تا بچه وروجک داخل عکس.

 

عکس پنجم:



ایشون هم دیگه من سکوت می‌کنم خودتون ببینینش و عشق کنید باهاش. لبخند به لبتون اگر نیومد با من! جلوتر غذا می‌دادن. ایشون هم ایستاده بود دستمال کاغذی تعارف می‌کرد به زوار. یحتمل دختر صاحب همون موکب بود. :))


عکس ششم:



این هم از جمله عکسایی بود که خیلی دوستش دارم. اولی، همونی که پیرهن سبز آبی تنش هست نشسته بود و سینی رو گذاشته بود روی سرش و داشت غذا پخش می‌کرد بین زوار. دومی، تک پوش قرمزه کمی اون طرف‌تر داشت خودش غذا می‌خورد. تا دید من دوربین دستم هست و دارم از دوستش عکس می‌گیرم، پرید اومد نشست کنارش :) ای قربون اون دلای مهربونتون. ^_^


عکس هفتم:



ایشون هم باز در حال پخش نذری بود. حلوای خرمایی پخش می‌کرد. مهربونی رو می‌شه توی چهره‌اش دید. چقدر هم مودب و با طمأنینه ایستاده بود. این عکس یک نکته دیگه هم داره! عکاسش من نبودم! عکاس اینجا داره حلوا میخوره:دی


بقیه تصاویر رو در مجموعه‌های جدا گذاشتم و به موقعش می‌ذارمشون. اینجوری شیرینی عکس‌ها از بین نمیره. :)

 



۴۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۰
آقاگل ‌‌

در عصر هشتمین روز از ماه صفر در سنه هزار و چهارصد و سی و هشت هجری قمری مصادف با هجدهم آبان سنه هزار و سی صد و نود و پنج هجری شمسی که امیر دولت متخاصم آمریکا هنوز میشل اوباما بودی ره توشه اندکی برداشته در کوله‌ای جا داده پای افزاری ورزشی به پا کرده با هم سفران سوار بر پراید صد و چهل یکی شده و از سمیرم برفتیم. از آنجا به شهر لردگان شدیم و از اینجا تا لردگان دو ساعت باشد. چو به آن دیار رسیدیم شام خورده و از صاحب پیکانکی که مدل هفتاد و اندی بودی و حیف که شماره پلاکش را یاد داشت نکردیم! آدرس مسیر ایذه_اهواز را پرسیدیم. گفت مستقیم رفته و بعد به سمت چپ بپیچید! و سمت راست را نشان همی داد! و چون ما آن مسیر برفتیم به دره‌ای رسیدیم و چه بسا اگر همان مسیر را رفته بودیم سر از مرز سیستان در می‌آوردیم به اشتباه! 

باری، پس از آن به ایذه شدیم و از لردگان تا ایذه سه ساعت بودی. و سد کارون سه و چهار را بدیدیم و درختان و جنگل های بلوط را بدیدیم. و یکی از هم سفران را حیرت از این بود که این باغ ها از که باشد! و چرا رفته و بر سر کوه درخت کاشته اند؟ و چگونه و چطور آن‌ها را آب یاری همی‌کنند!؟ 

و پس از آن به اهواز شدیم. و از ایذه تا اهواز دو ساعت بودی. دو و سه بامداد گذشته بود و جز هیجده چرخ‌ها و کامیون‌های سنگین در جاده نبود! و حیرت آنکه پرایدجان از بین آن‌ها چو موری عبور کرد و پیش همی‌رفت! اهواز با همه مردمان خون گرم و با صفایش با اختلاف جزء آلوده‌ترین شهرهای ایران و جهان است. و از دوستی شنیدم که می‌گفت به آن‌ها هشدار داده‌اند اگر هوا بارانی شد تا بیست و چهار ساعت از خانه خارج نشوید که احتمال مسمویت باشد. و دلم برای مظلومیت اهواز و مردمش بسیار سوخت. و شعله‌های گاز فلری که در دل شب روشن بودند و چون شمع بسوختند. و مظلومیت مردمی که در این آب و هوا زندگی همی‌کنند.

و از آنجا به سوسنگرد شدیم. و از اهواز تا سوسنگرد یک ساعت و سی دقیقه بودی و پس از آن به بستان و مرز چذابه. و این سفر را ده-دوازده ساعت بود. پس پرایدجان را به کنار جاده گذاشتیم قفلی به فرمانش زده، جریان باتری را قطع همی کرده از امنیتش اطمینان حاصل نموده و برفتیم.


  

۳۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۶
آقاگل ‌‌

سلام.

ما برگشتیم.

از شما چه پنهان بعد از حدود 10روز دوری از وطن دلم برای همه جای ایران و شهرم تنگ شده بود. حتی دلم برای سربازهایی که فارسی باهم حرف می‌زنند تنگ شده بود! برای راننده تاکسی‌ها که کلیه روابط خارجی و داخلی رو برات نقد می‌کنند! برای فوتبال! برای مردمی که روز به روز انگار به این امید از خواب بیدار می‌شوند که همدیگر رو بجوند! خلاصه کلام خیلی سخته که توی یک کشور خارجی باشی و زبانشون رو نتونی به خوبی صحبت کنی.

 روز آخری که قرار بود برگردیم به بچه‌ها گفتم من نذر کردم دیگه غذا نخورم تا بریم ایران! همچین بریم ایران با کارت بانکی یک بیسکویت هزارتومنی بخرم و بزنم به بدن! سفرمون تا مرز از ساعت چهار صبح شروع شد و حدود ساعت های شش و هفت عصر بود که رسیدیم به مرز چذابه. از مرز که خارج شدیم اولین دغدغه بچه‌ها پیدا کردن ماشینمون وسط این حجم از ماشین بود! که البته این بنده نگارنده بر حسب اینکه هرچی که باشه چهارتا پیرهن بیشتر از این جوون‌ها پاره کردم! و موها سفید کردم در این آسیاب روزگار غدار کجمدار! حواسم جمع بود و روز اول یک نشانه خوب برای جای پارکمون گذاشته بودم. و عکس هم گرفته بودم!(طبعا انتظار نداشتین من پیرمرد بعد از ده روز یادم مونده باشه که!؟-توضیح از این بنده نگارنده) البته که این هم باعث نشد به راحتی از پارک در بیایم چون بین چندتا ماشین گیر کرده بودیم و طبیعتا صدا زدن ماشین تندر نود سفید رنگ به شماره پلاک ایران11 و سمند نوک مدادی به شماره پلاک ایران 23 داخل بلندگوهای پارکینگ هم جوابگو نبود! این بود که هم رزمان جوان طی یک عملیات یدی ماشین‌هارو عقب و جلو کردند تا بالاخره تونستیم ماشین رو از پارکینگ خارج کنیم. ساعت هشت شب از پارکینگ خارج شدیم و تا شهر آمدیم و کنار جاده برای اینکه فلاسک مون رو پر کنیم و راه بیفتیم ایستادیم. که از قضا پرایدجان خاموش شد و هرچه کردیم روشن نشد که نشد! و این بود که تقریبا چهار ساعت انتظار کشیدیم تا تعمیرکار امدادخودرو از راه رسید و بعد از یک بررسی نیم ساعته گفت فلانی! سوئیچت رو بده! حالا از ما اصرار که سوئیچ روی ماشین بود و از وی انکار که نه! این نه! سوئیچ اصلی ماشین رو بده! دادیم و با یک نیم استارت ماشین روشن شد! خلاصه که فهمیدیم همین پراید خودمان که در کشور دوست و همسایه جزء ماشین‌های فقیرانه و در حد سه چرخه محسوب می‌شود و عملا قیمتی ندارد سیستم امنیتی پیشرفته‌ای داشته که به جز با سوئیچ‌های کارخانه روشن نشود! و اینجور مواقع از کلید زاپاس پنج هزارتومانی هیج کاری بر نمی‌آید!(دوست جان به این خاطر که سوئیچ خودش متعلقات زیاد داشت و سنگین بود سوئیچ زاپاس رو داخل استارت کرده بود!) 

باری، با اینکه ساعت دوازده شب بود و بچه‌های با صفای بستان حتی اصرار داشتند که به منزلشان برویم و شب بخوابیم یا حتی توی چادر موکب شان بخوابیم ولی تصمیم گرفتیم که حرکت کنیم.و نتیجتا یکی از رفقا که الحق راننده قابلی است پشت فرمان نشست و یک سره کل این مسیر ده ساعته را به تنهایی راننده‌گی کرد! و البته ما سه نفر هم از ترس اینکه نامبرده خوابش نبرد هر طور که بود مقامت کردیم و چشم بر هم نگذاشتیم و تا خود صبح برایش چایی ریختیم! حدود ساعت ده یازده صبح بود که رسیدیدم به دیار با صفای خودمان و یک به یک هم رزمان را دم در خانه‌ها پیاده کردیم! و خودمان نیز رفتیم و رسیدیم.

 این را هم ذکر کنم که تا قبل از روشن شدن هوا هیچ کدام از دوستان به خوانواده‌ها اطلاع نداده بودیم که در حال برگشتن هستیم! و تازه شانس یارشان(مان) بود که چهار ساعتی ماشین بیخود و بی‌جهت خراب بود و ساعت شش صبح نرسیدیم!

و هرچه که بود بالاخره بازگشتیم. و دست پخت مادرجانی که الحق حرف ندارد:دی  بخصوص که این بنده نگارنده مزاجش به غذاهای عربی خوش نیامده بود و چند روزی بود که گرسنه بود.

پایان روز آخر!


این هم یک نوعش هست دیگر! همه سفرنامه‌ها که نباید از روز اول سفر شروع شود! 



سد کارون سه- طلوع آفتاب-چایی و فلاسک همایونی نشان این بنده نگارنده!


س.ن:

گذشته از این موارد تک تک دوستان رو دعا کردم. تک تک لحظه‌ها به یادتون بودم و دعاگوی همه. اینکه چه قدر مورد قبول حضرت حق واقع شود رو دیگه نمی‌دونم و راستش از اختیارات من خارجه. ان شالله روزی تک تک دوستان بشه این دیدار. خیلی خوب بود. خیلی. سختی‌های زیادی داشت ولی فوق العاده شیرین. شیرین به اندازه ای که نمی‌تونم وصفش کنم و به قول عرفا شنیدن کی بود مانند دیدن... 

و اینکه گفته بودم می‌نویسم از حال و هوای این روزها ولی واقعیت این که اونجا نت نداشتم! گوشیم همون روز اول خراب شد و این شد که بد قول شدم. به بزرگی خودتون ببخشید.

سعی می کنم بعضی از خاطرات رو تا جایی که این بیماری آلزایمر اجازه بده بنویسم تا از خاطرم نرفته. 


شکوائیه:

آخه دادا، آخه بامرام. قربون اون شکل ماهت با اون پوشالای زرد قناری طور و اون جوجه کلاغای مزرعه ات. بی خداحافظی آخه؟ کجا گذاشتی رفتی یهویی؟ بلاگستان بی تو چه صفایی داره؟ اصلا عرفا و قدما هم گفتند: بلاگستان بی مَتَر به چه ماند؟ به زنبور بی عسل!

اگه صدام میاد و تصویر هم هست تا بگم که کلی به یادت بودم تو این سفر. ولی اگه جواب ندی و با زبون خوش بر نگردی دعا می‌کنم همون جوجه کلاغ نور چشمیت کچلی بگیره! بازهم میل خودت.



۶۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۶
آقاگل ‌‌