دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۹۰ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

آقا! یعنی خیلی عجیبه که آدم یادش بره خیابون اصلی شهرش یک طرف است؟!؟ و میدون رو اشتباه بپیچه؟ بعد خب حالا که اشتباه پیچیده! خیلی عجیبه که از وسط راه دنده عقب برگرده؟!؟

نیست دیگه!

 انصافا خیلی شبیه بودند، حالا شاید بقیه خوب دقت نکرده باشن! 


۲۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۲۸
آقاگل ‌‌

نکته اول، اگر جایی مهمان بودید. و به هر دلیلی مجبور شدید تا ظرف‌های مهمانی را بشویید. اگر حس کردید ظرفی زیاد از حد کثیف است و شستنش کار شما نیست و از قضا ظرف از نوع شکستنی بود، درنگ نکنید! آن را جوری غیرعامدانه بر زمین بکوبید که به هیچگونه‌ای نتوان جمعش کرد! مطمئن باشید میزبان هم به رویتان نمی‌آورد و با "فدای سرتان اشکال ندارد- شکستنی میشکنه- چشم زخم بود خدارا شکر که خورد به این"  از کنارتان رد می‌شود. و می‌رود.


نکته دوم، اگر به فرض قصد تقسیم یک کیک به دو قسمت را داشتید. و نمی‌دانستید که کدام یک از دو قسمت بزرگتر از دیگری است. یک تکه از کیک ظرف اول را جدا کنید و بگذارید کنار ظرف دوم! حالا مطمئنید که مقدار کیک ظرف دوم بیشتر است! و با خیال راحت ظرف دوم را انتخاب می‌کنید!


نکته سوم، اگر در خوابگاه زندگی می‌کنید. شیوه ظرف شستن تان به این گونه باشد که ظرف‌های نشسته را در بالکن خوابگاه نگه داری کنید. و هر وقت نیازی به ظرفی پیدا کردید آن را تازه به تازه بشویید! که در این کار حسن‌های زیادی است! یک، برخی از این ظرف‌ها محیط کشت مناسبی برای رشد باکتری‌ها و حشرات خواهند بود که به چرخه طبیعت کمک می‌کنند! دو، کسی از اتاقتان ظرف قرض نمی‌کند و در نتیجه ظرف‌هایتان هیچوقت گم نمی‌شود! سه، بدنتان بعد از گذشت یکی دو ترم به اکثر بیماری‌ها مقاوم شده و در طول سالیان زندگی به سختی مریض می‌شوید! 



س.ن: این سه نکته از جمله تجاربی بود که نام برده در طی سالیان سال جمع کرده، و پشت هر کدامشان خاطرات خطرناکی نهفته است! که امروز در پی مرورشان به ذهنم آمد. و دیدم خوب است که شما نیز از تجارب با ارزش شیخنا استفاده کنید. باشد که پند گیرید!


۳۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۲۵
آقاگل ‌‌

محمد حسین جان ملقب به دکتر سین ( از اساتید علوم مهندسی و از طنازان بلاگستان ) دعوت کردند تا سوگلی‌های آرشیو وبلاگمان را و قسمت‌های شیرینش را معرفی کنیم.

 به حق یک سال آشنایی با دکتر و هم گروهی بودن در بخش رادیوبلاگی‌ها و به حق نان و نمکی که باهم در فضای مجازی خورده بودیم هرطور ریخته و پیمودیم به این نتیجه رسیدیم که نمی‌شود حرف دکتر را زمین انداخت!

و اما ادامه مطلب:

خب اینکه همه پست های آرشیو هر وبلاگ نویسی مانند بچه‌هایش به شمار می‌آیند به کنار! ولی بالاخره برخی از این بچه‌ها هستند که حکم عصای دست را دارند!(برای پدران و مادرانتان عصای دست باشید تا عزیز شوید- نتیجه گیری از بنده نگارنده) برای این بنده نگارنده، داستان های کوتاهی که نوشته‌ام  حکم همین سوگلی های آرشیو و عصای دست را دارند. البته یک اشتباهی که در این زمینه مرتکب شده‌ام! این داستان‌ها برچسب خاصی ندارند! و در بین بخش داستان کوتاه پخش شده‌اند! (مثلا این چند مورد را خیلی دوست دارم خرچ-دانشجویان خوابگاهی -جیرجیرک درون-افسانه ترم صفری که عاشق شد-من رستم و سهراب... و ...) و البته در بین این چند پست اولین داستانی که نوشتم (گلستان سعید- باب طبیعت) سوگلی‌ترین پست آرشیو و عصای دست‌ترین فرزند من به حساب میآید! پستی که یادآور اولین باریست که این بنده نگارنده دست به قلم شد! و برای نشریه‌ای که داخل دانشگاه داشتیم مطلب نوشت.(اگر فرزند ارشد هستید هوای پدران و مادرانتان را داشته باشید تا سوگلی ترین فرزند زندگیشان باشید.- توضیح و نتیجه گیری از بنده نگارنده!) 

همچنین در این بین هستند بچه هایی که عصای دست نیستند! ولیکن عزیزاند! و شیرینی خاصی دارند.(اگر عصای دست والدینتان نیستید لااقل شیرین باشید و ترش رویی نکنید!- توضیح مجدد از بنده نگارنده!)

برای من پست‌هایی که در بخش خاطره نگاری نوشته‌ام( و در آینده می‌نویسم! ) جزء شیرین‌ترین پست‌های وبلاگم به حساب می‌آیند. بخصوص که می‌دانم در آینده نزدیک آلزایمر خواهم گرفت! پس در آینده این خاطرات نقش مهمی در زندگی یک آقاگل آلزایمری خواهد داشت! البته با این شرط که به خاطر آلزایمر آدرس اینجا را فراموش نکنم! 


و اینکه من نیز همانند دکترجان از شما دعوت می‌کنم تا یک پست بنویسید و شیرین‌ترین و سوگلی‌ترین پست‌های وبلاگتان را معرفی کنید.

۲۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۰۳
آقاگل ‌‌

فردا طبق شنیده ها کنکور بچه های ریاضی هست.

داشتم فکر می کردم یادش بخیر کمتر از 30سال قبل من هم روی این شب رو و روزش رو تجربه کردم! با هزار و یک آرزو و امید برای آینده ام.

یادمه شب قبل از کنکور با خانواده بیرون بودیم. با پسردائی جانم با هم کنکور داشتیم و آماده آماده بودیم که شاخ این غول رو بشکونیم!

روز کنکور هم روز جالبی بود. روزی که در عرض سه ساعت آینده ما پشت میز نشین ها رقم می خورد! 

یادمه بلندگوی سالن مرتب حرف می زد. و چقدر من به این حرف ها و مراقب ها می خندیدم!

مثلا بلندگو اعلام میکرد: مراقبین محترم اجرای بند 5!

بعد مراقبی که جلوی من بود پای راستش رو می انداخت روی پای چپ!

 ده دقیقه گذشت و بلندگو می گفت: مراقبین محترم اجرای بند8!(دقیقا گفت هشت! و من نفهمیدم بندهای 6وه7 چه شدند!)

تصور کنین مراقبی که روبروی بنده نشسته بود بعد از شنیدن این جمله تنها کاری که انجام داد این بود که پای راست رو از روی پای چپش برداشت. و دستاش رو زد زیر چونه اش!

و همین طور تا آخر! فکر کنم نزدیک به 97بند مختلف را اجرا کردند! و هر بار فقط نحوه نشستن مراقب تغییر پیدا می کرد.

این وسط ها پیرمرد آبدارچی هم مرتب پارچ و لیوان به دست وسط سالن امتحان می چرخید و خدمت رسانی می کرد.

بعد از اینکه سه ساعت کامل سر جلسه بودیم. از جای خودم بلندشدم و دیدم به جز 10-12نفر همه بعد از گرفتن کیک و آب میوه رفته اند! گویا تنها هدفشون همین بود.

کل مسیر(رونوشت به پاتریک اینبار درست نوشتم!-توضیح از بنده نگارنده املا نابلد) برگشت رو هم که از این سر شهر تا خود خونه با پسردائی قدم زدیم و راه رفتیم. و راستش یک بستنی هم زدیم به رگ!

خوشحال بودیم که تموم شد. حالا هرچی که بود!


در مورد اومدن نتایج هم روز اعلام نتایج می گم

۲۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۵۸
آقاگل ‌‌

 از دیروز که اخبار ضد و نقیضی در مورد  استاد به گوش رسید. پاک بهم ریختم. از شایعه از دست دادن قدرت تکلم(این مورد رو استاد هوشنگ ابتهاج مطرح کردند.) که الحق برای استاد آواز ایران سخت تر از درد بیماری سرطان اش خواهد بود. تا نیمه های شب که شایع شده بود استاد به کما رفته اند! (که خوشبختانه خیلی سریع توسط همایون تکذیب شد! )

همین چند دقیقه پیش استاد را در خواب دیدم. از کنار خوانه ما با چندی دیگر از اساتید می گذشتند.(آقای ابتهاج و ناظری مشکاتیان هم بودند!) و استاد وقتی به نزدیکی من رسید این بیت را خواند: 

"این قفس چون دلم تنگ و تار است..."

(اینقدر خواب شفاف بود که یادم است دست راستش را هم بالا برده بود و بر خلاف بقیه که از داخل خیابان می رفتند استاد مصیرش را از وسط درخت ها و فضای سبز پشت خانه ما انتخاب کرده بود!). 

جالب آنکه وقتی استاد را دیدم با اینکه شناخته بودمش انگار همسایه چندین و چند ساله ام است، فقط دستی برایش تکان دادم و ناز نفس گویان به خانه آمدم! و همین طور که می رفتم می شنیدم همه با هم این بیت های مولوی را می خواندند. 


خنُک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

دردمندان به چنین درد ، نخواهند دوا را... 




دیشب تفعلی به حافظ زدم، همین شعر بالا بیامد. با صدای استاد فوق العاده شنیدنی است.

برای سلامتی شان دعا کنیم.



۱۳ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۳:۱۹
آقاگل ‌‌

 

 

هر چه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست

من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری!

"فاضل جان نظری"

 

 

س.ن: ما هم یک بار جزوه کسی رو کپی گرفتیم! داخل یکی از صفحاتش نوشته بودند "این داودی چقدر حرف می زنه!" (اشاره به بحث های بنده با جناب حضرت استادی- توضیح از بنده شانس ندار در جزوه). چیزهای دیگه ای هم در جزوه مورد نظر بود. مثل نظر دادن در مورد لباس استاد که چرا از شلوارش بیرون زده! یا چرا فلانی اینقدر سر کلاس آب می خوره. و ... 

خلاصه که از جزوه گرفتن هم شانس نیاوردیم!

یک بار هم داخل جزوه ام چند بیت شعر نوشته بودم (جزوه چاپی بود!- توضیح از بنده نگارنده جزوه ننویس) استادجان چون جزوه خودشون رو نیاورده بودند جزوه ما رو قرض گرفتن و از قضا تا باز کردند همون چند بیت اومد! بقیه ماجرا رو نمیگم جهت حفظ آبرو!:دی

 

+ عکس از کانال آقای تکسوگراف عزیز.

++از این دست خاطرات اگر دارید بنویسید بخونیم دلمون شاد بشه.

در جریانید که شاد کردن دل روزه دار عبادتهlaugh

 

۲۹ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۲:۰۰
آقاگل ‌‌

آن مرد نیکو سرشت، آن بازیچه دستان سرنوشت، آن بدر منیر، آن مشار مشیر "مترسک کبیر" رضی الله عنه. از پادشاهان مزارع بود و از خوبان روزگار بود. مناقب او بسیار است و محامد او بی شمار. کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و شوریده روزگار بود و عاشق صادق و پاک باز بود و جد و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی بس عجب. و عالی همت و رفیع قدر بود. او را تصانیف بسیار است بالفاظ مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقت نظر و فراستی داشت که کس را نبود.

نقل است که چون طفلی کوچک بود و در میان گندم زار می گشت جوجه کلاغکی بر شانه اش نشست و از وی نهراسید. وی چون این بدید منقلب گشت و مبدل به اولین مترسکی شد که طرفدار حقوق کلاغان بودی. و از همان روی وی را لقب عاشق کلاغان دادندی. و بعدها شاعر در وصفش چنین سرود که "منم آن مترسکی که شدم عاشق کلاغا" و جدالی در گرفت بین خوانندگان بسیار که خواهیم این شعر را بخوانیم، که در پایان کلاغ شانس بر شانه مازیار فلاحی نشستی و این افتخار نصیب او شد.

و نقل است کلاغان چون این عشق را در وی بدیدند علیه مترسک اول که پادشهی ظالم بودی و جوجه کلاغان را می ترسانید قیام کردندی و مترسک خوش قلب را بر تخت پادشاهی نشاندند. و او را مترسک الممالک لقب همی دادند.

و گفته اند وی علاقه وافری به هنر بخصوص هنر موسیقی داشتی. و از کودکی سوت همی زد و بعدها قیتارنوازی آموختی. و قیتار یکی از آلات موسیقی دیار جابلغا بودی، و همین نشان دهد که وی پادشاهی دنیا دیده باشد.

و گفته اند هم او بود که تاریخ معاصر را نوشتی. بدین گونه که به پاس بزرگان و نویسندگان و بازیگران معاصر مطالب نیکو گفتی و کاتبانش نگاشتندی.

و نقل است که بدخواهانش شایع کردند که وی با شرکت سیب گاز خورده(یکی از شرکت های تولید وسایل القترونیق در دیار جابلغا- توضیح از بنده کاتب) قرارداد داشتی و از همین روی برای آن ها تبلیغ کند! که البته از اساس کذب محض بودی! و آن از این روی است که وی با تقنولوجی روز آشنا بودی! و این قطعا از کرامات پادشه مترسک الممالک است و دگر هیچ.

و نقل است که مریدی در آن میان از وی پرسید که عشق چیست، گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روز عاشق کلاغان شد و دگر روزش بر تخت پادشاهی نشست و سوم روزش عاشق She شدی. یعنی که عشق اینست.

و گفته اند که وی از زبردستان عالم نویسندگی بودی و ضرافت و فصاحتی خاص داشت که کس را نبود. و مریدانش نقل کرده اند که هر روز با خود این زمزمه کرد که "با عشق می نویسم با عشق بخوانید"و از همین روی باشد که نگاشته هایش به دل همی نشیند، گرچه تنها دو کلمه باشد.

باری، همه این ها گفتمی و این مرد آنچنان بزرگ بود که گویی هیچ نگفتمی! و گفته هایم هم چون توصیف قطره ایست در عوض دریای مهر و محبتش؛ مترسک الممالکی که در واپسین روزهای بهار پا به دنیا گذاشتی و آن را جای بهتری کردی. که امید دارمی هر روز موفق تر و موید تر و مظفر تر و منصور تر از دیروز باشد. و ایام به کامش بودی و کلاغان مزارع در زیر سایه اش 120 سال عمر همی کنند.


۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۲۳
آقاگل ‌‌

نشسته بودم کنار قاب عکسی که تو در او بودی، و به گذشته ها فکر می کردم.

گذشته هایی که دیگر نبود.

گذشته هایی که با آنکه قدرش را میدانستم دیگر نبود. 

گذشته ای که با تمام خاطراتش دیگر نبود...

نشسته ام و به این فکر می کنم که:

"گاه مینشینیم و به گذشته ای فکر می کنیم که قدرش را ندانسته ایم! و به خودمان می گوییم کاش! کاش قدرش را می دانستم.

اما دردناک ترش...

دردناک ترش زمانی است که قدرش را دانسته اید و با این حال، گذشته ها گذشته..."

 

موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۲
آقاگل ‌‌