دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

۸۰ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

بچه که بودم روبروی خونه مادر بزرگ یک پیرمرد سیبیلو بساط داشت. پیرمردی که بسته به ایام سال از شیر گوسفند تا جون آدمیزاد در اون مغازه سه در دو متر کوچیکش پیدا میشد.

و نزدیک ایام عید که می رسید مغازه اش پر بود از ماهی قرمز و جوجه های رنگی رنگی.

همون جوجه های رنگی معروف به جوجه یک روزه! (چیزی شبیه دستکش یکبار مصرف شاید!)

خلاصه که همون روز اول که این پیرمرد سیبیلو جوجه رنگی میآورد از اولین مشتری هاش من و پسردائی جانمان بودیم.^___^

جوجه هایی که فله ای ریخته شده بودن توی یک کارتن پودر رخت شویی بزرگ! و تقریبا رو سر هم هوار بودند! و من همیشه به این فکر می کردم چطور  جوجه های ته کارتن خفه نمی شدند؟

از خاطراتمون با این جوجه ها یادمه چندبار قصد داشتیم بهشون پرواز یاد بدیم! می گرفتیمشون و از پشت بوم خونه پدربزرگ پرتشون میکردیم به این امید که روزی پرواز کنند بالاخره! و البته چون ذاتا مرغ ها قابلیت پرواز ندارند قابل حدس زدن بود که بعد از دو سه روز چه بر سرشون می امد!

البته بعد ها فهمیدم ما زیادهم غیر عقلانی با این بخت برگشته ها برخورد نمیکردیم! توضیح آنکه دیده و شنیده شده پدر دوستی در حیاط خونه در حال سر بریدن مرغ ها بوده اند! که دوست جان ماهم با تقلید از پدر با تیشه سر این جوجه های بدبخت را جدا میکنند!

.

باری، چند روز پیش در شهر دیدم بساط این جوجه رنگی ها هنوزهم پر رونقه. این شد که همانجا دو عدد جوجه رنگی تر و تازه خریدیم و آوردیم و تقدیم پسرخاله جان گرامی کردیم!:دی

و البته به این امید که ایشون عاقل مندانه تر از ما رفتار کرده و این جوجه های بخت برگشته جوونمرگ نشند!

 





۲۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۵۲
آقاگل ‌‌
اصلا در مورد پسرها گویی نافشون رو با فوتبال گره زده اند، مهم نیست چندسالشون باشه و مهم نیست که چیزی از قوانین و اصطلاحات فوتبال بدونن یا نه! مهم اون عشق ذاتی به توپ و فوتباله.
یادم هست بچه که بودیم هر چیزی که تقریبا گرد بود و می شد با پا به آن ضربه زد برایمان حکم توپ فوتبال را داشت! حتی با درب بطری نوشابه هم  فوتبال بازی می کردیم! 
آخرین فناوری که به آن دست پیدا کردیم در سنین هشت نه سالگیمان بود که طی یک فرآیند پیچیده کشف کردیم اگر جوراب های مان را در هم بپیچانیم، جسم گرد و نرمی تشکیل خواهد شد که می توانیم با آن فوتبال بازی کنیم! و بعدها کشف کردیم که اگر از جوراب های زنانه استفاده کنیم بخاطر بزرگ بودن و نازک بودنش توپ بهتری خواهیم داشت! القصه از زمانی که به این سلاح ویرانگر! دست یافتیم هفته ای و ماهی نبود که شیشه ای یا لامپی یا شاخه گلی را نشکنیم! و البته شکستن همانا و دیر یا زود کتک خوردنش همان!
آخ! یادش بخیر میدان فوتبال مان خانه پدر بزرگ بود، خوب می دانستیم پدر بزرگ صبح ها که به نجاری می رود تا ظهر پیدایش نمی شود و عصرها هم وقتی می رفت تا شب خانه اش در بست در اختیار ما خواهد بود! مادر بزرگ هم معمولا پای دار قالی بود و تا زمانی که صدای شکستن شیشه یا وسیله ای به گوشش نمی رسید کاری به کار ما نداشت! و خب کور از خدا چی می خواد دو چشم بینا! این بود که هر وقت فرصتی دست می داد فوتبال بازیمان به راه بود! و همین که توپمان به جایی برخورد می کرد و خرابی به بار می آورد به یکباره جیم می شدیم که مبادا کتک بخوریم! فلمثل لامپ دویست خانه پدربزرگ معمولا بر اثر برخورد لامپ با توپ! به خرده شیشه تبدیل می شد، اولین کاری که می کردیم جمع آوری خرده شیشه ها بود. و بعد اگر کسی آن دور و اطراف نبود به طرز مارموزانه ای فرار را برقرار نموده و به خانه دائی جانمان پناهنده می شدیم! و از آنجایی که دستمان رو شده بود دائی جان به محض اینکه ما را با آن وضع می دید حساب کار دستش می آمد و می دانست که قطعا گندی بالا آورده ایم! پس همانجا اولین کتک را می خوردیم! و بعد نوبت پدر بزرگ بود، رد خور نداشت که هر وقت ما را ببیند تلافی لامپ شکسته را سرمان خالی کند و گوشمان را آنقدر بپیچاند! تا دلش خنک شود.
و مرحله آخر پدرجانمان بود! از آن جهت که ما در خانه پدربزرگ ساکن بودیم شب نشده داستان به گوش ابوی گرام نیز می رسید! و همین کافی بود تا کتک دیگری نیز از دست ایشان نوش جان نماییم!
و عجب آنکه با این همه کتک خوردن و مورد بازخواست قرار گرفتن ها انگار نه انگار! (به قول معروف یاسین به گوش خر خواندن بود گویی!) و فردا باز روز از نو بود و روزی از نو!




س.ن: خداروشکر دچار تهاجم فرهنگی واقع شدیم! و این نسل جدید فقط بلدند با تبلت و گوشی فوتبال بازی کنند!!!!

۱۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۱۸
آقاگل ‌‌

پیرو پست قبل و اینکه گفته بودم این بنده نگارنده در گذشته عاشق فوتبال بودم!

بچه که بودیم عاشق کارتون فوتبالیست ها و برادران تاچیوانا بودیم! حتی بارها و بارها با پسردائی جانمان سعی کرده بودیم که این حرکت پرش را بزنیم! و هربار عملیاتمان با شکست مواجه می شد! (معمولا هم سر و دست  این بنده میشکست!)

بعدها اولین فوتبالی که به اتفاق خانواده دیدیم بازی ایران استرالیا جام جهانی نود هشت بود! همان تیمی که غزال تیزپا داشت!

القصه اندک اندک فوتبالی تر می شدیم و اندک اندک پرسپولیسی تر! تاجایی که از هرچه رنگ آبی داشت متنفر بودم! حتی از ماشین کوکی نازنینم که سابق بسیار دوستش داشتم! و در نهایت روزی با چکش خوردش کردم!

این داستان تا جایی ادامه داشت که روزی دائی جانمان محض خنده خود و حضار هم که شده بود تصمیم گرفتند پیراهنی آبی بر تن ما کنند! و خب از بنده مقاومت و از ایشان مبادرت! تا جایی که پیراهن آبی گل گلی به تن بنده نموده و با ماژیکی آبی رنگ که گویا از قبل آماده کرده بود تمام صورت و دست و پاهای بنده را شعار نویسی! نمودند! :/ تصور کنید چه زجری بر بنده واقع شده بود! چه گریه ها که ننمودیم!

دست آخر هم از این بنده فلک زده به رسم یادگار عکس گرفته و هنوز که هنوز است هربار اسرار دارند این عکس را در چشم ما فرو کنند! و هنوز که هنوز است من نفهمیدم که چه شد؟ آیا به راستی فتنه ای در کار بود؟ یا همینطور یکباره این فکر به ذهن دائی جان خطور کرد؟

از آنجایی که عکس مذکور بعدها در مسابقه عکاسی شهرستان مقام اول را کسب نمود! همیشه فکر میکنم دستانی در پشت پرده وجود داشت!


عکس با همان پیراهن آبی گل گلی! البته بدون شعار نویسی!

۱۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۱۳:۰۳
آقاگل ‌‌

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان این بنده نگارنده در سن هفت سالگی عزم خود را جزم کردم که دیگر کتاب "شنگول و منگول و حبه انگورم" را خودم بخوانم! (دقیقا انگیزه ام همین بود!) روز اول مدرسه رفتنم را خوب به یاد دارم، یک بچه فینگیل با یک کیف آویزان از پشتش و کت و شلواری که قرار بود از شیطنت هایش بکاهد و عجب اینکه بلعکس شد!

روز  اول همراه پسردائی نازنینمان به مدرسه رفتیم، تنها تصویری که در ذهنم هست: نشسته بودیم روی این میزهای سه نفره قدیمی که مردی خوش هیکل برایمان بسته ای شکولات آورد و بعد از آن هم به خانه بازگشتیم! و پدربزرگ جانمان بسیار ذوقمان را کرد و بواسطه همین ذوق زدگی بیست تا تک تومانی در جیب کتمان گذاشت! و فردای آن روز بود که دائی جان مدرسه اینجانب و پسردائی را تغییر دادند! تصور کنید مدرسه اول بیخ گوشمان بود و مدرسه ای که قرار بود ازین پس برویم با قدم های کوچک ما نزدیک به بیست دقیقه راه بود شما باشید نسبت به این دائی حس خوبی دارید؟ 

باز در ذهنم هست که اولین دوست مدرسه ام را دائی جان انتخاب نمودند! آقا رضا بچه ای با موهای بلند و فر که در نیمکت دوم و به تنهایی نشسته بود و دائی جان تصمیم گرفتند که ما با ایشان دوست بوده و در یک نیمکت بنشینیم! دقایقی بعد بابک نامی هم به ما ملحق شد و این شد که من و بابک تبدیل به دوستان 25 ساله شدیم!

 معلم مان را هم خوب یادم است، آقای افشاری با قدی کوتاه و جسه ای چاق وکت و شلواری که همیشه پر از گچ بود و عصایی فلزی در دست چپش که وسیله تنبیهی ما بود! یکبار جناب آقای افشاری دقایقی دیر آمده بود و ما از سر و کول هم بالا می رفتیم! که درب کلاس باز شده و آقامعلم مهربان وارد شد و از دم  همه را مورد مهر و محبت عصایش قرار داد! به جز سجاد نامی که چون سرماخورده بود در خواب بود!

روزهای مدرسه اینگونه بود، ساعت هفت صبح از خانه حرکت می کردیم تا هفت و سی دقیقه به مدرسه برسیم! تا ظهر توی سر و کله هم می زدیم و ظهر که زنگ مدرسه را میخورد مثل زندانیان آزاد شده از بند می مانستیم! و شیطنت های هفت هشت  نفره در راه بازگشت به خانه.

زنگ های تفریح را هم به بازی می گذراندیم و به خوردن لقمه غذا و گردوهایی که در کیفمان می گذاشتند. از گردو گفتم، یکی از مفرح ترین بازی های مدرسه مان گردو جنگی بود! به این صورت که دو گردو را به هم می کوبیدیم تا ببینیم کدام یک زودتر می شکند! همین!!! و جالب آنکه اگر گردویمان برنده می شد سر ازپا نمیشناختیم و اگر گردوجان درهم می شکست از فرط ناراحتی شب خوابمان نمی برد! و فردای آن روز با نهایت دقت گردویی ریز و محکم را انتخاب می کردیم تا انتقامش را بگیریم!

هعیی!

کاش هنوز تنها غم مان گردوی خردشده در دستمان بود.

از آقای افشاری نازنین بگویم، در حال حاضر پیرمردی است شصت ساله که در مرکز شهر مغازه ای دارد و جالب آنکه همچنان تک تک مان را می شناسد! و گهگاه سری به ایشان می زنیم که گفته اند:

حرف معلم ار بود زمزمه محبتی

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست!



عکس: تعطیلات عید و سفر به شیراز در همان هفت سالگی. کله کچلمان و مدرسه ای بودنمان کاملا مشهود است! 

۱۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۴ ، ۱۲:۲۴
آقاگل ‌‌
پدربزرگ صاحب یک کارگاه نجاری کوچک بود، یک اتاقک 40 متری با دیوارهایی که از دوده رو به سیاهی می زد و پر بود از چوب و چکش و میخ! و یک بخاری قدیمی که با خاک اره کار می کرد و چون توان گرم کردن آنجارا نداشت از خجالت رو سیاه بود! از قضا پدرجانمان هم گهگاه وردست پدربزرگ کار می کرد. و خب از قدیم گفته اند بچه از خدا چی میخواد یک محل کثیف بازی!
این بود که از همون بچگی این بنده نگارنده و رفیق گرمابه و گلستانش اصولا بیش از نصف روز رو اونجا بسر می کردیم. مغازه پدربزرگ یک چکش و اره و سوهان کوچک هم داشت که همیشه خدا بخاطرش من و پسر دائی دعوامون بود و تو سر و کله هم می زدیم! و آخر دست هم معمولا من مغلوب بودم و وی پیروز! کار و بارمون هم این بود که یک روز تیروکمان درست می کردیم و یک روز شمشیر! فقط کافی بود یک تکه کش از هر نوعی پیدا کنیم! باهم می رفتیم توی مغازه یک تکه چوب درب و داغون پیدا می کردیم و با چه مشقتی وسطش رو با میخ و سوهان سوراخ می زدیم! کناره هاش رو هم با دقت سوهان می کشیدیم! بعد از ظهر اون روزهم اصولا به ساخت تیر! برای کمون سپری می شد! الگوی تیر اندازیمون رابین هود بود! باهم به خونه پدربزرگ می رفتیم و کلی با همون تیروکمون خودمون رو زخم و زیلی میکردیم! (قشنگ به قصد کشت به سمت هم تیر پرتاب میکردیم! یادش بخیر...). یا اینکه از صبح مشغول ساختن شمشیر زورو می شدیم! (طبیعتا اونموقع جومونگ و اینا نبود!). مراحل کار هم این بود که یک تکه چوب بر داشته و با یک سوهان یک طرفش رو به اصطلاح کاملا تیز می کردیم! و یک طرفش رو هم جا انگشتی براش درست می کردیم. و بعد از یک کار مشقت بار چندساعته با همون شمشیرها به جنگ هم می رفتیم! و جالب اینکه هر دوتاییمون زورو بودیم! و طبیعتا آخرکار با دست و پای شکسته از توی کوچه جمعمون می کردند و با داد و فریاد می بردنمون خونه!
حال تصور کنین خودمون حسابی از خجالت هم در آمده بودیم ها! باز شب که می شد پدرجانمان یا دائی جان چون شیطنت کرده و همدیگر رو به حد مرگ زده بودیم به حد مرگ مورد نوازش قرارمان می دادند! و خب قسمت دردناکتر موقعی بود که تیر وکمون و شمشیرهارو هم نابود می کردند. آخ که اشک می ریختیما. هعی...

س.ن: بوی عطر خاک اره تازه اش را هنوزهم حس میکنم...





یک عکس رسمی از این بنده نگارنده با کت و شلوار!

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۴:۵۰
آقاگل ‌‌
بین سه تا پنج سالگی دوران شکوفایی این بنده نگارنده بوده است، دورانی که شیطنت های بسیار می کردیم و کتک های بسیار هم نوش جان! و یا اگر روزی استثنائا کتک نوش جان نمیفرمودیم خود بلایایی بر سر خودمان می آوردیم که بلا به دور!
حدود سه تا چهار ساله بودیم که پدرجانمان یک دوچرخه دوست داشتنی برایمان آورد، یک چرخ کوچک زیبا همراه با دو چرخ کمکی. با کلی مهره رنگ و وارنگ که به استوک هاش بود.(منظور این میله های تایر هستش اسمش رو بلد نیستم!)
القصه یکی از روزهای گرم تابستان سال 74 پس از آنکه دوره آموزشی را به اتمام رسانده و رسما گواهینامه دوچرخه سواری را از پدرجان دریافت نموده بودیم با چرخ جانمان به کارگاه نجاری پدربزرگمان رفته و در همان جا مشغول بازی شدیم که ناگهان شد آنچه شد!
توضیح آنکه چرخ دوچرخه جان از جای در آمده از یک شیب 30درجه با سرعتی موشک وار پایین رفته و ما نیز به همراهش قلقل خوران! و چون به انتهای کوچه رسیدیم متوجه شدیم که ای دل غافل دو عدد دندان نازنینمان را نیست و گویی همان بالای کوچه جا مانده اند!!! و این بود که در فراغشان بسیار گریستیم....
از آن دوران هرچه به یاد دارم همین سر شکستن ها و پا شکستن هاست!
از دگر خاطرات آن دوران داشتن یک هم بازی گرمابه و گلستان بود، پسردائی مهربانمان که یک سال از اینجانب بزرگتر و اغلب در شیطنت دستمان در یک کاسه بود! در مدح و ستایشمان همین بس که آنقدر شیطان بودیم تا خوانواده های محترم قانون زوج و فرد را در آن ایام در مورد اینجانبان به اجرا در آورده و تاحد امکان از رفت و آمدهای هم زمانمان به هر نقطه ای جلوگیری مینمودند! فلمثل اینجانبان سابقه فرو کردن میخ در پریز برق!-شکستن شیشه تلویزیون پدربزرگ! (چون دستمان به پیچ روشن خاموش نمیرسید ناچار یکی قلاب گرفته و دیگری اقدام به روشن کردن آن می نمود! اما یکبار هرسه! باهم واژگون شدیم و تلوزیون به فنا رفت!- توضیح ازبنده نگارنده). شکستن شیشه های خانه به کررات! - گم کردن اشیاء خانه که دست آخر خودمان هم نمیفهمیدیم چه با آن کرده ایم! - به نابودی کشاندن گلخانه منزل مادربزرگ! و ...را در پرونده جنایی مان داشتیم! تمام شیطنت هایی که از دو پسربچه چهار پنج ساله کاملا بعید می نمود!
از دگر وقایع قابل ذکر آن دوران این بنده نگارنده اگرچه بواسطه تخم مرغ های کبوتران توانایی ساعت ها صحبت/وراجی را داشتم اما به گفته اقوام همواره نیاز به یک مترجم در کنارم  احساس می شده، که مادرجان این وظیفه را بر دوش کشیده و صحبت های این بنده نگارنده را به زبان قابل فهم اقوام برمیگردانده اند! و از همین روی ما تا سن پنج سالگی همچنان از موهبت خوردن تخم مرغ های کبوتران بهره مند بودیم.
بگذارید این نوشته را با چند نمونه از آن لغات به پایان ببریم فلمثل:

 بابون(baboon) = صابون 
پاتوم پاتوم! (patom patom) =اشاره به اینکه پای اینجانب مورد صدمه واقع گشته است!
الم چچست!(alam chechest) = کنایه از وارد شدن صدمه به سر این بنده نگارنده!
خاله دیری!(deiri) = خاله مهری! (این نکته از سوی ایشان همچنان مورد سوء استفاده است!)

از مابقی مواردهم میگزریم تا آبروی نداشته مان بیش از این نرفته است:دی



ما و چرخ جانمان خانه پدربزرگ یهویی
یهویی از تو آلبوم پیدا کردم!
۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۱
آقاگل ‌‌

اندر احوالات دوسالگی آقاگل جان گفته های زیادی موجود نیست. تنها خاطره ای که از آن دوران در ذهن این بنده نگارنده نقش بسته اولین سفر مشهد به اتفاق خانواده است.

تقریبا یک سال و نیم داشتیم که راهی مشهد شده و رسما شدیم مشهدی آقاگل! ( اگر رمضون بودیم مش رمضون می شدیم!) 

و در همان سفر بودی که پدرجان این بنده نگارنده را به عکاسخانه بردی و چون عکاس گرام مارا بر روی چهارپایه مرتفعی گذاشته بودی و ما اصولا در جایی بند نمی شدیم! ار همان بالا جستی زده و تصادفا دماغ جانمان با موزاییک های کف عکاسخانه آشنایی بیشتری پیدا کرد!

و دگر آنکه این بنده نگارنده از همان سنین نیز آدم ساکتی بوده و پدرجان چون این سکوت را بدید ناف مارا به تخم مرغ! کبوتران بخت برگشته بست تا به گفت آییم! که البت پس از آن بارها از این کار خود اظهار پشیمانی نمودند!

همین دیگر در کل دوسالگی مختصر و مفیدی داشتیم!






 عکس اول همان عکس مذکور است با دماغ جانمان! (با اینکه دماغ جانمون اوخ! شد باز می خندیدما:دی)

عکس دوم در مسافرخانه حرم است همراه با کلاه خرسیمان که گویی به خواب زمستانی می اندیشیده ایم!

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۳:۰۵
آقاگل ‌‌

چند وقت پیش بر حسب اتفاق چند آلبوم قدیمی کشف نمودم! که پر بود از عکس هایی که هر کدومشون یک دنیا خاطره اند.

القصه تصمیم دارم بخشی از این خاطرات رو همین جا ثبت و ضبط کنم!


پرده اول: تولد یک عدد آقاگل


به قول معروف در یک روز سرد زمستانی در خانواده ای متدین چشم به جهان گشودیم! (تا اینجای کار که درست بوده ان شالله در آینده هم پست مهمی می گیرم نگران نباشید- توضیح از بده نگارنده!)


روز 17 اسفند سال 70مقارن با سوم رمضان یک عدد آقاگل چشم به جهان گشود. و نعره های مستانه " اووه اووه " سر بداد! و چون پرستار این واقعه را بدید رو به حضرت مادری کرد و گفت: " باشد که نویسنده بزرگی شود! با این هدف که خوب نوشتندی برای خوب خوانده شدن!"

پس از رهایی از بند بیمارستان انتخاب اسم برای اینجانب نیز چالشی عظیم بودی. تا جایی که در ذهن بنده نگارنده است قرار بر این بود که چون در ماه رمضان به دنیا آمده ایم ناممان مش رمضون باشد! که با وساطتت پدربزرگ جانمان (که خدایش بیامرزاد) قرار بر این شد که یک عدد آقاگل باشیم! ( در روایات آمده که وی جفت پا در یک کفش نهاده و گفته یا آقاگل یا اینکه من در گوشش اذان نخواهم گفت! و دیگران چون ترسیده اند که کفش پاره گردد موافقت نموده و القصه فوقع ما وقع! - پایان توضیح) 

باری، جای دارد همینجا از پدربزرگ جانمان کمال تشکر را داشته باشیم و از خدای منان برایش طلب آمرزش نمائیم باشد که جبران محبت های بی دریغش واقع گردد.

از داستان تولد که بگذریم پس از آن تا سن یک سالگی این بنده نگارنده تنها گریه کردمی و شیر مادر خوردمی و گهگاه برای حضار میخندیدمی و حضار نیز از این خنده های آقاگلیانه از خود بیخود شده و ذوق بسیار کردند! (ز قضا همچنان خنده های این جانب فرح بخش دوستان و آشنایان است!- توضیح از بنده نگارنده ) و این داستان برقرار بود تا سن یک سالگی که دومین حادثه عظیم زندگی برای این جانب رقم خورد!(طبعا اولی همان لحظه تولدمان بود!) و آن چیزی نبود مگر رفتن تا دم مرگ و شکست دادن آن به مدد پدر جان! قصه از این قرار است که خوانواده محترم در یک روز تابستان هوس گشت و گذار کرده و روی به سوی طبیعت آورده و در کنار رودی خروشان بساط نهار می گسترانند! و این بنده که یک سال بیشتر نداشتمی و بسیار بازیگوش بودمی و هنوز راه نرفتن ندانسته سودای دویدن و شناگری در سر داشتمی تن به آب زده و دست و پا زنان غرفه همی گشتم! که در آخرین لحظات پدرجان که از قضا شناگر قابلیست در میانه راه انگشت شصت پای یکدانه پسرش را گرفته! و مرگ از این سو و پدر از آن سو و در نهایت در این کشاکش پدرجان پیروز شدی و از همان جا بود که دانستمی جز پدر یار و یاوری در زندگی نخواهم داشت! و اوست که همواره همچون کوه در پشتم خواهد بود!

و این بود داستان یک سالگی آقاگل



عکس از چند ماهگی این بنده نگارنده در منزل پدربزرگ جان :) 

۱۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۴ ، ۱۳:۳۳
آقاگل ‌‌