دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

۱۰۲ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی

حق را به روزگار تو با ما عنایتی

سعدی نشسته شعر برایت سروده است

آقاگل قشنگ، سعید کرامتی!


"محصول مشترک من و سعدی!"

از آقای جمشیدی



آقای گلی بس که زدی هردم گل

در چالش و جنجال نماد بلبل

بس حذف نمودند تو را آقایان!

  دهه ی شصت پدیدار نمود آقاگل!


از آقا فرهاد


لحن داود، دمْ مسیحا، روی یوسف وار داشت

یک دست جام باده و دستی پر از اشعار داشت

حافظی روزی بدیدم به کف #آقاگل 

"بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت


از جناب محبوبی



گاهی تو سعیدی و گهی آقاگل!

گهگاه سکوتی و گهی چون بلبل!

از بس که تو رفته‌ای از اینجا بستی

دست همه  لفت دهندگان را با غل!


از خانم حسینی




با تنی چند از دوستان مشاعره موضوعی داشتیم. با موضوع اسامی افراد! بنده را گلایه بود که چرا با اسم آقاگل شعر نیست؟ نتیجه شد این! 

قابل ذکر است که اشعار بالا صرفا جهت باقی ماندن به یادگار بوده و برای نگارنده دارای ارزش معنوی است. ولو ارزش مادی نداشته باشد!


+تک بیت های بی مخاطب به روز شد! البته با دو بیتی‌ها و رباعیات تقریبا طنز! بخوانید.

۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۱۹
آقاگل ‌‌

در عصر هشتمین روز از ماه صفر در سنه هزار و چهارصد و سی و هشت هجری قمری مصادف با هجدهم آبان سنه هزار و سی صد و نود و پنج هجری شمسی که امیر دولت متخاصم آمریکا هنوز میشل اوباما بودی ره توشه اندکی برداشته در کوله‌ای جا داده پای افزاری ورزشی به پا کرده با هم سفران سوار بر پراید صد و چهل یکی شده و از سمیرم برفتیم. از آنجا به شهر لردگان شدیم و از اینجا تا لردگان دو ساعت باشد. چو به آن دیار رسیدیم شام خورده و از صاحب پیکانکی که مدل هفتاد و اندی بودی و حیف که شماره پلاکش را یاد داشت نکردیم! آدرس مسیر ایذه_اهواز را پرسیدیم. گفت مستقیم رفته و بعد به سمت چپ بپیچید! و سمت راست را نشان همی داد! و چون ما آن مسیر برفتیم به دره‌ای رسیدیم و چه بسا اگر همان مسیر را رفته بودیم سر از مرز سیستان در می‌آوردیم به اشتباه! 

باری، پس از آن به ایذه شدیم و از لردگان تا ایذه سه ساعت بودی. و سد کارون سه و چهار را بدیدیم و درختان و جنگل های بلوط را بدیدیم. و یکی از هم سفران را حیرت از این بود که این باغ ها از که باشد! و چرا رفته و بر سر کوه درخت کاشته اند؟ و چگونه و چطور آن‌ها را آب یاری همی‌کنند!؟ 

و پس از آن به اهواز شدیم. و از ایذه تا اهواز دو ساعت بودی. دو و سه بامداد گذشته بود و جز هیجده چرخ‌ها و کامیون‌های سنگین در جاده نبود! و حیرت آنکه پرایدجان از بین آن‌ها چو موری عبور کرد و پیش همی‌رفت! اهواز با همه مردمان خون گرم و با صفایش با اختلاف جزء آلوده‌ترین شهرهای ایران و جهان است. و از دوستی شنیدم که می‌گفت به آن‌ها هشدار داده‌اند اگر هوا بارانی شد تا بیست و چهار ساعت از خانه خارج نشوید که احتمال مسمویت باشد. و دلم برای مظلومیت اهواز و مردمش بسیار سوخت. و شعله‌های گاز فلری که در دل شب روشن بودند و چون شمع بسوختند. و مظلومیت مردمی که در این آب و هوا زندگی همی‌کنند.

و از آنجا به سوسنگرد شدیم. و از اهواز تا سوسنگرد یک ساعت و سی دقیقه بودی و پس از آن به بستان و مرز چذابه. و این سفر را ده-دوازده ساعت بود. پس پرایدجان را به کنار جاده گذاشتیم قفلی به فرمانش زده، جریان باتری را قطع همی کرده از امنیتش اطمینان حاصل نموده و برفتیم.


  

۳۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۶
آقاگل ‌‌

سلام.

ما برگشتیم.

از شما چه پنهان بعد از حدود 10روز دوری از وطن دلم برای همه جای ایران و شهرم تنگ شده بود. حتی دلم برای سربازهایی که فارسی باهم حرف می‌زنند تنگ شده بود! برای راننده تاکسی‌ها که کلیه روابط خارجی و داخلی رو برات نقد می‌کنند! برای فوتبال! برای مردمی که روز به روز انگار به این امید از خواب بیدار می‌شوند که همدیگر رو بجوند! خلاصه کلام خیلی سخته که توی یک کشور خارجی باشی و زبانشون رو نتونی به خوبی صحبت کنی.

 روز آخری که قرار بود برگردیم به بچه‌ها گفتم من نذر کردم دیگه غذا نخورم تا بریم ایران! همچین بریم ایران با کارت بانکی یک بیسکویت هزارتومنی بخرم و بزنم به بدن! سفرمون تا مرز از ساعت چهار صبح شروع شد و حدود ساعت های شش و هفت عصر بود که رسیدیم به مرز چذابه. از مرز که خارج شدیم اولین دغدغه بچه‌ها پیدا کردن ماشینمون وسط این حجم از ماشین بود! که البته این بنده نگارنده بر حسب اینکه هرچی که باشه چهارتا پیرهن بیشتر از این جوون‌ها پاره کردم! و موها سفید کردم در این آسیاب روزگار غدار کجمدار! حواسم جمع بود و روز اول یک نشانه خوب برای جای پارکمون گذاشته بودم. و عکس هم گرفته بودم!(طبعا انتظار نداشتین من پیرمرد بعد از ده روز یادم مونده باشه که!؟-توضیح از این بنده نگارنده) البته که این هم باعث نشد به راحتی از پارک در بیایم چون بین چندتا ماشین گیر کرده بودیم و طبیعتا صدا زدن ماشین تندر نود سفید رنگ به شماره پلاک ایران11 و سمند نوک مدادی به شماره پلاک ایران 23 داخل بلندگوهای پارکینگ هم جوابگو نبود! این بود که هم رزمان جوان طی یک عملیات یدی ماشین‌هارو عقب و جلو کردند تا بالاخره تونستیم ماشین رو از پارکینگ خارج کنیم. ساعت هشت شب از پارکینگ خارج شدیم و تا شهر آمدیم و کنار جاده برای اینکه فلاسک مون رو پر کنیم و راه بیفتیم ایستادیم. که از قضا پرایدجان خاموش شد و هرچه کردیم روشن نشد که نشد! و این بود که تقریبا چهار ساعت انتظار کشیدیم تا تعمیرکار امدادخودرو از راه رسید و بعد از یک بررسی نیم ساعته گفت فلانی! سوئیچت رو بده! حالا از ما اصرار که سوئیچ روی ماشین بود و از وی انکار که نه! این نه! سوئیچ اصلی ماشین رو بده! دادیم و با یک نیم استارت ماشین روشن شد! خلاصه که فهمیدیم همین پراید خودمان که در کشور دوست و همسایه جزء ماشین‌های فقیرانه و در حد سه چرخه محسوب می‌شود و عملا قیمتی ندارد سیستم امنیتی پیشرفته‌ای داشته که به جز با سوئیچ‌های کارخانه روشن نشود! و اینجور مواقع از کلید زاپاس پنج هزارتومانی هیج کاری بر نمی‌آید!(دوست جان به این خاطر که سوئیچ خودش متعلقات زیاد داشت و سنگین بود سوئیچ زاپاس رو داخل استارت کرده بود!) 

باری، با اینکه ساعت دوازده شب بود و بچه‌های با صفای بستان حتی اصرار داشتند که به منزلشان برویم و شب بخوابیم یا حتی توی چادر موکب شان بخوابیم ولی تصمیم گرفتیم که حرکت کنیم.و نتیجتا یکی از رفقا که الحق راننده قابلی است پشت فرمان نشست و یک سره کل این مسیر ده ساعته را به تنهایی راننده‌گی کرد! و البته ما سه نفر هم از ترس اینکه نامبرده خوابش نبرد هر طور که بود مقامت کردیم و چشم بر هم نگذاشتیم و تا خود صبح برایش چایی ریختیم! حدود ساعت ده یازده صبح بود که رسیدیدم به دیار با صفای خودمان و یک به یک هم رزمان را دم در خانه‌ها پیاده کردیم! و خودمان نیز رفتیم و رسیدیم.

 این را هم ذکر کنم که تا قبل از روشن شدن هوا هیچ کدام از دوستان به خوانواده‌ها اطلاع نداده بودیم که در حال برگشتن هستیم! و تازه شانس یارشان(مان) بود که چهار ساعتی ماشین بیخود و بی‌جهت خراب بود و ساعت شش صبح نرسیدیم!

و هرچه که بود بالاخره بازگشتیم. و دست پخت مادرجانی که الحق حرف ندارد:دی  بخصوص که این بنده نگارنده مزاجش به غذاهای عربی خوش نیامده بود و چند روزی بود که گرسنه بود.

پایان روز آخر!


این هم یک نوعش هست دیگر! همه سفرنامه‌ها که نباید از روز اول سفر شروع شود! 



سد کارون سه- طلوع آفتاب-چایی و فلاسک همایونی نشان این بنده نگارنده!


س.ن:

گذشته از این موارد تک تک دوستان رو دعا کردم. تک تک لحظه‌ها به یادتون بودم و دعاگوی همه. اینکه چه قدر مورد قبول حضرت حق واقع شود رو دیگه نمی‌دونم و راستش از اختیارات من خارجه. ان شالله روزی تک تک دوستان بشه این دیدار. خیلی خوب بود. خیلی. سختی‌های زیادی داشت ولی فوق العاده شیرین. شیرین به اندازه ای که نمی‌تونم وصفش کنم و به قول عرفا شنیدن کی بود مانند دیدن... 

و اینکه گفته بودم می‌نویسم از حال و هوای این روزها ولی واقعیت این که اونجا نت نداشتم! گوشیم همون روز اول خراب شد و این شد که بد قول شدم. به بزرگی خودتون ببخشید.

سعی می کنم بعضی از خاطرات رو تا جایی که این بیماری آلزایمر اجازه بده بنویسم تا از خاطرم نرفته. 


شکوائیه:

آخه دادا، آخه بامرام. قربون اون شکل ماهت با اون پوشالای زرد قناری طور و اون جوجه کلاغای مزرعه ات. بی خداحافظی آخه؟ کجا گذاشتی رفتی یهویی؟ بلاگستان بی تو چه صفایی داره؟ اصلا عرفا و قدما هم گفتند: بلاگستان بی مَتَر به چه ماند؟ به زنبور بی عسل!

اگه صدام میاد و تصویر هم هست تا بگم که کلی به یادت بودم تو این سفر. ولی اگه جواب ندی و با زبون خوش بر نگردی دعا می‌کنم همون جوجه کلاغ نور چشمیت کچلی بگیره! بازهم میل خودت.



۶۷ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۵ ، ۱۷:۱۶
آقاگل ‌‌




حالاتمام دغدغه‌ام این شده حسین

این اربعین،کرب و بلا می‌بری مرا،حسین..؟


اگر همه چیز خوب پیش بره امشب ان شالله حرکت می‌کنیم. اگر قابل باشم و لیاقتش رو داشته باشم تک تک تون رو دعا می‌کنم. برای اینکه اسم هیچ کسی رو هم از قلم نیندازم از این پست اسکرین گرفتم. یک سری دوستان رو هم خودم لیست کردم.  

چون آخرش هم نفهمیدم چطوری با گوشی پست بنویسم و عکس ضمیمه کنم! یک کانال تلگرامی ساختم برای نوشتن از حال و هوای این روزها...



کلیک کنید:

لینک کانال




یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...


موافقین ۳۵ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۵ ، ۱۴:۵۵
آقاگل ‌‌

نامبرده نگارنده این سطور طبق وعده خود که گفته بود خبری دارد خوش. هم اکنون اعلام می‌دارد در روزهای آینده عازم سفر کربلای حسینی است و بسیار خوشحال و خرسند می‌باشد. و خبر خوبش همین بود. 

لازم به ذکر است که نام برده نگارنده این سطور نیک می‌داند که خبر خوب از جانب هر شخص می‌تواند خبری باشد. برای شخصی هدیه تولدش. برای مادری بازگشت پسرکش از سربازی. برای فردی شروع پاییز، برای جوانکی ازدواج، برای خانمی مادر شدنش! ولیکن خبر فوق برای بنده که در ایام گذشته روزهای خوبی نداشته و به غایت خسته است خوبترین خبرها بود.


بیت:


من گفته‌ام به همه اربعین حرم هستم

این تن بمیرد آبرویم را نبر حسین....




و ایضا:


اربعین نیست حدیثی که فراموش شود

شعله‌ی عشق نه آن است که خاموش شود!


و ایضا:


عشق یعنی کربلا یعنی من و تنها حرم!

عشق یعنی عکس سلفی یادگاری با حرم!


ای خدا این روزها شش گوشه می‌خواهد دلم

عشق یعنی اربعین پای پیاده تا حرم...



نام برده نگارنده این سطور از همه دوستان و خوانندگان و خاموشان(خدا زیادتان کناد!)! درخواست حلالیت داشته و قول می‌دهد همه را دعاگوی باشد. به شرط آنکه چون به دشت رسید دامنش از دست نرود! و همچون آن صاحبدل نشود که سر در جیب مرافقت فرو برد و چون برآورد محبی به وی گفت از آن بوستان که بودی چه تحفه کرامت کردی؟ و گفت: "به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم، دامنی پر کنم هدیه اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!" البته که نام برده نگارنده این سطور می داند که نه آن صاحبدل بلکه بنده فقیر الحقیر گنهکار خداوند است و بس! ولیکن خوب می‌داند که اگر آن صاحبدل به درخت گل رسید نگارنده به گلستان‌ترین بوستان‌ها رهسپار است!



بیت:


از توبه چهل روز گذشته ست ولیکن

ماییم و چهل سال گنه کار تر از قبل!

 

تمت

۵۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۰
آقاگل ‌‌

خدایا درست که بعد هر سختی آسانی هست و بعد از هر مشکلی گشایشی. درسته که گفتند خدا ار به رحمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری. ولی خداجونم من رو با ایوب نبی مقایسه نکن. من کم طاقتم خدا. به من به اندازه صبرم سختی دادی. بسه دیگه. درست. هرچی بشه میگم شکرت خدا. ولی منو از این دربدری نجات بده. دل بنده هات رو نسبت به من مهربون تر کن خدا. میدونم بنده خوبی نبودم تو این یک سال. می دونم از دنیا و زندگی بریده بودم. می دونم نه فقط به تو که خیلی از بنده هات هم مدیونم برای یک سال گذشته. ولی خدایا. بسمه دیگه. قول میدم بشم همونی که همیشه دوست داشت صد باشه. همیشه دوست داشت یک باشه. قول میدم تلاشم رو چندبرابر کنم. قول میدم برگردم به اون مسیری که تو می خواستی. همون مسیری که من نافرمانی کردم و نرفتم. کفر ورزیدم و نرفتم. بی مهری کردم و نرفتم. دونستم که صلاحم در اونه و نرفتم. 



خدا به حق دل عاشقان سرگردان

مرا به هرآنچه بودم دوباره برگردان

به کد خدایی آبادی به دور از عشق 

نه این رعیّت خانه خراب و سرگردان

خدا بریده ام از عشق و زندگی دیگر  
به آیه آیه توبه به جان الرحمن...


کرمانم. برای همین فرصت جوابگویی به نظرات رو ندارم. خلاصه که روی هم رفته ببخشید. از طرفی دلم نمیاد نظرات رو ببندم!

+ تو دل همه این سختی ها یک خبر خوب هم دارم البته، بعد میگم.


 

۴۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۱۶:۰۵
آقاگل ‌‌



دیدمت در حریری زمهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد که در صبح روز دیدار از غروبی چنین گفته بودی

در دو چشمت طلوعی نهانی چون ستاره می‌دمیدی
در شب بهت ویرانی من قصه‌های مرا از سر شوق می‌شنیدی

بی‌شکیبم ،بی‌قرارم سر به پای جنون می‌گذارم
بی‌شکیبم ،بی‌قرارم دل به دریای تو می‌سپارم 

در بهاری که بی تو خزان شد باورم شد،دگر نیستی تو
خود نگفتی که من هم بدانم،کیستی تو ،چیستی تو

دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی
یادم آمد صبح روز دیدار از غروبی چنین گفته بودی....

راستش نمی‌دانم شاعر(شعر از علیرضا اخلاقی است.) وقتی این شعر را گفته در چه حس و حالی بوده، اما شنیده‌ام در غم از دست دادن همسرش این شعر را گفته است. همسری که گرفتار بیماریی لاعلاج بوده و قبل از آن نیز شاعر را از مرگ خویش آگاه کرده بوده است. و حال شاعر نگون بختی که چنین مویه می‌کند و یاد خاطرات گذشته می‌افتد. پس از گذشت یک سال و بهاری که بی وی سپری شده و به خزان تبدیل شده است!( یک ایهام زیبایی هم دارد. چه از فصل بهار با گذشت چند وقت به پاییز رسیده باشد.و اولین بهار و پاییز بدون وی را از سر گذرانده باشد. یا آنکه بعد از فوت همسر زندگی‌اش از بهار به پاییز بدل شده!)


حال امشب من همین بود. شبی که قرار بود شب خوبی باشد. قبلش هیچ غم و غصه‌ای در کار نبود. نشسته بودم پشت لپتاپ همایونی و کتاب می‌خواندم و گاه با دوستان گرمابه و گلستان حرفی می‌زدم و می‌خندیدم. ولی از شما چه پنهان همین شعر و صدای ایرج بسطامی یکباره آتشی به تنم افکند که جمله مرا سوزانید و خاکستر کرد. دل است دیگر. گاهی بی‌هوا می‌گیرد! و چند دقیقه بعد ول می‌کند. درست مثل عضله‌های پشت ساق پا! 



#شب_هفتم

۲۹ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۰۳:۰۰
آقاگل ‌‌

و به وقت چاشت بودی که شیخ چنان در بحر مکاشفات مستغرق شده بودندی و بی آنکه ملتفت باشد فلفلی به قاعده یک خیار پنبر را برداشته و خاراچ خاراچ گویان جویدندی! و چون به خویش آمد بدید که دود از گوش‌هایش برخاسته! رنگ رخساره‌اش قرمز شده و عنقریب است که چون اژدهایان روم باستان آتش از دهانش برآید، چونانکه ملتفت قضیه شد فاصله‌ای قریب چهل گز را دویده همه مریدان را دریبل زده و چون به ارتفاعات رسید جامه‌ها دریده و تا توانست فریادها بزد! 

و پس از آنکه از شدت ضعف بیهوش همی شد به بخش سوانح و سوختگی منتقلش کردیم تا طبیبکان درجه سوختگی‌اش را تشخیص دهند! 



#شب_دوم

۳۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۹ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۰۰:۴۰
آقاگل ‌‌