دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

۸۰ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

درست سه سال پیش در چنین روزی به پیشنهاد دوستی که دست تقدیر راه ما رو از یکدیگر جدا کرده بود (هر کجا هست خدایا به سلامت دارش) این وبلاگ رو ساختم. درست سه سال پیش.

نقدی، نصیحتی، صحبتی، فحشی(زهر از قبل تو نوشدارو فحش از دهن تو طیبات است.)، حرف دلی، حدیثی، دارید بفرمائید. کم پیش میاد از این فرصتا. و اینکه لطفاً دوستی باشید که عیب و ایرادهای دوستش رو می‌گیره تا یک وقت به دست دشمناش نیافته. پس بدون تعارف حرفاتون رو بگید.

س.ن:

نظرات تأیید نمی‌شوند. امکان نظر دادن ناشناس نیز فراهم است.

موافقین ۲۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۴۳
آقاگل ‌‌

شب دیدم یک آشنا پستی نوشته با عنوان "وقتی که آشنا دانشگاه می‌رفت." به واسطه این پست و در طی روزهایی که کم حرف (و چه بسا بی حرف!) شدم تصمیم گرفتم من هم گذری بزنم به اون دوران:

من هیچ وقت آدم خاصی نبوده‌ام. همیشه یک فرد معمولی بودم. یک فرد معمولی در شهری کوچک. و خب آدم‌های معمولی با تلاش معمولی نتایج معمولی هم می‌گیرند. نتیجه این شد که کاشان قبول شدم رشته مهندسی شیمی. 

ترم یک: ترم یک و اولین روزهای دانشجویی خیلی سخت گذشت، روز ثبت نام برگه ریز نمرات پیش دانشگاهی گم شد. اجازه ثبت نام پیدا نکردم. برگشتم خونه و وقتی دوباره برگشتم بهم گفتن خوابگاه دیگه جا نداره! و باید بری توی نمازخونه خوابگاه بخوابی تا ببینیم چی میشه. بعد یک ماه در نهایت بهم گفتن برو خوابگاه خودگردان؛ خوابگاه نداریم بهت بدیم! روزهای سختی بود. تا یک ماه اول هم که نه کارت دانشجویی داشتم و نه حتی اسمم توی لیست انتخاب واحد بود. برای غذا خوردن هم هربار نیم ساعت توی صف گرفتن ژتون بودم. بعد از یک ماه بالاخره موفق شدم برگه ریز نمرات رو مجدد از مدرسه بگیرم. و بالاخره رسماً دانشجو بشم. ولی خب تا اومدم بفهمم چی به چیه دوتا میان ترم رو گذرونده بودم و کار از کار گذشته بود. خوابگاه خارج از دانشگاه، وضعیت تحصیل نامشخص و درونگرایی خودم نهایتاً کار دستم داد و ترم یک با افتادن 6 واحد که دست بر قضا یک موردش ریاضی یک بود تا دم مشروطی پیش رفتم. ریاضی یک ضروری ترین درس رشته‌های مهندسی بود و من همون ترم یک این درس رو افتاده بودم.

ترم دو: ترم دو بالاخره اومدم داخل خوابگاه دانشگاه، دوستان جدید و فضای جدید و انگیزه‌ای برای یک شروع جدید. سعی کردم بهتر باشم اما هنوزهم یک فرد معمولی بودم. بعلاوه که افتادن 6 واحد در ترم یک حسابی کار دستم داده بود. سخت بود. خیلی سخت. ولی تمام تلاشم رو کردم و در نهایت موفق شدم هم معدلم رو بهتر کنم هم از شر اون 3 واحد ریاضی یک خلاص بشم. ترم دو چیز دیگه‌ای برای من نداشت. جز اینکه در طول ترم هر روز منزوی‌تر شده بودم و این رو خودم به خوبی حس می‌کردم.

ترم سه: از اول ترم تصمیم داشتم شرایط رو تغییر بدم. رو آوردم به کارهای فرهنگی، نشریه دانشجویی، نوشتن، و کتاب خوندن. ساعت‌هایی که توی کتابخونه علوم انسانی بودم از ساعت‌هایی که سر کلاس می‌رفتم هم بیشتر بود.(بماند که سر کلاس هم بیشتر کتاب می‌خوندم!) به پیشنهاد هم اتاقیم شروع کردم به رفتن سر کلاس‌های بچه‌های ادبیات. هرچی از ترم می‌گذشت از مهندسی فاصله می‌گرفتم و به ادبیات نزدیک تر می‌شدم. آخر ترم من بودم و جزوه‌هایی که باید خونده می‌شد. شانسم این بود که همه این سال‌ها یک هم اتاقی و هم رشته‌ای خوش خط و درس خون داشتم! از خودم راضی بودم. معدلی که خوب بود. درس‌هایی که گذرونده شده بودن و کتاب‌های زیادی که خونده بودمشون.

ترم چهار: ترم چهار هم به منوال ترم سه پیش رفت. کتاب خوندن‌ها بیشتر شد. حضور سر کلاس‌های ادبیات و فاصله گرفتن از کلاس‌های مهندسی هم همینطور . طوری که بچه‌های ادبیات من رو بیشتر از بچه‌های رشته خودمون می‌شناختند. حتی گاهی پیش می‌اومد که بیخیال رفتن سر کلاس‌های مهندسی می‌شدم تا برم سر کلاس‌های رشته ادبیات. و خب نتیجه؟ آخر ترم یک درس دیگه هم افتادم! ولی برام مهم نبود. بخصوص که مطمئن بودم افتادنم کاملاً ناحق بود.

ترم پنج: ترم پنج کمی شرایط سخت تر شده بود. افتادن 9 واحد در طول دو سال، درس‌هایی که اغلب پیش نیاز و هم نیاز یکدیگر بودن، شرایط برای ادامه تحصیل سخت شده بود. با اینحال اینقدر روابطم با مدیر گروه خوب بود که اجازه داد برخی درس‌ها رو با گروه‌های برق و مکانیک بگذرونم. و برخی پیش نیازها رو هم رعایت نکنم. اینکه چی باعث شده بود روابطم با این مدیر گروه خوب بشه هم بر می‌گشت به یک واحد آزمایشگاه که از قضا ایشون استاد ما بودند و خب من در هر چیزی که معمولی باشم در کارهای آزمایشگاهی و کارگاهی فوق العاده خبره‌ام.(اینم ریا محسوب میشه؟) پس شد آنچه شد! کمتر کتاب می خوندم ولی هنوز اون روند ادامه داشت.

ترم شش: ترم شش با همراهی یکی از دوستان خوب کانون رسانه را راه اندازی کردیم. راستش هیچ وقت هیچ جایی نفر اول نبوده‌ام. اینبار هم همین اتفاق افتاد. و من نقش مشاور و همراه رو داشتم. و در کنار کانون رسانه نوشتن برای نشریه‌های دانشجویی. و گاهی اوقات برگزاری جشن‌های دانشگاهی رو بر عهده داشتیم. ترم شش یک اتفاق دیگر هم افتاد. برای اولین مرتبه رودرروی یک استاد ایستادم و کار داشت به جاهای باریک می‌کشید. که خب به خیر گذشت. بعد از سه سال تازه فهمیدم هرچقدر روابطم با بچه‌های ادبیات خوبه در عوض بچه‌های رشته خودمون از شش فرسخی بنده فرار می‌کنند.  

ترم هفت: قصد ارشد دادن نداشتم. ولی به پیشنهاد دوستان ثبت نام کردم. و حتی یکی دو ماه از ادبیات فاصله گرفتم و بیشتر و بیشتر به مهندسی نزدیک شدم. امیدی به تموم کردن دانشگاه در پایان هشت ترم نداشتم. ولی با اینحال می‌خواستم تلاش خودم رو بکنم. می‌خواستم معدلم بالای هفده باشه که بتونم ترم هشت 24 واحد بگیرم. که نشد. 16:83 بهترین معدل من در طول دوران تحصیل بود. ولی به هفده نرسیدم!

ترم هشت: ترم بعد نهایت 18 واحد می‌تونستم بگیرم و چند واحدی برام باقی می‌موند. باز مدیر گروه عزیز به کمکم اومد و تعداد واحدهام به 20 رسید. و سه واحد باقی موند که در آخر تابستون همون سال باید معرفی با استادش می‌کردم. رتبه ارشدم هم باز یک رتبه معمولی بود. بین ادامه دادن تحصیل و یا رفتن به سربازی مونده بودم. و بزرگترین اشتباهم این بود که ادامه تحصیل رو انتخاب کردم. انتخابی که بعدها متوجه اشتباه بودنش شدم. ولی خب کی گفته ما حق انتخاب اشتباه نداریم؟
الان که چندین سال از اون دوران می‌گذره. و شرایط زندگی اون قدرها هم بد نیست. راضی هستم از دورانی که پشت سر گذاشتم، از کتاب‌های بی شماری که در طول دوران تحصیل خوندم. از رشته‌ای که انتخابش کردم. از مسیری که در اون قدم زدم. با همه سختی‌هاش و مشکلاتش. یک روزایی به این فکر می‌کنم که اگه می‌شد برگردم عقب چکار می‌کردم؟ شاید مسیرهای دیگه‌ای رو می‌رفتم. ولی همه این شایدها در نهایت به یک جواب ختم می‌شه، از مسیری که درش قدم زدم و تجربیاتی که به دست آوردم پشیمون نیستم، هیچوقت هم پشیمون نبودم.


س.ن:

الف- انتخاب شدن به عنوان یکی از برترین وبلاگ نویس‌های سال 95 گرچه شیرینه، ولی مشخصه که اگر با معیارهای صحیح تری این سنجش انجام می‌شد مثل همیشه یک آدم معمولی بودم. یک آدم معمولی با یک وبلاگ معمولی. تنها دستاورد برتر بودن هم افزایش هرزنامه‌هایی با مضمون «چه سری چه دمی عجب پایی! بیا و به  وبلاگ منم سر بزن بوده.» به هر ترتیب به افراد برتر تبریک عرض می‌کنم.

ب- چند روزی هست برگشتم شهرستان، نت ندارم. و کمتر وقت می‌کنم وبلاگ بخونم. ببخشید.

پ- شماهم از دوران دانشجویی و دانشگاه تون بنویسید.

۳۴ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۲
آقاگل ‌‌

مورد یک:

حالا که همه از کابوس‌ها می‌نویسند بگذارید جهت تغییر ذائقه یکی از خواب‌های شیرین این چند وقت رو هم بنده تعریف کنم: خواب دیدم "نیمار دا سیلوا سانتوس جونیور" یا همین نیمار خودمون اومده شهر ما، با هم خیلی رفیق شده بودیم و داشتیم روی کوه قدم می‌زدیم. قرار بود بریم سالن! در عالم خواب می‌دونستم که نیمار رو از بارسلونا خریدیم. خیلی هم گرون خریدیمش. و حالا می‌خواستیم ببریمش سالن. جالب اینکه نیمار توی خوابم فارسی حرف می‌زد. جزئیات بیشتری یادم نمیاد. در هر حال بدونید الان دارید با رفیق گرمابه و گلستان نیمار صحبت می‌کنید. احتمالاً مالک باشگاه پاری سن ژرمن هم باشم.

مورد دو: 

چند روز پیش سوار ماشین بودم و وسط فلکه‌ای که بی‌شباهت به سرای قیامت نبود و هرکسی ساز خودش رو می‌زد یک چشمم به راست بود و یک چشمم به چپ که از فلکه رد بشم که دیدم یک پیکان قدیمی سمت راستم دو سه تا بوق زد. پنجره پایین بود. چندتا دختر خانم بودند. همین طور که می‌رفتم و می‌رفتند سرش رو از پنجره آورده بود بیرون و داد می‌زد: «به به سمیرمی. سیب سمیرم معروفه؟! نه؟!» و خب وسط فلکه‌ای که مثل سرای آخرت می‌مونه و هر کسی کاسه چه کنم دستشه طبیعتاً جای خوبی برای آشنایی نبود پس من رفتم و ایشان هم رفتند و دیدارمون احتمالاً رفت به قیامت. از همون پنج شنبه تا به حال هر طوری خواستم این پدیده اجتماعی رو تفسیر کنم موفق نشدم! 

مورد سه:

به جرئت می‌گم بهترین روش برای لاغری باز کردن پشت لپتاپ می‌تونه باشه. سر آداپتور لپتاپم(ناحیه اتصال آداپتور به لپتاپ) تقریباً از قبل تعطیلات عید نوروز مشکل داشت و گاهی وقت‌ها جریان برقش قطع می‌شد. که هربار به واسطه چسب و پیچ و تاب دادن به سیم‌ بالاخره جریان برقرار شده بود و همین باعث می‌شد من بیخیال تعمیر یا خرید یک آداپتور جدید بشم! تا همین دیروز که دیگه به طور کل جریان برقش قطع شد و به هیچ صراطی هم مستقیم نشد. امروز صبح رفتم و قیمت آداپتور لپتاپ رو توی نت سرچ کردم. لااقل نزدیک هفتاد-هشتاد تومن باید پول می‌دادم. پیش خودم گفتم خب اشکالی نداره عصر میرم و یکی می‌خرم دیگه، کاریه که شده. ولی باز نتونستم بیخیال بشم. رفتم سراغ کمدم و یک عدد تیغ پیدا کردم و شروع کردم به عمل جراحی روی سر کابل آداپتور! وقتی رویه پلاستیکی کابل رو جدا کردم دیدم که سیم‌اش شبیه سیم‌های کابلی آنتن می‌مونه و برخلاف تصورم هیچ چیز عجیبی داخلش نیست. و متوجه شدم که رشته‌های دور سیم بر اثر استفاده زیاد یکی یکی پاره شده و در نتیجه جریان برق به طور کامل قطع شده بود. نتیجه اینکه به سادگی و با یک عدد هویه و سیم لحیم دوباره تبدیل شد به یک شارژر سالم! و فکر هم نمی‌کنم دیگه نیازی به خرید شارژر داشته باشم. بعد از اینکه آداپتور تعمیر شد گفتم خب صفحه ال سی دی رو هم یک نگاهی بندازم. یک کم شل شده بود و بد بسته می‌شد. بعد از اون هم گفتم خب من که تا اینجا اومدم یک توک پا برم و دکمه‌ها و داخل لپتاپ رو هم تمیز کنم! چشم تون روز بد نبینه یک موقعی به خودم اومدم و دیدم دل و روده لپتاپ همایونی سراسر فضای اتاق رو گرفته. و من نمی‌دونم چطوری باید دوباره سر همشون کنم! چنان استرسی گرفته بودم که حد نداشت. البته بیشتر از این می‌ترسیدم که کسی سر برسه و ببینه که من چه به سر لپتاپم آوردم! در هر حال رفتم و نشستم پای کامپیوتر برادران گرامی و با کمی سرچ و دیدن یک ساعت و نیم کلیپ آموزشی بالاخره یکی یکی قطعات رو جا زدم و در عین ناباوری دیدم که صحیح و سالمه. بماند که توی این نیم روز نزدیک سه چهار کیلو وزن کم کردم. خلاصه کلام اگر شماهم روزی خواستید وزن کم کنید باز کردن پشت لپتاپ رو تست کنید. صددرصد تضمینی، بدون بازگشت و عوارض جانبی حتی!


۳۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۸
آقاگل ‌‌
خواب بودم که احساس کردم جایی منفجر شده. نشستم و دو دقیقه تمام دور تا دورم را نگاه می‌کردم و اصلاً نمی‌فهمیدم کجا هستم. راستش انتظار داشتم یا توی تخت خوابگاهم باشم و یا اینکه زیر همان اوپن آشپزخانه منزل قدیمی. ولی اطرافم به هیچ وجه شبیه این دو مکان نبود. ترس برم داشت. کجا میتونستم باشم؟ فقط می‌فهمیدم که دور تا دورم پر از سر و صداست. مثل این بود که توی یک کارگاه تراشکاری زندانی شده باشید. توی مغزم صدای برش کاری و جوشکاری و چکش کاری مداوم می‌آمد. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت بیشتر می‌ترسیدم و با همان ترس دور و اطرافم را نگاه می‌کردم. کم کم پرده‌ها کنار می‌رفت. کم کم متوجه شدم اینجا که خوابیده بودم منزل جدید بود. داخل اتاق خودم هم بودم. ولی این صداها چی بود؟ آنهم این وقت شب؟ حالا که مطمئن شده بودم کجا هستم کمی آب خوردم و بیشتر گوش دادم. حساب کار داشت دستم می‌آمد. صدا صدای بمب یا کارگاه تراشکاری نبود. صدای این چهار نفر بود که مشغول بازی بودند. اینکه ساعت دوازده شب این حجم از انرژی را از کجا می‌آورند تعجب آور است. ولله ما بچه که بودیم بهمان می‌گفتند اگر نخوابی آل میآید و می‌بردت.  ولی این نسل جدید علاوه بر اینکه فوتوسنتز می‌کنند به سیستم‌های هیدروژنی نیز مجهز هستند. وگرنه این حجم انرژی آن‌هم این وقت شب آن‌هم برای نسلی که به زور اسلحه و تهدید باید غذا در حلقش ریخت به ولله غیر طبیعی است.

نشسته از راست: امیرحسین(پسرخاله)، آرمیتا(دختر دائی)، مهری ماه (دختر خاله) و نفر آخر آرمین (پسردائی) ملقب به گروه جی 4

۳۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۷
آقاگل ‌‌

داستان مصیبت سلمانی رفتنم را قبلاً برایتان شرح داده‌ام(اگر نخوانده‌اید برگردید بخوانید.)، راستش مطمئنم وقتی در ذهنتان تصور می‌کنید که یک جوان دیلاغ یا به قول مادربزرگ یک خرس گنده هنوز از سلمانی رفتن می‌ترسد قطعاً چیز مضحکی به نظرتان میآید و یک دل سیر هم می‌خندید. ولی همین مورد مضحک کابوس شب و روز این بنده نگارنده است و از روزی که آمده‌ایم با آن دست به گریبانم. همین چند وقت پیش شوهرخاله گرامی از ترس یک عدد مارمولک سه سانتی متری خال خالی کم مانده بود درب منزل ما را گاز بگیرد. طوری بالا پایین می پرید که پیش خود گفتم چیزی که این مرد گنده را ترسانده و صدای جیغ خاله را با این وسعت در آورده قطعاً باید حدود هشت تا ده سانتی متری قد داشته باشد و مثل فرفره بالا پایین برود. اما خب گفتم که این نبود. مارمولک بخت برگشته نهایت سه سانتی متر قد داشت و مثل یک بچه مارمولک خوب گوشه پله‌ی راهرو لم داده بود و زل زده بود توی چشم‌های شوهرخاله‌ای که با یک دمپایی صورتی گل من گلانی جوری گارد گرفته بود انگاری صحنه‌ی نبرد مورتال کمبات است. و هر لحظه شوهر خاله انتظار دارد مارمولک خان مثل مرحوم بروسلی فقید بپرد بالا و چند ده تایی ضربه بخواباند تخت سینه‌اش. یا با لیزر سوراخ سوراخش کند. اینجا بود که این بنده نگارنده در آن وضعیت مضحک به سرعت وارد عمل شدم. سطلی کوچک آوردم و مارمولک خان را از دست شوهرخاله (و چه بسا برعکس!) نجات دادم و در کوچه رهایش کردم تا برود پی زندگیش. غرض اینکه لزوماً خرس گنده بودن دلیلی بر نترسیدن نیست. و این بنده نگارنده همچنان هم از سلمانی مثل آهور می‌ترسم. بخصوص در این شهر جدید که امیرکبیرش را دلاکان در حمام به قتل رساندند. همین امیرکبیر بنده خدای خودمان را می‌گویم. بنده‌ی خدا تصورش را هم نمی‌کرد کارش را یک دلاک تمام کند. ولی دلاک نابِکار وقتی چشمش به تیغ تیز فصادی‌اش*  و کیسه پول مادر شاه افتاد عنان از چنگش برفت و چنان رگ امیر را در حمام بزد که مردی بزرگ تمام شد. خب دیگر ما که مائیم! و یقیناً قاچ زدن سیب گلوی یک عدد آقاگلِ از همه جا بی‌خبر نباید سخت تر از قاچ زدن رگ‌های امیرنظام باشد. نیست؟ آنهم برای مردمی با این پیشینه تاریخی. همین دیگر از وقتی آمده‌ایم سلمانی رفتن این بنده نگارنده در شهر جدید(که مطمئنم الآن دیگر می‌دانید کدام شهر است) تبدیل به یک معضل جدید شده بود. پیدا کردن یک سلمانیِ مورد اعتماد در این دوره زمانه، از پیدا کردن کاه در انبار هم سخت تر است. در همه مدتی که در شهر جدید به سر می‌بریم به هر بهانه‌ای که بوده زیرچشمی تمامی سلمانی‌های شهر را هم دید زده‌ام و از بین همه گزینه‌ها به سه گزینه دست پیدا کرده‌ام. از بین این سه گزینه تا به امروز دو مورد را حضوری مورد سنجش قرار داده‌ام! یعنی رفته‌ام نشسته‌ام و خوب خیره شده‌ام به اوستای سلمانی. مورد اول جوری تیغ سلمانی را به دستش گرفت که همان لحظه اول دلم هُری ریخت پایین. و به بهانه تلفن زدن فرار را برقرار کردم. مورد دوم شرایطش بهتر از مورد اول بود. پیرمردی بود چهل پنجاه ساله. مشخص بود سال‌هاست این کاره بوده. دستش هم کمی می‌لرزید. همین لرزش دست یک پوئن مثبت حساب می‌شود. خب لااقل مطمئنم اگر هوس کند زاویه تیغ را در زیر گلویم به یکباره تغییر دهد آنقدری فرصت دارم که بتوانم عکس العملی نشان دهم. گزینه سوم را امروز بنا دارم تا مورد ارزیابی قرار دهم تا در نهایت بین گزینه دوم و سوم یک مورد را انتخاب کنم و کلک این آشفته بازار موهایم را بکنم. باری، تا چه شود به عاقبت در طلب تو کار من...


س.ن: 

* فصد زدن یکی از روش‌های درمانی در طب سنتی است. بعضی از مویرگ‌های بدن را می‌زنند تا خون آلوده از بدن خارج شود. سپس جریان خون را بند می‌آورند. امیر کبیر را هم به همین شیوه به قتل رساندند. به بهانه درمان بیماری فصدش زدند و گذاشتند تا آنقدر خون از امیر برفت تا ضعف بر وی غالب شد و بمرد.

مولوی هم داستانی دارد در این مورد فصد زدن، نقل می‌کند که روزی مجنون را برای درمان پیش فصاد بردند. مجنون گریخت و گفت من از تیغ فصد نمی‌ترسم. اما وجود من از لیلی پر شده. و اگر فرار می‌کنم به این دلیل هست که می‌ترسم تیغ فصد شما به لیلی بخوره و زخمی بشه! 


گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

لیک از لیلی وجود من پر است

این صدف پر از صفات آن در است

ترسم که ای فصاد گر فصدم زنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی!

۳۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۴
آقاگل ‌‌



دریافت


۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۱
آقاگل ‌‌

برای اینکه کمی از پست قبل فاصله بگیریم، اندکی از شهر جدید بگوم. در حال حاضر به خاطر شرایطی که هست فقط این بنده نگارنده، برادران و پدرجان در منزل ساکنیم. و مادر همچنان شهرستانند. به همین خاطر چالش‌های جالبی داشتیم و داریم و خواهیم داشت. یکی از این چالش‌ها کارهای خانه است. هر چقدر که برخی فمنیست نماها بگویند کار خانه برای خانم‌ها نیست و فلان و بهمان و بیسار، باز بنده با قطعیت می‌گویم اگر یک خانم در خانه‌تان نباشد هرچقدر هم که منظم باشید و هرچقدر هم که آشپزی بلد باشید و عاشق پخت و پز باشید باز کُمِیت خانه داری تان لنگ می‌زند! این چند وقت برای اداره کارهای خانه از سیستم شهردار روزانه استفاده می‌کنیم آنهایی که خوابگاهی بوده‌اند ممکن است این سیستم را تجربه کرده باشند. از صبح که بیدار می‌شوید اگر روز شهرداری شما باشد باید صبحانه را آماده کنید، نهار بپزید. ظرف های نهار را بشویید. شام بپزید، ظرف‌ها را بشویید، شستن لباس‌ها و جاروی منزل هم دردسر خودش را دارد، اضافه کنید آب دادن به گل‌های مادر و کارهای خرده ریز دیگری را که باید انجام دهید. خوبی داستان اینجاست که چون هیچ کدام از ما سه برادر خواهری نداریم (و خب این طبیعیست دیگر!) و به اجبار آشپزی مان کم و بیش خوب شده و بلدیم گلیم چهار نفره مان را از آب بکشیم. بماند که یکی از برادرها برنجی که کمی (فقط کمی) ته دیگش سوخته بود را به طور کامل داخل سطل زیاله تخلیه کرده بود و مجدد برنج پخته بود! و بماند که گهگاهی پیش می‌آید که برنج هایمان شفته می‌شود. ولی خب همین است که هست! و به قول یک بزرگی وقتی نمی‌توانی در  برابر مشکلات مقاومت کنی مجبوری سعی کنی از آن لذت ببری. البته کمی به نظرم حرف اضافه زده. مثالش همین چند روز پیش، با کلی کار که سر بنده ریخته بود باید طبق برنامه خورشت بادمجان هم می‌پختم. و قطعاً این با هر ضریب و زاویه‌ای که حساب کنید لذت بخش نبود. در هر حال که خورشت بادمجانی پختیم بیا و ببین. بسیار خوشمزه شده بود. گرچه پدرجان به صورت خودجوش سُس فلفل را به میزان نا لازم در آن تخلیه کرده بود. (اصلاً همین است که روایت داریم آشپز که دو تا شد غذا قطعاً تند می‌شود.) 

نقطه مبهم داستان که همچنان متوجه‌اش نشده‌ام این است که آیا ایراد از نوع شهردار شدن ماست؟ یا از نوع ژن مان؟ مگر تا چهار روز پیش به شهرداران املاک نجومی نمی‌دادند؟ پس کو؟ چرا ما نمی‌بینیم؟ تا به ما رسید وا رسید؟ 

نکته دیگر اما خرید آب است! بلی، خرید آب. تا همین دیروز در شهر خودمان با خیالی راحت مثل بز! آب مصرف می‌کردیم و عین خیال‌مان هم نبود. ولی اینجا هر چند روز یکبار باید با دبه‌های بیست لیتری برویم و سر چهار راه آب بخریم. هر بیست لیتری آب پونصد تومان. این را گفتم چون هیچ‌ وقت فکرش را هم نمی‌کردم روزی برای خرید آب بروم. پس مصرف آب را جدی بگیرید. جدی بگیرید که چهار صباح دیگر در ترافیک خرید آب گیر نکنیم لااقل.


خب دیگر بروم که فردا باز قرعه کار به نام من دیوانه زده‌اند. از حالا تا بیست و چهار ساعت آینده با جناب آقای شهردار صحبت می‌کنید. پس دست به سینه بایستید. فاصله‌تان را هم تا میز ریاست حفظ کنید. نهار هم یحتمل استامبولی پلو ست!

با تشکر 

۳۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۸
آقاگل ‌‌
امیرحسین که قبلتر معرفی شده و نیاز به معرفی نداره. پسرخاله این بنده نگارنده که در حال حاضر نزدیک به پنج سال و به قول خودش چارسال و نیم داره. نفر بعد که نیاز به معرفی داره دختر خاله است. که شاعر در وصفش گفته: "وای دختر خاله گل ناز من" و الی آخر که خب از اینجا خانواده رد می‌شه و بماند که ادامه‌اش چیه. خودتون گوگل کنید. البته فکرتون منحرف نشه. این دختر خاله ما حدوداً یک ساله است. این توضیحات رو دادم چون از این پس برخی پست‌ها اختصاص داره به چالش‌های زندگی جدید و همسایه‌های جدید (که خب در این مورد اولین همسایه همین خاله گرامی است. ). برای شروع، از چالش‌های این چند وقته‌ی ما چند نفر با این سه چهارم نفر( سه چهارم که یک دومش امیرحسین و یک چهارمش مهری ماه خانم هستن-توضیح از این بنده پسرخاله) می‌نویسم:

شاید در ظاهر از اون یک چهارم نفری که دختر هم هست انتظار شیطنت خاصی نداشته باشید ولی واقعیت چیز دیگه است. از یک دوم باقی مونده هم نمی‌شه به سادگی گذشت. همین‌قدر بگم که فجایع و میزان تخریب این "سه چهارم" نفر قشنگ با میزان تخریب بمب‌های هیدروژنی برابری می‌کنه. یک چهارم رو بگیری یک دوم خرابی به بار میاره یک دوم رو بگیری یک چهارم. و بعد نکته مهم اینه که به قول قدیمیا این سه چهارم نفر مثل شیر و آهو می‌مونن.(اصل ضرب المثل البته چیز دیگه‌ است! ولی حق همسایگی رو هم باید به جا آورد.) ولشون کنی شیرخان آهو رو دریده! البته خود آهو هم همچین بدش نمیاد سر به سر شیر بزاره. یعنی کافیه شما یک لحظه غافل شی از روابط حسنه این زوج، می‌بینی یک دوم اون یک چهارم نفر رو بغل کرده و به سبک کشتی پهلوانی روی هوا می‌چرخونه و مثل گوشت می‌کوبدش زمین. بعد هم به سبک کشتی کج رو سرش خیمه میزنه بلکه یحتمل بزنه رو زمین و تسلیم شه. یا کافیه اون یک دوم نفر بخواد بشینه پای کامپیوترش، همین نیم وجبی همین یک چهارم نفر خودمون، هرچی سیم و دم و دستگاه و کاسه کوزه مال کامپیوتر هست رو می‌ریزه به هم و دِ بدو که بریم. الفرار. چند وقت پیش مادرشون اون یک دوم نفر رو تهدید کرده بود که اگه شیطونی کنی و یک چهارم نفر رو اذیت کنی یعنی به درد نمی‌خوره و پس می‌برم می‌ندازمش توی سطل آشغال. البته که خب حافظه بچه‌ها تو این موارد در برابر بازیگوشی‌شون همیشه مغلوب می‌شه. و هربار که این یک دوم نفر شیطنت می‌کنه یک چهارم نفر بی خبر از همه جا به فرو رفتن در سطل آشغال تهدید می‌شه. و بعد گریه‌های یک دوم نفر که معذرت می‌خواد و میگه که دوسش دارم دوسش دارم. و باز دو دقیقه بعد همین آش و همین بشقاب. 
خلاصه که بساطیه در کل. دو حالت بیشتر هم نداره، آدم یا پیر نمی‌شه با اینا یا پیر می‌شه از دستشون. 
۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۱
آقاگل ‌‌