دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۸۸ مطلب با موضوع «خاطره نگاری» ثبت شده است

نام برده‌ی نگارنده این سطور از ساعت دو تا همین الآن که ساعت شش و بیست و شش دقیقه است به قول این تازه به دوران رسیده‌های امروزی نان استاپ(non stop) دارد خواب می‌بیند. 

نام برده‌ی نگارنده این سطور از ساعت دو تا همین الآن که ساعت شش و بیست و شش دقیقه است به قول این تازه به دوران رسیده‌های امروزی نان استاپ(non stop) دارد خواب‌هایی می‌بیند که ابداً هیچ معنا و مفهومی ندارد.

نام برده‌ی نگارنده این سطور از ساعت دو تا همین الآن که ساعت شش و بیست و شش دقیقه است به قول این تازه به دوران رسیده‌های امروزی نان استاپ(non stop) دارد خواب‌هایی می‌بیند در حد فیلم‌های برنده‌ی اسکارِ تصویربرداری و جلوه‌های ویژه.

نام برده‌ی نگارنده این سطور در آخرین مورد، خوابی دیده و بعد در خواب به این علم رسیده است که همه این‌ها خوابی بیش نیست. پس باید بیدار شود. ولی همچون نیو در فیلم ماتریکس، زمانی که از خواب بیدار شده، متوجه شده است که هنوز در خواب است و تنها از لایه‌ای به لایه‌ای دیگر رفته. پس مجدداً سعی نموده تا از خواب بیدار شود. ولی این‌بار نیز سر از لایه‌ی دیگری درآورده. و باز تمام سعی و تلاشش را به کار بسته تا به رؤیایش خاتمه دهد. پس در خواب از یک تا پنج شمرده، چشمان خویش را باز کرده است. اما زهی کشک! با گذشت چند دقیقه در لایه جدید باز متوجه شده هنوز در خواب است! از شما چه پنهان، پس از دو تلاشِ ناموفقِ دیگر، هنوز هم شک دارم که آیا این‌ مرتبه به‌راستی از خواب بیدار شده‌ام؟ یا اینکه خیر، هنوز در لایه‌ای از خواب‌های تودرتوی خود به سر می‌بردم. 

نام برده‌ی نگارنده این سطور از ساعت دو تا همین الآن که ساعت شش و بیست و شش دقیقه است به قول این تازه به دوران رسیده‌های امروزی نان استاپ(non stop) دارد خواب می‌بیند. 


۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۵۹
آقاگل ‌‌

چند وقت پیش آداپتور لپ تاپم خراب شده بود و هربار با چسب درست راستش کرده بودم. تا آخرین بار که به این شکل در اومده بود. به قول دوستان مصدوم آماده است:

مرحله اول

وقتی برای تعمیرش به چند تعمیرکار مراجعه کردم با مخالفت‌شون روبرو شدم. ظاهراً کسی تعمیر آداپتور رو نمی‌پذیره. فقط یکی از دوستان لطف کرد و سیمش رو داشت. پس خودم تصمیم به تعمیرش گرفتم:

مرحله دو

برای تعمیر لازم بود با حوصله بالا و صرف زمان زیاد پرس آداپتور رو باز کرد و سیم جدید رو با دقت لحیم کرد. 

مرحله سه

در پایان متوجه شدم تعمیرش اصلاً کار خاصی نبود. فقط صبر و حوصله می‌طلبید. خلاصه اون نیمه اصفهانیم خیلی خوشحال شد که پول زیادی برای تعمیر و یا تعویض آداپتور خرج نکردم. 

مرحله آخر

از این پس می‌تونید تعمیر لپ تاپ خود را به ما بسپارید :D

۴۶ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۲
آقاگل ‌‌

سازوکار مغز آدم‌ها بسیار پیچیده است. آنقدر که می‌تواند به سادگی شما را فریب دهد؛ و در پاسخ به دستور «خب حالا برویم دستشویی» شما را به وسط حیاط راهنمایی کند. و به دیواری آجری بکوبد. و نقش بر زمین کند. و تازه وقتی از شدت سرمای موزاییک‌های کف حیاط خواب از سرتان پرید به یادتان بیندازد که شما نزدیک هفت ماه است در سمیرم نیستید. و مکان دستشویی‌ در حیاط نیست.

یکی از تعریف‌هایی که برای هوش ارائه میشه سرعت تطبیق ذهن با محیط است. مطابق با این تعریف من جزء کم هوشان و حتی بی‌هوشان عالم به حساب میام!

(کامنتا؟ به زودی میام جواب می‌دم:d)

۳۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۰۵:۵۳
آقاگل ‌‌

و گفته‌اند صبح سردی بود و شیخ در خانه خفته بودی که درب خانه‌اش را کوفیدن گرفتند. پس بشتافت و درب گشود و پشت درب مأموری را دید با پیراهنی زرد بر تن. و کلاهکی مشکی بر سر و موتوری آبی با آرم هوندا در کنار. پس شیخ زبان گشود و گفت: یا مأمور چه برایمان آورده‌ای؟ مأمور گفت:«یا شیخ، از سرزمین سپاهان برای‌تان بسته‌ای آورده‌ام. خوشگل و شیک. داخلش هم یک بیمه‌نامه‌ی مامانی است. برای اوقاتی که زبانم لال ناخوش احوالید.» شیخ گفت: «یا حبیبی، اینها که گفتی را مطمئنی برای ما آورده‌ای؟ آخر اینکه آب نطلبیده مراد است صحیح. ولیکن روایتی در رابطه با بیمه نطلبیده سراغ ندارم.» پس مأمور گفت: «بنده اینها را دیگر ندانم. پس برو و پول را بیاور تا بروم پی بدبختی‌هایم. که امروز مرا هزار و یک کار بی‌خودی است.» شیخ که تا این جای داستان کاپشن به تن، شال به کمر، کلاه به سر، یه لنگه پا، بسته به دست... (ببخشید مثل اینکه با یک داستان دیگر اشتباه شد-توضیح از بنده نگارنده) پیش در ایستاده بودی خیره به مأمور به یکباره رگ سپاهانیش گل نمودی و گفت: «یا حبیبی! هرچه ما هیچ نمی‌گوییم شما هی آسمان را با ریسمان بباف. آخر کشک چی؟ پول چی؟ بیا و بسته‌ات مال خودت. نخواستیم! ما همان هر وقت مریض شدیم به دستور پزشک متخصص، الطبیب الثانی ننه بزرگوار عمل می‌کنیم، یک عدد چایی نبات می‌زنیم بر بدن، اگر سرطان هم باشد در دم خوب می‌شود. آخر بیمه می‌خواهیم چکار؟» پس شیخ بسته را وا نکرده پس فرستاد و درب منزل ببست و پی کار و بار خویش رفت. 

و گفته‌اند همان روز چون ساعتی گذشت و شب هنگام فرا رسید. در همان دم که شیخ نشسته بودی و فارغ از همه جهان تصنیفی گوش می دادی باز کسی در خانه‌اش بکوفت. شیخ نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند بود آیا که مردی ازخویش برون آید و کاری بکند؟ و وقتی بدید که هیچ یک از لوازم خانه چنین قابلیتی ندارند پس خویش از جای بشد. و این بار چون درب را گشود با مأموری با لباس قرمز و کلاهی قرمز و ماشینی قرمز مواجه همی‌شد. مرد قرمزپوش چون دید که بالاخره درب خانه گشوده شد از داخل ماشین قرمز رنگ چپ چپ شیخ را نگریست و راست راست تا پیش شیخ بیامد و گفت: «یاالله. یا رفیق! پس زودتر گوی که کجای خانه آتش گرفته!؟ و ما را با شما چه کار است؟» شیخ که برای لحظه‌ای شهر دور سرش واژگون شده بودی و تا به حال مأمور قرمز رنگی را از نزدیک ندیده بود و چشمانش از تعجب گرد گشته بود گفت: «چی آتش گرفته است؟ کجا؟ کو؟ اگر ما را آتشی گرفته و خویش آگه نیستیم تو را به خداوند زودتر باز گوی. دلواپس شدیم خب.» مردِ مأمورِ قرمزپوش که معلوم بود حال و روز خوبی نداشتی و همچین با این پدیده ناآشنا هم نیست نگهی چپکی به شیخ کرد و گفت:«مگر نه اینکه شما آقای شیخ باشی؟ و نه اینکه اینجا خانه شیخ باشد؟» شیخ گفت: «آری، باشم. ولیکن خود می‌بینی که جائیم آتش نگرفته و تا امروز مرا تنها یک وعده آتش است. و آن هم امید دارم به فضل پروردگار از آن رهایی یابم. و البته شما را با آن آتش بعید دانم که کاری باشد.» پس مأمور قرمزپوش بار دیگر نگاه چپکی‌اش را به شیخ دوخت و وقتی دید نه انصافاً قیافه شیخ به این گروه خونی‌ها نمی‌خورد پس سوار بر ماشین قرمرنگش شد و برفت. و شیخ اندیشناک درب منزل به هم کوبید.

باری، حال که پاسی از نیمه شب نیز گذشته و ماه آنقدر در آسمان پیش آمده که از پنجره قابل مشاهده است، نشسته‌ایم و شرلوک هلمز طور قضایای امروز را مرور می‌کنیم. تا این لحظه این نتیجه تحقیقات ماست: گویی حضرت پدر چند روز پیش تماسی داشته‌اند از اصفهان. و شخصی از ایشان آدرس منزل را پرسیده. پرسیده و بعد شروع کرده است به معرفی شرکتش. شرکتش را معرفی کرده و پدر هم که عاشق حرف زدن با غریبه‌ها و بخصوص اداره‌جاتی‌هاست همه را گوش داده. گوش داده و ان شخص شخیص هم که پیش خود فکر کرده پدر ما این محصول را می‌خواهد آن را پست کرده. پست کرده و وقتی مأمور پست بسته را آورده با شیخ که همین من باشم روبرو شده. روبرو شده و من که در آن لحظه به قول جمالزاده خدایش بیامرزاد شپش در جیبم قاپ می‌انداخته او را رد کرده‌ام که برود پی کارش. مأمور رفته پی کارش و یحتمل بسته را هم به مبدآ برگشت داده. برگشت داده و آن شخص شخیص هم وقتی دیده بسته‌اش برگشت خورده برای اینکه انتقامی خونین از ما و هفت جدمان بگیرد همان دم ما را دستی دستی آتش زده. آتش زده و بعد با 125 تماس گرفته. تماس گرفته و آدرس منزل را به آتش‌نشانی داده و خود را آقای شیخ معرفی کرده است. مأمور آتش‌نشانی هم آمده و با منی مواجه شده که بر خلاف ادعای آن آقای شیخ قلابی هیچ جایم آتش نگرفته بوده. و تنها دغدغه‌ام تا آن لحظه تنها این بوده بوده که شام چه بخورم. پس یحتمل کمی ادبیات شفاهی نثار من و آن آقای شیخ قلابی کرده و سری هم به تأسف تکان داده و سوار بر ماشین زیبایش شده و رفته که رفته. و حال من مانده‌ام و این سناریویی که از ماجرای امروز ساخته‌ام و فقط هنوز نمی‌دانم آن‌ را برای سازنده‌گان سریال شاید برای شما اتفاق بیفتد بفرستم یا کلید اسرار. در کنار همه این‌ها با اینکه شخص مؤدبی هستم و در این برهه‌ی حساس کنونی هم استفاده از قانون کلت زیاد به صلاح نیست؛ باز دلیل نمی‌شود که در دلم مقادیری ادبیات شفاهی نثار آن شیخ قلابی نکنم. و البته امیدوارم قضیه‌ی این شیخ قلابی در همین جا ختم به خیر شود. و بیش از این کش نیاید. زیراکه از قدیم هم گفته‌اند کش بی‌جا مانع کسب است.

۳۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۰۳:۰۸
آقاگل ‌‌

هشدار! این متن حاوی مقادیری صحنه‌های مستهجن و بعلاوه هژده است. 

چند روز پیش جایی مهمان بودیم. جمع بچه‌های قد و نیم‌ قد هم جمع بود و دور هم بساط کرده بودن و بازی می‌کردن. دختر میزبان که سنش از بقیه بچه‌ها بیشتر بود نقش رهبریت اون جمع رو بر عهده داشت. از دور می‌دیدم که مشغول بازی «اتل متل توتوله گاب حسن چجوره» هستن. کمی که دقیق شدم شنیدم که دخترکِ رهبر داشت شعر مورد نظر رو این‌ شکلی می‌خوند:

اتل متل توتوله

گاب حسن چجوره

نه شیر داره نه سینه

اوضاع ما همینه

و الخ...

داشتم فکر می‌کردم دقیقاً ممکنه چه تغییر ژنتیکی‌یی در گاب‌های دهه‌ی قوق افتاده باشه که پستان گاب در طول این سالیان به سینه‌ی گاب تبدیل شده باشه؟ چون من تا جایی که یادم میاد و از دوران کودکی تو ذهنمه گاب چنتایی پستان داشت. که عمه‌ی گرامی مادرم از اون‌ها شیر گاب جان رو می‌دوشید و به من می‌داد که برای مادربزرگم ببرم. حتی در کارتون هایدی هم یادمه که از پستان گاب شیر می‌دوشیدن و نه از سینه‌اش. 

به هرحال، سوال سخت‌تر اینجاست، الآن مثلاً تکلیف شعر ایرج میرزا که در کتابای درسی بود(الآن مطمئن نیستم که هست یا نه. ولی زمان ما که بود.) چی می‌شه؟ اگه قدیما این شعر رو این شکلی می‌خوندیم:

گویند مرا چو زاد مادر

"پستان" به دهان گرفتن آموخت

از این پس تکلیف چیه؟ باید چطوری بخونیمش؟ این شکلی مثلاً؟ :

گویند مرا چو زاد مادر

"سینه" به دهان گرفتن آموخت؟

یا حتی می‌تونیم پا رو فراتر بگذاریم و برا اینکه مشکل رو پایه‌ای حل کنیم و نگران حال آیندگان هم نباشیم این شکلی بخونیمش که خب بهترم هست:

گویند مرا چو زاد مادر

"انگشت" به دهان گرفتن آموخت! 

حالا اینکه چرا باید وقتی مادر فرزند خودش رو به دنیا میاره به او انگشت به دهان گرفتن رو آموزش بده خب البته ربطی به من نداره. بنده در روابط مادر و فرزندی دیگران دخالتی نمی‌کنم.


+در همین رابطه: بی‌حیاها

۴۲ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۴۲
آقاگل ‌‌

دم دمای صبح بود. قبل از اینکه برای نماز از خواب نازم بزنم و بیدار بشم. خواب دیدم توی خونه‌ی قدیمی پدربزرگ روی زمین نشستم و یک پسرک مو فرفری کتابم رو گرفته دستش و نشسته تو بغلم. پسرک تقریباً نه ساله‌ می‌زد و فرهاد صداش می‌کردم. فرهاد توی خواب یک دفتر چهل‌ برگ و یک مداد مشکی هم همراهش بود. نشسته بود و می‌گفت:«بابابزرگ باید برام انشاء بنویسی. بنویس دیگه. بابا میگه بچه که بوده وقتی تو انشاهاشو می‌نوشتی همیشه بیست می‌شده. میگه من بلد نیستم بنویسم. برو بگو بابابزرگ جونت بنویسه.» دست می‌کنم تو موهاش و میگم: «ببین بچه، هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش. باید خودت تکلیفاتو انجام بدی. نه من و بابات» میگه: «پس اگه این‌جوریه چرا وقتی عصا و عینکت رو می‌خوای به من میگی برم بیارمش؟ مگه کار منه، بار منه، آتیش به انبار منه؟» به حاضر جوابیش خندم می‌گیره و میگم:«کاش به جای بابات یه کمم به مامانت رفته بودی.» بلند می‌شه عصامو بر می‌داره و مثل اسب سوارش می‌شه. دور خونه دور می‌زنه و میگه: «بنویس دیگه. بنویس دیگه بنو... »

+پاشو دیگه پاشو نمازت قضا شد. پاشو دیگه. 

-نزن، نزن، نزن. بیدارم جانِ تو. الآن پا می‌شم می‌خونم. ولم کن.

بعد از خوندن نماز که نزدیک بود قضا بشه و فقط و فقط به مدد لگدهای برادرانه نشد دوباره بر می‌گردم توی رختخواب و به این فکر می‌کنم که اگه فردا روزی نوه‌دار شدم. آخ که چه کیفی میده براشون انشاء بنویسم. آخ که چه کیفی میده هی منّتم رو بکشن و من بابابزرگانه‌طور ناز کنم براشون. و چقدر خنگ بودم که توی خواب درخواست فرهادجانم رو به همین سادگی رد کردم. هرچند می‌دونم که نسل بعد نسل آبادکننده خانه‌های سالمندان هستن و همین‌ که پدربزرگ مادربزرگاشون به روغن‌سوزی افتادن اولین کاری که می‌کنن اینه که از دستشون خلاص بشن.(البته ان‌شالله که این نباشه.)

به هرحال، از اونجایی که احتمال اینکه بخوابم و ادامه خواب سر صبحم رو ببینم چیزی در حدود یک در هزارم هم نبود فلذا ادامه داستان رو در بیداری و به کمک قوه تخیل خودم ساختم. ادامه خواب:

... می‌خندم و میگم:«باشه؛ کم بالا پایین بپر بچه. بیا بشین. اون مداد و دفترت رو هم بیار زبل‌خان. حالا چی هست این موضوع انشات؟» 

- مسافرت. 

+ خب ما که همین چند روز پیش رفتیم شهرستان. اسم اونم مسافرته دیگه. همونا رو بنویس. 

-نه اونکه مسافرت حساب نمی‌شه. مسافرت یعنی باید دریا داشته باشه. بستنی بخوری. کلاه نقابی بزنی. بستنی بخوری. 

می‌خندم و میگم: «پس اینطوریاست. مرسی که روشنم کردی. خب بیا میگم بنویس.» بنویس:

"به نام خدای خالق مسافرت. خدایی که اول بار وقتی آدم و حوا گندم بهشت را خورند به آنها گفت که باید به زمین سفر کنند. اکنون که قلم به دست گرفته‌ام و پیش بابابزرگ و سماورش نشسته‌ام به این کلمه فکر می‌کنم. مسافرت، کلمه عجیبی است. قدیم‌ترها مسافرت‌ها مثل الان راحت نبود. بابابزرگ تعریف می‌کند که اولین بار وقتی بچه بوده با ماشین‌هایی که آبی رنگ بوده و به آن‌ها نیسان می‌گفته‌اند و من خیلی دوست دارم که کاش بابا به جای این ماشینش یکی از آن‌ها را داشت به مسافرت رفته است. بابابزرگ می‌گوید قدیم‌ترها با خر و اسب هم به مسافرت می‌رفته‌اند. و مسافرت‌هایشان لااقل یکی دوماه طول می‌کشیده است. من ولی اولین مسافرتی که رفتم با قطار بود. خیلی هم خوش گذشت. کلاه نقابی به سر گذاشتیم و بستنی خوردیم و کنار دریا با ماسه‌ها بازی کردیم و من کلی سوغاتی خریدم. و کلی هم عکس گرفتیم. دیشب تلوزیون داشت در مورد مسافرت صحبت می‌کرد. اخبار می‌گفت ما باید بنزین را گران کنیم که آدم‌ها نخواهند با ماشین به مسافرت بروند و تصادف کنند. و به جای آن با اتوبوس و قطار به مسافرت بروند که تصادف نکنند و چیزیشان نشود. نفهمیدم چه شد که پدر اعصابش به هم ریخت و شبکه را عوض کرد. مادر گفت: «قدیمیا خوب می‌گفتن که وقتی نمی‌توانی مشکلی را حل کنی صورت مسئله‌اش را پاک کن.» من نمی‌دانم صورت مسئله چیست. یعنی در کتاب ریاضی یکبار دیدم نوشته بود صورت مسئله ولی نفهمیدم یعنی چه. و آقا معلم گفت یعنی این‌ها را حل کن. و من حل کردم. و معلم به من مهر صد آفرین داد. بابابزرگ هم می‌گوید: «گران کردن بنزین مثل این است که بگوییم مردم مرض قند دارند. پس قند را گران کنیم که مردم مرض قند نگیرند. یا مثل این است که بگوییم تصادف‌ها زیاد است پس بنزین را گران کنیم که مردم سوار ماشین نشوند. و اگر شدند بنزین‌شان تمام شود. و توی راه بمانند بخندیم.» می‌گویم: «بابابزرگ، اینکه همین بود که این مرده گفت.» با عصایش به طرفم می‌آید و من فرار می‌کنم و توی اتاقم می‌روم."

 می‌خندد و می‌گوید: «بابابزرگ و عصای جادوئیش.» جواب خنده‌اش را با لبخندی می‌دهم و می‌گویم: «بنویس باباجان. الانه که آقاتقی اینا بیان. با هم می‌خوایم بریم پارک. انشات ناقص می‌مونه.» 

"بابا می‌گوید: «به قول گل آقا مسیر گرانی در کشور همیشه همین شکلی است. اول یک مسئولی می‌گوید فلان چیز گران می‌شود. بعد یک مسئول دیگر می‌آید و تکذیبش می‌کند و بعد دوباره تأیید می‌شود. و علی می‌ماند و حوضش.» علی می‌ماند و حوضش یک ضرب‌المثل است. قدیمی‌ها خیلی ضرب‌المثل دارند و من ضرب‌المثل‌ها را خیلی دوست دارم. مثلاً در مورد سفر یک ضرب‌المثل هست که می‌گوید «دوستت را در سفر بشناس.» مثلاً من سال پیش در سفر با پدرام و لیلا دوست شدم. ولی بعدش که پدرام توپ من را توی دریا انداخت فهمیدم که او دوست خوبی برای من نیست و خدارا شکر که او را در سفر شناختم. البته من هنوزهم با پدرام دوستم چون پدرم گفت شیطان گولش زده. و او دوست خوبی است. فکر می‌کنم که خیلی حرف زدم. انشایم را همین‌جا تمام می‌کنم. ما از این انشاء نتیجه می‌گیریم که در کل سفر چیز خوبی است. و من سفر را خیلی دوست دارم. ولی چون پدر و مادرم همیشه کار دارند ما زیاد به سفر نمی‌رویم. و من آرزو می‌کنم زودتر کارشان تمام شود تا هر روز به سفر برویم. البته اگر بنزین گران نشود و بابا اعصاب داشته باشد."

- مهندسس، سر صبحی چی می‌خوای از جون این لپتاپ؟ پاشو بیا صبحونه.

+بعله. بعله اومدم پدرجان. اومدم. اجازه نمی‌دهند دو دقیقه با نوه‌مان خلوت کنیم که. حسودند. نیست خودشان نوه ندارند. و پسرشان ازدواج نکرده. حسودند.

۲۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۷:۵۰
آقاگل ‌‌
به نظرم رسید حال که دوستان زیادی قصد سفر به کربلا و شرکت در مراسم پیاده‌روی اربعین را دارند از این‌رو که سال پیش خود توفیق شرکت در این مراسم را یافتم چند توصیه دوستانه‌ی کوچک خدمت‌شان عرض کنم. باشد که در ازای این چند توصیه در طول سفر از ما نیز به نیکی یاد کنند و در دعاهایشان فراموش‌مان نکنند. 
پس در ابتدا این چند تصویر را ببینید و بعد اگر دوست داشتید توصیه‌های زیر را نیز بخوانید.

و اما توصیه‌ها:
یک، خواهش می‌کنم این چند روز را بیخیال هویت ایرانی‌تان شوید. به موکب‌های عراقی بروید. چایی عراقی بخورید. غذای عراقی بخورید(البته که افراط نکنید!) از پذیرایی‌هایشان استقبال کنید . و حتی برای استراحت‌های روزانه و خواب شب هم سعی کنید از این موکب‌ها عراقی استفاده کنید. با رفقای عراقی سلام و علیک کنید و گرم بگیرید. در حد چند جمله‌ی ساده هم اگر عربی بلد باشید که دیگر اهلاً و سهلاً. باور کنید با همین چند مورد ساده آنقدر گل از گل این عزیزان می‌شکفد و به قدری خوشحال می‌شوند که حد ندارد. در کل خواهش می‌کنم این چند روز ایرانی بودن خودتان را فراموش کنید و حل شوید در امت اربعینی.

دو، سبک سفر کنید. زیرا لااقل دو روز پیاده‌روی در پیش دارید.(پس حتماً کفش و یا صندل مناسب به همراه داشته باشید.) بار سفر را طوری تنظیم کنید که تا حد ممکن سبک باشد. و اینکه وسایل نوک تیز به همراه نداشته باشید. حتی در حد کارد میوه‌خوری! زیرا در ایست‌ و بازرسی‌های مسیر به مشکل برمی‌خورید.
مسیر سفرتان را از قبل چک کنید و مطمئن شوید بهترین مسیر را برگزیده‌اید. بنده پیشنهاد می‌کنم ابتدا از لب مرز مستقیماً به کربلا بروید. پس از چند روز زیارت در کربلا (و چند روز کاظمین و سامرا احتمالاً) با وسایل‌نقلیه به سمت نجف بروید. و بعد از زیارت در نجف همراه با کاروان پیاده‌روی مجدد به سمت کربلا حرکت کنید. بسیاری از دوستان را دیدم که وقتی به کربلا می‌رسیدند یا مریض‌احوال بودند و یا خسته‌ی راه. و به گواه خودشان آن‌طور که باید معنویات سفر را درک کنند درک نمی‌کردند. یادتان باشد این سفری است که شاید در طول عمرتان تنها یکبار نصیب‌تان شود. پس باید قدر لحظه لحظه‌هایش را بدانید.
سه، اگر با وسیله شخصی به لب مرز می‌روید سعی کنید ماشین‌تان را در جای مناسبی پارک کنید. و دقیقاً بدانید کجا. که پس از برگشت به مشکل نخورید. ماشین‌تان را در مسیر دیگر ماشین‌ها پارک نکنید.(بخصوص اگر قصد استفاده از پارکینگ‌های مرزی را ندارید.)[تصویر

توصیه دیگری نیست جز اینکه در هر حالی دعا فراموش‌تان نشود.
۲۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۱۰:۵۳
آقاگل ‌‌

کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم واکسنی که به عنوان دوگانه و مننژیت بهم زدن در واقع یک داروی فراوری شده‌ی منظم‌ساز بوده که باعث شده شب هنوز مرغ تو کُلِدونِش نرفته خوابم ببره و صبح‌ هنوز موذن مسجد اذانش رو نگفته بیدار باشم. وگرنه این حجم از زودخوابی در من بعیده. از کار و فوتبال افتادیم دو هفته است!

*کُلِدون(koledon) در واقع همون لونه مرغ و خروساست که ما تو شهرمون بهش می‌گیم کلدون.

س.ن:

+رأی بدید دیگه آقا، رأی بدید.(روایت داریم هرکسی رأی بده خدا خیلی دوستش داره. بازم میل خودتون)

۴۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۴
آقاگل ‌‌