دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به یاد استاد کیومرث صابری عزیز...
گل آقای مرحوم ما، خدایش بیامرزدا
تشکر از دوستی که این تصویر رو به بنده هدیه کردند.

بعد از این هرچه بگویید،جوابم شعر ست!
شاکیم از همه وحرف حسابم شعر ست!

من همان خسته‌ی بی حوصله‌ی غم زده‌ام
آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر ست...


۳۶۷ مطلب با موضوع «خزئبلات یک دانشجو» ثبت شده است

این روزها بیش از پیش دچار انفعال شده‌ام، راستش حس می‌کنم این دوری از فضای دانشگاه و کار فرهنگی محافظه کارم کرده باشد! این بیخیالی‌ها خودم را هم کلافه کرده، اینکه عادت کرده‌ام اغلب حرف‌هایم را قورت دهم! و از زدنش اجتناب کنم. فلمثل امروز در جلسه‌ای با اینکه مخالف موردی هستم زبان در کام بگیرم و پیش خودم بگویم: "بیخیال! این‌ها که دست آخر کار خودشان را پیش می‌برند؛ چرا خودم را بیخود خسته کنم؟ دست آخر هم چنتا فحش نثارم می‌کنند که چرا وقت جلسه را گرفته‌ای! و آقای فلانی خودش کار ندارد نمی‌داند ما زن و بچه داریم! و بچه روی گاز است و ته می‌گیرد و فلانی نفسش از جای گرم بلند می‌شود! و فکر کرده علامه دهر است و ..."

 در همین فضای مجازی هم ایضا! فلمثل همین روزهایی که دو جناح به سر و صورت هم می‌کوبیدند! راستش حرف‌ها داشتم برای زدن، ولی باز پیش خود گفتم: "بیخیال! کی برای حرف‌های من تره خورد می‌کند؟"

یا در دعواهای فوتبالی چند روز اخیر که حرف‌ها داشتم برای زدن و طرفداری از برانکوی پیر در برابر آن کیروش استعمارگر(!) اما باز پیش خود گفتم: "بیخیال! کی این روزها حوصله فوتبال را دارد؟ اصلا گیرم که کسی هم باشد که اهمیت بدهد! حرف های من می‌تواند چه اهمیتی داشته باشد؟ مگر من کجای این ورزش قرار دارم که بخواهند برای حرف‌هایم ارزشی قائل شوند؟"


یا امشب که دست بر قضا شب وفات میرزا تقی‌خان امیرکبیر بود. و آن‌هایی که در خاطرشان است سال گذشته که اینقدرها منفعل نبودم در رسای آن مرد بزرگ پستی نوشته بودم. ولی الآن آنقدر منفعلم که حوصله‌اش را نداشتم تا بگردم و لینک پست سال قبل را پیدا کنم! 


و باز در رابطه با فوت آیت الله هاشمی رفسنجانی و آن یار دیرین انقلاب، راستش می‌خواستم بیایم و بنویسم از این مرد، و از جفاهایی که برخی از ما در حقش کردیم. و از اینکه چطور و چرا عده‌ای از "روش اَن فکران" راستگرایمان از فوت چنین مردی خوشحال می‌شوند! و از اینکه بهتر بود قبل از نشان دادن خوشحالی‌شان به این توجه می‌کردند که امروز آیت الله هاشمی رفسنجانی آبروی همین نظام است. و هر حرفی که بزنند در واقع هدیه‌ای است به همان رسانه‌های ضد انقلابی که خود می‌گویند! 


و می‌خواستم بگویم آیت الله هاشمی رفسنجانی هرآنچه که باشد برگی بود از تاریخ این انقلاب که فرو افتاد. از سال های اسارتش در چنگ ساواک تا هم سنگری با رفقای انقلابی و مبارزات اسلامیش، از دوران سازندگی تا ریاست مجلس خبرگان و مجلس تشخیص مصلحت نظام تا این سال‌های آخر که بیشتر در سایه بود. و خود کلاهتان را قاضی کنید آیا بهتر آن نیست در برهه کنونی برای آن یار دیرین انقلاب فاتحه‌ای قرائت کنیم و در حقش دعایی خیر کنیم؟ 


و حتی می‌خواستم بیایم و از آرون رمزی بنویسم! همان هافبک تیم آرسنال که به شوخی مرگ بسیاری از بزرگان و سرشناسان جهان را به گل زنی وی نسبت می‌دهند! بازیکنی که هر وقت برای تیمش گل زده یکی از شخصیت‌های بزرگ جهان فوت شده است. و برخی معتقدند نفرین رمزی اینبار دامان هاشمی رفسنجانی ما را گرفته! و عده‌ای از هموطنان مضرِ اجتماعیِ(!) همیشه در صحنه به صفحه وی هجوم بردند و بالغ بر 13هزار کامنت فارسی برایش گذاشتند! 


و می‌خواستم بیایم و بنویسم و گله کنم از برخی "دوستانِ روش اَن فکرِ ارزشی(!)" که با شایعه کردن خبر تعطیلی سه روزه کشور خواستند تا فوت شخصیتی بزرگ چون آیت الله هاشمی رفسنجانی را به حاشیه بکشند. و گله کنم از اینکه چرا عادت کرده‌ایم برای القای نظر و تفکرات خودمان دست به تخریب حریف و تفکر مخالفمان بزنیم؟ به جای آنکه به فکر ارتقای تفکرات خودمان باشیم!؟ و چرا احترام به تفکرات مخالفمان را هرگز یاد نگرفته‌ایم! 

 

باری، داشتم می‌گفتم، این روزها بیش از پیش منفعل شده‌ام. آنقدر منفعل که حتی می‌خواستم در میانه‌یِ راهِ نوشتن این حرف‌ها هم دکمه انصراف را فشار دهم! و صرف نظر کنم از انتشار این ناگفته‌ها. و هر کلمه‌ای را که می‌نوشتم باز با خود می‌گفتم: "خب که چه؟ واقعا فکر می‌کنم کسی این حرف‌ها را می‌خواند؟ و تازه بخواند! آیا تره‌ای برایش خورد خواهد کرد؟" ولی حالا که متن رو به انتهاست با اینکه می‌دانم هیچگاه خوب نمی‌نوشته‌ام. و می‌دانم شاید نوشتن من و امثال من خیانت به  قلم و نوشتن باشد(ما زباله نویس‌ها). و با اینکه بعید می‌دانم کسی کامل این نوشته‌ها را بخواند و برایش ارزشی قائل شود حداقلش می‌دانم اینبار منفعل نبوده‌ام و حرفم را زده‌ام. 

و خیالم راحت است که تا آخر شب و تا دم ضبح خودم را به خاطر این انفعال مواخذه نخواهم کرد. 

"تمت"

۲۹ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۲ ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۵:۲۹
آقاگل ‌‌
اَلجِنابُ الاُپِراتورُ الهَمراهُ الاَوَلیهِ به مادر بزرگ پیامک داده بود که "مشترک گرامی ظرف 72ساعت آینده همراه با والدین خود به یکی از دفاتر خدمات ارتباطی مراجعه فرمایید. در غیر این صورت شماره شما مسدود خواهد شد. با تشکر!"

دیروز خیلی خودجوشانه پا شده رفته دفتر خدمات ارتباطی، از قضا خانمی که مسئول بوده سرش پایین بوده و نگاه نکرده می‌پرسه: چند سالته؟ مادربزرگ ما هم طبق معمول می‌گه 13 سال!
ایشون هم برمی‌گرده می‌گه دخترم ما که گفتیم باید همراه با والدینتون تشریف بیارید! برو با پدرت یا مادرت بیا!

هیچی دیگه، تا همین الآن این حادثه پنجاه و یک نفر رو راهی بیمارستان کرده! که یک نفر مورد عصابت کیف قرار گرفته و پنجاه نقر دیگر دچار پخشیدگی کف زمین شده‌اند.
۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۴:۰۶
آقاگل ‌‌

رمضان از شنیدنه این حرف‌های بی سروته و غریب و عجیب دیگر به کلی خود را باختِ و دوان‌دوان خود را به پشته در محبس رسان‌ده و بنایه ناله و فریاد و گریه را گذاشتُ به زودی جمعی در پشت در آمده و صدای نتراشیدِ و نخراشیدِای که صدای شیخ حسن شمر پیش آن لحنه نکیسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: “مادر فلان! چه دردت است حیغ و ویغ راه انداخته‌ای. مگر …ات را می‌کشند این چه علم شنگه‌ای است! اگر دست از این جهود بازیُ کولی گری برنداری وا می‌دارم بیایند پوزه بندت بزنند…!” رمضان با صدایی زار و نزار بنای التماسُ تضرع را گذاشته و می‌گفت: “آخر ای مسلمان‌ان گناه من چیست؟ اگر دزدم بدهید دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخن‌ام را بگیرند، گوشم را به دروازه بکوبند، چشم ام را در آورند، نعلم بکنند. چوب لای انگشتهایم بگذارند، شمع آجینم بکنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمیر مرا از این هولدونیُ از گیر این دیوانه‌ها و جنی‌ها خلاص کنید! به پیر، به پیغمبر عقل دارد از سرم می‌پرد. مرا با سه نفر شریکه گور کرده‌اید که یکی‌شان اصلا سرش را بخورد فرنگی است و آدم اگر به صورتش نگاه کند باید کفاره بدهد و مثل جغد بغ کرده آن کنار ایستادِ با چشم‌هایش می‌خواهد آدم را بخورد. دو تا دیگرشان هم که یک کلمه زبان آدم سرشان نمی‌شودُ هر دو جنی‌اند و نمی‌دانم اگر به سرشان بزندُ بگیرند من مادر مرده را خفه کنند کی جواب خدا را خواهد داد…؟”

"فارسی شکر است"

"محمد علی جمالزاده"


برگردان به زبانه امروزی: آقاگل ملت!


#هکسره

#تفاوت_"صدای(O)"_با_کلمه_ربط "رو(RO)"

#کاربرد_نیم_فاصله

۲۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۲:۰۳
آقاگل ‌‌

حاجی از درب وارد می‌شود، پیرهن مشکی به تن دارد. چشمانش کمی اشک آلود است.ولی زیاد هم غمگین به نظر نمی‌رسد. همسرش صبح امروز به رحمت خدا رفته، همسری که سال‌های پایانی خودش را با آلزایمر حاد(دمتون گرم. به آینده بیان امیدوار شدم. سه نفر تذکر دادید هاد غلطه^_^ و حاد درسته.) سپری کرد. و سه سال نیز در خانه سالمندان بود. در این چند سال حاجی چندین بار تصمیم به تجدید فراش گرفته که با مخالفت فرزندان روبرو شد.

لوکیشن، بعد از مجلس ختم، خانه حاجی با تنی چند از مردان فامیل، نامبرده نگارنده این سطور سینی چایی به دست وارد می شود.


پیرمرد وارد شده: سلام،خدا رحمتش کنه.

حاجی: ممنون،(ماچ) خدا رحمت کنه(ماچ) همه رفتگان رو،(ماچ) الحمدالله راحت شد!

بنده نگارنده این سطور در حال تعارف چایی به حاجی(لعنت به دهانی که بی موقع باز شود) :  ان‌شالله قسمت شما!

#سکوت_کامل!#هوا_بس_ناجوانمردانه_سرد_است!#یخ_زدیم!

#زمینا_دهان_باز_کن#فرو_رفتن_در_افق

مجدد بنده نگارنده: کی؟ من؟ بیام؟ چشم اومدم اومدم...! به سرعت اتاق را ترکیده و از کادر خارج می شود...

- نگاه پوکرفیسانه چندین پیرمرد و اطرافیان!:  :| :| :| :| :|

- روح مرحومه مغفوره: ^_^ (روحش شاد شده در واقع)


۳۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۱۵:۵۲
آقاگل ‌‌

از دیروز که این بنده نگارنده این پست مورد نظر را نوشتم و دستم بر روی دکمه انتشار رفت! تا همین الآنی که در حال تایپ این سطور هستم الطاف برخی دوستان بسی شامل حالم شده و حرف‌هایی زده شدند که دوست داشتم ای کاش زده نمی‌شد! همین طور که دوست داشتم اصلا این ماجراها پیش نمی‌آمد! 

تمام حرف این بنده نگارنده که البته عذرخواهم که در پست قبل در نهایت خشونت زده شد! (و قدما هم گفته‌اند وسط دعوا حلوا خیرات نمی‌کنند! و گاهی نیازی به پاکیزه سخن گفتن نیست!)  این بود که بلاگستان را با کودکستان اشتباه نگیرید! اگر باور دارید که این دنیا تنها دو روز است. اگر باور دارید ارزش ناراحت کردن هم وطن‌هایتان(با هر طرز تفکری و هر سن و سالی!) را ندارد! پس با هم مهربان‌تر باشیم. راستش من خیلی از دوستانی که دیروز وبلاگشان را تعطیل کردند و رفتند را نمی‌شناختم.(و البته دو سه نفری را که می‌شناختم آنقدر برایم محترم بودند که به خاطرشان ناراحت شوم!) یا لااقل آشنایی چندانی با ایشان نداشتم!(حتی نمی‌دانستم اصل بحثشان چه بوده!) حرف دیروزم دغدغه چند ساله‌ی وبلاگ نویسی‌ام بود. چند سالی که با چشم دیدم دوستانی را که یک به یک رفتند. به خاطر همین بدرفتاری‌ها، و دوستانی که فیلتر شدند! باز به خاطر همین بدرفتاری‌ها! (و آخر کار هم مشخص نشد چرا!؟ و به چه دلیل؟) 

داستان دیروز  صرفا قطره‌ای بود که مقاومت سدی تماما بتونی را در هم شکست! شاید یکی از هزار مورد! حال اینکه به چند تن از دوستان برخورد، و اینکه بعضی نیز گمان بردند که در حمایت از آن‌ها این پست نوشته شده!(در حالی که تا قبل از این واقعه اصلا ایشان را ندیده بودم! و الله و اکبر از این اعتماد به نفس!) بحث دیگری است! در همان پست هم گفتم به دنبال مصداق یابی نباشید! به دنبال این نباشید که فلان وبلاگ که بود و فلانی کیست!  به جای این حرف‌ها و داستان‌ها و مارکوپلو بازی‌ها اصل مطلب را دریابید! و باز هم همین نکته را تکرار می‌کنم که : "برادران من! و خواهران من! به عنوان یک عضو کوچکی از این خوانواده بلاگستانی خواهش می کنم با هم مهربان باشید."

شاید بهتر باشد حالا که گندم دوچرخه سواری بلد نیست من سوار بر دوچرخه بلاگستان شوم! و با یک پرچمِ سفیدِ صلح، از تمامی وبلاگ‌هایتان رد شوم! و تا آنجا که اسلام اجازه دهد روی ماهتان رو ببوسم و دست‌هایتان را بفشارم و دعوت‌تان کنم تا جدای از سن و جنسیت و فرهنگ با هم مهربان‌تر باشیم، دشمنی نکنیم و کامنت‌های نامربوط و ناراحت کننده نگذاریم. 

با هم مهربان‌تر باشیم.

بازهم میل خودتان!

الفقیر الحقیر

آقاگل ملت

24-12-2016



۳۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۰۴ دی ۹۵ ، ۱۴:۵۳
آقاگل ‌‌
حاشیه:

نامبرده نگارنده این سطور از فضای مزخرف این روزهای بلاگستان به تنگ آمده و بعنوان یکی از پیران بلاگستان و به سان پدربزرگان اعصاب ندارد! آنچنانکه دارد محسن نامجو گوش می‌کند و هر کدام از بلاگران را که در نزدیکی خود ببیند دلش می‌خواهد عصا به ساق پایش خورد کند! باشد که عاقل شود و مثل بچه آدم بنشینند یک گوشه‌ای!
نکته دیگر اینکه روی سخنم با عده خاصی است! پس به خودتان نگیرید! لطفا! دنبال مصداق یابی هم نباشید! این یک دغدقه شاید دو ساله است!

متن:

بیایید بنشینید می‌خواهم نصیحتتان کنم! دو کلمه حرف حساب دارم برای زدن! بیایید ببینم چه مرگتان است که مثل سگ و گربه افتاده‌اید به جان هم؟(البته ببخشید به حیوانات جسارت کردم!) این بچه بازی‌ها چیست؟ مزخرفیجاتی از بعضی‌هاتان این چند وقته دیده‌ام و خوانده‌ام! و کامنت‌هایی دریافتیده‌ام که اعصاب برایم نگذاشته‌اید! خب آقای ایکس یا خانم وای! به شما چه ربطی دارد که فلانی چه می‌گوید و چه می‌نویسد که تهدیدش می‌کنید که فیلترت می‌کنم! و فلان می‌کنم و بهمان کار را می‌کنم!؟ و اگر جرئت داری زنگ آخر بایست دم در تا حالیت کنم! به هم توهین می‌کنید که چه؟واقعا اینجا را با کودکستانتان اشتباه گرفته‌اید؟ بیایم گوش هایتان را بکشم؟ آن سیم ضبط صوت را بردارم بیایم سیاه و کبودتان کنم؟ 
مثل چه افتاده‌اید به جان یکدیگر!! آنهم در بلاگستانی که شعارش رسانه متخصصان و اهل قلم است! شما اهل قلمید!؟ اف بر شما باد! اهل قلمید و نمی‌توانید یک به ظاهر تفکر مخالف خودتان را تحمل کنید؟(دقیقا به ظاهر!) اصلا گیریم که نتوانید! مگر اسلحه گذاشته‌اند زیر شقیقه‌تان که باید حتما فلان وبلاگ را بخوانید و دنبال کنید؟ اصلا گیریم که اسلحه هم گذاشته‌اند و مجبورید که فلان وبلاگ را هر روز هفته بخوانید!!! دیگر توهین کردن و تهدید کردنتان چیست؟؟؟ چی را می‌خواهید اثبات کنید؟ به شخصه فقط می‌توانم به یک مورد فکر کنم! اینکه می‌خواهید اثبات کنید که مریضید! بیمارید! و محبورید برای رفع این بیماری دست به همچین کارهایی بزنید! خب، حالا که مشخص شد دلیلش چیست روش درمان هم برایتان دارم! بیایید یک وبلاگ ایجاد می‌کنیم هر هشت ساعت یک بار هم یک پست می‌گذاریم بروید آنجا عقده‌هایتان را خالی کنید! حداقل هم بیماری شما درمان می‌شود هم ما جماعت بلاگر از دستتان خلاص می‌شویم! و یک نفس راحت می‌کشیم!


خواهشمندم زین پس به جای اینکه چندین وبلاگ را برای درمان دردهایتان بخوانید و کامنت بگذارید این وبلاگ را چندین بار بخوانید! 
همین! سخن دیگری ندارم! فقط لطفا آدم باشید! 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا...


+نظرات رو بعد تایید میکنم! اینجوری بهتره!
۵۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۹
آقاگل ‌‌