دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،
زنده باش...

۱۶ مطلب با موضوع «خودنوشت نگاری :: طنزنگاری» ثبت شده است

داستان مصیبت سلمانی رفتنم را قبلاً برایتان شرح داده‌ام(اگر نخوانده‌اید برگردید بخوانید.)، راستش مطمئنم وقتی در ذهنتان تصور می‌کنید که یک جوان دیلاغ یا به قول مادربزرگ یک خرس گنده هنوز از سلمانی رفتن می‌ترسد قطعاً چیز مضحکی به نظرتان میآید و یک دل سیر هم می‌خندید. ولی همین مورد مضحک کابوس شب و روز این بنده نگارنده است و از روزی که آمده‌ایم با آن دست به گریبانم. همین چند وقت پیش شوهرخاله گرامی از ترس یک عدد مارمولک سه سانتی متری خال خالی کم مانده بود درب منزل ما را گاز بگیرد. طوری بالا پایین می پرید که پیش خود گفتم چیزی که این مرد گنده را ترسانده و صدای جیغ خاله را با این وسعت در آورده قطعاً باید حدود هشت تا ده سانتی متری قد داشته باشد و مثل فرفره بالا پایین برود. اما خب گفتم که این نبود. مارمولک بخت برگشته نهایت سه سانتی متر قد داشت و مثل یک بچه مارمولک خوب گوشه پله‌ی راهرو لم داده بود و زل زده بود توی چشم‌های شوهرخاله‌ای که با یک دمپایی صورتی گل من گلانی جوری گارد گرفته بود انگاری صحنه‌ی نبرد مورتال کمبات است. و هر لحظه شوهر خاله انتظار دارد مارمولک خان مثل مرحوم بروسلی فقید بپرد بالا و چند ده تایی ضربه بخواباند تخت سینه‌اش. یا با لیزر سوراخ سوراخش کند. اینجا بود که این بنده نگارنده در آن وضعیت مضحک به سرعت وارد عمل شدم. سطلی کوچک آوردم و مارمولک خان را از دست شوهرخاله (و چه بسا برعکس!) نجات دادم و در کوچه رهایش کردم تا برود پی زندگیش. غرض اینکه لزوماً خرس گنده بودن دلیلی بر نترسیدن نیست. و این بنده نگارنده همچنان هم از سلمانی مثل آهور می‌ترسم. بخصوص در این شهر جدید که امیرکبیرش را دلاکان در حمام به قتل رساندند. همین امیرکبیر بنده خدای خودمان را می‌گویم. بنده‌ی خدا تصورش را هم نمی‌کرد کارش را یک دلاک تمام کند. ولی دلاک نابِکار وقتی چشمش به تیغ تیز فصادی‌اش*  و کیسه پول مادر شاه افتاد عنان از چنگش برفت و چنان رگ امیر را در حمام بزد که مردی بزرگ تمام شد. خب دیگر ما که مائیم! و یقیناً قاچ زدن سیب گلوی یک عدد آقاگلِ از همه جا بی‌خبر نباید سخت تر از قاچ زدن رگ‌های امیرنظام باشد. نیست؟ آنهم برای مردمی با این پیشینه تاریخی. همین دیگر از وقتی آمده‌ایم سلمانی رفتن این بنده نگارنده در شهر جدید(که مطمئنم الآن دیگر می‌دانید کدام شهر است) تبدیل به یک معضل جدید شده بود. پیدا کردن یک سلمانیِ مورد اعتماد در این دوره زمانه، از پیدا کردن کاه در انبار هم سخت تر است. در همه مدتی که در شهر جدید به سر می‌بریم به هر بهانه‌ای که بوده زیرچشمی تمامی سلمانی‌های شهر را هم دید زده‌ام و از بین همه گزینه‌ها به سه گزینه دست پیدا کرده‌ام. از بین این سه گزینه تا به امروز دو مورد را حضوری مورد سنجش قرار داده‌ام! یعنی رفته‌ام نشسته‌ام و خوب خیره شده‌ام به اوستای سلمانی. مورد اول جوری تیغ سلمانی را به دستش گرفت که همان لحظه اول دلم هُری ریخت پایین. و به بهانه تلفن زدن فرار را برقرار کردم. مورد دوم شرایطش بهتر از مورد اول بود. پیرمردی بود چهل پنجاه ساله. مشخص بود سال‌هاست این کاره بوده. دستش هم کمی می‌لرزید. همین لرزش دست یک پوئن مثبت حساب می‌شود. خب لااقل مطمئنم اگر هوس کند زاویه تیغ را در زیر گلویم به یکباره تغییر دهد آنقدری فرصت دارم که بتوانم عکس العملی نشان دهم. گزینه سوم را امروز بنا دارم تا مورد ارزیابی قرار دهم تا در نهایت بین گزینه دوم و سوم یک مورد را انتخاب کنم و کلک این آشفته بازار موهایم را بکنم. باری، تا چه شود به عاقبت در طلب تو کار من...


س.ن: 

* فصد زدن یکی از روش‌های درمانی در طب سنتی است. بعضی از مویرگ‌های بدن را می‌زنند تا خون آلوده از بدن خارج شود. سپس جریان خون را بند می‌آورند. امیر کبیر را هم به همین شیوه به قتل رساندند. به بهانه درمان بیماری فصدش زدند و گذاشتند تا آنقدر خون از امیر برفت تا ضعف بر وی غالب شد و بمرد.

مولوی هم داستانی دارد در این مورد فصد زدن، نقل می‌کند که روزی مجنون را برای درمان پیش فصاد بردند. مجنون گریخت و گفت من از تیغ فصد نمی‌ترسم. اما وجود من از لیلی پر شده. و اگر فرار می‌کنم به این دلیل هست که می‌ترسم تیغ فصد شما به لیلی بخوره و زخمی بشه! 


گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

لیک از لیلی وجود من پر است

این صدف پر از صفات آن در است

ترسم که ای فصاد گر فصدم زنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی!

۳۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۴
آقاگل ‌‌
پس از آنکه آن عارف نامی و آن زاهد و پارسای بلاگستانی، گندوم بانوی شیرازیِ نرسیده به بخارایی از مناسبات و تذکره خویش رونمایی نمود این بنده نگارنده و فرزند خوانده وی نیز یاد خاطراتی چند از ایام قدیم بیفتادمی که به صورت موردی خواهم نگاشتشان:

نقل است که آن نگارنده کلمتین معقولتین، آقاگل رحمه الله علیه در همان سنین کودکی و در هفت سالگی اُنس و الفت بسیاری با خدای داشت. و در همان سال پنج روز را روزه بودی و در قبالش یک اتود از خاله خویش هدیه بگرفتی و هفته‌ای مشق های مکتب خانه‌اش را با ان نوشتی. تا آنکه روزی رفیقش گفت این چه باشد؟ پس دانست که در همه‌ی این هفت روز اتود خدایش بوده و روزه از برای اتود گرفته و نه از برای خدای خویش پس اتود را بشکست. و به درگاه خدای توبه برد. و به قدری از پدرش کتک خورد تا متنبه شد و دانست شکستن اتود کار درستی نبودی.
 
و نقل است که وی عاشق قران بودی و قرآن بسیار خواندی. و در سر صف مدرسه نیز همواره قرآن به دست می‌ایستاد و قرآن به صوت همی‌خواند. تا آنکه به دوران بلوغ برسید. پس صدایش دو رگه شدی و مدیرش گفت یا آقاگل الشغال فی مدرسه(ای اقاگلی که در مدرسه چون شغالی)، از برای خدا مخوان! پس دیگر قرآن با صدای بلند نخواند و همواره برای خویش خواندی.

و نقل است که دو برادر داشت. شب قدری بود. برادران را با خود به مسجد بردی، پس امام مسجد یک هفته نماز قضا خواند. برادران نیز خواندندی. یک هفته‌ای برادران را دید که نماز نمی‌خوانند. پس گفت شمارا چه شده؟ جواب شنید که ما یک هفته نماز خویش را پیشاپیش در مسجد خواندیم! پس در پیِ این سخن گریبان چاک زد و فریادها برآورد و با خویش گفت "الهی، ما در عبادات خویش وا مانده‌ایم و دیگر بندگانت عباداتشان را پیش فروش می‌نمایند." پس تب کرد و هفته‌ای را در بستر بیماری بماند.

و گفته‌اند چون کودک بود پدربزرگش برای آنکه سختی زیادی در ایام ماه رمضان نکشد او را گفت که "آب خور! چون آب نمک ندارد پس روزه را باطل نمی‌کند." و آن نویسنده کلمتین معقولتین آب همی‌خورد. و دانست که روزه اش باطل نشد. پس تا 15سالگی چنین روزه گرفت! و چون به کمتر از هشتاد سالگی رسید دختر دائی هفت ساله را که روزه بودی و از شدت تشنگی لبانش خشک شده بودی و معده‌اش ضعف همی‌رفت را خواست تا با همین روش فریب دهد. پس گفت: "یا آرمیتایا، آب خور. که آب برای آنان که بی ریش‌ باشند روزه را باطل نمی‌کند. زیرا نمک نداشتی." پس آرمیتا آب خورد. دقیقه‌ای گذشت سپس آرمیتا بیامد و گفت: "یا شیخ! چگونه بودی که آب نمک نداشتی و توانست خورد؟ ولی ماستی که با شکر شیرین شود را نمی‌توان؟" پس شیخ دانست 15سال اشتباه روزه بودی و در همه این سال‌ها می توانستی ماست شیرین نیز بخوردی. پس گریبان چاک داد و گفت: "الهی مرا ببخش. که از دهه 60 بودمی و علم دهه نودی‌هایت را نداشتمی."
 
و گفته‌اند شخصی در حال بیماری بودی. گفت یاران چه کنم که خدا از من خشنود شود؟ وی را گفتند شخصی است در سمیرم که نام وی آقاگل بودی و نویسنده کلمتین معقولتین بودی. روایت است هرکس در شب‌های قدر وی را دعا همی‌کند خداوند او را بسیار دوست خواهد داشت و از وی راضی و خشنود شود. پس آنکس در حق وی دعا کرد و خدایش بسیار دوست داشت. باشد که همه پند گیرید.
رحمه خداوند بر وی و خواندانش باد.

تمت.
۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۶
آقاگل ‌‌

مقدمه:

در پی دیدن این پست، و بعد دیدن این پست، و از آن جهت که به یکباره این بنده نگارنده هم دلش برای خوابگاه تنگ شد تصمیم گرفتم بعد از افاضات دوستان من نیز مقادیری اضافه گویی کرده و در واقع حرف اضافه بزنم!

دوستان از بد غذا بودنشان گفتند و من می‌خواهم با حقایق دیگری از دانشگاه و خوابگاه آشنایتان کنم. حقایقی که البته بیشتر در خوابگاه‌های پسران قابل مشاهده است.

خب دیگر بیش از این اضافه گویی نکرده و می‌روم سر اصل مطلب:


اصل مطلب:

 از روزهای اول خوابگاه که هرکسی برای خودش چایی دم می‌کرد و هرکسی قاشق و چنگال خودش را داشت و حتی تابه و قابلمه جدا داشتیم و هر جمعه برای خودمان جدا جدا آشپزی می‌کردیم که بگذریم(یعنی یک ماه اول ترم اول!) بعد از گذشتن آن یک ماه هر هفت نفر(بله ما هفت نفر بودیم توی یک اتاق 4*5!) دست به یک انقلاب علیه خودمان زدیم و با واژگونی نظام سرمایه‌داری اتاق و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار اتاق، جامعه‌ای بی‌طبقه با مردمی آزاد و برابر را ایجاد کردیم. به عبارتی همه برای یکی و یکی برای همه! لیوان‌ها که یکی یکی شکسته شده بودند و جای خودشان را به شیشه‌های مربا داده بودند. مرباهایی که در طول هفته بعنوان صبحانه یا عصرانه یا نیم‌شبانه(نیم‌شبانه یک وعده غذایی مرسوم در خوابگاه برادران است که ساعت یک یا دوی نیم شب خورده می‌شود.) خورده بودیم و ظرف‌های شیشه‌ایش که بی مصرف مانده بودند کم کم حکم لیوان را پیدا کردند. قاشق و چنگال‌ها هم یکی یکی گم شدند و چون در دوران جاهلیت بودیم از سلف قاشق و چنگال آوردیم! نظافت هم اگرچه روزانه باید انجام می‎شد(هفت نفر بودیم هر نفر یک روز) ولی کم کم به جایی رسیدیم که تنها یکبار در هفته اتاق کمی رنگ نظافت را به خودش می‌دید که آن هم روزهای جمعه‌ بود. معضل دیگر آب تصفیه بود که باید هر روز یک نفر می‌رفت و از کنار درب ورودی آب تصفیه می‌آورد. که آن هم به کمک پنجره اتاق و یک طناب حل شد.داخل بالکن کمین می‌کردیم به هرکسی که از پایین رد می‌شد می‌گفتیم فلانی بی‌زحمت این دبه‌ی مارا پر کن ببند به این طناب و برو! دستت هم درد نکند. ان شالله عروسیت بیاییم برقصیم. در رابطه با غذا هم در طول هفته تا روز پنجشنبه خود سلف زحمت غذا را می‌کشید. و حتی نان و شکرِ صبحانه و نیم‌شبانه‌ را هم آن اوایل(قبل از سهمیه بندی یارانه‌ها و گران شدن نان!) از سلف می‌آوردیم. حتی گاهی اوقات غذای روز جمعه را نیز از سلف می‌آوردیم. ولی وای از روزهایی که تعطیل بود یا جمعه‌هایی که باید خودمان غذا می‌پختیم. پروسه پخت غذا در ابتدا با شست و شوی ظرف‌های هفته قبل(و چه بسا هفته های قبل!) شروع می‌شد. اگر شانس می‌آوردیم و ظرف‌ها کپک نزده بود باز باید یک ساعتی با سیم ظرفشویی به جانش می‌افتادیم تا به قدر کفایت تمیز شود. بعد مرحله تصمیم‌گیری بود در رابطه با نوع غذا بود. البته انتخاب‌های زیادی هم نداشتیم. در بهترین حالت یا ماکارونی بود یا عدسی یا سیب زمینی سرخ شده و در دیگر حالات شامل کوکوی سیب زمینی. املت یا تخم مرغ ساده(به قولی خاگینه) می‌شد. و در بدترین حالتش هم شامل چیپس و ماست بود. که البته به خاطر تعداد زیاد افراد مجبور بودیم با نان بخوریم!(با همه این احوالات هیچوقت دست به خوردن ساندویچیجات و سوسیس و کالباس نمی‌زدیم. که خب در دیگر اتاق‌ها امری عادی بود.) بعد از پخت غذا که به صورت نوبتی بر عهده من و یک نفر دیگر بود. موقع سِرو غذا فرا می‌رسید. البته سِرو که چه عرض کنم. همان تابه یا قابلمه غذا را وسط سفره می‌گذاشتیم و نان و بساطش را هم دورش می‌ریختیم و هفت هشت نفره دورش چنبره می‎زدیم و می‌خوردیم تا یا تمام شود یا دل درد شویم. و تازه اگر با تمام سعی و تلاش رفقا غذا به انتها نمی‌رسید به قول قدیمی‌ها آش را با جایش تقدیم اتاق روبرویی یا کناری می‌کردیم که خب یک حسن بسیار مهم داشت. و آن شسته تحویل گرفتن ظرف غذا بود. در غیر این صورت ظرف غذا تا هفته بعد که بخواهد مورد استفاده قرار بگیرد به بالکن تبعید می‌شد. تا به درد خودش بسوزد و برای خودش کپک بسازد. 


یک خاطره:

البته بگویم اتاق ما با همه احوالاتی که در بالا نوشتم باز اتاق بدی نبود و گرچه بیش از حد تمیز نبودیم ولی خب بیش از حد هم شلخته بازی در نمی‌آوردیم. یادم است یکبار به اتاق دوستم رفته بودم که به محض باز شدن در اتاقشان انگار عامل شیمیایی گاز خردل زده باشند. یک حجم از بوی نامتبوع که شبیه عامل شیمیایی گاز خردب بود کل راهرو را در نوردید. و انبوهی از پشه بال گرفت. بعد از آنکه کمی هوا بین محیط و اتاق مبادله شد. پس از عبور نگاهم از کوه ظروف یکبار مصرف که در وسط اتاق خودنمایی می‌کرد، در آن انتهای اتاق دوستم را دیدم که لپتاپ به دست روی تختش نشسته و تخمه می‌شکست و پوسته‌هایش را همین طور آزادنه در فضای اتاق می پراکند. طاقت نیاوردم که وارد اتاق شوم. دمپایی پای چپم را در آوردم و با یک ضربه فنی هوشیارش کردم که "فلانی! بیا بیرون کارت دارم." چند دقیقه‌ای که از صحبتمان گذشت دو تن دیگر از هم اتاقی‌هایش هم آمدند. اول به خنده و بعد با اندکی فحش و کتک مجبورشان کردم که به دنبال منبع بوی گاز خردل مانند بگردند. تمام در و پنجره‌ها را باز کردند و ابتدا از سفره وسط اتاق شروع کردند. نزدیک 60-70 عدد قاشق و چنگال فقط از بین ظرف‌های یکبار مصرف تلنبار شده در وسط اتاق استخراج شد. و نزدیک به دو کیسه زباله فقط ظرف یکبار مصرف از اتاقشان جمع آوری شد. بعد از دو ساعت در نهایت چشم ما به موکت کف اتاق روشن شد. آخرین ظرف یکبار مصرف را که باز کردند چشمتان روز بد نبیند انگار بمب شیمیایی زده باشند. یک گوجه گندیده، یک خیار گندیده، و یک تکه پنیر که به همه چیز می‌برد به جز پنیر و نزدیک به سه کیلو کپک فراوری شده داخل ظرف فوق بود. به قدری بوی گند می‌داد که من فقط مانده بودم این سه تن چطور تا امروز زنده مانده‌اند! فلواقع اگر کلیه دانشمندان شرق و غرب جمع می‌شدند و روی این سه تن آزمایش می‌کردند به اطمینان می‌گویم دلیلی برای زنده ماندنشان پیدا نمی‌شد. و اگر خونشان مورد آزمایشات میکروبی و شیمیایی قرار می‌گرفت از آن می‌شد داروی تمامی بیماری‌های درمانپذیر و درمانناپذیر را کشف و استخراج کرد.

باری، دوران خوابگاه دوران خوبی بود. با همه سختی‌هایش، با همه فراز و فرودهایش و با تمام دلتنگی‌هایی که گاه طول دورانش به سه تا چهار ماه نیز می‌کشید. با دیدن موجوداتی که در خوابگاه سال به سال حمام نمی رفتند و همان موجودات را وقتی در داخل دانشگاه میدیدیم انگار به تازگی از اتوشویی خارجش کرده اند. با تمامی درس خواندن‌های تا دم صبحش. و با تمام فوتبال‌هایی که مجبور بودی ایستاده تماشا کنی چون جا برای سوزن انداختن هم وسط سالن تلوزیون نبود. هرچه بود زودتر از آنی گذشت که فکرش را می‌کردیم.


+ من خود طویله نویس نبودم! خواندن پست‌های شباهنگ مرا چنین کرد. 

۳۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۹
آقاگل ‌‌

داروین معتقد بود زرافه‌ها گونه‌های حیوانی بودند که چون گیاهان در سطح زمین کم شده بودند اندک اندک گردن‌هاشون دراز شد و تبدیل شدن به گردن‌درازهای روزگار! و بعد شروع کردند به خوردن برگ درخت‌ها. و اینچنین شد که زرافه‌ها که تونسته بودن خودشون رو با محیط اطراف وفق بدهند زنده موندند و احتمالاً نمونه‌های شبیه آن‌ها که به جای گردنِ دراز، گوش‌دراز شده بودند یکی یکی مردند و نسل شون منقرض شد! حالا و بعد از گذشت بیش از 200سال از نظریه فرگشت آقای داروین خان به شواهدی دست پیدا کردم که نظریه ایشون رو کاملاً تصدیق می‌کنه! نتیجه مطالعاتم رو برای اولین بار هست که دارم منتشر می‌کنم. و به نظرم این وبلاگ از هر مجله و مرکز علمی معتبرتر هست.


فرض:


این بنده نگارنده معتقد است نسل جدید انسان‌ها توانایی فوتوسنتز را دارا می‌باشند.


نحوه ازمایش:


جهت آزمایشات فوق نیاز به یک نمونه از نسل جدید انسان‌ها داشتم که اصطلاحاً در جامعه آنها را با نام گودزیلا می شناسیم. پس از مطالعات اولیه نمونه تصادفی فوق انتخاب شد. پسردائی عزیزمان، که به تازگی مدرسه‌اش تمام شده و برای تعطیلات تصادفاً آخر هفته را میهمان ما هستند. نمونه فوق ساعت 21 روز سه شنبه به منزل ما آمده و از همان لحظه مورد ازمایش قرار گرفته است. طی دو روز گذشته هر وقت گفتیم "آرمین بیا غذاتو بخور" بی برو برگرد گفته "من سیرم!" شب‌ها هم پا به پای این بنده نگارنده تا ساعت یک و دوی نیم شب بیدار بوده و با تبلتش سرگرم است بعد فردایش ساعت شش صبح از خواب برخاسته و صبحانه نخورده و چه بسا دستشویی نرفته می‌نشیند پای کامپیوتر! ساعت هشت می‌گیم "آرمین بیا صبحانه بخور"، میگه "من سیرم!" ساعتی بعد به زور لقمه‌ای در دهانش میچپانیم! بلکه از گرسنگی نمیرد. ساعت یک ظهر است باز می‌گیم "آرمین بیا نهار" وسط ظهر که آفتاب مستقیم تو سر ادم است و به قول قدیمیا تو سر سگ بزنی بیرون نمیاد(در مثل جای مناقشه نیست-توضیح از بنده محقق) مشغول توپ بازیست. و طبق معمول میگه"من سیرم!" و جالب اینکه در طی این دو روز من ندیدم نمونه مون جز آب و بعضی مواقع چلسمه ملسمه چیزی بخورد. که آن هم اونقدری نبوده که بگیم بر اثر خوردن چلسمه‌ها سیر شده. پس فقط یک توجیه برای این انرژی درونی پیدا می‌شود.


نتیجه گیری:


طبق آزمایشاتی که انجام شد، به این نتیجه رسیدم که آرمین که نمونه من بود طبق نظریه آقای داروین که معتقده "آغاز گونه‌های جدید به وسیله انتخاب‌های طبیعی صورت گرفته، و نتیجه آن بقای نژادهای اصلح در تنازع با بقاست" همانند زرافه‌ها تغییراتی سیستماتیک در ساختمان بدنش ایجاد شده و تبدیل به گونه‌ای از گودزیلایان شده که بر اثر یک‌جانشینی‌ اندک اندک طبیعت باورش شده که آرمین یک درخته! و کم کم یاد گرفته چگونه مانند درختان عمل فوتوسنتز رو انجام بده و از طریق اون زنده بمونه. ایضاً نخوابیدن شبانه‌اش همبه خاطر ساختمان درختی بدنش قابل توجیه است. یحتمل تا نیمه‌های شب دی‌اکسیدکربن محیط رو جذب کرده و اکسیژن تولید می‌کند. و نیازی به خواب و غذای زیاد هم ندارد. و چلسمه‌هایی که می‌خورد حکم کودهای گیاهی را دارد. ایضاً شیطنت‌ها و انرژی وصف ناشدنیش هم به خاطر نیمه دیگر بدنش که شبیه به ساختمان بدنی گودزیلایان است قابل توجیه می‌شود. برخی مواقع عنان از کف داده از در و دیوار بالا می‌رود. طوری که هر لحظه منتظرم انرژیش تمام شود و مانند ربات‌ها همان‌جا خاموش شود. و قطع به یقین این سطح انرژی جز با فوتوسنتز قابل توجیه نیست! نتیجه آنکه آرمین یک گودزیلای دهه هشتادی است که ساختمان بدنش در نزاع با طبیعت تغییر یافته و پوست بدنش به فوتوسنتز گیاهی مجهز شده است. 


***تمت***


هرگونه کپی برداری، پرینت، یا استفاده از بخشی از این مطلب بدون ذکر منبع طبق قوانین نشر شامل پیگرد قانونی واقع می‌گردد! حق چاپ محفوظ است!

۳۱ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۷
آقاگل ‌‌