دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب


من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

۲۳ مطلب با موضوع «خودنوشت نگاری :: طنزنگاری» ثبت شده است

و آورده‌اند که روزی هرزنامه‌بنویسی از تبارِ هرزنامه‌بنویسان (که نسل‌شان به حق مرام مردان روزگار منقرض باد.) صبح شنبه آفتاب هنوز از مشرق زمین سر برنیاورده در تلفراگ، شیخنا را پیام بدادی که: «یا شیخ! چه سری چه دمی عجب پایی! سر و رویت سبزه و قشنگ! نیست بالاتر از سبزه بودن رنگ! ای دلربا چند ثانیه‌ای مرا تحمل کن خوب در حال من تأمل کن.» پس شیخ گفت:«یا مرد! گوی تا بشنوم چیست درد تو؟» پاسخ بداد: «فدا! وب سایت دختری از نسل حوا مال شماس دگه؟ میشه اصل بدین؟!» شیخنا دهانش از تعجب به مثال دهان نهنگانِ قاتلِ دریایِ کارائیب باز بماند. پس گفت: «یا رفیق! اول آنکه گوی تا ببینم، با این حجم از ریش به بنده می‌خورد پسر باشم یا دختر؟ درثانی شما به دختر مردم در همان برخورد اول می‌گویی فدا؟ من که پیرمردی باشم فرتوت و عنقریب است که سر به بالین بگذارم و جان به جان آفرین تسلیم همی کنم به خاطر این جمله می‌خواستم پدرت را در بیاورم! پس سریع گوی که آیدی مرا از کجا یافته‌ای!» پاسخ داد: «کانال!» شیخ گفت: «و کانال را از کجا یافتی؟» پاسخ داد: «سایتتون!» پس این‌بار شیخ سیامک انصاری طور به دوربین خیره همی‌گشت و لحظاتی سکوت اختیار کرد تا به درستی نفسش جا بیاید. پس گفت: «باری، بگذریم. حال گوی که سوالت چیست؟ و از چه به این در آمده‌ای؟ آنهم شش صبح؟» پس پاسخ داد: «یا آقاگلا! بیا و نیکی کن و در دجله انداز و وبلاگ مرا که فلان در آن همی‌فروشم لینک کن!» شیخ گفت: «از چه این کنم که گویی؟» پاسخ داد: «از بهر رضای خلق! شما چنین کن تا من هم در پاسخ کانالت را در وبلاگ لینک همی‌کنم.» 

باری، شیخ هم درست است که همواره خنده روست و مهربان، ولیکن صبر و تحملی دارد، پس وی را گفت: «ممنان که موجبات شادی مارا در صبح شنبه فراهم همی‌نمودی اجرت با خداوند یزدان باشد!»(یزدان همسایه شیخ بود. اجرش را سپرد به خدای همسایه!) و سپس گزینه Delete & Block & Ghanone Kolte را در تلفراگ کلیک همی‌نمود و چای خویش که دیگر یخ کرده بود با حبه قندی بخورد.

نتیجه گیری:

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم قبل از آنکه حرف بزنیم از قوه چشایی(قوه چشم‌ها) و مغزایی خویش کمک بگیریم. و ثانیاً نتیجه می‌گیریم وبلاگ برتر بیان شدن همچین آش دهان سوزی که نیست هیچ! گاهی موجبات دردسر نیز هست. و ثالثا نتیجه می‌گیریم اسپم هم می‌خواهیم بشویم یک اسپم خوب باشیم. و رابعاً نتیجه می‌گیریم صبح شنبه آن هم ساعت شش صبح اصلاً زمان خوبی برای پیام دادن به یک فرد غریبه نیست. و خامساً نتیجه می‌گیریم به یک فرد غریبه به یکباره نگویید فدا! شاید اعصاب نداشته باشد و بعد دیگر لا اله الا الله...بگذریم. (ولله مادر ما نیز ما را در خانه آقاگل صدا می‌کند. پدر که فقط حرفش را می‌زند و شما باید خود بفهمید منظورش شمائید. برادران هم که نگویم!)

+ ممنون از وبلاگ دختری از نسل حوا که اجازه نشر این مطلب را داد. 

۲۱ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۲
آقاگل ‌‌

 به مناسبت امروز که روز حافظ است این پست قدیمی را بازنشر می‌کنم. پستی که دقیقاً دو سال از انتشارش می‌گذرد:


هر روز که دیوان این رفیق سال‌های دور را ورق می‌زنم بیشتر در شگفت می‌مانم از این همه نبوغ و طنز پردازی جناب شیخ و رفیق شفیق و گرمابه و گلستان:

فی المثل می‌فرمایند:

پری نهفته رخ و دیو در کرشمه‌ی حسن 

بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست

رخ پوشاندن پری و کرشمه آمدن دیو در حالی که انتظار داشتیم عکسش برقرار باشد( که در باطن معانی خاص خود را دارند و ما کاری بدان نداریم! - توضیح از بنده نگارنده) الحق ترکیبی است متناقض و طنزی است زیرکانه که تنها از جانب این رند نابکار بر می‌آید و بس.

یا می‌فرمایند:

گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ 

تو در طریق ادب باش گو گناه من است

که جنابش با رندی خاصی مفهوم جبر و اختیار را به هم می‌دوزد که (البته خطر خط قرمز برای بنده نگارنده داشته و از ادامه دادنش عاجزم) ...  

یا این بیت :

یا وفا، یا خبر وصل تو، یا مرگ رقیب

بوَد آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

به نظر سه آرزوی متفاوت است اما دقیقاً یک نتیجه یکسان را در بر دارد! و این چیزی است که فقط از حافظ بر می‌آید و بس.

یا این بیت که واقعاً شاهکار است:

حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد

یعنی از وصل تو اَش هست کنون باد به دست

که در ظاهر اشاره دارد به داستان حضرت سلیمان، که باد تحت فرمان او بود. اما در باطن؟ دقت کنید به این مصرع "یعنی از وصل تو اَش هست کنون باد به دست!" یعنی هیچی!؟ فقط باد هوا! طی کردن این فرایند پیچیده برای رسیدن به دولت عشق تو و آخرش نتیجه؟ به هیچ چیزی دست پیدا نکردن!


باری، خلاصه اینکه مانده تا ما این رند عرصه شعر را بشناسیم،( جز واژه رند درخور نامش نیست.) و الحق که شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است و تمام.

و دست آخر همان تک بیت ناب فال‌های این بنده نگارنده:

مگو دیگر که حافظ نکته دانست

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود!

س.ن: در نظر داشته باشید نوشته‌های بالا صرفا اندیشه‌های یک مهندس شیمی است! که اندکی دو هوایی شده....

همین!


به مناسبت امروز رادیوبلاگی‌ها به همه وبلاگنویس‌ها فال حافظ هدیه میده:

ب‌ش‌ت‌اب‌ی‌د

۳۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۰
آقاگل ‌‌



برای دیدن در اندازه واقعی کلیک کنید.

داستان‌های مصور بومی سازی شده از کتاب Big Mushy Happy Lump، سارا اندرسون.

۱۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۲:۵۹
آقاگل ‌‌


برای دیدن در اندازه واقعی بر روی تصویر کلیک کنید.

داستان‌های مصور بومی سازی شده از کتاب Big Mushy Happy Lump، سارا اندرسون.


۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۳:۱۶
آقاگل ‌‌

داستان مصیبت سلمانی رفتنم را قبلاً برایتان شرح داده‌ام(اگر نخوانده‌اید برگردید بخوانید.)، راستش مطمئنم وقتی در ذهنتان تصور می‌کنید که یک جوان دیلاغ یا به قول مادربزرگ یک خرس گنده هنوز از سلمانی رفتن می‌ترسد قطعاً چیز مضحکی به نظرتان میآید و یک دل سیر هم می‌خندید. ولی همین مورد مضحک کابوس شب و روز این بنده نگارنده است و از روزی که آمده‌ایم با آن دست به گریبانم. همین چند وقت پیش شوهرخاله گرامی از ترس یک عدد مارمولک سه سانتی متری خال خالی کم مانده بود درب منزل ما را گاز بگیرد. طوری بالا پایین می پرید که پیش خود گفتم چیزی که این مرد گنده را ترسانده و صدای جیغ خاله را با این وسعت در آورده قطعاً باید حدود هشت تا ده سانتی متری قد داشته باشد و مثل فرفره بالا پایین برود. اما خب گفتم که این نبود. مارمولک بخت برگشته نهایت سه سانتی متر قد داشت و مثل یک بچه مارمولک خوب گوشه پله‌ی راهرو لم داده بود و زل زده بود توی چشم‌های شوهرخاله‌ای که با یک دمپایی صورتی گل من گلانی جوری گارد گرفته بود انگاری صحنه‌ی نبرد مورتال کمبات است. و هر لحظه شوهر خاله انتظار دارد مارمولک خان مثل مرحوم بروسلی فقید بپرد بالا و چند ده تایی ضربه بخواباند تخت سینه‌اش. یا با لیزر سوراخ سوراخش کند. اینجا بود که این بنده نگارنده در آن وضعیت مضحک به سرعت وارد عمل شدم. سطلی کوچک آوردم و مارمولک خان را از دست شوهرخاله (و چه بسا برعکس!) نجات دادم و در کوچه رهایش کردم تا برود پی زندگیش. غرض اینکه لزوماً خرس گنده بودن دلیلی بر نترسیدن نیست. و این بنده نگارنده همچنان هم از سلمانی مثل آهور می‌ترسم. بخصوص در این شهر جدید که امیرکبیرش را دلاکان در حمام به قتل رساندند. همین امیرکبیر بنده خدای خودمان را می‌گویم. بنده‌ی خدا تصورش را هم نمی‌کرد کارش را یک دلاک تمام کند. ولی دلاک نابِکار وقتی چشمش به تیغ تیز فصادی‌اش*  و کیسه پول مادر شاه افتاد عنان از چنگش برفت و چنان رگ امیر را در حمام بزد که مردی بزرگ تمام شد. خب دیگر ما که مائیم! و یقیناً قاچ زدن سیب گلوی یک عدد آقاگلِ از همه جا بی‌خبر نباید سخت تر از قاچ زدن رگ‌های امیرنظام باشد. نیست؟ آنهم برای مردمی با این پیشینه تاریخی. همین دیگر از وقتی آمده‌ایم سلمانی رفتن این بنده نگارنده در شهر جدید(که مطمئنم الآن دیگر می‌دانید کدام شهر است) تبدیل به یک معضل جدید شده بود. پیدا کردن یک سلمانیِ مورد اعتماد در این دوره زمانه، از پیدا کردن کاه در انبار هم سخت تر است. در همه مدتی که در شهر جدید به سر می‌بریم به هر بهانه‌ای که بوده زیرچشمی تمامی سلمانی‌های شهر را هم دید زده‌ام و از بین همه گزینه‌ها به سه گزینه دست پیدا کرده‌ام. از بین این سه گزینه تا به امروز دو مورد را حضوری مورد سنجش قرار داده‌ام! یعنی رفته‌ام نشسته‌ام و خوب خیره شده‌ام به اوستای سلمانی. مورد اول جوری تیغ سلمانی را به دستش گرفت که همان لحظه اول دلم هُری ریخت پایین. و به بهانه تلفن زدن فرار را برقرار کردم. مورد دوم شرایطش بهتر از مورد اول بود. پیرمردی بود چهل پنجاه ساله. مشخص بود سال‌هاست این کاره بوده. دستش هم کمی می‌لرزید. همین لرزش دست یک پوئن مثبت حساب می‌شود. خب لااقل مطمئنم اگر هوس کند زاویه تیغ را در زیر گلویم به یکباره تغییر دهد آنقدری فرصت دارم که بتوانم عکس العملی نشان دهم. گزینه سوم را امروز بنا دارم تا مورد ارزیابی قرار دهم تا در نهایت بین گزینه دوم و سوم یک مورد را انتخاب کنم و کلک این آشفته بازار موهایم را بکنم. باری، تا چه شود به عاقبت در طلب تو کار من...


س.ن: 

* فصد زدن یکی از روش‌های درمانی در طب سنتی است. بعضی از مویرگ‌های بدن را می‌زنند تا خون آلوده از بدن خارج شود. سپس جریان خون را بند می‌آورند. امیر کبیر را هم به همین شیوه به قتل رساندند. به بهانه درمان بیماری فصدش زدند و گذاشتند تا آنقدر خون از امیر برفت تا ضعف بر وی غالب شد و بمرد.

مولوی هم داستانی دارد در این مورد فصد زدن، نقل می‌کند که روزی مجنون را برای درمان پیش فصاد بردند. مجنون گریخت و گفت من از تیغ فصد نمی‌ترسم. اما وجود من از لیلی پر شده. و اگر فرار می‌کنم به این دلیل هست که می‌ترسم تیغ فصد شما به لیلی بخوره و زخمی بشه! 


گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

لیک از لیلی وجود من پر است

این صدف پر از صفات آن در است

ترسم که ای فصاد گر فصدم زنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی!

۳۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۴
آقاگل ‌‌
پس از آنکه آن عارف نامی و آن زاهد و پارسای بلاگستانی، گندوم بانوی شیرازیِ نرسیده به بخارایی از مناسبات و تذکره خویش رونمایی نمود این بنده نگارنده و فرزند خوانده وی نیز یاد خاطراتی چند از ایام قدیم بیفتادمی که به صورت موردی خواهم نگاشتشان:

نقل است که آن نگارنده کلمتین معقولتین، آقاگل رحمه الله علیه در همان سنین کودکی و در هفت سالگی اُنس و الفت بسیاری با خدای داشت. و در همان سال پنج روز را روزه بودی و در قبالش یک اتود از خاله خویش هدیه بگرفتی و هفته‌ای مشق های مکتب خانه‌اش را با ان نوشتی. تا آنکه روزی رفیقش گفت این چه باشد؟ پس دانست که در همه‌ی این هفت روز اتود خدایش بوده و روزه از برای اتود گرفته و نه از برای خدای خویش پس اتود را بشکست. و به درگاه خدای توبه برد. و به قدری از پدرش کتک خورد تا متنبه شد و دانست شکستن اتود کار درستی نبودی.
 
و نقل است که وی عاشق قران بودی و قرآن بسیار خواندی. و در سر صف مدرسه نیز همواره قرآن به دست می‌ایستاد و قرآن به صوت همی‌خواند. تا آنکه به دوران بلوغ برسید. پس صدایش دو رگه شدی و مدیرش گفت یا آقاگل الشغال فی مدرسه(ای اقاگلی که در مدرسه چون شغالی)، از برای خدا مخوان! پس دیگر قرآن با صدای بلند نخواند و همواره برای خویش خواندی.

و نقل است که دو برادر داشت. شب قدری بود. برادران را با خود به مسجد بردی، پس امام مسجد یک هفته نماز قضا خواند. برادران نیز خواندندی. یک هفته‌ای برادران را دید که نماز نمی‌خوانند. پس گفت شمارا چه شده؟ جواب شنید که ما یک هفته نماز خویش را پیشاپیش در مسجد خواندیم! پس در پیِ این سخن گریبان چاک زد و فریادها برآورد و با خویش گفت "الهی، ما در عبادات خویش وا مانده‌ایم و دیگر بندگانت عباداتشان را پیش فروش می‌نمایند." پس تب کرد و هفته‌ای را در بستر بیماری بماند.

و گفته‌اند چون کودک بود پدربزرگش برای آنکه سختی زیادی در ایام ماه رمضان نکشد او را گفت که "آب خور! چون آب نمک ندارد پس روزه را باطل نمی‌کند." و آن نویسنده کلمتین معقولتین آب همی‌خورد. و دانست که روزه اش باطل نشد. پس تا 15سالگی چنین روزه گرفت! و چون به کمتر از هشتاد سالگی رسید دختر دائی هفت ساله را که روزه بودی و از شدت تشنگی لبانش خشک شده بودی و معده‌اش ضعف همی‌رفت را خواست تا با همین روش فریب دهد. پس گفت: "یا آرمیتایا، آب خور. که آب برای آنان که بی ریش‌ باشند روزه را باطل نمی‌کند. زیرا نمک نداشتی." پس آرمیتا آب خورد. دقیقه‌ای گذشت سپس آرمیتا بیامد و گفت: "یا شیخ! چگونه بودی که آب نمک نداشتی و توانست خورد؟ ولی ماستی که با شکر شیرین شود را نمی‌توان؟" پس شیخ دانست 15سال اشتباه روزه بودی و در همه این سال‌ها می توانستی ماست شیرین نیز بخوردی. پس گریبان چاک داد و گفت: "الهی مرا ببخش. که از دهه 60 بودمی و علم دهه نودی‌هایت را نداشتمی."
 
و گفته‌اند شخصی در حال بیماری بودی. گفت یاران چه کنم که خدا از من خشنود شود؟ وی را گفتند شخصی است در سمیرم که نام وی آقاگل بودی و نویسنده کلمتین معقولتین بودی. روایت است هرکس در شب‌های قدر وی را دعا همی‌کند خداوند او را بسیار دوست خواهد داشت و از وی راضی و خشنود شود. پس آنکس در حق وی دعا کرد و خدایش بسیار دوست داشت. باشد که همه پند گیرید.
رحمه خداوند بر وی و خواندانش باد.

تمت.
۲۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۶
آقاگل ‌‌

آورده‌اند که روزی شخصی با نام لاادری همایونی روزه گرفته بودی و همی نشسته بودی و در دریای فکر و خیال مستغرق بودی و چنین می‌گفت:


هرچند رسیده است مکرر آیه

روزه به تن خلق بود پیرایه


ما روزه گرفتیم که افطار کنیم

با کاسه آش دختر همسایه...


باری در فکر فرو رفته بودی و با خود می‌گفت یعنی می‌شود؟ شود که همین الآن صدای در بیاید و دخترکی با کاسه آش پشت در باشد و بساط آشنایی را فراهم همی‌کند و تا سال به پایان نرسیدی ما و اوی تشکیل خانواده همی دهیم؟ در چنین افکاری بود که دید صدای در خانه آمدی! پنداشت خدایگان صدای درونش را شنیده‌اند و آرزویش را برآورده کرده‌اند. پس برخاست پیرهن خویش اتو همی زد کت و شلوار تمیز پوشید و گردن آویز زینتی به گردن بیاویخت و سپس درب را باز کرد! از قضا پیرزنکی بود سپیدموی با کاسه آشی در دست. جوانکِ بخت برگشته با دیدن روی کریهُ المَنظَر پیرزنک در دم غش همی کرد و کاسه آش پیرزنک را نیز بشکاند. باری، چون به هوش آمد دید پیرزن بر بالینش نشسته. پس جوانک چنین گفت که همه را بنز گاز میگیرد ما را این پیکان مدل 47! و اضافه کرد:


با کاسه آش دختر همسایه افطار کنید ثوابش خفن است!

افسوس که تا شعاع سی صد متری هرکس شده همسایه ما پیرزن است!


قصه به اینجا که رسید پیرزنک شروع به صحبت همی نمود و گفت: وای بر تو! که من جوانکی بودم ترگل و برگل که چون آواز دعایت را خدایگان بشنید مرا فرستاد تا نذری همی‌ پزم و خانه به خانه پخش کنم تا به تو رسم. ولیکن آنقدر معطل کردی و درگیر حواشی شدی و دیرهنگام در را به رویم گشودی که علف بر زیر پایم سبز شد و موی بر سرم سپید. و از جور زمانه پیر شدمی. و این شعر در جواب پسرک خواند و برفت و پسرک تا آخر عمرش مجرد بماند:


تا کی به تمنای وصال تو یگانه 

نذری بپزم پخش کنم خانه به خانه!


باری، قصه پسرک و پیرزنک را شنیدید، بدانید که همه‌اش غصه بود! از وضعیت کلاغه هم که آیا به خانه‌اش رسید یا نرسید خبری در دست نیست. شاید رفته باشد مزرعه مترسک سری به اقوامش بزند.

این رباعی عهدی ترشیزی نیز وصف الحال این بنده نگارنده است:


آمد رمضان٬ نه صاف داریم و نه دُرد

وز چهره ما گرسنگی رنگ ببرد


در خانه ما ز خوردنی چیزی نیست

ای روزه برو! ورنه تو را خواهم خورد!


به این فکر می‌کنم که مگر دنیا دو روز نیست؟ و مگر ما در این سرای دنیا مسافر نیستیم؟ خب مسافر هم که روزه ندارد! اصلاً از قدیم الایام هم گفته‌اند: مهمان گرچه عزیز است ولی هم چو نفس/خفه می‌سازد اگر آید و بیرون نرود! مهمان هم یک روز، دو روز سه روز، بهتر نیست سنگین و رنگین خود برخیزیم و تا به زور بیرونمان نکرده‌اند نخود نخود؟

۲۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۴
آقاگل ‌‌

مقدمه:

در پی دیدن این پست، و بعد دیدن این پست، و از آن جهت که به یکباره این بنده نگارنده هم دلش برای خوابگاه تنگ شد تصمیم گرفتم بعد از افاضات دوستان من نیز مقادیری اضافه گویی کرده و در واقع حرف اضافه بزنم!

دوستان از بد غذا بودنشان گفتند و من می‌خواهم با حقایق دیگری از دانشگاه و خوابگاه آشنایتان کنم. حقایقی که البته بیشتر در خوابگاه‌های پسران قابل مشاهده است.

خب دیگر بیش از این اضافه گویی نکرده و می‌روم سر اصل مطلب:


اصل مطلب:

 از روزهای اول خوابگاه که هرکسی برای خودش چایی دم می‌کرد و هرکسی قاشق و چنگال خودش را داشت و حتی تابه و قابلمه جدا داشتیم و هر جمعه برای خودمان جدا جدا آشپزی می‌کردیم که بگذریم(یعنی یک ماه اول ترم اول!) بعد از گذشتن آن یک ماه هر هفت نفر(بله ما هفت نفر بودیم توی یک اتاق 4*5!) دست به یک انقلاب علیه خودمان زدیم و با واژگونی نظام سرمایه‌داری اتاق و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار اتاق، جامعه‌ای بی‌طبقه با مردمی آزاد و برابر را ایجاد کردیم. به عبارتی همه برای یکی و یکی برای همه! لیوان‌ها که یکی یکی شکسته شده بودند و جای خودشان را به شیشه‌های مربا داده بودند. مرباهایی که در طول هفته بعنوان صبحانه یا عصرانه یا نیم‌شبانه(نیم‌شبانه یک وعده غذایی مرسوم در خوابگاه برادران است که ساعت یک یا دوی نیم شب خورده می‌شود.) خورده بودیم و ظرف‌های شیشه‌ایش که بی مصرف مانده بودند کم کم حکم لیوان را پیدا کردند. قاشق و چنگال‌ها هم یکی یکی گم شدند و چون در دوران جاهلیت بودیم از سلف قاشق و چنگال آوردیم! نظافت هم اگرچه روزانه باید انجام می‎شد(هفت نفر بودیم هر نفر یک روز) ولی کم کم به جایی رسیدیم که تنها یکبار در هفته اتاق کمی رنگ نظافت را به خودش می‌دید که آن هم روزهای جمعه‌ بود. معضل دیگر آب تصفیه بود که باید هر روز یک نفر می‌رفت و از کنار درب ورودی آب تصفیه می‌آورد. که آن هم به کمک پنجره اتاق و یک طناب حل شد.داخل بالکن کمین می‌کردیم به هرکسی که از پایین رد می‌شد می‌گفتیم فلانی بی‌زحمت این دبه‌ی مارا پر کن ببند به این طناب و برو! دستت هم درد نکند. ان شالله عروسیت بیاییم برقصیم. در رابطه با غذا هم در طول هفته تا روز پنجشنبه خود سلف زحمت غذا را می‌کشید. و حتی نان و شکرِ صبحانه و نیم‌شبانه‌ را هم آن اوایل(قبل از سهمیه بندی یارانه‌ها و گران شدن نان!) از سلف می‌آوردیم. حتی گاهی اوقات غذای روز جمعه را نیز از سلف می‌آوردیم. ولی وای از روزهایی که تعطیل بود یا جمعه‌هایی که باید خودمان غذا می‌پختیم. پروسه پخت غذا در ابتدا با شست و شوی ظرف‌های هفته قبل(و چه بسا هفته های قبل!) شروع می‌شد. اگر شانس می‌آوردیم و ظرف‌ها کپک نزده بود باز باید یک ساعتی با سیم ظرفشویی به جانش می‌افتادیم تا به قدر کفایت تمیز شود. بعد مرحله تصمیم‌گیری بود در رابطه با نوع غذا بود. البته انتخاب‌های زیادی هم نداشتیم. در بهترین حالت یا ماکارونی بود یا عدسی یا سیب زمینی سرخ شده و در دیگر حالات شامل کوکوی سیب زمینی. املت یا تخم مرغ ساده(به قولی خاگینه) می‌شد. و در بدترین حالتش هم شامل چیپس و ماست بود. که البته به خاطر تعداد زیاد افراد مجبور بودیم با نان بخوریم!(با همه این احوالات هیچوقت دست به خوردن ساندویچیجات و سوسیس و کالباس نمی‌زدیم. که خب در دیگر اتاق‌ها امری عادی بود.) بعد از پخت غذا که به صورت نوبتی بر عهده من و یک نفر دیگر بود. موقع سِرو غذا فرا می‌رسید. البته سِرو که چه عرض کنم. همان تابه یا قابلمه غذا را وسط سفره می‌گذاشتیم و نان و بساطش را هم دورش می‌ریختیم و هفت هشت نفره دورش چنبره می‎زدیم و می‌خوردیم تا یا تمام شود یا دل درد شویم. و تازه اگر با تمام سعی و تلاش رفقا غذا به انتها نمی‌رسید به قول قدیمی‌ها آش را با جایش تقدیم اتاق روبرویی یا کناری می‌کردیم که خب یک حسن بسیار مهم داشت. و آن شسته تحویل گرفتن ظرف غذا بود. در غیر این صورت ظرف غذا تا هفته بعد که بخواهد مورد استفاده قرار بگیرد به بالکن تبعید می‌شد. تا به درد خودش بسوزد و برای خودش کپک بسازد. 


یک خاطره:

البته بگویم اتاق ما با همه احوالاتی که در بالا نوشتم باز اتاق بدی نبود و گرچه بیش از حد تمیز نبودیم ولی خب بیش از حد هم شلخته بازی در نمی‌آوردیم. یادم است یکبار به اتاق دوستم رفته بودم که به محض باز شدن در اتاقشان انگار عامل شیمیایی گاز خردل زده باشند. یک حجم از بوی نامتبوع که شبیه عامل شیمیایی گاز خردب بود کل راهرو را در نوردید. و انبوهی از پشه بال گرفت. بعد از آنکه کمی هوا بین محیط و اتاق مبادله شد. پس از عبور نگاهم از کوه ظروف یکبار مصرف که در وسط اتاق خودنمایی می‌کرد، در آن انتهای اتاق دوستم را دیدم که لپتاپ به دست روی تختش نشسته و تخمه می‌شکست و پوسته‌هایش را همین طور آزادنه در فضای اتاق می پراکند. طاقت نیاوردم که وارد اتاق شوم. دمپایی پای چپم را در آوردم و با یک ضربه فنی هوشیارش کردم که "فلانی! بیا بیرون کارت دارم." چند دقیقه‌ای که از صحبتمان گذشت دو تن دیگر از هم اتاقی‌هایش هم آمدند. اول به خنده و بعد با اندکی فحش و کتک مجبورشان کردم که به دنبال منبع بوی گاز خردل مانند بگردند. تمام در و پنجره‌ها را باز کردند و ابتدا از سفره وسط اتاق شروع کردند. نزدیک 60-70 عدد قاشق و چنگال فقط از بین ظرف‌های یکبار مصرف تلنبار شده در وسط اتاق استخراج شد. و نزدیک به دو کیسه زباله فقط ظرف یکبار مصرف از اتاقشان جمع آوری شد. بعد از دو ساعت در نهایت چشم ما به موکت کف اتاق روشن شد. آخرین ظرف یکبار مصرف را که باز کردند چشمتان روز بد نبیند انگار بمب شیمیایی زده باشند. یک گوجه گندیده، یک خیار گندیده، و یک تکه پنیر که به همه چیز می‌برد به جز پنیر و نزدیک به سه کیلو کپک فراوری شده داخل ظرف فوق بود. به قدری بوی گند می‌داد که من فقط مانده بودم این سه تن چطور تا امروز زنده مانده‌اند! فلواقع اگر کلیه دانشمندان شرق و غرب جمع می‌شدند و روی این سه تن آزمایش می‌کردند به اطمینان می‌گویم دلیلی برای زنده ماندنشان پیدا نمی‌شد. و اگر خونشان مورد آزمایشات میکروبی و شیمیایی قرار می‌گرفت از آن می‌شد داروی تمامی بیماری‌های درمانپذیر و درمانناپذیر را کشف و استخراج کرد.

باری، دوران خوابگاه دوران خوبی بود. با همه سختی‌هایش، با همه فراز و فرودهایش و با تمام دلتنگی‌هایی که گاه طول دورانش به سه تا چهار ماه نیز می‌کشید. با دیدن موجوداتی که در خوابگاه سال به سال حمام نمی رفتند و همان موجودات را وقتی در داخل دانشگاه میدیدیم انگار به تازگی از اتوشویی خارجش کرده اند. با تمامی درس خواندن‌های تا دم صبحش. و با تمام فوتبال‌هایی که مجبور بودی ایستاده تماشا کنی چون جا برای سوزن انداختن هم وسط سالن تلوزیون نبود. هرچه بود زودتر از آنی گذشت که فکرش را می‌کردیم.


+ من خود طویله نویس نبودم! خواندن پست‌های شباهنگ مرا چنین کرد. 

۳۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۰۹
آقاگل ‌‌