دو کلمه حرف حساب

مایین م سینه‌ای که در آن ماجرای توست
دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

۴۲ مطلب با موضوع «عکس نگاری» ثبت شده است

نوشتن از یک تصویر کار ساده‌ای نیست. نیم‌ساعتی می‌شود که نشسته‌ام و خیره شده‌ام به تصویرهایی که از یک تا چهار شماره خورده‌اند و باید برای یکی از آن‌ها متنی بنویسم. بین همۀ این چهار تصویر، همان اولی چشمم را گرفته. ثانیه‌های بی‌شماری است که چشم‌هایم را دوخته‌ام به مرد و زنی که در قاب عکس دوربینی ماندگار شده‌اند و من فکر می‌کنم باید پدر و دختر باشند. پدر و دختری که نشسته‌اند روی پاگرد پله‌هایی که تعدادشان مشخص نیست. پله‌هایی که عرضشان به زحمت برای عبور دو نفر از کنارهم کافی است و بین دو دیوار آجری گیرافتاده‌اند. دیوارهایی که گله‌به‌گله آجرهای قدیم‌اش ریخته و احتمالاً در همۀ سال‌های عمرش، دو محله یا دو کوچه را به هم وصل می‌کرده، پله‌هایی که روزانه ده‌ها نفر از آن می‌گذشته است. ولی بعید می‌دانم در همۀ این روزها رهگذری هوس کرده باشد تعداد پله‌ها را بداند. مثلاً از اول کوچه‌ای که شاید اسمش کوچۀ پونک بوده، یا مریم سه بوده یا...(اصلاً چه اهمیتی دارد؟) شروع کرده باشد به شمردن و یکی یکی پله‌های زیرپایش را شمرده باشد تا برسد به آخری و زیرلب تکرار کند: «صد و هفتاد و سه. صد و هفتاد و سه پله.» و احتمالاً چند قدمی که از پله‌ها دور شد آن عدد هم از یادش رفته باشد. پله‌ها و تعدادشان هیچ‌وقت سوژۀ جذابی برای کسی نبوده. ولی دخترک روی پله‌ها هست. دخترکی که لابد خانه‌شان در کوچه یا محلۀ بالا بوده، داخل خانه بحثی بوده، دختر خواسته یا ناخواسته حرف‌هایی شنیده که  در او حس خوبی را به‌وجود نیاورده، بعد با حالت قهر و گریان بیرون دویده، صدوهفتادوسه پله را جلوی چشم‌های اشکبارش دیده و شروع کرده به دویدن تا پلۀ پنجاه و هفتم. آنقدر اشک ریخته و دویده نفسش گرفته و بعد دیوار آجری شده تکیه‌گاهش و چکه‌چکه اشک‌ها زمین زیر پایش را خیس کرده. پدر سراسیمه از آن بالا دختر را دیده و تا پلۀ پنجاه‌وهفتم را نفهمیده که چطور آمده است. بعد دخترک را، مثلاً فائزه‌اش را درآغوش گرفته و سکوت کرده تا دخترک یک دل سیر گریه کند. لابد پدر هم ناراحت بوده، بغض داشته، اما پدرها جلوی دخترهایشان...؟ نه؛ امکان ندارد پدر گریه کرده باشد. مطمئنم بغضش را همان‌جا قورت داده، سر فائزه‌اش را توی دست‌های پرمویش فرو برده و او را توی سینه‌های ستبرش فشار داده، دست راستش را کشیده روی سرش و توی گوشش نجوا کرده . . . نمی‌دانم. اینکه پدرها وقتی دخترشان پنجاه و هفت پله را گریسته باشد چه در گوشش نجوا می‌کنند را نمی‌دانم. نه، ولی حتماً چیزی در گوش فائزه‌اش گفته و بعد نشسته‌اند روی پاگرد پلۀ پنجاه و هفتم، بین دو دیواری که چند آجرش هم ریخته. پدر دست چپش را حلقه کرده دور کمر دخترش و با دست راست دختر را در آغوش کشیده و بوسه‌ای زده روی سر دختر. دختر دست‌ها را گرفته جلوی صورت شرمگینش و به آغوش بابا پناه آورده و هق‌هق کنان هرچه در دل داشته بیرون ریخته و البته ما هنوز نمی‌دانیم چه شده که دختر پنجاه‌وهفت پله را یک نفس گریسته.

+سخن‌سرا

۱۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۵۵
آقاگل ‌‌

+میبد-یزد (بعلاوۀ توضیحات- مرسی یزد؛ مرسی نوجوون یزدی)

س.ن: و حالا بریم تنکابن!


۲۴ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۸
آقاگل ‌‌

+شاید بهتر بود می‌نوشتند: طبیعت را پشت میله‌های سرد زندانی کنیم! یا حفاظت از طبیعت پشت میله‌های زندان! یا چه می‌دانم هر شعار مسخره‌تری جز این.


۴۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۷:۱۵
آقاگل ‌‌

داستان از شب بازی رُم و بارسلونا شروع شد. جایی که تیم کارشناسی صداوسیما تصمیم به مات کردن لوگوی باشگاه ایتالیایی، یعنی رم گرفت. حرکتی که البته با گسترش فضای مجازی به‌سرعت در شبکه‌های تلگرامی و حتی سایت‌های خبری دنیا منتشر شد و یک‌روزه تبدیل شد به یک لوگوی دردسرساز. اینکه مات کردن لوگوی فوق کار درستی بود یا اشتباه موضوع بحث من نیست. راستش به این بهانه علاقه‌مند شدم کمی بیشتر در مورد این لوگوی عجیب‌وغریب بخوانم. لوگویی که الحق داستان جالبی داشت.

در لوگوی فوق، و البته تصویر بالا ماده‌گرگی به اسم گرگ کاپیتول را می‌بینیم که در حال شیر دادن به دو پسربچه به اسم‌های رموس و رمولوس است. در سمت چپ تصویر نیز زنی به اسم رئاسیلویا را به همراه مردی می‌بینیم که گویا مادر این دو پسربچه بوده است. پسرانی که طبق داستان‌های اساطیری ایتالیا نوه‌های نومیتر، پادشاه آلبانولگا هستند. آلبانولگا درواقع همان مکانی است که بعدها شهر رم در آن بنا شد. نومیتر و برادرش آمولیوس از نسل قهرمان تروا آئیناس بودند. نومیتر دختر و پسری داشت که نام‌های آن‌ دو به ترتیب رئاسیلویا و لائوس بود. آمولیوس که سودای پادشاهی را در سر داشت برادرش نومیتر را همراه پسرش لائوس کشت؛ و فرزند دخترش رئاسیلویا را مجبور کرد تا راهبه شود. تا به این وسیله جلوی فرزند دار شدن رئاسیلویا را بگیرد؛ اما، اما ازآنجایی‌که چرخ کبود بازیچه‌ها بسیار دارد و همیشه به اختیار ما نمی‌چرخد، خدای جنگ یعنی جناب مارس عاشق رئاسیلویا شد؛ و سرانجام این هم‌آمیزی باردارشدن رئاسیلویا بود. آمولیوس که از این داستان و باردارشدن رئاسیلویا آگاه می‌شود او را به زندان می‌اندازد؛ و پس‌ازاینکه دو فرزند دوقلوی رئاسیلویا به دنیا می‌آیند او را می‌کشد و دو فرزندش را به رودخانه تیبر که سومین رود طویل ایتالیاست می‌اندازد. ولی چرخش روزگار این دو پسر را به کناره‌ی رود می‌رساند و از مرگ نجات می‌دهد! پس‌ازآن سروکله ماده‌گرگ داستان پیدا می‌شود. رموس و رمولوس به‌وسیله این ماده‌گرگ که در این داستان گرگ کاپیتول نامیده می‌شود بزرگ می‌شوند؛ و در ادامه داستان انتقام کشته شدن مادر و پدربزرگ را از جناب آقای پادشاه آمولیوس می‌گیرند. پس‌از آن‌ هم پایه‌های شهر رُم را در تپه‌ای به نام پالاتیوم بنا می‌گذارند؛ و شهر رم را ایجاد می‌کنند؛ و رمولوس پادشاه رم می‌شود. 

۳۵ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۷ ، ۲۰:۱۵
آقاگل ‌‌

#وصف_الحال

۱۸ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۹
آقاگل ‌‌


س.ن:

کودکان روستا در عجیب‌ترین و قشنگ‌ترین استادیوم فوتبال تاریخ، استادیوم Panyee FC تایلند. روستایی شناور در میان دریا.

 

۲۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۱ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۷
آقاگل ‌‌

جا داره زنگ بزنم از هواشناسی به خاطر عکس پایین ازشون تشکر کنم. بارش برف بهاری در چهارمین روز عید نود و شش:




غروب دهمین روز از بهار- امامزاده آقاعلی عباس، نزدیک شهر بادرود کاشان. با این غروب فقط خدا رحم کرد جمعه نبود! :



روز سیزده بدر، روستای زیبای مرق، کاشان، آرامگاه بابا افضل، شاعر و عارف قرن ششم. جناب بابا افضل کاشانی می‌فرمایند که :


من من نی‌ام، آن کس که منم، گوی که کیست؟

خاموش منم، در دهنم گوی که کیست؟

سر تا قدمم نیست به جز پیرهنی!

آن کس که منش پیرهنم، گوی که کیست؟

 



سه تصویر بالا جهت شرکت در مسابقه عکاسی دکتر میم عزیز بود. (برای دیدن تصویر در اندازه واقعی روی آن کلیک کنید.)

شما هم حتماً شرکت کنید.


  ++برای اینکه حجم نت تون نپره ادامه تصاویر رو در اندازه کوچکتر و به صورت لینک میذارم. 


از بچگی عاشق ماهی گلی بودم. روز عید یکی از دوستان که از اتفاق به زودی از دانشگاه صنعتی اصفهان مدرک مهندسی شیمیش رو می‌گیره و هر سال عید ماهی گلی می‌فروشه برام یک کیلو ماهی گلی آورد. که البته عمرشون نزد من کوتاه بود و همون روز دهم سپردمشون به دست سرنوشت.


و سفره هفت سین عید که مطمئناً گوشه وبلاگ دیدینش. با این حال برای تجدید خاطره باز اینجا هم می‌گذارمش.(دوستان اصرار داشتند که این عکست رو بیار برا مسابقه ما، تا بهت جایزه نفر اول رو بدیم. ولی چون لو رفته بود گفتن دیگه نمی‌شه که باشی برو خونه تون.)


بعد از روز اول دیگه فرصت عکاسی دست نداد. تا شبی که برف اومد. صبحِ اون شبِ برفی زدیم به دل کوه و رفتیم تا خود آبشار(عکس یک، عکس دو). یک عدد دندون درد، دو عدد تاول پا، و یک عدد سرماخوردگی تنها بخشی از عواید این گشت و گذار بود.

 توی مسیر رفتن چندین بار از این جونورها دیدیم که همچین لم داده بودند جلوی آفتاب که دلت می‌خواست کبابشون کنی بزنی به بدن! نمی‌دونم دقیقاً چی هستند. شبیه موش بودند ولی خوشگل تر.(عکس)


روز دهم به اتفاق خانواده گرامی تصمیم گرفتیم که بریم کاشان. و طبق معمول بین راه یک سر به امام زاده‌ای که بالا گفتم زدیم. جای باصفایی ست. این هم یک تصویر دیگه از غروب امام زاده.


و روز سیزده به در،که با دوستان و آشنایان زدیم و رفتیم به روستای مرق، دره پریان و آرامگاه بابا افضل کاشانی، از شعرای قرن ششم. طبیعت بکر و دست نخورده‌ی روستا فوق العاده است.(عکس یک، عکس دو )

 و اگر حوصله و وسایل لازم برای کوه نوردی داشته باشید می‌تونید تا روستای دُره و دَره پریان و آبشار معروفش هم برید. که متاسفانه ما نه وسایلش رو داشتیم و نه هیچکس حوصله‌اش رو داشت.(از دره پریان هرچه سرچ کردم عکس مشخصی پیدا نشد.)


+عذرخواهی به خاطر دیشب و حال نامساعد این روزهای این بنده نگارنده.


خدا کنه که حالمون خوب بشه

تا حرفامون یک خورده مرغوب بشه.


یاعلی

۲۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۳۹
آقاگل ‌‌



۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۲۷
آقاگل ‌‌