دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود
زیباتر آن
که در سرت
اندیشه نو شود...

۳۷ مطلب با موضوع «عکس نگاری» ثبت شده است



۱۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۲۷
آقاگل ‌‌


"وای به موقعی که اهل دردی گریه کند و تو راحت خفته باشی. چون زمین به لرزه می‌افتد..."


#موج_سواران




" - من تا سر حد رفتن رفتم! ولی اخرین نشانه کجا بود؟!

در قبیله من برای مرد در هر قدم امتحان است!

+کدوم قبیله؟ من همه رو برا یک کتاب خون تعریف کردم. اسم قبیله تو به نظرش آشنا نبود.

- داستان قبیله من در کتابی نیست! در خاک و باد و گیاه است! داستان من قدم قدم در اینجاست! ما بودیم و دشمنانی هزار اسب!

+ پس جنگ سختی بود.

-هیچ جنگی از آنچه اکنون دارم سخت تر نیست..."

۲۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۵۱
آقاگل ‌‌


#هشتگ_داداش_داری_اشتباه_می‌زنی! 

#هشتگ_رسانه_میلی

#هشتگ_برنامه_نود

#هشتگ_همین_الآن_یهویی



۱۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۰۲
آقاگل ‌‌



+امان از این  تصنیف و صدای همایون‌جان شجریان امان...

+تک بیت‌های بی مخاطب رو که فراموش نکردید؟ به روز شد.

+عکس همین شب‌های پیش :)

موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۰
آقاگل ‌‌


از خواب چو برخیزم...

              اول تو به یاد آیی!

۲۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۰:۰۳
آقاگل ‌‌

نشسته بودم پشت سیستم و زل زده بودم به صفحه دسکتاپ بلکه دستم به کیبورد بره و شروع کنم به نوشتن خاطرات این چند روز. ولیکن دستم به نوشتن نمی‌رفت. گفتم حالا که حوصله نوشتن نیست! و دست و دلم به نوشتن نمیره چنتایی عکس از سفر آپلود کنم.

یکی از سوژه‌های جذاب این چند روزه بچه‌ها و پدر مادرهاشون بودن. خودتون ببینید دیگه. چقدر عشق بودند. 



عکس اول:



 ایشون که نمی‌دونم آبنبات از کجا گیر آورده بود. من هرچی گشتم دیدم هیچ کدوم از موکب‌ها نذری آبنبات نمی‌دادن آخه!:دی. اون نگاهش و اون سربند یافاطمه زهراشون ^_^


عکس دوم:



 اسکار عشق‌ترین عکس این چند روز هم تعلق می‌گیره به این خانواده شیرازی و بچه کوچولوی بامزه‌شون. که فارغ از همه جهان پستونک به دهن با عشق همه جارو زیر نظر داشت. پشت سرشون بودیم، یک کم سر به سر بچهه گذاشتیم که مادرش متوجه شد و این شد باب آشنایی و این عکس. فسقلی‌ترین زائر.^_^



 از پشت صحنه گفتن به جغد روی لباسش هم اشاره کن:دی



عکس سوم:



ایشون هم که تازه از خواب بیدار شده و خیلی ناز داره چشماش رو باز می‌کنه تا ببینه چه خبره و اینجا کجاست. خیلی هم ظاهرا جای گرم و نرمی داره. 

خیلی از خوانواده‌ها رو دیدم که با همین کالسکه‌ها و بچه به دست سفر کرده بودند. اینارو می‌گم که فکر نکنین زیاد سفر سختیه. اتفاقا خیلی هم خوش می‌گذره و کلی هم خاطره می‌شه براشون.


عکس چهارم:



این عکس به دنبال حرف‌هایی هست که در مورد عکس سوم زدم. فکر کنین با سه تا بچه کوچولو و ریزگوله اومده بودند پیاده‌ روی. چه عشقی هم می‌کردند اون دو تا بچه وروجک داخل عکس.

 

عکس پنجم:



ایشون هم دیگه من سکوت می‌کنم خودتون ببینینش و عشق کنید باهاش. لبخند به لبتون اگر نیومد با من! جلوتر غذا می‌دادن. ایشون هم ایستاده بود دستمال کاغذی تعارف می‌کرد به زوار. یحتمل دختر صاحب همون موکب بود. :))


عکس ششم:



این هم از جمله عکسایی بود که خیلی دوستش دارم. اولی، همونی که پیرهن سبز آبی تنش هست نشسته بود و سینی رو گذاشته بود روی سرش و داشت غذا پخش می‌کرد بین زوار. دومی، تک پوش قرمزه کمی اون طرف‌تر داشت خودش غذا می‌خورد. تا دید من دوربین دستم هست و دارم از دوستش عکس می‌گیرم، پرید اومد نشست کنارش :) ای قربون اون دلای مهربونتون. ^_^


عکس هفتم:



ایشون هم باز در حال پخش نذری بود. حلوای خرمایی پخش می‌کرد. مهربونی رو می‌شه توی چهره‌اش دید. چقدر هم مودب و با طمأنینه ایستاده بود. این عکس یک نکته دیگه هم داره! عکاسش من نبودم! عکاس اینجا داره حلوا میخوره:دی


بقیه تصاویر رو در مجموعه‌های جدا گذاشتم و به موقعش می‌ذارمشون. اینجوری شیرینی عکس‌ها از بین نمیره. :)

 



۴۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۰
آقاگل ‌‌