۱۹ مطلب با موضوع «فیلم نگاری» ثبت شده است

Play with the blood

رودریگو دسوزای سریال موزارت در جنگل، اصطلاحی داشت که از قسمت اول تا آخرین قسمت فصل چهار، بارها و بارها تکرارش کرد. رودریگو هربار که می‌خواست به نوازنده‌ای ایراد بگیرد، رو می‌کرد به نوازندۀ از همه جا بی‌خبر و می‌گفت: «Play with the blood».   «Play with the blood». «Play with the blood»

اوایل نمی‌فهمیدم منظورش چیست. فقط از روی زیرنویس می‌شد حدس زد که منظورش یک چیزی است مثل با دل و جان کار کردن خودمان. اهمیتی هم نداشت برایم. سریال را فقط به این خاطر می‌دیدم که کمی از وقتم را پر کند و کمی هم ذهنم آرام شود. تا اینکه یک جایی از داستان (که نه فصلش یادم است و نه قسمتش)، وقتی که داشت کنار هیلی قدم می‌زد و هیلی سر‌به سرش می‌گذاشت و با شوخی و از سر مسخرگی چندین بار جملۀ «Play with the blood» را تکرار می‌کرد، بالاخره تصمیم گرفت ماجرا را از اول تعریف کند و بگوید منظورش از این خون چیست و چرا می‌گوید باید با خون نواخت. و درست همین‌جا بود که چراغکی انتهای یکی از کوره‌راه‌های ذهنم روشن شد. (ادامۀ متن ممکن است کمی داستان را لو بدهد. پس اگر نمی‌خواهید داستان فیلم لو برود از بخش سبزرنگ پرش کنید.)

داستان از این قرار بود که رودریگو قبل از اینکه بشود رهبر ارکستر و برسد به جایگاهی که حالا دارد، یک ویولون داشته و سر و کارش با ویولون بوده است. استادش روزی به رودریگوی نوجوان می‌گوید که تو هرگز با ویولون به جایی نمی‌رسی و بی‌خود هم مرا بیچاره کرده‌ای و هم خودت را زجرکش می‌کنی. این حرف استاد به رودریگو برمی‌خورد و نتیجه می‌شود ساعت‌ها تمرین و تمرین و تمرین. تا حدی که سر انگشت‌هایش زخم می‌شود و خون از سر سیم‌های ویولون چکه می‌کند روی زمین. همان نواختن با خون. نواختن با تمام وجود. همان عصاره‌ای که باعث می‌شود شما به پیروزی نزدیک و نزدیک‌تر شوید.


چند شبی است که قسمت آخر سریال را دیده‌ام. نسبت به روزی که قسمت اول سریال را دیدم، دیگر نه آنقدر خسته هستم و نه آنقدر ناامید. ذهنم البته همان‌قدر مشوش است که قبلاً بود. حجم کارهایم هم تفاوتی نکرده و چه بسا بیشتر هم شده باشد. ولی یک چیزی این وسط فرق کرده است. این‌ روزها دارم فکر می‌کنم چطور می‌شود با خون نواخت. دارم به مفهوم «Play with the blood» فکر می‌کنم و اینکه چطور می‌شود بی‌توجه به محیط برای رسیدن به هدف‌های زندگی‌ از جان مایه گذاشت. جنگید، جنگید و جنگید و هر لحظه به پیروزی نزدیک‌تر شد.

?You talkin' to me

?You talkin' to me? You talkin' to me? You talkin' to me

?Then who the hell else are you talkin' to-You. talkin' to me

.Well I'm the only one here

"Taxi driver"


life goals


«داشتن یک دوست واقعی یکی از سه هدف اصلی من توی زندگی بود. یکی دیگه اینکه همۀ عروسکای نوبلت رو جمع کنم و سومی هم اینکه تا آخر عمر شکلات داشته باشم.

دکتر برنارد هازلهاف میگه داشتن هدف توی زندگی خیلی خوبه.

البته به این شرط که مثل اهداف من احمقانه نباشه!»

انیمیشن Mary and Max-2009

The Killing of a Sacred Deer

تصور کنید روزی به همراه چند نفر دیگه رفته باشید بیرون ازخونه؛ خرید کرده باشید، بستنی خورده باشید؛ گفته باشید و خندیده باشید و کلی هم بهتون خوش گذشته باشه. بعد همین‌طور که با همراهاتون در حال قدم زدن هستید یکباره متوجه کسی بشید که دقیقاً پشت سر شما، با یک فاصله کم در حال حرکته. اینقدر نزدیک که گرمی نفسش رو پشت گردن‌تون حس می‌کنید. ولی تصورتون این هست که وجود اون شخص رو فقط شما احساس می‌کنید. جرئت برگشتن و دیدنش رو هم ندارید. چند قدمی با همون حس ترس پیش می‌رید و یک‌باره وجود اون شخص هیچ می‌شه. همین‌طور که یک‌باره اومده بوده یکباره هم ناپدید می‌شه. اون رفته، ولی ترسش هنوز هست. نه فقط همین لحظه که هروقت دیگری که با دوست و رفیقاتون بیاید پارک هم باز اون ترس خودش رو یک جوری نشون میده.

«کشتن گوزن مقدس» دقیقاً همینه. فیلمی سوررئال و با نگاهی اسطوره‌ای، که نه در ژانر ترس و وحشت ساخته شده و نه کارگردانش قصدی برای ترسوندن مخاطبش داره. ولی از لحظۀ شروع تا پایان فیلم یک احساس مرموزانه‌ای تمام وجود شما رو درگیر می‌کنه. فیلم دربارۀ زندگی عادی و حتی خوب یک پزشک و خانواده‌اشه که یکی از بیمارهاش موقع عمل جراحی کشته شده، و حالا اون آقای پزشک یک احساس دِینی نسبت به پسر اون مرد داره. همین. ادامۀ فیلم بی‌شباهت به احساس کردن حضور اون شخص نیست. تنها می‌تونید با وجود یک ترس به مسیر ادامه بدید. تنها می‌تونید فیلم رو دنبال کنید و منتظر انتهای ماجرا باشید. ماجرایی که حتی نمی‌تونم این اطمینان رو بدم که در پایان هم خواهید فهمید یا نه. درست مثل حال حاضر من که از دیشب تا همین لحظه، بعد از دیدن سکانس آخر فیلم نشستم و دارم فکر می‌کنم: «خب که چی؟ چرا لعنتی؟ چرا خب؟»

دیدن کشتن گوزن مقدس رو نه پیشنهاد می‌کنم، و نه پیشنهاد نمی‌کنم! تصمیم‌گیری برای دیدن یا ندیدنش با خود شماست. ولی من اگر جای شما بودم از دست نمی‌دادمش.

دیالوگ نوشت

_ من یک بار او را دیده‌ام که با اسیرانِ نصرانی، عیسی مسیح را به شفاعت گرفت که آشفتگی نکنند و بند از پای ایشان برداشت. هنوزم این سخن در گوش است که فرمود: «ما برای برداشتن بند آمده‌ایم نه بند نهادن.» سرداری از فاتحان ایران بر جمل می‌خندید و حسین ابن علی او را به فریاد گفت:«ما آمده‌ایم با ظلم بجنگیم، نه آنکه خود ظالم باشیم.»

عبدالله: از او بسیار می‌گویند. و آنها که می‌گویند، چرا خود چون او نیستند؟

"روز واقعه"

"بهرام بیضائی"

خداحافظ پروفسور دیوانه

من فقط یک بار زندگی می‌کنم؛ 

بنابراین بگذارید هر خوبی که می‌توانم بکنم و هر محبتی که مایلم نسبت به دیگران ابراز دارم. 

بگذارید، نه این احساس را سرکوب نمایم و نه آن را به تأخیر اندازم زیرا دیگر به دنیا نخواهم آمد...

جری لوئیس (1926-2017)


تصویر مرتبط


آخرین مرد سیاه سفید سینما نیز درگذشت.


درد توی سرم مثل خورده‌های شیشه است. تمام مدت...



دریافت

مادرکشی! مستندی که قطعا باید دید.



گریه کردم! پای این مستند اشک ریختم. درست شبیه فرزند ناخلفی که بر بالین مادر نشسته و نفس های آخر مادر را می‌بینه و کاری از دستش ساخته نیست.

قصد داشتم برای معرفیش جمله‌ای بنویسم. ولی راستش حرفی برای گفتن نداشتم و فیلم حرفی برای گفتن نگذاشت. جز اینکه #ما_خیانت_کردیم! ما فرزندان ناخلف این مادر بودیم. ما خیانت کردیم و این خیانت به قدری سنگین بود که کمر مادر خم شد. شکست. و حالا که نفسای آخرش رو می‌کشه روی دیدار با اون رو هم نداریم. اگر امروز کاری نکنیم. فردا دیگه خیلی دیره.


لینک دانلود

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.