دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.

۵۸ مطلب با موضوع «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

 دو سال پیش بود یک‌آشنا برای راحت‌تر خواندن و دنبال کردن وبلاگ‌ها در تلگرام رباتی ساخته بود. رباتی که می‌شد با وارد کردن آدرس وبلاگ‌ها مطالب آن‌ها را بدون دردسر خواند. اگرچه این کار مزیت‌های فراوانی داشت، اما با اعتراض برخی دوستان وبلاگ‌نویس روبرو شد. نتیجه اینکه پروندۀ این ربات بسته شد تا امروز.


آنچه باعث شد دوباره یادی از این ربات تلگرامی کنم، قصد یک‌آشنا برای به‌روزرسانی ربات و افزودن چند ویژگی جدید به آن است.

قرار است ربات جدید:


1- قابلیت اضافه کردن وبلاگ‌ها از هر سرویس‌دهنده(بیان-بلاگفا و ...) را داشته باشد.

2- قابلیت آرشیو کردن پست‌های وبلاگ را داشته باشد و به وبلاگ‌نویس‌ها کمک کند تا مطالب خود را آرشیو کنند.

3- به فضای وبلاگ‌نویسی کمک کند و این ویژگی را داشته باشد که بتوان در فضای تلگرام و با استفاده از ربات برای وبلاگ‌ها کامنت گذاشت. (و احتمالاً پاسخ کامنت‌ها را دریافت کرد.)

4- و مهم‌تر از همه اینکه حق کپی‌-رایت را رعایت کند. در واقع هر نویسنده می‌تواند تصمیم بگیرد که وبلاگش را برای دنبال شدن در ربات ثبت کند یا خیر.


پی‌نوشت: این متن در راستای حمایت از این فعالیت یک‌آشنا نوشته شده. پس اگر متن را تا انتها خوانده‌اید، لطف کرده به اصل مطلب مراجعه کنید: اول اینکه نظرتان را دربارۀ این ربات بگویید و دو اینکه اگر پیشنهادی داشتید با خود یک‌آشنا در میان بگذارید.

لینک مطلب


موافقین ۱۹ مخالفین ۱۵ ۰۹ تیر ۹۸ ، ۱۲:۴۵
آقاگل ‌‌

من فقط مدت کوتاهی(حدوداً یک هفته) در ویرگول فعالیت داشتم. فکر می‌کنم کلاً سه یا چهار مطلب در ویرگول نوشته باشم. این ویدئویی که می‌بینید، مروری است بر فعالیت من در ویرگول و میزان بازدید دیگر کاربران فضای مجازی از صفحۀ من. البته می‌دانم کل فرایند تولید چنین محتوایی تنها چند خط کدنویسی و جایگزین کردن عکس داده است؛ اما برای من مخاطب کاری است دلگرم کننده.خصوصاً وقتی این ویدئو را با معرفی وبلاگ‌های برتر بیان مقایسه می‌کنم. وبلاگ‌های برتری که فقط بر پایۀ لایک و میزان ارتباطات یک وبلاگ مشخص می‌شود و نه ملاک‌های ارزشمند و واقعی. (اینکه دامنه‌های اختصاصی را کلاً به حساب نمی‌آورد هم بماند!)   


 

 

می‌خواهم از ارزش قائل شدن برای مخاطب بگویم. در این چند سال وبلاگ‌نویس‌های زیادی را دیده‌ام که فضای کانال‌های تلگرام یا توییتر را برای نوشتن به وبلاگ ترجیح داده‌اند. واقعیت این است که اگر امکانات این فضاها را با وبلاگ مقایسه کنیم، می‌بینیم این حجم از مهاجرت همچین بی علت هم نیست. به همین خاطر وقتی که با دعوت محمد حسین روبرو شدم، به این فکر کردم که چطور می‌شود مخاطب را به جای توییتر و تلگرام و ... به فضای وبلاگ‌نویسی برگرداند.(با این فرض که دیر نشده باشد.)

با همین مقدمه می‌خواهم بروم سراغ سه ایرادی که به بیان وارد می‌دانم و فکر می‌کنم با رفع آن‌ها می‌توانم کمی امیدوارانه‌تر به ادامۀ حیات این فضا نگاه کنم: 

 

1- سیستم ورود به بیان

برای اینکه بهتر منظورم را برسانم دست به یک مقایسه می‌زنم. توییتر، ویرگول و تلگرام را به نظر باید رقیبان اصلی وبلاگ‌نویسی به حساب بیاوریم. برای عضویت در ویرگول می‌توانید از حساب جیمیل خود استفاده کنید. برای داشتن یک کانال در تلگرام فقط داشتن یک حساب کاربری کافی است. توییتر هم به همین شکل است و برای ثبت‌نام در آن فقط وارد کردن یک ایمیل کفایت می‌کند. کاربری که بخواهد وارد بیان شود اما باید هفت خوان رستم را بگذراند. فقط کپی شناسنامه و کارت پایان خدمت از آدم نمی‌خواهند. شاید کم اهمیت به نظر بیاید، ولی فکر می‌کنم ثبت کردن همۀ مشخصات و گرفتن شمارۀ تلفن و ایمیل و ... باعث هراس کاربران و بی‌اعتمادی آن‌ها می‌شود. ضمن اینکه طی کردن این هفت‌خوان برای مخاطب‌های نو ورود هم سخت و گیج‌ کننده است. 

 

2- امکانات اختیاری و محدودیت‌ها

به شخصه علاقه دارم در هر پست از ویدئو یا صوت استفاده کنم. گاهی هم برای تکمیل یک پست نیاز به عکس است. به علاوه همیشه سعی دارم پست‌های وبلاگ را بر پایۀ موضوعات و کلمات کلیدی مرتب کنم. به خاطر همین دلایل دو سالی می‌شود که از امکانات اختیاری بیان استفاده می‌کنم. 

اگرچه فروش امکانات اختیاری برای بیان یکی از راه‌های درآمدزایی است، ولی فکر می‌کنم برخی از این محدودیت‌ها بیش از اندازه باشد. برای مثال، کاربری که چهار-پنج سال از عضویتش می‌گذرد، طبیعی است که تعداد فایل‌های آپلود شده‌اش بیشتر از 500 تا باشد. اگر سری به سایر امکانات اختیاری هم بزنید، با یک نگاه گذرا متوجه منظورم می‌شوید. در حقیقت برای شرکتی که خودش را رسانۀ متخصصان و اهل قلم می‌داند و با مخاطبانش معنا پیدا می‌کند، این‌ موارد امکانات خاصی به حساب نمی‌آید.

 

3- بهبود بخش نظرات

فکر می‌کنم ویژه‌ترین امکانی که بیان برای مخاطبانش به وجود آورده، بخش نظرات ارسالی است. با این حال بخش نظرات وبلاگ همچنان نیاز به بهبود دارد. ارتباط مخاطب با نویسنده و گفت‌وگو در بخش نظرات برگ برندۀ وبلاگ است. برگ برنده‌ای که اگر قرار باشد فضای بیان به همین شکل باقی بماند، خیلی زود خواهد سوخت و بیان همین چند مخاطب باقیمانده‌اش را هم از دست می‌دهد. (فقط نگاهی به نسخۀ جدید تلگرام بیاندازید.) 

برای بهبود بخش نظرات راه‌کارهای پرشماری وجود دارد. از امکان نظردهی تودرتو گرفته، تا اهمیت قائل شدن برای مخاطبین غیربیانی که سال‌هاست مورد بی‌مهری قرار گرفته‌اند. نظردهی در وبلاگ‌هایی که از دامنۀ اختصاصی استفاده می‌کنند هم همیشه یک معضل بوده.

 

ضمن تشکر از محمد حسین و آقای صفایی‌نژاد، از آرزوهای نجیب، خورشید، یک آشنا، تویی پایان ویرانی و حاج مهدی (سفر نویسنده) دعوت می‌کنم که به این پویش بپیوندند.

 

سخن پایانی:

راستش می‌گویند «هرچه بگندد نمکش می‌زنند وای به روزی که بگندد نمک.» شرح حال من است و این پست. صبح نشستم و از سر تا پایش را خواندم و اصلاح کردم. همینکه خواستم فیلم را ضمیمه کنم و دکمۀ ارسال را بزنم، نمکش گندید. این‌طوری:

تصویر یک -تصویر دو

همه چیز پرید. دوباره نشسته‌ام و از نو پست را ویرایش کرده‌ام. با راه‌اندازی این پویش به بهبود این وضع امید داشته باشیم؟ نمی‌دانم. فعلاً نذر کرده‌ام اگر به نتیجه‌ای رسیدیم، تا در میکده شادان و غزل‌خوان بروم.

۲۰ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۸ ، ۰۸:۲۱
آقاگل ‌‌

با اجازه از نویسندۀ متن. 

اینجا بخوانید.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۱۰
آقاگل ‌‌

دوشنبه شب‌ها شب نود بود و شب خواندن پست‌های یک ام‌اسی خوشبخت. حالا اما، نزدیک نه ماه است که ام‌اسی خوشبخت نمی‌نویسد و گویا باید به دوشنبه‌های بی نود هم عادت کرد.


س.ن: ام‌اسی خوشبخت، ممنونم که گاهی سری به وبلاگ و این‌جا می‌زنید. امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشید و خوشبخت. خوشبخت به معنای واقعی کلمه‌اش.

 

۱۴ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۲ ۲۰ فروردين ۹۸ ، ۰۰:۴۹
آقاگل ‌‌

سال پیش، در همچین روزهایی در بیست و هشتیم روز آبان، مطلبی نوشته بودم دربارۀ روز کتاب و کتاب‌خوانی. پایین آن مطلب سلوچ یا همان علی خودمان، نظر گذاشته بود:«یک بار هم شده به جای کتاب های روانشناسی و موفقیت و علمی و تاریخی و سیاسی و ... داستان بخوانید. قصه ها بی نظیرن». 

همین، راستش خواستم با یک پست بلند بالا دعوت‌تان کنم به داستان‌خوانی. ولی تهش رسیدم به همین جملۀ علی: «داستان بخوانید چون قصه‌ها بی‌نظیرند.» چون خود همین زندگی هم یک قصه است. یک قصه.

۱۳ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۳
آقاگل ‌‌

همین شنبه‌ای که گذشت می‌تونستم بیام و بنویسم «دوکلمه حرف حساب» چهار ساله شد.(مهم بود؟)

لابد انتظار دارید حالا که نوشتم اضافه کنم: هر حرفی، حدیثی، سخنی، انتقادی، مزخرف‌ترین پستی، بهترین پستی، مهری، محبتی، فحشی، فضیلتی، نصیحتی، چیزی اگر دارید بنویسید. نمی‌دونم، میل خودتون. من که حرفی اگر بود می‌شنوم.


موافقین ۲۴ مخالفین ۴ ۱۸ مهر ۹۷ ، ۰۷:۲۰
آقاگل ‌‌

می‌گفت شما نسل خیانتکاری هستید. نسلی که حتی به خاطرات نسل قبلش هم رحم نمی‌کند. 

این چند جمله را مرد رهگذری می‌گفت که چند روز پیش سوار ماشینم شد. مرد ساکی همراهش بود و با پای پیاده پیش می‌رفت. هربار که ماشینی از کنارش می‌گذشت برمی‌گشت و به پشت سرش نگاهی می‌انداخت. نزدیکش که رسیدم سرعتم را کم کردم و کنارش ایستادم. پرسیدم کجا می‌خواهد برود و اگر مسیرش می‌خورد تا یک جایی برسانمش. عرق از پیشانی پهنش سرازیر شده بود و صدای هن و هن نفس‌هایش را می‌شد از داخل ماشین هم شنید. نگاهی به داخل ماشین و ظاهر من انداخت و بعد در را باز کرد و نشست. ساک آبی‌رنگش را گذاشت جلوی پایش و دستی داد و با یک سلام و علیک شروع کرد به گله از اینکه چقدر هنوز هوا گرم است و مسیر اینجا چرا هیچ تاکسی‌ای ندارد و مجبور شده است سر ظهری مزاحم من شود.

گفت چند روزی مهمان دخترش بوده و حالا می‌خواهد برود ترمینال و برگردد شهر خودشان. ضبط ماشین روشن بود و می‌خواند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان از شاخه جدا بود» 

گفت:«اینو یه خانوم دیگه‌ایم نخوانده؟» 

-«چرا. فکر کنم مرضیه. ایرح بسطامی هم البته خوانده و یکی دو نفر دیگر هم خواندن تا جایی که یادمه.» 

-«ای برگ ستمدیدۀ پاییزی، آخر تو زگلشن ز چه بگریزی» 

آهی کشید و گفت:«می‌دونی من چقدر با آهنگ خاطره دارم؟ یه ضبط صوت داشتیم و چندتا کاست. یکی از کاستا همین خانمی بود که گفتی. گفتی کی؟» جواب دادم:«مرضیه.»

 -«آره همین مرضیه. موقع غروب که می‌شد خانمم چایی می‌ریخت و می‌آورد. بعد همین کاست رو می‌ذاشت و مرضیه شروع می‌کرد به خوندن. نمی‌دونستم چرا اینقدر دوست داره این کاست رو. ولی چون اون دوست داشت منم دوستش داشتم.» لبخندی ساده تحویلش دادم و میدان را پیچیدم سمت راست.

-«روزی تو هم‌آغوش گلی بودی، دیوانه و مدهوش گلی بودی.» 

-«همین، مرضیه‌اش رو نداری بذاری؟»

-«نه. حالا مگه این بد می‌خونه؟» 

-«بد نمی‌خونه. ولی یاد خاطره‌هام افتادم. دلم برا اون روزا تنگ شد.» 

گفتم:«خدابیامرزدشون. ببخشید دیگه.» و بلندگوی ماشین گفت:«آه خار غمش در دل بنشاندم، در ره او جان بفشاندم»

-«نسل شما خیلی خیانت کاره. حتی به خاطرات نسل قبلشم رحم نمی‌کنه. چرا وقتی اون خانم. گفتی اسمش چی بود؟» 

-«مرضیه.» 

-«چرا وقتی مرضیه به اون خوبی...»

-«ای عاشق شیدا، دلدادۀ رسوا، گویمت چرا فسرده‌ام.»

احساس کردم بغضی پیچید توی گلویش. باید همین‌جا پیاده‌اش می‌کردم. او باید می‌رفت سمت راست و من مسیرم سمت چپ میدان بود. ولی این‌طور وقت‌ها راهنمای ماشین از مغز آدم قرمان نمی‌گیرد. این بود که راهنمای ماشین پیچید سمت راست و ضبط ماشین ادامه داد:«رفت آن گل پاک از دست، با خار و خسی پیوست؛ من ماندم و صد بار ستم، این پیکر بی‌جان» و مرد دیگر تا آخر راه هیچ نگفت. هیچ نگفت و من هم از ترس دیدن اشک‌های مردی که لااقل دوبرابرم سن داشت هیچ نگفتم و تنها راندم تا ترمینال. راندم تا ترمینال و بلندگوها تا آخر داد زدند:«به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زما...»


+نوشته شده برای رادیوبلاگی‌ها و اولین آهنگ نوانگار

صمیمانه دعوت می‌کنم از خورشید و سجل برای نوشتن این پست.


۱۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۲ ۱۵ مهر ۹۷ ، ۰۹:۲۳
آقاگل ‌‌

شبی از شب‌های بهمن پنجاه و هفت بود که مردی با لباس و چهره‌ای خونین، خسته و پریشان احوال به خانه برگشت. سردرگم بود. ولی می‌دانست که باید دست به کاری بزند. سرگرم جستجوی شعری می‌شود که بتواند اوضاع آن روزهای مردم و اعتراض‌هایشان را به خوبی بیان کند. آنقدر می‌گردد تا اینکه می‌رسد به شعری از اصلان اصلانیان:

شب است و چهرۀ میهن سیاهه

نشستن در سیاهی‌ها گناهه

شعر در روح و جانش ریشه می‌دواند. می‌رود سراغ سه‌تار و شروع می‌کند به نواختن. می‌نوازد و ضبط می‌کند، در مایۀ دشتی می‌نوازد و ضبط می‌کند، آنقدر می‌‌نوازد تا سرانجام به آنچه می‌خواهد دست پیدا می‌کند. همان نیمه‌های شب دست به کار می‌شود و مقدمه و متن آهنگ را روی کاغذ می‌آورد. دنبال خواننده‌ای می‌گردد که بتواند به بهترین شکل این تصنیف را بخواند. خب چه کسی بهتر از محمدرضا، با آن صدای همه چیز تمام؟ محمدرضا البته به اندازۀ لطفی و دیگر از اعضای گروه شیدا اهل سیاست نیست. ولی وقتی به خانۀ لطفی می‌رود، با پریشان‌حالی او روبرو می‌شود، وقتی حوادث سال‌های قبل را در ذهن مرور می‌کند و به‌خصوص هفده شهریور پنجاه و هفت را به خاطر می‌آورد، به‌قدری تحت تأثیر شعر و آهنگ و اوضاع آن روزهای ایران عزیزش قرار می‌گیرد که پیشنهاد لطفی را برای خواندن آن تصنیف می‌پذیرد.

چند روز بعد، تصنیف «شب‌نورد» یا همانی که بعدها با اسم «برادر بیقراره» معروف می‌شود، با شعری از اصلانیان، آهنگ‌سازی لطفی، صدای محمدرضا و نوازندگی چند نفر از اعضای گروه شیدا به صورت شبانه ضبط می‌شود. بعدها این تصنیف در کنار آوازی از محمدرضا و لطفی و همین‌طور تصیف و آوازی از شهرام ناظری در قالب نوارهایی به اسم چاووش دو بین مردم پخش می‌شود. 

همۀ این حرف‌ها را گفتم تا دست آخر بنویسم این روزها عجیب این تصنیف به دل و جانم می‌نشیند. به خصوص همین بیتی که نوشتم.

 

 

مترسک‌نگاری(مهمان افتخاری این پست): 

(اگه فقط یک دلیل برای دوست داشتن پاییز، به خصوص مهر و به طور ویژه روز اولش لازم داشته باشیم، قطعاً اون، زادروز فرخنده و مبارک خسروی آواز ایران، استاد محمدرضا شجریانه. ایشالا که خدا به جانانِ موسیقی ایران طول عمر همراه با سلامتی و شادی عطا کنه و فرزندان برومندش مخصوصاً همایون و مژگان شجریان همیشه در قله‌های هنر این مرزوبوم در حال درخشش باشن. امضا: مهدیار "مترسک سابق" با تشکر ویژه از سعید عزیزم که این تریبون رو در اختیارم قرار داد)

۱۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۲۱:۳۹
آقاگل ‌‌