دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۴۴ مطلب با موضوع «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

تقریباً پنجاه روز از عمر وبلاگ سخن‌سرا می‌گذرد؛ و فکر می‌کنم در این مدت لااقل یکبار اسمش را اینجا یا وبلاگ سایر دوستان دیده باشید. سخن‌سرا جایی است برای تمرین خوب نوشتن. و هدف آن هم از روز اول دقیقاً همین بوده. راستش نمی‌دانم تا اینجای کار چقدر در هدفش موفق بوده و یا نبوده، ولی فکر می‌کنم پنجاه روز آنقدر زمان زیادی هست که بتوان نقاط ضعف و قوتش را مشخص کرد. 

اولین نقدی که خودم به کار دارم این متکلم‌الوحده بودن در وبلاگ است. اینکه فقط من در حکم نویسنده باشم و سایر دوستانِ همراه نقشی نداشته باشند ضعف بزرگی است. به جز اینکه ناخوداگاه باعث اعمال نظر فردی‌ من می‌شود، یک مشکل دیگر هم دارد. اینکه گاهی اوقات ممکن است فرصت به‌روزرسانی وبلاگ را نداشته باشم؛ و در نتیجه پاسخ دادن نظرات دیر انجام شود و برای پست و تمرین‌ جدید هم آن طور که باید وقت صرف نشود. به همین خاطر اگر علاقه‌مند به همکاری در این زمینه هستید لطف کنید و اینجا یا از طریق ایمیل و تلگرام به بنده پیام بدهید. البته به جز این راه، جهت همکاری می‌توانید هروقت پستی یا سوژه‌ای داشتید که دیدید به درد سایرین هم می‌خورد و هم‌سو با وبلاگ سخن‌سراست، آن را بنویسید و بفرستید تا در وبلاگ منتشر شود. 

نقد دیگرم که همسو با خیلی از دوستان بود، مربوط به قالب وبلاگ سخن‌سراست. خب خوشبختانه قالبی به کمک احمدرضا جان طراحی شده و حالا به مرحله‌ای رسیده که نیاز به یک عدد کدنویس توانا دارد. اگر کدنویس هستید یا شخصی را سراغ دارید که بتواند این کار را انجام دهد معرفی کنید. 

خواهش دیگری که دارم این است که اگر پیشنهاد و یا نقدی نسبت به وبلاگ سخن‌سرا دارید زیر همین پست نقدها و پیشنهادهای‌تان را بنویسید. 

۲۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۶:۴۵
آقاگل ‌‌

اولین مرتبه ترم سه دانشگاه بود که همراه با امیدمان به فکر نوشتن افتادیم. گرفتن امتیاز نشریۀ خوابگاه و شروع به نوشتن برای یک نشریۀ دانشجویی اولین تجربۀ فراسررسیدی‌ام در نوشتن بود. بعدها برای چند نشریۀ دیگر هم در دانشگاه نوشتم. ارشد و دانشگاه باهنر اگرچه من را از دنیای نشریات دانشجویی دور کرد ولی باعث شد پس از یک مدت کوتاه دور بودن از فضای نوشتن، این بار وبلاگ را برای نوشتن امتحان کنم. یکی از دلایلی که این وبلاگ و فضای این وبلاگ را دوست دارم همین است. در همۀ این روزهای تاریک و روشن دور از وطن بودن، نوشتن جایی بوده برای زیستن. این جملۀ آخر را البته چند روز پیش به شکلی دیگر در جایی خواندم و به این فکر کردم که چقدر متناسب با زندگی ما وبلاگ‌نویس‌هاست. بگذریم. موضوعی که می‌خواهم از آن بنویسم نوشتن دربارۀ ایده‌هایی است که برای نوشتن کتاب دارم و یا داشته‌ام. صادقانه اعتراف کنم. من هم مثل بسیاری از شماها در پس ذهنم رؤیای نویسنده بودن را هرروز و هرروز پرورانده‌ام و تلاش‌هایی هم در این مسیر داشته‌ام. از داستان فرستادن برای جشنواره‌های مختلف، تا همین اواخر که به پیشنهاد محمدمهدی مدتی به دنبال مجله‌ یا سایتی بودم که بتوانم کمی جدی‌تر و هدفمندتر برای آن بنویسم. رؤیای نوشتن یک کتاب اما حرف دیگری است. اولین باری که به فکر نوشتن کتاب افتادم همان ترم‌های اول دانشگاه بود. مدتی بود شعرهای حافظ را حفظ می‌کردم. هفته‌ای یک یا دو غزل. ایدۀ دسته‌بندی حرف‌به‌حرف بیت‌های حافظ برای مشاعره از همان‌جا شکل گرفت. برای بیست، سی غزل هم این کار را انجام داده بودم که رسیدیم به فصل ناخوش امتحانات. افتادن سه واحد درسی و معدلی که نه چندان دلخواه بود؛ باعث شد آن ایدۀ اولیه به کلی فراموش شود. بار دومی که به فکر نوشتن کتاب افتادم به پیشنهاد یکی از دوستان فضای مجازی بود. ماه رمضان چند سال پیش، هر سحر یک دعای سحرگاهی را به همراه یک بیت شعر در فضای مجازی و همین وبلاگ نشر می‌دادم. یکبار دوستی پیشنهاد داد این مجموعه‌ دعاها را حفظ کنم و با کمی چاشنی ذوق و حذف و اضافه آن را به یک کتابچه تبدیل کنم. ایده‌ای که البته اگرچه از جانب آن دوست خیلی جدی مطرح شد ولی از جانب من چندان جدی گرفته نشد. شاید چون آن روزها درگیر پایان‌نامه و درس‌های ارشد بودم. 

این روزها هم اگرچه سخت می‌گذرد، و اگرچه فرصت آنچنانی‌ای برای رؤیاپردازی نیست، ولی در پس صندوقچۀ ذهنم همچنان رؤیای نوشتن را حفظ کرده‌ام. داشتن ایده‌ای برای نوشتن؟ نمی‌دانم. شاید یک روز عصر چشم باز کنم و ببینم داستان‌هایی که می‌نویسم می‌تواند برای دیگران هم جذاب باشد. خب آن روز قطعاً بیشتر به این رؤیاها فکر خواهم کرد. درحال حاضر اما همچنان به دنبال نشریه یا سایتی هستم که بشود جدی‌تر و متفاوت‌تر از وبلاگ در آن نوشت. (داخل پرانتز بگویم، اگر جایی را می‌شناسید معرفی کنید. ممنونم.)

ضمن تشکر از بانوچه و آقای صفایی‌نژاد، پای ماتی تی، دکتر سین و خانم هلیا استاد را به این چالش باز می‌کنم.

۲۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۴
آقاگل ‌‌

استادی داشتیم که می‌گفت زندگی درست شبیه یک رینگ بوکس است. می‌گفت وقتی با مشکلات زندگی روبرو شدی، اگر اولین مشت را تو بزنی احتمال برنده شدنت خیلی بالاست. اما اگر این تو بودی که اولین مشت را خوردی، نباید تسلیم شوی. می‌گفت باید قوی‌تر از قبل بلند شوی، روی پاهای‌ات بایستی، زندگی‌ات را دست بگیری و تا پیروز نشدی به مبارزه ادامه دهی.

 با همۀ این توصیف‌ها من زندگی را بیشتر شبیه یک زمین فوتبال می‌بینم. یک مستطیل سبز، یک بازی بزرگ، با تماشاچیان و ده بازیکن دیگر؛ خوب بودن یا نبودن هرکدام از این ده بازیکن می‌تواند نتیجه بازی را تغییر دهد. و این دست شماست که تصمیم بگیرید کجای زمین بازی کنید. می‌توانید یک مهاجم نوک قدرتمند باشید. یا یک وینگر سرعتی. یا یک هافبک طراح، که نقش مهمی در حملۀ تیم داشته باشد. یا حتی یک دفاع وسط مستحکم. ما آدم‌های معمولی اما، همیشه دروازه‌بان بوده‌ایم. 

اگر در تمام عمرتان تنها ده دقیقه فوتبال دیده باشید می‌دانید که وسط آن مستطیل سبزرنگ، هیچکس تنهاتر و مظلوم‌تر از دروازه‌بان‌ها نیست. دروازه‌بان که باشی تقریباً باید دور قهرمان بودن را خط بکشی. دروازه‌بان که باشی تفاوتی نمی‌کند چقدر در طول نود دقیقه خوب بودی. مهم نیست، چون تو قهرمان زمین نخواهی بود. بهترین بازیکن زمین کسی است که دریبل می‌زند، پاس گل می‌دهد و گل می‌زند. اما، اما تو کافی است تنها یک اشتباه داشته باشی تا از یک بازیکن عادی تبدیل شوی به منفورترین بازیکن زمین. تا همۀ کاسه‌کوزه‌های باخت سر تو شکسته شود. درست مثل زندگی. بله؛ درست مثل زندگی..

گفته بودم که نزدیک‌ترین واژه به زندگی فوتبال است. و به‌مانند فوتبال که گاهی اوقات بهترین‌ ستاره‌هایش را به بازی می‌گیرد و به قدری درمانده می‌کند که حتی در صدوبیست دقیقه هم نمی‌توانند کاری را پیش ببرند، زندگی هم یک وقت‌هایی همه را به بازی می‌گیرد. درمانده می‌کند. له می‌کند. صدوبیست دقیقه تلاش نافرجام، صدوبیست دقیقه جنگ، جنگ، جنگ. و بعد می‌دانید چه می‌شود؟ انتها این صدوبیست دقیقه این‌بار نوبت ما معمولی‌هاست، ما دروازه‌بان‌ها. نوبت ضربات پنالتی، دوئل‌های دونفره، ده دقیقه برای رسیدن از فرش به عرش، برای تبدیل شدن به یک قهرمان. برای طی کردن ره صدساله. درست مثل وقتی که شانس در خانه‌ات را می‌زند.

پس بلند می‌شوی. زندگی‌ات را به دست می‌گیری. هفت‌تیرت را می‌بندی. جای پایت را محکم می‌کنی و به سمت چهارچوب زندگی قدم برمی‌داری. دوئل‌های نهایی. چشم می‌دوزی به چشم سختی‌ها، بی‌هیچ واسطه‌ای خیره می‌شوی به نگاه‌ بازیکنان حریف. و بعد، یک انتخاب یک حرکت یک شلیک و این‌بار شاید تو قهرمان قصّه باشی. قهرمانی که حق دارد سرش را بالا بگیرد. با مشت به سینه بکوبد، دورتادور ورزشگاه را بدود، قهرمانانه نفس بکشد و از خوشحالی اشک بریزد.

جام‌جهانی که باشد، دروازه‌بان که باشی، سخت است بهترین بودن. سخت است چشم‌ در چشم سختی‌ها دوختن. سخت است مهاجمان حریف را به نبرد فراخواندن. سخت است قهرمان شدن، قهرمان بودن و قهرمان ماندن. سخت است ولی غیر ممکن نه!


+به دعوت سجل و با دعوت از دکتر سین و هر دوست دیگری که میل به شرکت داشت.

++تصویر: اسون اولریش، دروازه‌بان بایرن، پس از باخت به رئال با اشتباه مرگ‌بار. تنهاتر از همیشه...

۲۶ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۲
آقاگل ‌‌
یک:
اگر پست دیروز رو خوندید که هیچ، ولی اگر نخوندید اول اون پست رو بخونید. و بعد از خوندنش این پست از وبلاگ سخن‌سرا رو.
دو:
تقریباً همۀ ما وبلاگ‌نویس‌ها روزانه یکی دو ساعتی رو با نوشتن سروکار داریم. نوشتن کار سخت و پیچیده‌ای نیست. نوشتن یک داستان کوتاه همون‌قدر ساده است که نوشتن یک پست. یا نوشتن یک خاطره از دوران مدرسه. پس بنویسید!
سه:
متوسط ردۀ سنی وبلاگ‌نویس‌‌هایی که من می‌شناسم تقریباً بین بیست تا بیست و چهار ساله.(گفتم متوسط-توضیح از بندۀ نگارنده.) این یعنی بیشترمون در زمینۀ نوشتن تجربۀ چندانی نداریم. حالا ممکنه یکی کم‌تجربه‌تر و یکی باتجربه‌تر باشه. ولی کلیت مسئله اینه که اغلبمون تجربۀ چندانی نداریم. هدف از وبلاگ سخن‌سرا همین کسب تجربه است. پس فکر نکنید که ما رو چه به این کارا. بنویسید!
چهار:
فقط به این دلیل که شاعر گفته تا سه نشه بازی نشه اومدم دوباره تأکید کنم که: بنویسید!
۱۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۴
آقاگل ‌‌

چند وقتی بود به جایی برای تمرین نوشتن فکر می‌کردم. یه روز به قدری فکر کردم که نتیجه‌اش شد اینجا.

اول ذکر کنم قرار نیست از اینجا جایی برم! هدفم از ساخت این وبلاگ جدید، جایی برای تمرین نوشتن بود. در این کمتر از ده پونزده سال همراهی با رادیوبلاگی‌ها، شب‌وروزهای جالبی رو با بچه‌ها پشت سر گذاشتیم. یکی از این شب‌ها بین مسعود و دکترسین بر سر اینکه کی بهتر می‌نویسه مسابقه‌ای شکل گرفت که از قضا داور این مسابقه من بودم. ایدۀ ساخت این وبلاگ رو دقیقاً از همون شب و اون مسابقه گرفتم. مسابقه به این شکل بود که دکتر و مسعود باید با استفاده از پنج کلمه‌ای که من تعیین کرده بودم متنی با محدودیت پونصد کلمه‌ای می‌نوشتند. و بعد بهترین متن با استفاده از رأی‌گیری تعیین شد. (متن دکترسین، مسعود و یاسمین_که بعداً خودش رو جدا از مسابقه به چالش کشید._) 

داشتم توضیح می‌دادم که چندوقت پیش فکر کردم بد نیست اگر چنین مسابقه‌ها و چالش‌هایی رو در فضایی صمیمی‌تر و با تعداد نفرات بیشتری هم داشته باشیم. مطمئن هستم تجربه خوبی خواهد بود. چطوری؟ به این شکل که هر هفته(یا هر دو هفته) یکبار موضوعی رو برای چالش مشخص می‌کنیم. بعد هر وبلاگ‌نویسی که دوست داشت یک هفته فرصت داره تا در چالش شرکت کنه؛ و متنی که نوشته رو توی وبلاگ خودش منتشر کنه. موضوعات هم می‌تونه متفاوت باشه. از یک موضوع انشاء ساده گرفته، تا مثلاً چالش داستان پونزده کلمه‌ای و .... در نهایت هدفمون داشتن یک تمرین نویسندگی دورهمی و تجربه کردن یک فضای صمیمی در بین وبلاگ‌نویس‌هاست. و اینکه یاد بگیریم از نوشتن و دست به یبورد شدن! نترسیم. و رفته‌رفته سعی کنیم بهتر و بهتر بنویسیم.

تا اینجا مسیر اون چیزی که بهش فکر می‌کردم مشخصه و پس از این نه! درواقع میشه ایده‌های متفاوتی برای این وبلاگ داشت. از برگزاری همین چالش به صورت مسابقه و همراه با جایزه گرفته تا قرار دادن آموزش‌های لازم برای نویسندگی. به این خاطر یک وبلاگ جدید ساختم تا اگر دوستی وقت و علمش رو داشت بتونیم از تجربیاتش به عنوان نویسندۀ این وبلاگ بهره ببریم. و اگر کسی ایده‌های بهتری داشت بتونیم از حضورش استفاده کنیم.

نمی‌دونم استقبال‌تون از این کار چقدر باشه. ولی مطمئنم تجربۀ خیلی خوب و مفیدی خواهد بود. پس اول اینکه سخن‌سرا رو دوست داشته باشید و دنبال کنید. و مهم‌تر اینکه اگر ایده‌ای برای بهتر شدنش به ذهنتون می‌رسه، و یا اگر می‌تونید در امر مدیریتش کمک کنید بگید.

۲۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۴
آقاگل ‌‌

خاله می‌گفت تا امروز فکر می‌کردم بلاگرها فقط با کلمات معنا می‌یابند. فکر می‌کردم نهایتاً قرار هست بنشینید و دورهم به همدیگر خیره شوید و به این فکر کنید که فردا چه پستی بنویسم. ولی خب نامبرده، با اینکه خاله‌ی ماست؛ گاهی اوقات هم اشتباه می‌کند!  ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

آخر هفته دل‌انگیزی بود. هم دیدار با رفقای رادیو و هم ددونک دوستان. دوستانی که نبودید دلتان سوز! و البته جایتان سبز. ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.



+شرح عکس: هدیه‌های سلوچ عزیز که از دیروز جای خالیش حس می‌شود. با آن لهجۀ ناب یزدی و آن قطاب و پشمکی که مثل لهجه‌ش شیرین بود. هدیۀ فاطمه که هربار باهم حرف زده‌ایم انبوهی از انرژی و امید به زندگی را به من تزریق کرده است. امیدوارم بازهم فرصت دیدار مجددت را داشته باشم. و دوستی به نام ماهی که یک عدد دستبند زیبا به بنده و البته خالۀ گرامی هدیه داد و من تا همین امروز وبلاگشان را ندیده بودم. و مهم‌تر از همه، دوستانی که اگرچه در قاب عکس جای نمی‌گیرند ولی در قلب و ذهن عکاس برای همیشه خواهند بود. ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

و دیگر رهاوردهای نمایشگاه کتاب و کتابفروشی‌یی در انقلاب که ازاین‌پس کتابفروشی محبوبم خواهد بود. (و البته در پستی جداگانه بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.)

ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

۳۳ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۲
آقاگل ‌‌
این منم، آقاگلی تنها در آغاز فصلی...
نه نه اشتباه شد. 
این منم، آقاگلی نشسته بر روی صندلی داغ!

با تشکر از حریر و دوستانی که دعوت کردند تا این بندۀ نگارنده، با این کهولتِ سن بنشینم روی صندلی.
۴۳ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۰۰
آقاگل ‌‌

دم صبح که از آخرین خواب خوش نود و شش برخاستم و درکمال تعجب خودم رو جزء نجات‌یافتگان سال مورد اشاره دیدم شروع کردم به وبلاگ‌خوانی. در بین وبلاگ‌خوانی‌ها رفتم و رسیدم به چالشی که ابداع‌کننده‌اش صخی بود. در پست موردنظر، وی(یعنی صخی) خواسته بود هرکس بیاید و بگوید که انتظاراتش از سال نودوهفت چه خواهد بود. 

راستش اول از همه و قبل از هرچیزی این پرانتز را باز کنم و در مورد خود کلمه چالش عرض کنم که سر چالش زبان‌مادری این درگیری را داشتم که آیا استفاده از کلمه چالش در این مکان‌زمان درست هست یا نه. خوشبختانه به لطف دوستی از همین دوستان حاضر در بلاگستان آگاهیده شده و متوجه شدم که استفاده از این کلمه بلااشکال است و ایرادی ندارد. اگرچه این کلمه مترادف واژه challenge در زبان انگلیسی است ولی در زبان فارسی با مفهوم گسترده‌تری مورد استفاده قرار می‌گیرد. به‌هر ترتیب استفاده از این واژه برای توصیف پویش‌های اجتماعی و مسابقاتی که با سختی همراه باشد کاملاً صحیح است.

از بحث دور افتادم. اینهم خاصیت ما پیرمردان است . از تفنگ حسن موسی شروع می‌کنیم و آخرش هم معلوم نمی‌شود چه می‌خواستیم بگوییم. مصداقی بارز از روده‌درازی! 

و اما نود و هفت، یاد نود و شش که می‌افتم می‌بینم سالی بود پرحادثه؛ خدا این چند ساعت آخرش را ختم به‌خیر کند. ماشالله ماهی نبود که ملتِ همیشه‌درصحنه زانوی غم بقل نزده باشند و در صفحات اجتماعی‌شان گریه و زاری راه نیانداخته باشند. الحمدلله تنها حادثه‌ای که در این سال شاهدش نبودیم دمیده شدن در نفخ صور بود! وگرنه کلکسیونش از هرنظر کامل کامل بود. از سیل و زلزله تا سقوط هواپیما و تصادف کشتی و چپ کردن اتوبوس و آتش‌سوزی. حالا که فکر می‌کنم عمیقاً از اینکه می‌بینم تا این لحظه از چنگال سال نودوشش دور مانده‌ام خوشحالم. و راستش به این فکر می‌کنم که اگر قرار باشد سال نودوهفت هم از روی سال نودوشش الگوبرداری کند تنها خواسته‌ام این خواهد بود که از چنگال سال نودوهفت هم جان سالم به‌در ببرم. و لااقل اگر قرار است جان سالم به‌در نبرم، مورد لطف خدا قرار بگیرم و حضرت عزرائیلش جان همه عزیزان و دوستانی که دارم را در کنار جان من بگیرد. دوست ندارم این آخر عمری کسی از مرگ من ناراحت باشد؛ و گریه‌زاری راه بیاندازد. گزینه پیشنهادی خودم هم به جناب عزرائیل برخورد شهاب‌سنگ است. هم بدیع است، هم کلاس دارد، هم اینکه احتمال زنده‌ماندنمان بسیار کمتر از حوادث دیگر است. فقط بارالها اگر خواستی حرکتی هم بزنی خواهش می‌کنم بعد از جام‌جهانی باشد. خلاصه ناکام از دنیا نروم.

و اما اگر لطفت شامل حالم شد و قرار بر این شد که سال نودوهفت را هم با موفقیت به پایان برسانم چندین خواسته دارم. البته خواسته‌های زیادی نیست. ساده‌زیستی همیشه از اهداف زندگی من بوده و هست. در طول زندگی همیشه سعی کرده‌ام ساده و بی‌ادعا باشم. اگر جناب حضرتش لطف کند دستش را پیوسته سایه‌ی سر ما کند، ما راضیِ راضی هستیم.  البته اگر کیسه‌ی پولی هم از آسمان یا با واسطه‌ای زمینی برایم بفرستد بدم نمی‌آید. بعد هم خودش درنظر بگیرد؛ آخر این درست است جوانی با این سن‌وسال همچنان مجرد باشد؟ پیر شدیم و هیچ‌کس پدربزرگ صدایمان نکرد. اگر درست است که هیچ. ولی اگر درست نیست پس خودش فکری به حال این مجرد بخت‌برگشته هم بکند. البته خداوندا حالا که فکر می‌کنم آدم نمی‌تواند زن داشته باشد ولی بی‌کار باشد. خودت شاهد بوده‌ای که اگرچه درحال حاضر بی‌کارم ولی هرگز بی‌عار نبوده‌ام. پس مرحمتت زیاد، شغلی هم برای این بنده نگارنده جور کن. خدا از خدایی کمت نکند. حقوقش هم زیاد مهم نیست. آنقدر باشد که شرمنده روی خانواده نباشم. اگر چیزی هم اضافه بود به بندگان نیازمندت هم کمک کنم. بشوم یک واسطه زمینی. خواسته دیگری ندارم. اگر داشته باشم هم بین خودم و خودت بماند بهتر است. همه‌چیز را که من نباید به زبان بیاورم. خودت از دل من آگاهی و دانایی به هرآنچه هست و خواهد شد. پس این ریش و این هم قیچی. اصلاً من چرا چانه‌زنی کنم. خودت هرچه صلاح می‌دانی همان کن. فقط دست‌آخر کاری کن که دل من راضی باشد به رضایت. همین.

 س.ن:

اگر کسی خواست از کد تبریک سال نوی گوشه وبلاگ استفاده کند کاری ندارد. فقط این قطعه کد را همان ابتدای «ویرایش ساختار قالب فعلی» وبلاگتان کپی کنید. البته آدرس وبلاگ خودتان را جایگزین آدرس وبلاگ من کنید. صدالبته متن هم قابل تغییر است. حرف دیگری ندارم. زنده باشید و برقرار. ان‌شالله این ساعت‌های پایانی سال هم زنده بمانید و بمانیم.

۲۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۹
آقاگل ‌‌