دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۴۱ مطلب با موضوع «وبلاگ نگاری» ثبت شده است

از قرار معلوم امروز بیست و یکم فوریه است و سوم اسفند ماه، روزی که در شرق و غرب عالم به روز زبان مادری مشهور است. از این رو به نظرم رسید که به این مناسبت از بلاگران و دوستان دعوت کنم تا دست به قلم شده و این‌بار یک پست به زبان مادری خودمان بنویسیم.

برای اینکه متن پست‌ها زیاد پیچیده نباشد و نخواهیم به این فکر کنیم که خب "چه بنویسیم!؟" یکی از حکایات گلستان را به صورت دیکتاتورگونه انتخاب کردم که در زیر می‌بینید. حکایتی که در کتاب‌های درسی همه موجود بوده و قطعا قبلا خوانده‌ایدش. حال از شما دوستان خواهش می‌کنم که به مناسبت این روز(روز زبان مادری) این حکایت سعدی را به زبان مادری‌تان بازنویسی و در وبلاگ‌هایتان منتشر کنید.(ترجیحاً تا آخر این هفته.) با ذکر این نکته که لزومی ندارد حکایت فوق را کلمه به کلمه ترجمه کنید. پس خلاقیت به خرج دهید و سعی کنید به بهترین شکل و فرم بازنویسی کنید.


+با پیشنهاد خانم خورشید، اگر هم دوست داشتید(ما که قطعاً دوست داریم!) به صورت صوتی نوشته خودتان را اجرا کنید. 

++پیشنهاد ویژه از شباهنگ، این کلیپ رو حتما ببینید. من باب نابودی و انقراض 24زبان در ایران! در آینده‌ای نزدیک!


هدف از این چالش (یا شاید بهتر است بگوییم هم‌نشینی) آشنا شدن با زبان مادری دیگر بلاگران به نمایندگی از عامه مردم جامعه است. و ارزش قائل شدن برای فرهنگ‌ها و زبان‌های متفاوت دوستانمان. پس اگر شرکت کردید. لینک مطلبتان را برایم بفرستید. و ایضاً هر چند عدد از دوستانتان را که خواستید دعوت کنید تا در این هم‌نشینی شرکت کنند.  

...

...

حکایتی از گلستان شیخ-باب چهارم-در فواید خاموشی:


"یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی!


امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند."


لینک ها:

چراغ اول رو مستر مرادی با همکاری مسی ریکا روشن کردند. با زبان شیرین گیلکی :)

- صدای پرتقال دیوانه هم رسید. پرتقالی از نوع اصفهونی :)

- همراه میشیم با گویش مرکزی مازندران (البته متمایل به غرب)، پست بانوی لبخند رو بخونید.


- و اینک گندوم بانو، مفسر اعظم حکایات سعدی با لهجه شیرین شیرازی (بالاخره هر دوتاشون شیرازی بودن بهتر زبان همدیگر رو می‌فهمن):دی

واران گرامی هم زحمت کشیده و چنتایی از دوستانش رو هم به چالش دعوت کرده، همراهشون می‌شیم.

- بچه‌های مازندران و خطه شمال خیلی خوب همراهی کردند. دستتون درد نکنه. این پست از آبان دخت(حریری به رنگ آبان) عالی بود.


- منتظر بودم به زبان ترکی و لری هم پست داشته باشیم. که این پیش بینی درست از آب در اومد. 

اول پست علی جان(منِ مجازی) با زبان شیرین ترکی. این پست رو آقا رامین از وبلاگ عقاید یک رامین خوندند.(پایین‌تر موجوده)

- و بعد پست یک بلاگر آرام با زبان لری خاص استان همدان، فایل صوتی رو هم بشنوید.

- اگر موافق هستید همراه میشیم با لهجه شیرین یزدی، با صدای علی عزیز(یدونه باشی برا نمونه باشی دادا)


- این  هم یک همکاری دو نفره از دو کورد زبان کرمانشاهی، پست پرستو(زاویه زیست) همراه با صدای گرم آنالیز

- یکی از اهداف این همنشینی آشنایی با زبان‌های مادری جاهای متفاوت ایران بود. راستش به شخصه تا امروز نمی‌دونستم زبان تاتی چی هست و مال کجای کشوره، متشکر از بهنام غنی عزیز و این پست خوبش. 

- خوشحالم که اضافه کنم به زبان ترکی خراسانی که به گفته‌ی اون کلیپ شباهنگ(لینک کلیپ کمی بالاتر موجود هست!) در معرض خطر نابودی است هم مطلب داشتیم. تشکر از خانم لبخند. لطف کردید.

- زبان لاری، یا لارستانی نیز با استناد به همان کلیپ شباهنگ در معرض  خطر نابودی است. و من خوشحالم که با این زبان نیز آشنایی پیدا کردم. به واسطه این پست از بی نام. متشکریم.


-جناب متین هم زحمت کشیدن و به لهجه قاینی برامون نوشتن. دست تون درد نکنه واقعا. مانا باشی جوان. 

-در مورد لهجه اراکی شنیدید تا به حال دیگه؟ درسته؟ خیلی لهجه قشنگیه. اگه نشنیدید. این پست  وبلاگ پاموک رو بخونید و بشنوید

- و هم اکنون، یکی از دوستان میهن بلاگی، با لهجه یا بهتره بگیم گویش نیشابوری؛ بشنویم.


- تشکر از هلما خانم، که توسط حریر به اینجا رسیدن ظاهرا و برامون به زبان ترکی نوشته‌اند و اجرا کرده‌اند.

-یک مهمون هم از بلاگفا داریم. بشنوید و ببینید این پست Ghazal Azadi رو، از وبلاگ may it be، به زبان لکی.

- زبان ترکی یکی از قشنگ‌ترین و گسترده‌ترین زبان‌های ایران محسوب میشه، این فراوانی پست‌ها و فایل‌های دوستان هم تاییدی هست به این حرف. خب این فایل رو بشنویم با صدای عقاید یک رامین. ضمنا متن این پست همونیه که علی جان نوشته بود.


-حنا رو حتما با اخبار رادیو بلاگی ها می شناسید، گوینده خبر رادیوبلاگی‌ها، یکی از خوش صداهای رادیو، با زبان ترکی تبریزی برامون این حکایت سعدی رو بازخوانی کردند. گوش بدید.

-خورشید، یکی از خوش اخلاق‌ها و بهترین وبلاگ نویس‌های بیانه، که امشب فهمیدم علاوه بر خوش اخلاق بودن و با فرهنگ بودن و هنرمند بودن خوش صدا هم هست.( البته بماند که ما تا دیشب هی بهشون اصرار می‌کردیم که تهرونی هم لهجه است ولی ایشون تکذیب می‌کردند:دی) باری، حکایت سعدی رو اینبار با لهجه تهرونی بشنوید. 

-صحبت از لهجه تهرونی شد. خب باید بگم اگه خورشید زوایای مخفیِ دهه60 به قبلِ لهجه تهرونی رو نشونمون داد، در این پست، یا فاطمه الزهرا زوایای روشنِ دهه 80 به بعد این لهجه رو قصد داره که نشونمون بده.


- گله مند بودیم که چرا از جنوب کشور دوستان همراهی مون نکردند. تا اینکه خانم فرشته با این پست خودشون رو از بندر گناوه به اینجا رسوندند. متشکریم. 

-اهوازی های عرب زبان یکی از خون گرم ترین و مهمان نوازترین افراد این کشورن. این رو بدون اغراق میگم. به این دلیل که توی برگشت از سفر کربلا ماشین مون خراب شد و تا ساعت یک و دوی شب مهمون این دوستان بودیم. خب همه این هارو گفتم تا دعوتتون کنم تا یک پست به زبان شیرین عربی اهوازی رو بهتون معرفی کنم. بفرمایید. از وبلاگ در آرزوی جهانی امن

-نوبتی هم باشه نوبت خودمه! لهجه سمیرمی تقریبا آمیخته‌ای از لهجه اصفهانی و شیرازی هست. که البته به زبان شیرازی نزدیک تره. به نوعی که در اولین برخورد همیشه فکر می‌کنن شیرازیم. بفرمایید ببینید و بشنوید. از وبلاگ دو کلمه حرف حساب!


-یکی دیگه از شرکت کنندگان خانم خوشبخت بودند. ببینید خودتون متوجه می‌شید.

-این پست خیلی ویژه است، دوستان خانم واران زحمت کشیدند و به چند زبان مختلف جکایت فوق رو خوندند. که واقعا باید از ایشون و دوستاشون تشکر کنم.

-لهجه کرمونی‌ها رو خیلی دوست دارم. و به همین دلیل هم این پست‌ رو خیلی دوست دارم. و امیدوارم نویسنده اش در کنکور پیش رو موفق باشه :)

-و اینک در انتظار لحظه های خوب با همکاری دوستش مهسا، باید ترکی باشه. ولی نمی‌دونم ترکی چه منطقه‌ای هست.


- خوشحالم که هنوز دوستانم در این چالش شرکت می کنن، خانم آرورا دست مریزاد. متشکرم. البته پست شون رمز دار هست و خب طبیعتاً اگر دوست داشتند بهتون رمز میدن.

-خانم افرا هم زحمت کشیدن و با نوشتن این پست خیلی خیلی عالی و سر ذوق آورنده به این هم نشینی پیوستند. فوق العاده بود. کوردهای کورمانجی من رو یاد کتاب کلیدر محمود دولت آبادی می‌ندازه. و ترکمن صحرا هم که من رو می‌بره و غرق می‌کنه وسط داستان گالان و سولماز و بویان میش عاقل؛ منو می‌بره وسط صحرای اینچه برون... آلنی اوجا و مارال. عالی عالی عالی.

-آقا میثم، دیر اومدن ولی بالاخره اومدن :) دستتون درد نکنه. دست رساننده هم درد نکنه. این هم لینک پست شون.

۱۲۲ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۲
آقاگل ‌‌

 

مادرم شاعر نیست

در عوض نصف غزل‌های جهان را گفته

شعر را می‌فهمد

مادرم قافیه‌ی لبخند است

وزنِ احساس

ردیفِ بودن

مادرم مثنوی معنوی است

حافظ و سعدی و خیّام و نظامی

اصلاً...

مادرم شعرترین منزوی است

من رباعی هستم

خواهرانم غزل‌اند

پدرم شعر سپید...

صبح، بیدل داریم

با کمی نان و پنیر

ظهر سهراب و عطر ریحان

شب، رهی یا قیصر

 

مادرم شاعر نیست

در عوض نصف غزل‌های جهان را گفته

دفتر شعرش آب

ناشرش آیینه

و محلّ توزیع

خانه‌ی کوچک ما...

 

 

س.ن:

1-شعر بالا پیشکشی باشد به تمامی مادران. اگر دوستش داشتید برای مادرانتان بخوانید.

2- این پست هدیه‌ای است برای تولد یک بلاگر و برای مادرجان بهارشان...

3-حال دیگر تقریبا وارد فردا شده‌ایم. و دیگر امروز نیست. و در واقع فرداست. با این حساب روز پنج شنبه است، پس فاتحه‌ای بخوانید برای شادی مادرجان بهارِ جولیک. و دیگر مادرانی که می‌دانم یک جایی آن بالاها حواسشان به فرزندانشان هست. و فرزندانشان پارتی خوبی آن بالاها دارند.

4- یاد آهنگ مادرانه‌ی خسرو شکیبایی افتادم. می‌گفت: "مادر من مادر من تو یاری و یاور من تو یاری و یاور من..."

۱۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۹
آقاگل ‌‌


ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران


آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران...



درسته که بلد نیستم خوب و دلنشین حرف بزنم و متن‌های زیبا بنویسم، ولی خیلی خوشحالم. اینقدر که در کلمه نمی‌گنجه 

دلیلش هم که مشخصه، عکس بالاست. :)



+صفحه اینستاگرام

++لینک وبلاگ

۱۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۱۷:۳۳
آقاگل ‌‌
بیست و دوی آبان بوده، البته که این بنده نگارنده اون زمان نزدیک هزار کیلومتر از مرز ایران فاصله داشتم. ولی خب همون روز بوده. می‌تونید برید چک کنید. 511مین پست مزرعه سبز بیان! دلمون تنگته رفیق.
بخصوص الان که می‌دونم چند صد کیلومتر از خونه دوری. احتمالا الآن دیگه تختت رو مرتب کردی، پوتین‌هات رو برق انداختی و آماده میشی تا ساعت خاموشی رو بزنن و بخوابی. :)
من آدم قشنگ نوشتن نیستم. قلم خوبی هم ندارم. ولی همین چند خط بالا کافیه تا بگم که دو ماه از آخرین به روز رسانی وبلاگت می‌گذره و دلمون برا خودت و مزرعه سر سبزت تنگ شده. 
ان شالله زودتر دوران آموزشیت تموم بشه و برگردی سر خونه و مزرعه‌ات دادا.



+حاشیه نوشت: این پست رو  بخونید. حاوی اطلاعات مفیدی‌ست!
۲۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۵ ، ۲۰:۳۸
آقاگل ‌‌

بذارید از اینجا شروع کنم، از این پست. ماجرای ما تقریبا از این پست شروع شد. و از این پست شد که "من او" شدیم رفیق و بعدها شدیم دادای هم :)

اگه تا الآن حدس نزدیک در مورد کی دارم صحبت می‌کنم، خب باید اضافه کنم که دادای من در این دنیای مجازی کسی نیست جز مترسک جان خودمون. که احتمالا خبر دارید که چند وقتی هست که نیست. و احتمالا دل شما هم مثل من برای اون مزرعه و هدر سبز رنگش تنگ شده.

 


بعدها هر روزی که گذشت مهر و محبت این خوش اخلاق بلاگستان نسبت به من بیشتر و بیشتر شد و هر روز توی دلم جای بیشتری رو به خودش اختصاص داد. همه‌تون می‌دونید که این‌ها تعارف نیست. همه‌تون مترسک جانمون رو می‌شناسید. یک جوان خوش‌اخلاق، خوش‌ برخورد و پرمهر و محبت. و البته عاشق کلاغ‌ها! :) 

خب بگذریم. هدف از این پست این بود که یک خبر مهم بهتون بدم. و دست آخر هم از طرف مترسک جان "بهتون سلام برسونم. و اعلام کنم که دارم میرم سربازی ^_^ "(من نه! مترسک قراره بره سربازی!-توضیح از بنده نگارنده هنوز سرباز نشده‌یِ دانشجو نشان!.) خب مثل اینکه اشاره می‌کنن حواست نبود و خبر رو گفتی رفت! (می‌خواستم یک کم اذیتتون کنما! چه می‌کنه این پیری با آدم.) 

از قضا شتر سربازی اینبار روبروی مزرعه مترسک اینا پارک کرده و مترسک جان قراره به مدت 2ماه سرباز باشند.(2ماه آموزشی منظورم هست طبیعتا!) براش دعا کنیم. دعا کنیم سالم بره و سالم برگرده. و حتی یک پوشال هم از سرش کم نشه:دی دلمون برات تنگ می شه دادا، زود برگرد و تا سال جدید نرسیده به اون مزرعه هم سر و سامون بده. :)


2-  

خب امشب شب یلدا بود! شب یلدا رو به همه دوستان-آشنایان-ناآشنایان-خاموشان-آن هایی که می‌خوانید و کامنت می دهید-آن‌هایی که می‌خوانید و کامنت نمی‌دهید. آن‌هایی که فقط لایک می‌کوبند- آن‌هایی که دیسلایک می‌کوبید و مهم‌تر از همه بخصوص به دانشجویان و سربازان( و ما ادراک شب یلدا فی خوابگاه؟-توضیح از بنده نگارنده شش سال و اندی شب یلدا ندیده.) تبریک می‌گم! ان شالله شب خوبی رو سپری کرده باشید.



کاش فال حافظ این شب یلدا بشود:


یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور 

کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

"کانال حرم امام رضا(ع)"


+جهت ریا؛ عکس از بنده نگارنده.

۳۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۹
آقاگل ‌‌

رفقا توجه نمایید که سیاهه ذیل که به فرموده جناب مستطاب سعید ملقب به آقاگل الرعایا تقدیم محضرتان می‌گردانیم، به هیچ وجه من الوجوه سیاسی نبوده پس بی‌خردانِ سیاست‌زده، دم مبارک بر روی کول خویش نهاده و بروند در افق حل شوند تا جماعتی از حضور بی‌خاصیتشان نفس راحتی بکشند؛

یومی از ایامِ سنه 1332 شمسی بود، چند صباحی بعد از سیاه‌ترین روز تاریخ این مُلک (یعنی 28 امردادماه) بود که اعتراض تنی چند از محصلان دانشکده فنیِ یونیورسیتیِ طهران با خشونت سنگ‌دلانه‌ای مواجه شد و حاصلش تلف شدن سه عزیز دل ما شد، بدین سبب جرأت استعمال لفظ «شهید» را نداریم که چون فقط خداوند عز و وجل است که افتخار شهادت را نصیب می‌گرداند و نه ما بندگان سراپا گناه و عذر و تقصیرش؛

یک چهارم قرن بعد از آن ایام نکبت‌بار بود که 16 آذر را «الیوم الدانشجو» نام نهادند؛ یومی که به مرور یگانه روز تقویم شد به جهت آدم حساب کردن محصلین آموزش عالی و شنیدن صدایشان؛ که آن هم قربانشان برویم چند صباحی طوری صدای مایکروفون‌های همایونی را کم کردند که حتی خود صاحبْ سخن نیز متوجه کلام خود نمی‌شد چه رسد به مستمعینش؛

در نهایت نیز سرانجامِ امور به جایی رسید که تنها دل‌مشغولی حضرات محدود شد به چشم چرانی، ابتیاع ناز و عشوه جنس مخالف، زدن مخ وی و پاس نمودن درس پربار بی‌تربیت بدنی و اخذ نمودن پایان‌نامه؛ اعتراض و رساندن صدا به گوش «بقیه» سیخی چند؟ به همین قارقار گوش‌نواز کلاغ روی شانه‌مان، قسم؛

همین شد که «یک کاره‌های» والامقام فی سنه جاری تصمیم بر این گرفتند که به جهت هماهنگی با جَوِ مزبور، ابتکار عمل را به دست گرفته و با استخدام تعدادی ملیجک، اقدام به برگزاری دلقک بازی و انتربازی و جُنگ شادی بازی و استندآپ کمدی بنمایند، گور پدرِ هر کسی هم که اعتراضی دارد، چرا که یقیناً با ننه و بابایش حرفش شده که آن هم با ضبطیدن مقدارکی آهنگ بی‌محتوا مرتفع می‌شود و دیگر نیازی به این سوسول بازی‌ها نیست، اصلاً اعتراض بکنند که چه بشود؟ تازه خطرناک هم هست، والا!

دیگر عرضی نداریم جز این‌که مدیریت آراء شما که قربانتان برویم در ید پر توان آقاگل الرعایاست، باشد که سبب خیر گردد.


۳۲ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۹:۲۲
مترسک ‌‌

اول: اینکه عده ای از دل همین بلاگستان به پاخاسته و با تفکری نو دست به دست یکدیگر داده و حرکتی تازه را سازمان دهی کرده اند با اسم رادیوبلاگی ها، الحق جای دست مریزاد دارد.

 تیمی فوق العاده کوشا با اعضایی که هر کدامشان از خوب های همین دنیای مجازی هستند. گروهی که اگرچه بیشترین محبوبیت اخیرش برای بخش خبری روزهای جمعه اش هست. ولی معتقدم نباید از دیگر کارها و فعالیت هایشان هم به راحتی گذشت. در بلاگستانی که به ندرت شاهد پست های فرهنگی و ریشه دار هستیم این رادیو دریچه نور کوچکی است رو به روشنایی بیرون. دریچه ای که امیدوارم روز به روز بهتر و بزرگتر شده و نوید دهنده روزی روشن باشد.


دو: بعنوان یک مخاطب و شنونده البته انتقادها و پیشنهادهایی هم به این دوستان وارد دانسته و می دانم. (معتقدم اگر انتقاد نباشد رشد هر حرکتی خود بخود متوقف می شود!) یکی از انتقادهای بارزم مربوط می شد به زمانی که دوستان فقط در کانال تلگرامی فعالیت می کردند. موضوعی که باعث می شد مخاطب نتواند راحت با کار ارتباط بگیرد. انتقادی که البته بعدها و با راه اندازی وبلاگ تقریبا بر طرف شد. موضوعی که جای بسی امید بود.

 انتقاد دیگر گستردگی کار این دوستان بود. معتقدم با وجود اینکه اعضای تیم فوق العاده تلاش گر هستند باز به خاطر گستردگی فضای مجازی نمی توان همه اتفاقات را رصد کرد. البته و صد البته انتقاد بدون راهکار به زنبور بی عسل ماند! از همین روی به دوستان پیشنهاد میدهم بستری را(مثلا استفاده از همین صفحات مستقل و منو ساز) در وبلاگ فراهم آورند تا مخاطبان اگر مطلب خوبی را دیدند که قابلیت خوانده شدن با صدای عالی دوستان را دارا بود یا اینکه پیش زمینه تبدیل شدن به اخبار طنز را داشت بتوانند در اختیار تیم کاری رادیو قرار دهند. به این شکل هم مشارکت مخاطبان بیشتر خواهد بود و هم مشکل رصد کردن ها تا حدود بسیار زیادی مرتفع می شود. بعلاوه که اگر شخصی انتقاد خاصی داشت هم می تواند در آنجا به راحتی انتقادش را مطرح کند.


سه: نکته سوم نه در رابطه با تیم رادیو بلاگی ها که در ارتباط با ما مخاطبان این رادیو ست. تمام هدف رادیو بلاگی ها و جریان های وابسته اش این است که من مخاطب لحظات خوبی را سپری کنم. و لذت ببرم. پس همان طور که آن ها برای رغم زدن این لحظات خوب تلاش می کنند من مخاطب هم این وظیفه را دارم تا از این دوستان حمایت کنم. و نباید فراموش کرد هر کار فرهنگی بدون حمایت مخاطبانش قطعا با شکست مواجه خواهد شد. پس از شما دوستان خواهش می کنم حمایت خود را از این دوستان اعلام کنید و با رادیویی های بلاگستان همواره در ارتباط باشید. انتقادات و پیشنهادات خودتان را با آن ها در میان بگذارید. و مهم تر از همه باورشان داشته باشید! 

امیدوارم این حرکت فرهنگی در بلاگستان ادامه دار باشد. و امیدوارترم که این حرکت پیش زمینه حرکات بعدی این تیم و دیگر تیم ها شود. با آرزوی توفیق برای یکایک دوستان.



س.ن: مدت ها بود قصد داشتم در مدح این حرکت بنویسم، و افسوس که تا امروز فرصتی دست نداده بود. بسیار خوشحالم که بالاخره این فرصت پیش آمد.

"یا حق"


۱۵ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۱:۳۷
آقاگل ‌‌

بخش اول: چه شد و چرا وبلاگ نویس شدیم؟

چند روز قبل پرسیده بودم "چرا وبلاگ نویس شدیم؟"

پاسخ ها جالب بود. ولی از دل همه آن پاسخ ها می شد فهمید اغلب براثر یک اتفاق یا یک آشنا به وبلاگ نویسی روی آورده ایم. و بعد از یک دوره کوتاه وبلاگ نویسی تصمیم گرفته ایم که در این فضای خوب مجازی جا خوش کنیم. و کم کم از بین هزاران سطر دلنوشته با زندگی دیگران آشنا شده ایم و دیده ایم زندگی ما بسیار شبیه زندگی اطرافیان مجازیمان است. و دوستان خوبی از بین همین سطور یافته ایم. و حتی کم کم دلبسته شان شده ایم! آنقدر که اگر روزی چند خط از زندگیشان یا از تفکراتشان نخوانیم نگرانشان می شویم. و اگر روزی یکی از این دوست های مجازیمان قصد رفتن کند طی یک قرارداد نانوشته وبلاگی تمام سعی و تلاشمان را می کنیم تا از این تصمیم منصرفش کنیم.

می دانید؟ خوبی دوست مجازی این است که به درستی نمی شناسیدش! اینگونه وقتی در دل اجتماع حقیقی قدم می زنید تصور می کنید هر آدمی که از کنارتان  می گذرد ممکن است صاحب فلان وبلاگ باشد.( شاید او همانی باشد که مهربان است، همانی باشد که بچه ها را دوست دارد، همانی باشد که عاشق شعر  و شاعری است، همانی باشد که عکاس خوبی است، همانی باشد که دکتر است و جان  کودکی را نجات داده. همانی باشد که دانش آموز است و هر روز از خاطرات مدرسه اش می نویسد. همانی که....)

می بینید؟ این شکلی هم زمان عاشق همه آدم های دور و بر خواهید بود. و هر روز لبخند به لب به آن ها نگاه می کنید. و از کنارشان می گذرید.


بخش دوم: بخش ترسناک ماجرا

این بخش نگران کننده ماجراست. تقریبا یک هفته قبل بود که برادران گرامی تصمیم گرفتند وبلاگ داشته باشند. قبل تر هم آشنایان وبلاگی بسیاری داشته ام. که البته در چندین مورد خود شخص صاحب نمی داند که می شناسمش! ولی آنقدر قابل حس می نویسد که بتوانم تشخیص دهم آن آقای الف قطع به یقین این بنده نگارنده است!

و اینجای کار است که می ترسم. از روزی که دوستان واقعی مان را از بین سطرها و نوشته های مجازیشان بشناسیم! و نه از روی اخلاقیات و رفت و آمدها و درد و دل ها در دنیای واقعی.


بخش سوم: غر زدن مؤدبانه

این بخش هیچ ارتباطی به دو بخش قبل ندارد! صرفا حرف هایی است که به نظرم باید در همان قرارداد اجتماعی نانوشته وبلاگی گنجانده شود.

- مطلب اول اینکه به شخصه از سیستم دنبال کردن بیان متنفرم و معتقدم بزرگترین ظلم بیان به کاربرانش همین سیستم مسخره ستاره دارش بود! قبلتر بودند کسانی که می آمدند نظر می گذاشتند که  "چه وبلاگ خوبی داری. به وبلاگ من هم سربزن!" و حال می آیند و می گویند "دنبال می شوید، لطفا بنده را دنبال کنید!" و یا اینکه نظراتی مثل "+++"، "آفرین"، "خوبه" برای مطالب و دلنوشته هایتان می گذارند! که در این مورد باید یادآور شد که همانا "سیستم لایک و دیسلایک طراحی شده توسط بیان عزیز بسیار سودمندتر از روش نظرات آفرین صد آفرین است!"

- مطلب دوم هم بی ارتباط به مطلب اول نیست. اینکه بپذیریم هر بلاگری با توجه به علایق و سلیقه خودش تصمیم می گیرد که وبلاگی را بخواند یا نه! وبلاگی را دنبال کند یا نه! پس لطف کنیم و اینقدر روی اعصاب دیگران نباشیم.

- مطلب آخر از این بخش همان داستان تکراری کپی پیست است! امیدوارم یاد بگیریم کپی کننده نباشیم! و یاد بگیریم ذکر منبع لطف در حق نویسنده نیست! بلکه وظیفه کپی کننده و حق نگارنده است!


بخش چهارم:  چرا می خواهم وبلاگ نویس بمانم؟

این بخش را با این سوال شروع می کنم "چرا می خواهم وبلاگ نویس بمانم؟" چندین دلیل خوب و محکم در این زمینه دارم. اول اینکه: دروغ چرا، این بنده نگارنده در دنیای واقعی ارتباطات وسیعی نداشته و ندارم. و البته دوستان دنیای واقعی ممکن است همیشه در دسترس نباشند و یا برای تو وقتی نداشته باشند و بماند که مقصر ان ها نیستند. مقصر روزگار قدار کج مدار است!

ولی دنیای وبلاگستان برای من پر است از دوستانی که هر روز با آن ها هم صحبت بوده ام و می دانم که برایم وقت می گذارند. در واقع دنیای مجازی پر کننده خلع زندگی واقعی ما وبلاگنویس هاست. برای گفتن و شنیدن حرف هایی که در دنیای واقعی شنونده ای ندارند.

دلیل دیگر پختگی جمع مخاطبان وبلاگی است. اینکه نسبت به دیگر شبکه های مجازی مثل توئیتر یا فیس بوک یا گوگل پلاس مخاطبانش پخته تر اند. نوشته های اینجا با فکر و اندیشه بیشتری نوشته می شوند. و مخاطبانش نسبت به یکدیگر شناخت بیشتری دارند. و همین موضوع باعث می شود وقتی بنده نگارنده مطلبی را مینویسم مخاطب با یک نگاه زودگذر و یک لایک کردن از آن عبور نکند. و اگر نقدی به نوشته بود یا نظری در مورد آن داشت با دقت کامل بیان کند. موضوعی که به هیچ وجه در دیگر شبکه های مجازی شاهدش نیستیم.

باری، دلایل بی شمار دیگری نیز می توان برشمرد. (پرورش بهتر سوژه و فست فودی نبودن مطالب، آرشیو محکم و خوب، دوری از ادبیات های مختص دیگر فضاهای مجازی و ...) که البته مجال نوشتنش نیست و نیک می دانم که از حوصله شماهم خارج است.


س.ن: ببخشید اگر سرتان را درد آوردم. و ببخشید که مطلب بسیار طولانی شد و از حوصله خارج. 

یاعلی


بعد نوشتاگرچه این پست بیشتر قرار بود نتیجه گیری بخش اول باشد. با این حال از دیگر دوستان هم خواهش می کنم اگر دوست داشتند در این مورد بنویسند.

پاتریک جان زحمت کشیدند و این مطلب رو نوشتند. درد و دل های خیلی از ما مجازی ها همین موضوع هست.

یک عدد اسپریچو نیز زحمت کشیده و این مطلب رو نوشتند. ابتدا به ساکن دستتون درد نکنه دوست گرامی.

از مترسک جان خواسته بودم چون مدت بیشتری تجربه وبلاگ نویسی داره در این مورد بنویسند.

اینجا میتونید مطلب مترسک عزیز رو بخونید. تشکر دادا.

۲۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۴۳
آقاگل ‌‌