دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

اینجا از داستان، شعر، موسیقی، فیلم، کتاب و گاهی فوتبال حرف می‌زنم.

۱۴۲ مطلب با موضوع «کتاب نگاری» ثبت شده است

از روزی که پیشنهاد نوشتن این یادداشت به واسطۀ یک دوست به دستم رسید؛ تا امروز که باز همان دوست عزیز لینک مطلب را برایم فرستاد، نزدیک به دو ماه می‌گذرد. دارم فکر می‌کنم که اگر «هوشنگ مرادی کرمانی» نبود، چقدر تعطیلات آغاز سال پوچ می‌شد و چقدر روزهای تمام‌ نشدنی فروردین سخت‌تر می‌گذشت. به همین خاطر است که وقتی امروز لینک مطلب را دیدم، تمام خستگی این مدت از تنم خارج شد. برای اینکه خستگی‌ام بیشتر در بیاید و کیفم کوک‌تر شود، پس شما هم لطف کنید و این یادداشت را بخوانید:

۷ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۰ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۹:۴۱
آقاگل ‌‌

بازیکن‌های فوتبالی وقتی بازنشست می‌شن برای همیشه کفش‌هاشون رو آویزون می‌کنن. بوکسورها همین کار رو با دستکش‌های قرمز و آبی مشت‌زنی‌شون انجام می‌دن. دربارۀ کشتی‌گیرها هم اصطلاح «در آوردن دوبنده» همیشه رایج بوده. این‌بار اما یک مرد با موهای سپید شده با عینکی بیضی‌شکل اعلام کرد که برای همیشه قراره نوشتن رو کنار بگذاره.

 هوشنگ مرادی کرمانی بعد از چاپ آخرین اثر خودش با نام «قاشق چای‌خوری» اعلام بازنشستگی کرد.



«معتقدم نویسنده مانند بوکسور و فوتبالیست و ... یک دوره‌ای دارد و تمام می‌شود؛ دوره من تمام شده و دیگر نمی‌خواهم بنویسم، البته اگر بتوانم!-خبرگزاری ایسنا»

+عکس از کانال احسان رضایی

۲۳ نظر موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۸ ، ۱۰:۱۶
آقاگل ‌‌

خطاهای نویسندگی نوشتۀ مهدی رضایی است. کتاب را خیلی وقت قبل خوانده بودم و از بین هفتاد خطایی که نویسنده شرح داده بود، هشت مورد را یادداشت کرده بودم و در نظرم جالب آمد. با کمی دخل و تصرف و مثال‌هایی جهت واضح‌تر شدن متن:


1- خودشناسی؛ نویسنده باید خودش و دنیای درون و بیرونش را بشناسد تا بتواند اندیشه‌ها و درونیات خودش را داخل داستان پیاده کند. خواننده جویای اندیشه‌های نویسنده و کنکاش‌های درونی او در دل داستان است. خواننده می‌خواهد بفهمد که اندیشۀ نویسنده در اثر، چگونه به تحریر درآمده و چه نقشی در زندگی او دارد.


2- جهان‌شناسی نویسنده؛ دربارۀ چیزی ینویسید که آن را کاملاً درک می‌کنید. نویسنده باید از تجربیات و مشاهده‌های خودش در داستان استفاده کند. نداشتن شناخت نسبت به جهان فردی و عمومی (ما یک جهان عمومی داریم و نزدیک هشت میلیارد جهان فردی) و نوشتن از چیزهایی که نویسنده آن‌ها را تجربه نکرده، از خطاهای مهم نویسندگی است.


3- داستان رونوشت برداری از وقایع نیست. داستان بازتاب حالات روانی و عاطفی نویسنده در خلل وقایع است. یک واقعه ممکن است در احساس و روان هر فرد تأثیر خاص و مجزایی داشته باشد.


4- نثر داستانی؛ گاه و بی‌گاه می‌شنویم که این نثر داستانی نیست؛ یا این کلمه داستانی نیست. اصلاً نثر داستانی چیست؟ 

در حقیقت نوشتن هر متنی، نثر مربوط به خودش را می‌طلبد. برای مثال:

نمونۀ نثر خبری: شب گذشته در میدان اصلی، فردی به نام علی بر اثر ضربات چاقو جان سپرد.

نمونۀ نثر داستانی: دیشب، در میدان اصلی، علی را با چند ضربه چاقو از پا درآوردند.

همچنین، هر فضازماان می‌تواند کلمات مورد استفادۀ نویسنده را محدود کند. نویسنده گاهی حق استفاده از برخی عبارات را ندارد و بهتر است از آن‌ها استفاده نکند. در واقع استفاده از برخی کلمات می‌تواند خواننده را از داستان خارج کند. در این حالت نیز می‌گوییم که نثر نویسنده داستانی نیست. برای مثال در توصیف یک فضای روستایی نویسنده حق استفاده از کلمۀ «سرویس بهداشتی» را ندارد. ولی وقتی داستانی در فضای فرودگاهی اتفاق بیفتد، سرویس بهداشتی اتفاقاً می‌تواند کلمۀ بهتری باشد. نمونۀ مکالمه نثر غیرداستانی در فضازمان روستا:

مادر از عبدالله پرسید: بوات کجاس عبدالله؟

-پدر رفته سرویس بهداشتی!


5- برای شخصیت‌های اصلی داستان‌تان باید شناسنامه صادر کنید. صادر کردن شناسنامه برای شخصیت‌های داستان، در حقیقت تثبیت‌کنندۀ شخصیت اوست. (آقای کیهان خانجانی می‌گفت وظیفۀ نویسنده خلق یک شخصیت و اضافه کردن یک شخص خاص و جدید به دنیایی است که برخی دوست دارند یک‌دست باشد. وظیفۀ تیغ سانسور یک‌دست کردن است و وظیفۀ نویسنده فرار از این سانسور و یک‌رنگی.)


6- علت‌مندی؛ بین یک داستان واقعی و یک واقعیت داستانی تفاوت وجود دارد. گاهی ممکن است شما داستانی بنویسید و وقتی کسی در نقدش گفت: «این داستان دور از واقع است،» شما در جواب دلیل بیاورید که خودتان در صحنه بوده‌اید و دقیقاً همین اتفاق افتاده! این چیزی که شما می‌گویید یک داستان واقعی است. ولی مشکل اینجاست که نمی‌تواند یک واقعیت داستانی باشد. ایده‌های داستانی باید به باورپذیری برسد. باید علت‌مندی و منطق روایی در جهان داستانی نویسنده مشخص باشد.


7-یک قصه بیش نیست قصۀ عشق وین عجب/ کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است.

این بیت را خواندید؟ ربطش به داستان چیست؟ ربطش اینجاست که گفته می‌شود موضوعاتی که برای خلق داستان‌ وجود دارد یک عدد محدودی است. مثلاً بیست و هفت موضوع، یا عددی در همین حدود. ولی نوع نگاه‌ها و ایده‌های داستانی نامحدودند.(به یک موضوع ثابت می‌شود لااقل هشت میلیارد نگاه متفاوت داشت!) نویسنده‌ای موفق است که ایده‌ای نو و نگاهی نو برای روایت ارائه کند. دوری از کلیشه‌ها نقش مهمی در موفقیت یک داستان و یک روایت دارد.


8-آشنایی با تکنیک‌های نویسندگی و استفاده از تکنیک‌های نویسندگی خیلی خوب است. ولی باید حواسمان را جمع کنیم که درست و به جا از آن‌ها استفاده کنیم. برای مثال، امروزه در بسیاری از داستان‌ها برای فرار از روایت‌های خطی، از تکنیک فلاش‌بک استفاده می‌شود. تکنیک خوبی است و اغلب هم جواب می‌دهد. ولی مهم‌ترین خطایی که در این تکنیک ممکن است اتفاق بیفتد این است که در فلاش‌بک هیچ تغییری در رفتار و تصویرسازی داستان اتفاق نیفتد. مثل سریال‌های تلوزیونی که وسط فضازمان پیش از انقلاب، یکباره یک پژو 206 رد می‌شود! با تغییر زمان، قطعاً مکان و رفتار آدم‌ها نیز باید تغییر کند. مثلاً نوع نگاه یک مرد 30 ساله با یک مرد 50 ساله متفاوت است. یا زبان یک نوجوان 13 ساله با زبان یک مرد 37 ساله طبیعتاً تفاوت‌های زیادی دارد. خطای دیگری که در فلاش‌بک ممکن است اتفاق بیفتد زمان استفاده از این تکنیک است. نویسنده باید حواسش باشد که به موقع از این تکنیک استفاده کند. برای مثال، فلاش‌بک زدن در نقطۀ اوج داستان مثل این می‌ماند که وسط یک مسابقۀ فوتبال حساس، درست زمانی که مهاجم پشت ضربۀ پنالتی قرار گرفته است، پدر شما شبکه را عوض کند و بخواهد شبکۀ خبر ببیند!

#خطاهای_نویسندگی_و_تجربیات_نویسندگی


۱۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۸ ، ۱۷:۳۶
آقاگل ‌‌

«هیچ چیز نشئه‌آورتر از افیون قصه نیست؛ نسخۀ دیرین نیاکان انسان و مقاوم‌ترین میراث فرهنگی‌اش.»

سندروم زندگی نامعتبر-میثم خیرخواه


قصۀ آن فقیر و نشان جای گنج

می‌گویند روزی مردی صوفی‌مسلک در خواب هاتفی را دید که به او گفت:«به فلان کوه برو، پشت به قبله بایست، تیری در چلۀ کمان بگذار و هرکجا تیر به زمین فرود آمد آنجا در پی گنجی بزرگ باش.» پس چنین شد که صوفی رفت، کوه را با سختی فراوان پیدا کرد. تیر را در کمان گذاشت و با همۀ قدرت آن را پراند. تیر جایی در پایین کوه فرود آمد و مرد شروع کرد به کندن مکان فرودآمدن تیر، ولی خبری از گنج نبود که نبود. یک بار، ده بار، صد بار دیگر همان کار را تکرار کرد و به نتیجه‌ای دست پیدا نکرد.
خبر در کل شهر پیچید که مردی در بیابان گنجی بزرگ پیدا کرده و دنبال آن است. پادشاه مرد را پیش خود خواند و از او نقشۀ گنج را طلب کرد. مرد صوفی ماجرای خواب را تعریف کرد و این‌چنین شد که مأموران پادشاه کل زمین‌های بیابان را در پی گنج بزرگ گشتند و به چیزی دست پیدا نکردند. پادشاه که از این اتفاق خشمگین بود نقشۀ گنج را به مرد فقیر برگرداند و او را از دربار بیرون راند. مرد فقیر مأیوسانه به زاری و شکوه از خدا پرداخت و به خواب فرو رفت.
هاتف دوباره در عالم رؤیا بر مرد ظاهر شد و مرد صوفی‌را خطاب قرار داد که:«ما گفتیم تیر را در کمان بگذار! ولیکن نگفتیم پرتاب کن. گنج درست زیر پای تو بود و تو هربار تیر را دورتر پرتاب ‌کردی و از گنج دورتر ‌شدی.»  داستان در نهایت به سبک دیگر داستان‌های قدیمی با نتیجه گیری تمام می‌شود و جلال‌الدین محمد بلخی، مشهور به مولوی بیان می‌کند که‌ در حقیقت این گنج خود مرد صوفی است. گنج حقیقی در درون خود ماست و این ما هستیم که یک عمر به اشتباه جای دیگری را جستجو می‌کنیم.

«ای کمان و تیرها بر ساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هرکه دوراندازتر او دورتر
وز چنین گنجست او مهجورتر»
دفتر ششم-مثنوی مولوی

نقش کوچکی در یک تمثیل یا تولد یک یاغی

سندروم زندگی نامعتبر میثم خیرخواه، با یک تمثیل شروع می‌شود. با تمثیل «گل همیشه بهار»:
روزی پنج نفر در پی یافتن گل همیشه بهار به راه می‌افتند. دو نفر، همان اول راه از آمدن منصرف می‌شوند، نفر سوم با دیدن نخستین گل به چیزی که یافته قناعت می‌کند، نفر چهارم در میانۀ راه جان خودش را از دست می‌دهد و تنها نفر پنجم است که پس از طی کردن مسیری سخت و دست‌وپنجه نرم کردن با مشکلات راه، به گل همیشه بهار می‌رسد.
تمثیلی که خواننده را به یاد همان حکایت مرد صوفی‌مسلک دفتر ششم مثنوی می‌اندازد. مردی که ماجراها داشت برای رسیدن به گنج، سختی‌های زیادی کشید، بالا و پایین‌های زیادی را طی کرد، مأیوس شد، ولی آن‌قدر از پا ننشست تا در نهایت برسد به گنجی که درست زیر پای خودش بود.

سندروم زندگی نامعتبر

سندروم زندگی نامعتبر ماجرای زندگی رضا پارسی سی‌وپنج ساله است. مردی که از همان شروع کتاب می‌فهمیم در انزوای زندگی فرورفته و با تنهایی خو گرفته است:
«دیروز پیامک بانک روز تولدم را تبریک گفت. فقط پیامک بانک. این حقیرترین شکل تنهایی است.»
رضا پارسی، مردی است که در زندگی می‌خواسته همان نفر پنجم تمثیل گل همیشه بهار باشد و حالا که به میان‌سالی رسیده با این واقعیت کنار آمده است که هیچ چیز نیست:
«من همیشه می‌خواستم پنجمی باشم. سربلند و خسته و پر از افتخار. کسی باشم که کار را تمام کرده و در راه بازگشت سختی‌هایش را به یاد می‌آورد و به لحظۀ خوش رسیدن فکر می‌کند. بارها در موقعیت تردید و ترس به گرداب‌های رود خروشان نگاه کرده‌ام، اما تسلیم نشده‌ام و راه را ادامه داد‌ه‌ام. من تا پیش از پیامک بانک، پنجمی بودم.
امروز سی و پنج ساله شدم و هیچ چیزی نیستم، جز آدمی که خیال می‌کرده اتفاقی در راه است.»

احوالات یک یاغی

در ادامۀ رمان سندروم زندگی نامعتبر، رضا پارسی را می‌بینیم که چطور از آدمی آرام و تنها تبدیل می‌شود به یک طغیانگر، یا به قول میثم خیرخواه تبدیل می‌شود به یک یاغی.

راوی داستان در هر فصل عوض می‌شود. گاه خود رضا پارسی روایتگر زندگی خودش است و گاه با راوی دانای کل طرف هستیم. رمان به شیوه‌ای غیرخطی روایت می‌شود.
فصل اول که تولد یک یاغی نام دارد، با سی‌وپنج سالگی رضا پارسی شروع می‌شود و با بیان تمثیل گل همیشه بهار ادامه می‌یابد. در فصل دوم راوی قصه تغییر می‌کند. دانای کل راوی فصل دوم است. اوست که زندگی رضا پارسی را واکاوی می‌کند و داستان را پیش می‌برد.
راوی فصل‌های فرد خود رضا پارسی است و راوی فصل‌های زوج دانای کل است. (به جز فصل شش و هفت که این ترتیب تغییر می‌کند.) بهره‌بردن از دو راوی برای روایت، کاری است که خیرخواه به خوبی از عهدۀ آن برآمده. اگرچه در بعضی وقت‌ها زبان رضا پارسی به زبان راوی دانای کل نزدیک می‌شود و این می‌تواند یک نقطۀ ضعف برای داستان باشد.

سبکی تحمل ناپذیر یاغی

می‌گویند داستان‌نویس واقعی کسی است که داستان را برایت تعریف نکند، بلکه آن را به تصویر بکشد. اگر قرار باشد نقطۀ قوت شاخصی برای سندروم زندگی نامعتبر نام ببرم، همین موضوع است. رضا پارسیِ سندروم زندگی نامعتبر، زنده است. آن‌قدر زنده که می‌توانی تک تک صحنه‌های زندگی‌اش را از نزدیک ببینی و لمس کنی. آن‌قدر زنده که ممکن است فکر کنی، نکند رضا پارسی را همین دیروز، وسط کوچۀ بهار یا یکی از خیابان‌های شهر دیده‌ای و نشناختی؟ و همین زنده بودنش است که خواننده را با خود کشان کشان جلو می‌برد. رضا پارسی دور از ما نیست، یکی از خود ماست. یکی از خود ما در همین خیابان‌های شهر. مردی است که وقتی از پله‌های مترو می‌آید بالا، زیپ بالاپوشش را تا زیر گلو بالا می‌کشد و دست‌هایش را در جیب فرو می‌کند تا از باد و سرمای زندگی جاری در امان باشد.

تاریخچۀ نامعتبر یک یاغی (خطر لو رفتن داستان)

فصل آخر سندروم زندگی نامعتبر، جایی است که بالاخره نویسنده تصمیم می‌گیرد ما را با زندگی رضا پارسی آشنا کند. تا تاریخچۀ زندگی یک یاغی را برای‌مان بازگو کند:
رضا پارسی جوانی که تمام کودکی‌اش را با قصه‌ها و افسانه‌های زندگانی جدش سپری کرده و به همین خاطر است که همیشه در زندگی‌ دنبال قهرمان شدن و نفر پنجم بودن است.
رضا پارسی که رفته رفته به یک یاغی و یا بهتر است بگوییم یک افسانۀ اجتماعی تبدیل می‌شود و از آن ظاهر آرام و گوشه‌گیر خودش را خلاص می‌کند.
رضا پارسی سندروم زندگی نامعتبر، در شب چهارشنبه سوری، پس از آنکه در مغناطیس جمعی بقیۀ آدم‌ها قرار می‌گیرد، هامون، دوست خیالی‌ و عقل کلش را می‌گذارد پشت درب. دوستی که به جای تمام دنیا فکر می‌کند و به اندازۀ تمام مردم دنیا حرف دارد برای گفتن. عقل کل است و همه چیز دان. هامون را پشت درب می‌گذارد و از آن شب هامون برای رضا پارسی ناپدید می‌شود.
فصل آخر سندروم زندگی نامعتبر، فصلی است که نویسنده ضربه‌های نهایی را به خواننده می‌زند. او را نقش بر زمین می‌کند و لحظه به لحظه بر بهت و تعجبش می‌افزاید. خواننده اگر از همان ابتدا پی‌گیر داستان بوده و آن را با دقت خوانده باشد، یک چیزهایی دستگیرش شده، اما در فصل آخر است که می‌فهمد همۀ آن حکایت‌های نامعقول خانم‌جان، مادربزرگ رضا پارسی، خیال‌پردازی‌های خود او بوده و از هیچ ساخته شده بوده، که حتی هامون نیز یک دوست خیالی است که از هیچ به وجود آمده تا خیال مادربزرگ از بابت رضا راحت باشد. و چه بسا همۀ آن یاغی‌گری‌ها و حادثه‌های عجیب هم چیزی جز تخیلات خود رضا پارسی یا نویسندۀ کتاب سندروم زندگی نامعتبر نباشد.


«هرجا هرچیزی دشوار است داستانی برایش بساز»

سندروم زندگی نامعتبر-میثم خیرخواه

۱۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۲۳
آقاگل ‌‌

از دیروز سه بار آمده‌ام سراغ وبلاگ، صفحۀ ارسال مطلب را باز کرده‌ام، چند خط نوشتم و بعد به این خاطر که پست به جای مشخصی نرسیده و نتوانسته‌ام به کلمه‌ها نظم دهم فقط دکمۀ ذخیره را زده‌ام و آمده‌ام بیرون. 

بار اول از بیات ترک گفته بودم و شجریان که با تار مجید درخشانی و نی افشارنیا همراه می‌شود و می‌خواند: «برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را» و آدمی را در یک بی‌زمانی خاصی گرفتار می‌کند که انگار پایش روی زمین  وصل نیست و نه خبری از ننوشتن مطلب برای نشریه است و نه قیمت گوشت و مرغ سر به فلک گذاشته و نه عید با همۀ دردسرهایش در راه. فقط تویی، خانوادۀ کامکار است، مجید درخشانی است و نی افشارنیا همراه آوازی که انگار از آسمان می‌خواند: «می با جوانان خوردنم باری تمنا می‌کند، تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را»

بار دوم از محمد تنگسیر نوشتم و جامعۀ یأس‌زده‌ای که بیشتر از هر موقع دیگری نیاز به قهرمان دارد. قهرمانی که از جنس مردمش باشد. که بلند شود، هستی‌اش را کف دست بگذارد، زیر فشارها کم نیاورد، تسلیم نشود و در جستجوی هویت و امنیت خویش دست به کاری قهرمانانه بزند. قهرمان تنهایی که چشم همۀ مردم جامعه به اوست تا این هویت اجتماعی و فرهنگی از دست رفته را پس بگیرد. 

سوم بار به سراغ ماجرای امروز رفتم و از پیرمرد دکان سلمانی که توی آیینه‌ها تکرار شده بود نوشتم و از هزار تصویری که برای خودش زمزمه می‌کرد: «خوش به حالت تکه سنگ، که نداری دل‌ تنگ» و من وسط همۀ ترس‌هایم از سلمانی‌ها نشسته بودم روی صندلی و فکر می‌کردم بعدش چه؟ بعدش خواننده چه می‌خواهد بخواند؟ خوانندۀ شعر کیست؟ چرا پیرمرد سراغ قطعۀ بعدی نمی‌رود؟ اصلاً چرا باید در یک عصر گرم اسفند ماه، ان هم وقتی بوی بهار همۀ محله را برداشته و صدای بچه‌های پارک محله را بهم ریخته و مغازه‌ات پر از مشتری است، از دل تنگ بخوانی و حسودی کنی به تکه سنگی بی دل. میان رقص قیچی و شانه به این فکر می‌کردم که پیرمرد دلش برای چه چیزی تنگ شده و چرا هربار که «به دل تنگ» می‌رسد، زیرچشمی از توی آیینه‌ها به گوشه‌ای خیره می‌شود که قاب عکسی قدیمی آویخته و گوشه‌ای از آن سیاه‌رنگ است.

نمی‌فهمم چرا نوشتن اینقدر سخت شده. نمی‌فهمم پس کی قرار است این ذهن آشوب‌طلبم آرام بگیرد و بنشیند یک گوشه. بگذریم از کلمه‌ها. به جایش دو آهنگ زیر را بشنوید که خالی از لطف نیست.

 


دریافت (آواز بیات ترک محمدرضا شجریان)

 

 


دریافت (تکه سنگ عباس قادری)

۲۱ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۵۳
آقاگل ‌‌

چند وقتی بود یک ایدۀ نیم‌پخته در ذهنم داشتم و کم کم سعی کردم با بهره بردن از مشورت دوستان پخته‌ترش کنم. حاصل کار در حال حاضر شده کانال پایین. مخاطب کانال همۀ جمعیت کتاب‌خوانه و هدفش تبادل(یا فروش با قیمت منصفانه) کتاب‌هاییه که یک گوشه‌ای از کتاب‌خونه‌هامون جا خوش کرده و خاک می‌خوره. کتاب‌هایی که شاید به کار ما نیاد، ولی ممکنه یک نفر صدها کیلومتر اون‌طرف‌تر بهش نیاز داشته باشه.

از اونجایی که هدف کانال تنها تبادل کتاب هست، قراره بدون هیچ واسطه‌ای کار کنه و چون هیچ تبلیغاتی نداره می‌خوام ازتون خواهش کنم تا در این کار کمک کنید. به چند شکل:

اول اینکه در صورت تمایل خودتون عضو کانال بشید. 

دو اینکه شیوه‌نامۀ کانال رو برای گروه‌ها، کانال‌ها و دوستانی که می‌شناسید بفرستید. 

سه اینکه اگر پیشنهاد یا انتقادی نسبت به کانال دارید مطرح کنید. 

پیشاپیش ممنونم.


کانال تبادل کتاب

۶ نظر موافقین ۲۳ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۷ ، ۱۲:۰۹
آقاگل ‌‌

خدایا، بیکاره‌ام مکن، بی‌مصرفم مکن، عیّاشم مکن، خودباورم مکن، اسیر تنم مکن، پیش فرزندان سرزمینم سرافکنده و سرشکسته‌ام مکن، در‌به‌درم کن اما دلبسته به زر و زیورم مکن!

خدایا! کاری مکن که کودکان، آنگاه که از مادران و پدران خود می‌پرسند: «این میرمَهنا برای مردم ما چه کرده است؟» هیچکس هیچ داستانی برای گفتن نداشته باشد!




#بر_جاده_های_آبی_سرخ

#نادر_ابراهیمی


پی‌نوشت هم می‌شد که داشته باشد. ولی بگذریم.

موافقین ۱۹ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۷ ، ۰۹:۰۹
آقاگل ‌‌
گودریدز در کل سایت خوبی است. در این بازارچۀ شبکه‌های مجازی، گودریدز یکی از سایت‌های پرکاربردی است که همیشه دلم خواسته به دیگران پیشنهادش کنم. نامبرده، همین دیشب ایمیلی فرستاده بود و شرح کاملی از کتاب‌هایی که در سال گذشتۀ میلادی خوانده بودم را در اختیارم قرار داده بود. در حقیقت همین عکس پایین بود که بهانه‌ای شد برای نوشتن این پست و معرفی دوبارۀ این شبکۀ اجتماعی.


امکانات و مزایای استفاده از گودریدز
حدود یک سال‌ونیم است که برای نظم دادن به کتاب‌هایی که می‌خوانم از گودریدز استفاده می‌کنم. گودریدز ویژگی‌های خوب زیادی دارد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنم:
1- امکان یادداشت‌نویسی برای هر کتاب، در زمان خواندن آن. اگر در حین خواندن کتابی بخواهید یادداشتی برای آن بنویسید می‌توانید به راحتی آنرا انجام دهید. 
2- امکان نوشتن شرح یا خلاصه‌ای از کتاب، پس از اتمام آن. اصطلاحاً نوشتن یک ریویو برای کتاب، ریویووها هم برای خود شماست و هم دیگران می‌توانند از آن استفاده کنند.
3-امکان بهره‌مندی از ریویوهایی که پیش از این توسط دیگر خواننده‌ها برای کتاب‌ها نوشته شده است. همین‌طور که دیگران می‌توانند از ریویوی شما استفاده کنند، شما نیز می‌توانید دیگر ریویوها را بخوانید و از آن استفاده کنید. این ویژگی هم قبل از انتخاب کتاب و هم بعد از خواندنش می‌تواند مفید باشد.
4- شکل امتیازدهی به کتاب‌ها که به وسیلۀ کاربران انجام می‌شود و خیلی وقت‌ها می‌تواند معیار خوبی برای انتخاب یک کتاب باشد.
5- مشخص کردن تاریخ شروع خوانش کتاب و پایان خوانش آن که به کتاب‌خواندنتان نظم می‌دهد.
6- بخش کتاب‌هایی که در آینده دوست دارید بخوانید. اگر بین ریویوهایی که کاربران می‌نویسند یا جای دیگری به کتابی برخورد کردید و به نظرتان کتاب جالبی بود، می‌توانید علامت‌دارش کنید تا در این بخش قرار بگیرد و بعداً اگر جایی آنرا یافتید بخوانیدش.
7- خواندن ریویوهای دیگر کاربران سایت، که خیلی وقت‌ها می‌تواند کتاب‌های جدیدی به شما معرفی کند؛ یا شما را با جهان‌های تازه‌ و سلیقه‌های جدیدی آشنا کند.
8- هم‌صحبتی با صدها دوست اهل کتاب و تبادل نظر با آن‌ها که خیلی وقت‌ها می‌تواند راه‌گشا باشد.
9- ارائه شرح وضعیت، نظم دادن به مطالعه و مشخص کردن تعداد کتاب‌هایی که خوانده‌اید.
10- امکان ایجاد دسته‌بندی برای کتاب‌ها، بر اساس شکل مطالعه و زمینه‌های مطالعاتی.
11- ارائه گزارش سالیانه به کاربر(همین تصویر بالا) که مشخص می‌کند در یک سال گذشته شما چند جلد کتاب خوانده‌اید و چند صفحه مطالعه داشته‌اید و هر آنچه که خوانده‌اید چه کتاب‌هایی بوده.
12- تعریف کردن هدف سالیانه؛ در ابتدای هرسال میلادی کاربر می‌تواند برای یک سال آینده‌اش هدف‌گذاری کند. مثلاً من در سال گذشته هدفم خواندن شصت جلد کتاب بوده، که گویا به آن رسیده‌ام. نکتۀ خوب ماجرا این است که از همان روز اول میزان پیشرفت کاربر در گوشه‌ای از سایت قابل مشاهده است.
13- داشتن نرم‌افزار موبایلی. خیلی از کاربران گودریدز از تلفن همراه و برنامۀ گودریدز استفاده می‌کنند. البته که اپلیکیشن گودریدز نسبت به سایت همچنان کمبودهایی دارد، ولی در اغلب اوقات مشکلی ندارد.
14- امکان افزودن کتاب به سایت؛ اگر کتابی برای خواندن در نظر دارید و می‌بینید که در سایت موجود نیست، می‌توانید خودتان به صورت دستی آن‌را به سایت اضافه کنید. برای این کار فقط وارد کردن مشخصات کتاب کافی است.
چگونه صفحۀ گودریدز داشته باشیم؟
داشتن صفحۀ گودریدز کار سختی نیست. کافی است به سایت مراجعه کنید و در آن ثبت‌نام کنید. برای نصب نرم‌افزار نیز می‌توانید آنرا از خود سایت دریافت کنید یا از طریق گوگل‌پلی اقدام کنید. پیشنهاد من البته استفاده از سایت یا استفادۀ همزمان از هر دوی آن‌هاست. 
استفاده از گودریدز هم آنچنان پیچیده نیست. تنها مشکل سایت انگلیسی بودن آن است که اگر کمی با این زبان آشنایی داشته باشید مشکلتان حل است. قبلاً توضیح مختصری دربارۀ چگونگی استفاده از این سایت ارائه کرده بودم. اینجا
برای پیدا کردن دوستان‌تان در این شبکۀ اجتماعی هم یا باید ایمیل‌شان را داشته باشید و یا اینکه نام کاربری‌ آن‌ها را داشته باشید.
اگر صفحۀ گودریدز دارید، می‌توانید اینجا مرا بیابید.

۱۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۲:۰۸
آقاگل ‌‌