دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

۱۳۲ مطلب با موضوع «کتاب نگاری» ثبت شده است

دهم مرداد، زادروز محمود دولت آبادی بزرگوار:

یکی از زیباترین کتاب ها و رمان های ایرانی که خواندم جای خالی سلوچ محمود دولت آبادی عزیز بوده است. از دیگر کتاب های خوب دولت آبادی نون نوشتن- سلوک  و گل سرسبدش کلیدر رو می تونم نام ببرم.( متاسفانه هنوز کلیدر رو کامل نخوندم! حیف...)


مرگان به کاری که مشغول می‌شد، چهره‌اش چنان حالی می‌گرفت که چیزی چون احترام و بیم به دل صاحبخانه، صاحبان کار می‌دمید. نه کسی به خود می‌دید که به مِرگان تحکم کند، و نه او در کار خود چنین جایی برای کسی باقی می‌گذاشت. شاید برخی زن‌ها، چون دختر حاج سالم، مسلمه، مایل بودند در مِرگان به چشم کنیز خود نگاه کنند؛ اما مِرگان -دست کم حالا- تنگ چنین باری را خرد ‌نمی‌کرد. خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می‌کردند. روی گشاده‌‌ی مِرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مِرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد شد. پس با روی گشاده و دل باز به کار می‌پیچید. طبیعت کار چنین است که می‌خواهد تو را به زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی. و مِرگان نمی‌خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند
(۲۱۷)” 


۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۲۵
دخو ‌

و گفت: بنده در توبه بر هیچ کار نیست زیرا که توبه آن است که بدو آید نه آنکه از او آید.

 "ذکر ابوحفص حداد"

"تذکره الاولیاء"

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۶:۴۹
آقاگل ‌‌

پروردگارا
من اینان را به ستوه آوردم، و اینان نیز به ستوهم آوردند
خسته‏شان کردم، و مرا خسته کردند.
پس بهتر از ایشان را به من ارزانی دار، و بدترین را بر ایشان بگمار.
پروردگارا
دلهاشان را - چون نمک در آب - متلاشی کن
به خدا سوگند، دوست می‏داشتم به جای انبوه شمایان تنها هزار سوار از قبیله «بنی فراس بن غنم» داشتم، که: «اگر یکی از آنان را فراخوانی، سوارکارانی چون ابر تابستان به سویت هجوم آرند».
و سپس از منبر فرود آمد.

نهج البلاغه_ خطبه 25

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۷
آقاگل ‌‌

س.ن: کتابی برای دوستانی که می خواهند بشناسند بزرگ مردی از دیار نور را، به غایت زیبا و دوست داشتنی.

( این کتاب به شدت برای دوستان زیر هجده سال سفارش می شود.)


" ..نفت ما می رود، گندم ما می رود، مروارید ما می رود، طلای ما، فیروزه ی ما، فرش ما، ابریشم ما، خون ما...همه می رود... و من دیگر جز همین آه و ناله که می کنم، فریادهای کوتاه که می کشم، اعتراض ها که می کنم، نمایش ها که می دهم، و خرده سنگ ها که به سینه می زنم کاری از دستم بر نمی آید، سید جوان! گوش کنید و فراموش نکنید! حال دیگر برازنده ی مدرس است که شهید شود، نه آنکه خرده خرده حقیر شود و در کنج یک روستا، بی صدا بمیرد... شما که می گویید مدرس، بار مسئو لیت هایش را زمین گذاشته است، جواب مرا بشنوید! قبول! بنده زمین گذاشته ام، دیگر نمی کشم، این بار، حریف تازه نفس می طلبد؛ و شما آقا روح الله عزیز که با این نگاه خطرناکتان،  این بیان مؤثرتان، این قدرت تحلیلتان، این جوانی و توانمند ی تان و این بی پروایی بی نظیرتان، طلاب را در یک نشست مغلوب و مجذوب خود می کنید، بردارید این بار را از زمین! بردارید به دوش بکشید، رنج بکشید، عذاب بکشید، خون بخورید، شلاق بخورید، زخم بخورید، و کار را، یعنی بار را به منزل برسانید. خدا نگهدارتان باشد. امروز دیگر دل و دماغ حرف زدن ندارم، شما هم ندارید، دائم دعایتان می کنم، از خدا می خواهم که پشت و پناهتان باشد.

حدود یک ماه پس از این دیدار آقای مدرس را در همان کوچه ی تنگ که به کلبه ی محقرش می رسید، سه آدم کش تازه کار رضاخانی در میان گرفتند و به گلوله بستند... "


دنبال کنید

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۰۶:۴۳
آقاگل ‌‌

این کتابها را نخرید

 

۱- فاجعه ی بزرگ ، اثر:ژان پل سارتر ، مترجم: بهروز بهزاد ، ۲۵۰ صفحه، نشر فرخی ۱۳۴۶

۲- خانواده ی خوشبخت ، اثر:ژان پل سارتر ، مترجم: بیژن فروغانی ، ۲۴۲ صفحه ، انتشارات جامی ،چاپ اول ۱۳۸۴ ، چاپ دوم ۱۳۸۷

۳- خانواده ی خوشبخت ، اثر:ژان پل سارتر ، مترجم: سارا برمخشاد ، ۲۳۷ صفحه ، انتشارات ابر سفید ۱۳۹۳

-------

یغمائیسم: از ابله خانواده تا فاجعه ی بزرگ در خانواده ی خوشبخت

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۵۴
آقاگل ‌‌

ناتانائیل،آرزو مکن که خدا را جز در همه جا  بیابی.

هر آفریده ای نشانه ی اوست اما او را نشان نمی دهد.

همین که آفریده ای نگاهمان را به خویش معطوف کند ما را از راه آفریدگار باز می دارد.

ناتانائیل همچنان که می گذری ،به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ نکن. به خود بگو تنها خداست که گذرا نیست...

ناتانائیل من زندگی دردآلود را از دل آسودگی دوست تر می دارم.

ناتانائیل من شوق را به تو خواهم آموخت.

اعمال ما وابسته به ماست همچنان که روشنایی به فسفر. راست است که ما را می سوزاند اما برایمان شکوه و درخشش به ارمغان می آورد. و اگر جان ما ارزشی داشته باشد برای این است که سخت تر از دیگران سوخته است.

برای من خواندن این که شنهای ساحل نرم است کافی نیست، می خواهم پاهای برهنه ام آن را حس کند، معرفتی که قبل آن احساسی نباشد برایم بیهوده است!

در شگفتم ناتانائیل!تو خدا را در خود داری و از آن بی خبری!

او را ندیده ای چون او را پیش خود به گونه ای دیگر مجسم می کردی.

ناتانائیل!تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن،ناتانائیل یعنی باور نداشتن اینکه او هم اکنون حضور دارد.

ناتانائیل! زیبا ترین سرورهای شاعرانه آنهاست که از درک هزارو یک دلیل وجود خداوند به آدمی دست میدهد.

ناتانائیل بدبختی هر کسی از آن است که همیشه اوست که می نگرد و آنچه را که می نگرد از آن خود می داند، اهمیت هرچیز نه به خاطر ما که به خاطر خود اوست، ای کاش نگاه تو همان باشد که به آن می نگری.

ناتانائیل! ای کاش عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه بدان می نگری...

ناتانائیل!در کنار آن چه شبیه توست نمان! هرگز نمان،ناتانائیل.

همین که پیرامونت رنگ تو را به خود گرفت، یا تو به رنگ آن شدی، دیگر سودی برایت نخواهد داشت، باید آن را ترک بگویی.

از هیچ چیز جز درسی که برایت به ارمغان می آورد بر مگیر! 

ناتانائیل! می توان به زیبایی به خواب رفت و به زیبایی از خواب برخواست، اما خواب های شگفت در کار نیست، و من رویا را تنها زمانی دوست دارم که حقیقت آن را بپذیرم،

 زیرا زیبا ترین خوابها هم

                                          با

                                                           لحظه ی بیداری

                                                                                                برابری نمی کند...

 

 

                                                                          (مائده های زمینی_ آندره ژید)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۰۶:۵۹
آقاگل ‌‌



و چه بسیار نیکو باشد کتاب هدیه دادن و گرفتن. و چه بسیار نیکوتر که در ایام عید چنین کتابی را از دستان دوستی نیک سیرت هدیه گرفته باشید.



با غزال ما بگو، ای باد صبح

جرعه نوشی جز عطش نفزایدم

آتشم، از پای ننشینم مگر

آید و برگونه ره بگشایدم.

جان او جانم، نه جانم جان اوست؟

خواهش افزاید که خواهش آیدم.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۱:۱۲
آقاگل ‌‌

" نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت: خدای را به من بنمای.

گفت: آخر نشنیده ای که موسی را گفتند لن ترانی. گفت: آری! اما این ملّّّت محمّد است که یکی فریاد می‌کند رای قلبی ربی، دیگری نعره می‌زند که لم اعبد رباً لم ارة.

صادق گفت: او را ببندید و در دجله اندازید. او را ببستند و در دجله انداختند. آب او را فروبرد. باز برانداخت. گفت: یا ابن رسول الله!الغیاث، الغیاث.

صادق گفت: ای آب! فرو برش.

فرو برد، باز آورد. گفت! یابن رسول الله! الغیاث، الغیاث.

گفت: فرو بر.

همچنین چند کرت آب را می‌گفت که فرو بر، فرو می‌برد. چون برمی آورد می‌گفت: یاابن رسول الله! الغیاث، الغیاث. چون از همه نومید شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او را برآورد گفت: الهی الغیاث، الغیاث.

صادق گفت: او را برآرید.

برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد. پس گفت: حق را بدیدی.

گفت: تا دست در غیری می‌زدم در حجاب می‌بودم. چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون دلم گشاده شد؛ آنجا فرونگریستم. آنچه می‌جستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که امن یجیب المضطر اذا دعاه.

صادق گفت: تا صادق می‌گفتی کاذب بودی. اکنون آن روزنه را نگاه دارد که جهان خدای بدانجا فروست.

و گفت: هر که گوید خدای بر چیزست یا در چیزست و یا از چیزست او کافر بود.

و گفت: هرآن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر.

و گفت: هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را ا زخدای دور گرداند مطیع با عجب عاصی است وعاصی با عذر مطیع زیرا که در این معنی بنده را به حق نزدیک گرداند "


.

س.ن: متن فوق به مدد یکی از دوستان حاصل آمد.

خداوند حفظشان گرداند.

آمین.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۱۷
آقاگل ‌‌