دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

۱۲۳ مطلب با موضوع «کتاب نگاری» ثبت شده است

سوال اینجاست آیا رستم قبل از کشتن سهراب می دانست که او همان فرزند خودش است یا خیر؟
در این باب گویند که زمانی که کی کاووس رستم را به جنگ فرا میخواند و گیو خبر را برای رستم می برد چرا رستم سه شبانه روز را در آن برهه حساس به میگساری میپردازد؟ همان رستمی که در هفت خوان راه کوه را برمی گزیند تا وقت کمتری را صرف رسیدن کند؟
 و چرا در طول جنگ و قبل از آن دل آشوب است؟
رستمی که دلاوری هایش زبان زد است و ترسی به دل ندارد، این بار ترسش از چیست؟ شکست از پهلوان توران زمین یا کشتن پسر به دست خود؟ چرا برای دیدن پهلوان توران با شکل مبدل به اردوگاه دشمن می رود؟ آیا چیزی به غیر از یک حس جاذبه درونی؟
و گریه هایی که بر بالین پسر میکند آِیا تنها به خاطر این است که ندانسته این کار را با پسر خود کرده یا فراتر از آن، کشتن پسر بطور دانسته و گریه ای که نه برای پسر بلکه بیشتر از سر ذلت خود رستم است؟!؟
و ادامه ماجرا که خود بدان واقفید. 
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۱۶:۲۴
آقاگل ‌‌

این خدای رعیت نیست  که ضعیف است و بر نمی انگیزد.

این رعیت است که تن به شنیدن صدای قدرتمند خدایش نمی دهد.

از خدا بتواره ای ساخته است که در برابرش خم و راست می شود 

و در عوض از او بهشت برین می خواهد....


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۳ ، ۲۲:۵۵
آقاگل ‌‌

اوایل زمستان امسال دست بر قضا باز گذرمان به کاشان افتاد، سفر خوبی بود، اینکه بعد از مدت ها دوستان را دیدم و نکته مهم برای درس نرفته بودم و خب همین سفر را دلچسب تر کرد. روزی با دوستان قرار گذاشتیم که به شهر رویم و گشت و گذاری چند ساعته داشته باشیم، فضای خوبی بود، از هر دری سخن گفتیم و شنفتیم و قدم زدیم،( درست مثل فیلم ها که چند جوان مدام تو سر  وکله هم می زنند و میگویند و می خندند.) بعد از یکی دوساعت گشت زدن نمی دانم چه شد هرکسی کاری برایش پیش آمد و به طرفی پیچید، لحظات شیرینی بود و اما کوتاه، و چه بسا این کوتاهیست که شیرینست!

باری، آن شب طبق عادت همیشگی سری هم به خانه کتاب کاشان زدیم، در بهبوحه ورق زدن چند کتاب شعر و داستان و البته که بیشتر طنز کتابی از قفسه ای شتابان خودش را به دستانمان رساند! _ و حقیقتا رساند!!!! زیرا که من در بخش کتاب های شعر ایرانی بودم و این کتاب نه کتاب شعر بود و نه نویسنده ای ایرانی دارد.؟!؟_ هیچ راهی دور نیست- ریچارد باخ.

نمی دانم به عشق در یک نگاه اعتقاد دارید یا نه اما من با یک نگاه عشق به این کتاب در درونم فوران کرد، یادم هست  که همان جا روی زمین نشستم و فارغ از سر و صدای فوتبال و جمعیت حاضر مشغول خواندن کتاب شدم، به گمانم بیش از نیم ساعت طول نکشید. برخاستم دیگر چیزی در ذهن نداشتم جملات کتاب می رفتند و می آمدند. نمی دانم چه شد اما کتاب را دست آخر نخریدم و در یکی از همان قفسه ها رهایش کردم!!! دلیل کارم را هنوز هم متوجه نشده ام؟ چرا نخریدمش؟

نمی دانم؟!؟ شاید به این دلیل که کتابک عاشق این بود که خود را در آغوش دیگری اندازد و او را میخکوب کند...!

شاید.


" قصد داریم لحظه تولد او را جشن بگیریم . لحظه ای که ری در آن زندگی آغاز کرده و پیش از آن نبوده است . چه چیز دشواری در درک این مطلب است؟ "
عقاب بال هایش را بر هم زد و به سمت زمین فرود آمد . هنگامی که بر شن زار صاف صحرا نشست پرسید:
" زمانی پیش از آغاز زندگی ری ؟ تو گمان نمیکنی که زندگی ری پیش از آغاز زمان  آغاز شده است؟ "


مرغ در یایی دریا ها را پشت سر گذاشت و از تپه ها و خیابان ها گذر کرد تا اینکه سرانجام آرام روی پشت بام خانه تو فرود آمد . و گفت: "زیرا برای تو مهم ترین چیز این است که حقیقت را بدانی وقتی حقیقت را دانستی هنگامی که حقیقتا آن را فهمیدی آن وقت می توانی آن را از راه های ساده تری به دیگران نشان دهی با کمک پرنده ها انسان ها یا ماشین ها. اما به خاطر داشته باش که اگر حقیقت دانسته نشود و شناخته نشود باز هم همواره حقیقت است "

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۳۹
آقاگل ‌‌

خسرو شاهانی

طنز نویس و اهل نیشابور.

مضمون اغلب آثار شاهانی بیان مسائل و مشکلات اخلاقی و اجتماعی عصر ماست. او طنز را وسیله ای مناسب برای اصلاح عیوب انسان و جامعه می داند و با همین رسالت و ضمن بزرگ نمایی این عیوب آنها را به چشم ما می آورد.

و نثر گویا، روان و آمیخته با طنزش هر خواننده ای را سخت مشغول می کند. طنزی تلخ که همچون سیلی محکمی به گوش خواننده می ماند.

اما کمدی افتتاح، داستانی است کوتاه از دل کتابی با همین نام( در برخی منابع آدم عوضی هم قید شده است.). مردمی که از بی آبی رنج می برند برای تامین آب خود اقدام به حفر چاهی می کنند، اما زمانی که جمع می شوند تا نتیجه زحماتشان را درو کنند!!! ماموری دولتی مانعشان می شود و اعلام می کند که اول شخص شهردار باید برای افتتاح چاه بیاید و سپس مردم اجازه استفاده از چاه را خواهند یافت! بالاخره پس از چندین ماه جناب شهردار همراه خدم و حشم تشریف فرما می شوند و چاه را که دیگر پمپ و تجهیزاتش به کلی فرسوده شده و دقایق پایانی عمرش را سپری می کند به اصطلاح افتتاح می کند. و در نهایت چیزی که باقی می ماند مردم اند و چاهی مخروبه و مشکل بی آبی.

نوع بیان داستان، اتفاقاتی که یک به یک رخ می دهد و افتتاح تمسخر آمیز جناب شهردار طنز جالبی را رغم زده است که لبخندی تلخ را بر صورت خواننده می نشاند.

Adame Avazi دانلود کتاب صوتی آدم عوضی   خسرو شاهانی


دانلود نسخه صوتی:

بخش اول

بخش دوم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۰۶
آقاگل ‌‌

هر اتفاقی می‌خواهد بیفتد، هر بلایی می‌خواهد نازل شود، هر آدمی می‌خواهد سر کار بیایید، در هر صورت آقای چوخ بختیار عین خیالش نیست، به شرطی که زیانی به او نرسد، کاری به کارش نداشته باشند، چیزی ازش کم نشود. رئیسی خوب است که غیبت او را نادیده بگیرد و تملقهای او را به حساب خدمت صادقانه بگذارد. وزیری خوب است که برای او ترفیع رتبه‌ای و پولی در بیاورد.


زندگی او مثل حوض آرامی ست. به هیچ قیمتی حاضر نیست سنگی تو حوض انداخته شود و آبش چین و چروک بردارد. آدم سر به راه و پا به راهی است. راضی نمی‌شود حتی با موری اختلاف پیدا کند. صبح پا می‌شود و همراه زن و بچه‌اش صبحانه می‌خورد و بعد به اداره‌اش می‌رود.


حتی با بقال و قصاب سر گذر هم سلام و علیک گرم و حسابی می‌کند که لپه را گران حساب نکند و گوشت بی‌استخوان بهش بدهد. وی معتقد است که در اداره نباید حرفی بالای حرف رئیس گفت و دردسر ایجاد کرد. کار اداری یعنی پول درآوردن برای گذران زندگی. پس چه خوب که بکوشد با کسی حرفش نشود و زندگی آرامش به هم نخورد. معتقد است که شرف و کله شقی آنقدر‌ها هم ارزش ندارد که به خاطرش با رئیس و وزیر در افتاد. برای اینکه او را آدم پست و بی‌شخصیتی ندانند، به جای شرف و کله شقی کلمه زندگی را می‌گذارد که حرف گنده‌ای زده باشد و هم خود را تبرئه کند. وی زن و بچه‌اش را خیلی دوست دارد. همیشه می‌ترسد که مبادا بلایی سر آن‌ها بیاید، یا بی‌سرپرست بمانند. دل مشغولی‌اش این است که نکند با رئیس اختلافی پیدا کند و از کار برکنار شود و آن‌ها از گرسنگی بمیرند. آقای چوخ بختیار خیلی رنج می‌برد. اما نه مثل گالیله و صادق هدایت. وی رنج می‌برد که چرا فلان همکلاسش یک رتبه بالا‌تر از اوست، یا چرا باجناقش خانه دو طبقه دارد و او یک طبقه. بزرگ‌ترین آرزویش داشتن یک ماشین سواری ست از نوع فلوکس واگن، و انتقال به تهران، پایتخت. برای اینکه به آرزویش برسد به خود حق می‌دهد که مجیز مافوقش را بگوید، و وقت زادن زنش به خانه‌اش برود و تحفه‌ای ببرد.


پیش از ازدواجش‌گاه گداری پیاله‌ای می‌هم می‌زد. اما بعد‌ها زنش این را قدغن کرد. از اداره یک راست به خانه‌اش می‌آید. عصر ها‌گاه گاهی همراه زنش به سینما می‌رود. این دو دوستدار سر سخت فیلم‌های ایرانی هستند. می‌گویند فیلم ایرانی هر قدر هم که مزخرف باشد، آخر سر مال وطنمان است. چرا پول‌مان را به جیب خارجی‌ها بریزیم؟


زن می‌کوشد مثل هنر پیشه‌های فیلم‌های وطنی خود را بیاراید و لباس بپوشد. تو خانه با کفش پاشنه بلند راه می‌رود و شورت طبی به کار می‌برد. بچه‌اش را فارسی یاد داده است فقط. مثل اینکه هر دو معتقدند که ترکی حرف زدن مال آدمهای بی‌سواد و امل است. گاهی از پزشک خانوادگی هم دم می‌زنند. و آن پزشکی ست که سر کوچۀ آن‌ها مطب دارد و در همسایگی آن‌ها خانه. همیشه خدا پیش او می‌روند که آقای دکتر سر بچه‌مان درد می‌کند، برایش آسپرین تجویز می‌کنید یا ساریدن؟


یک تختخواب دو نفره دارند. هیچ شبی جدا از هم نمی‌خوابند. با اینکه ده سال است که زن و شوهرند، فقط یک بچه دارند. دوا درمان می‌کنند که بچه‌شان نشود. پولشان را در بانک ملی ذخیره می‌کنند. می‌خواهند ماشین شخصی بخرند. آقای چوخ بختیار هم اکنون مشق رانندگی می‌کند.


سرگرمی‌اش همین است. به ظاهر وقت کتاب خواندن پیدا نمی‌کند بعلاوه می‌گوید توی کتاب‌ها افکار ضد و نقیضی بیان می‌شود که به درد نمی‌خورد و ناراحتی فکری تولید می‌کند. اما‌گاه بیگاه یکی از مجله‌های هفتگی را خریدن برای سرگرمی بد نیست. آموزنده هم هست. زنش از قسمت مد لباس و آشپزیش استفاده می‌کند و خودش هم جدولش را حل می‌کند. و بعضی گزارشهای مربوط به هنرپیشگان سینما را می‌خواند و برای اینکه سوادش زیاد شود گاهی کتاب‌های ادبی و اجتماعی می‌خواند. مثلاً کتاب‌های جواد فاضل را که شنیده است همه ادبی و اجتماعی ست. هر دوشان هم شنوندۀ پرو پاقرص داستان‌های رادیویی هستند. جمعه‌هاشان اغلب پای رادیو می‌گذرد. هفته‌ای دو بلیت بخت آزمایی هم می‌خرند که برنده جایزه ممتاز شوند.


مذهب را بدون چون و چرا قبول دارد، حاضر نیست حتی در جزیی‌ترین قسمت آن شک روا دارد. اما فقط روزهای نوزده تا بیست و یک رمضان روزه می‌گیرد و نماز می‌خواند. آقای چوخ بختیار را همه می‌شناسند و دیده‌اند. وی در همسایگی من و شما و همه زندگی بی‌دردسری را می‌گذراند و خود را آدم خوشبختی می‌داند.


صمد بهرنگی؛ مجموعۀ مقاله‌ها – انتشارات شمس – چاپ اول ۱۳۴۸ – صص ۲۹۳-۲۹۰

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۳ ، ۱۶:۵۸
آقاگل ‌‌

صفحه‌ ۲۰ از کتاب" 1984" نوشته‌ جورج اورول  ترجمه حمیدرضا بلوچ


وزارت حقیقت یا همان مینی ترو در زبان نوین. به طرز شگفت‌آوری در میان چشم‌انداز، خودنمایی می‌کرد. ساختمان عظیم هرمی شکل به رنگ سفید، که به صورت پله‌پله تا ارتفاع سیصد متر بالا رفته بود. از جایی که "وینستون: ایستاده بود سه شعار حزب را که به نحوی موزون بر نمای سفید ساختمان به طور برجسته نوشته بودند، به راحتی می‌شد خواند:
جنگ، صلح است
آزادی، بردگی است
نادانی، توانایی است
آن طور که می‌گفتند وزارت حقیقت شامل سه هزار اتاق در بالای طبقه‌ی همکف و همین تعداد اتاق در زیرزمین بود. در تمام شهر لندن تنها سه ساختمان دیگر با این اندازه و شکل وجود داشت. این چهار ساختمان، کلیۀ عمارت های اطراف را تحت‌الشعاع قرار داده بوند، و از بالای عمارت پیروزی هر چهارتای آن‌ها دیده می‌شد. محل استقرار چهار وزارتخانه‌ای بودند که کل تشکیلات دولت بین آن‌ها تقسیم شده بود: وزارت حقیقت که با اخبار، تفریحات، آموزش و هنرهای زیبا سروکار داشت؛ وزارت صلح که به امور جنگ می‌پرداخت؛ وزارت عشق که برقراری قانون و نظم را بر عهده داشت؛ و وزارت فراوانی که مسئول امور اقتصادی بود. نام وزارتخانه‌ها در زبان نوین چنین بود: مینی ترو، مینی پکس، مینی لاو، مینی پلینتی.
ترسناک‌ترین وزارتخانه، وزارت عشق بود. هیچ پنجره‌ای در آن نبود. وینستون تا به حال به آنجا نرفته بود و حتی از پانصدمتری اش هم رد نشده بود. ورود به آنجا فقط برای انجام کارهای اداری و آن هم پس از عبور از موانع پیچ در پیچ، سیم‌های خاردار، درهای فولادی و مسلسل‌های مخفی ممکن بود.



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۸:۱۲
آقاگل ‌‌

پایان کتاب :

این قسمت رو بخونید، پایان سیاه و غم زده اخر کتاب، رو نشون میده.

«پاهای وینستون در زیر میز بی اختیار حرکت می کردند، از جایش تکان نخورده بود، ولی در فکر داشت می دوید، با جمعیت بیرون همراه بود و از شادی فریادهای کرکننده سر می داد. دوباره به تصویر برادربزرگ نگاه کرد. غولی که جهان را در چنگ داشت! صخره ای که لشکریان آسیا بیهوده خود را به آن می کوبیدند! او می اندیشید که چگونه ده دقیقه پیش، فقط ده دقیقه پیش هنگامی که هنوز نمی دانست اخبار رسیده از جبهه ها حاکی از پیروزی یا شکست است، قلبش همچنان سرشار از ابهام و احساسات متناقض بود. اه، چیزی بیش از ارتش اوراسیا معدوم شده بود! از اولین روز دستگیریش در وزارت عشق، خیلی چیزها در وجودش تغییر کرده بود، اما هنوز، آخرین، حیاتی ترین و شفاپخش ترین تغییر صورت نگرفته بود.
صفحه سخنگو همچنان درباره اسیران، غنایم جنگی و کشت و کشتار صحبت می کرد، اما همهمه بیرون کمی آرام شده بود. مستخدم ها به کارهایشان مشغول شده بودند. یکی از آنها با بطری جین نزدیک شد. وینستون که در رؤیای خود غرق بود به پر شدن گیلاسش توجهی نشان نداد. دیگر نمی دوید و یا از خوشحالی فریاد نمی زد. به وزرات عشق فکر می کرد، همه چیز را فراموش کرده و روحش به پاکی برف شده بود. در دادگاه عمومی و در جایگاه متهم، مشغول اعتراف کردن و نام بردن از افراد مختلف بود. در حالی که یک نگهبان مسلح پشت سرش بود، از راهروهای پوشیده از کاشی های سفید چنان می گذشت که گویی زیر آفتاب قدم می زند. گلوله ای که مدتها انتظارش را می کشید، داشت به مغزش نزدیک می شد.
به آن چهره غول آسا خیره شد. چهل سال طول کشید تا فهمید زیر آن سبیل های سیاه چه لبخندی پنهان است. چه سو تفاهم و کج فهمی احمقانه ای! چه قدر خودسری و نادانی، که دست رد به سینه پرعطوفت او زدی. دو قطره اشک که بوی جین می داد از چشم هایش به روی بینی فروغلتید. اما چیزی نبود، چه باک، همه چیز رو به راه بود و جنگ به آخر رسیده بود. در مبارزه با خود پیروز شده شده بود. به برادربزرگ عشق می ورزید.»


  
   
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۸:۰۵
آقاگل ‌‌

.
یکی از بهترین کتابایی که خوندم توی این چند وقت قطعا همین کتاب بود.
ویژگی یک کتاب خوب اینه که بتونی روی صفحه سفید مغزت به نمایش درش بیاری. و این کتاب آنقدر با جزییات وصف شده که به راحتی میشه اون رودر ذهن تجسم کرد و باهاش پیش رفت.
یکی دیگه از ویژگی های خوب کتاب قابل پیش بینی نبودن اونه.
درحالی که تصور میکنی که در آینده انقلابی در راه خواهد بود، اما به یک باره همه چیز تغییر پیدا میکنه و در نهایت یک پایان تلخ جای یک انقلاب زیبارو میگیره.
.
قسمت هایی از کتاب:
 
زمانی باور داشتن به اینکه زمین به دور خورشید میچرخد. نشان دیوانگی بود و امروز باور داشتن به اینکه گذشته تغییر ناپذیر است!!
.
آزادی آن آزادی است که بگوییم دو بعلاوه بدو میشود چهار.
این قضیه که تصدیق شود سایر چیزها بدنبال می آید!!!
.
جنگ صلح است.
آزادی بردگیست.
نادانی توانایست.

.
و بسیاری جملات زیبای دیگر...



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۳ ، ۱۷:۴۵
آقاگل ‌‌