دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود
زیباتر آن
که در سرت
اندیشه نو شود...

خونه تکونی مادربزرگ جان...

چهارشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۵۵ ب.ظ

مادربزرگ از یک ماه به عید مونده شروع می‌کرد به خونه تکونی، هر سال همین بساطش بود. اول از همه قالی‌ها جمع می‌شد، و خونه می‌شد یک میدون فوتبال کامل برای من و پسردائی، بعد کم کم می‌رفت سراغ انباری‌ها (خونه‌های قدیمی سه چهارتا انباری یا به قول ما کاهدون داشت) انباری بخش شیرین ماجرا برای ما بود. چون پر بود از خوراکی‌هایی مثل گردو و بادام و سیب و مادربزرگ عقیده داشت هیچ چیزی نباید بیشتر از یک سال توی خونه‌اش بمونه. اگه گندمی هم ته کیسه‌ها باقی مونده بود می‌گفت ببرید مغازه سر کوچه برا خودتون هرچی دوست دارید بخرید. صاحب مغازه یک پیرزن بود. بهش می‌گفتیم "دَدِه‌ رُبابِه!" گندم رو می‌گرفت و در ازای گندم بهمون پفک و آدامس و بیسکوییت می‌داد. و بعد چند روزی که از خونه تکونی مادربزرگ می‌گذشت منتظر بودیم که صدای آهن قراضه‌ای بیاد. "آهن آلات، سماور شکسته، خورده شیشه، پلاستیک کهنه میخریما." قشنگ‌ترین آهنگی بود که از دوران کودکی یادم هست، وقتی صدای ماشین "آهن قراضه‌ای" می‌اومد می‌دونستیم که باید بریم سراغ مادربزرگ، هر سال کلی وسیله پلاستیکی و قابلمه و بشقاب و کاسه داشت که می‌ریختشون دور. هیچوقت نفهمیدم چطور با گذشت این همه سال مادربزرگ هنوز کلی قاشق و چنگال و ظرف و ظروف داره! از خاطره‌ها بگذریم.
 چند روز پیش خونه مادربزرگ بودم و دیدم طبق روال همون سال‌ها در حال خونه تکونی ست. با این تفاوت که یک سالی هست که پدربزرگ نیست تا غرغر کنه که "چرا همه گردوها رو دادی به بچه‌ها" و "چرا قابلمه و فلان ظرف رو دادی به آهن قراضه‌ای" و "چرا باز دست تنها قالی‌ها رو شستی! چرا به بچه ها نگفتی تا بیان کمکت؟" مادربزرگ هم دیگه آن زن پخته و جوان نیست که بتونه به تنهایی از پس خونه تکونی‌هاش بربیاد. ولی هنوز عادت دور ریختن وسایل و قاشق و چنگال و قابلمه‌ها رو ترک نکرده بود. اون روز می‌گفت: "ما آدم‌ها هم مثل این انباری هستیم. اگه قرار باشه هر چیزی رو بریزم تو این انباری و سالی یکبار مرتبش نکنم یک روزی می‌بینم کاهدون رو موش برداشته، دور تا دورش پر شده از فضله‌های موش و دیگه جا برای خودمم نیست که فضله موش‌هاش رو بشورم. می‌گفت ما آدم‌ها هم شبیه این کاهدون هستیم. اگه سالی یکبار سری به دلامون نزنیم و دور ریختنی‌هاش رو دور نریزیم و کینه‌هاش رو پاک نکنیم یک روزی به خودمون میایم و می‌بینیم سرتاسر قلبمون رو فضله موش برداشته. و دیگه جایی برای دوست داشتن عزیزامون نداریم. می‌گفت حواستون به خونه تکونی دلاتون باشه."


موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۲۷

نظرات  (۲۰)

چقدر مامان بزرگ تون دوست داشتنی هستن ، عمیقا دوستشون دارم !
خدا براتون حفظ شون کنه ...
پاسخ:
:))
ممنونم.

سعی میکنم حرف مادربزرگتون رو  تو این دنیای مجازی بهش  جامه عمل بپوشونم...
تو دنیای واقعی من با کسی کدورت ندارم یا اگر دارم خیلی کمتره...
پاسخ:
هم توی دنیای مجازی و هم توی دنیای واقعی باید این کار رو بکنیم. دنیای مجازی که واقعا میگم ارزش کینه به دل گرفتن و ناراحت شدن رو نداره.  :)

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۵ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
خداحفظش کنه.
به نظرم آدمهای زندگیمون رو هم باید چند وقت یه بار عوض کنیم. 
پاسخ:
یک استاد داشتم میگفت دنیای آدما به اندازه افرادیه که میشناسه. اگه این عوض کردن آدما به این معنی باشه باهاش موافقم. :)
ممنونم.
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۷ خانومِ حدیث :)
سایشون مستدام
چه حرف خوبی♥
پاسخ:
ممنونم.
:)
اون خط های آخر خیلی قشنگ بود
پاسخ:
:))
خط های اول که خاطره های کودکی من بود. مهم همون خط های آخر بود. 
ممنونم.
اون خونه تکونی دل خیلی مهم‌تره، خیلی...
پاسخ:
اصلا مهم همونه. خیلی هم مهمه. اینقدر که جا داره که زیرش با سه رنگ خودکار خط بکشیم!:دی

حرف مادربزرگ کلی لایک داشت ^__^
پاسخ:
:))

خداحفظشون کنه..واقعا:)
پاسخ:
ممنونم.
:)
واقعا چطور میتونستی گندم بدی آدامس بگیری؟!!!!! :/
پاسخ:
چطورش که یادم نیست. ولی میریختیم توی یک نایلون میدادیم به پیر زنه. 
تازه بعلاوه آدامس بیسکویت و پفک هم بهمون میداد! ^_^

خونه تکونی»_«
پاسخ:
سختیش همین 30روزه! :))
همیشه سلامت باشن مادربزرگتون😊
پاسخ:
ممنونم. :)
۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۰۳ دچــ ــــار
آره تغییر کاربری داده میشدن به انباری:)
پاسخ:
:))

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۷ مرتضی خیری
یه همچین فکری، خیلی نادره.
بعضیا هر چیزی که باشه رو نگه میدارن. چه خوبی و چه بدی.
اصلا چیزی دورریختنی نیست.
یه مثال نزدیک تر از انبار، آهنگاییه که هیچوقت گوش نمیدیم اما پاک هم نمیکنیم.
پاسخ:
دیگه مادربزرگ زیاد آهنگ گوش نمیده. :))
فقط گاهی وقتا اون موقع ها که قالی میبافت شعرهای فائز رو میخوند برامون. 
چه خاطرات جالب و قشنگی بود و چه مادربزرگ جالبی دارید.
خدا پدر بزرگتون هم رحمت کنه.
یاعلی
پاسخ:
:)
ممنونم.
خدا رحمت کنه همه رفتگان رو. 
یا علی.

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۲۴ فاطمه غلامی
خدا حفظشون کنه
وجودشون نعمته
پاسخ:
ممنونم.
ان شالله
یعنی این خاطره ها خیلی خوبه ها! خدا بابا بزرگتو بیامرزه، ما تو حیاط مامان بزرگم کفتر بازی می کردیم! یعنی با کفترای بابا بزرگم ور می رفتیم بعد که صداش از دور میومد که فحش می داد همه با تمام توان فرار می کردن: از دور که میومد فحشا شروع میشد! خدا بیامرزتشون.
پاسخ:
ممنونم. خدا رحمت کنه رفتگان شمارو هم. 
ممنونم.

چه حرف قشنگی میزنن مادربزرگ خدا حفظشون کنه براتون . دستش رو سر مادر ما .. والا :)
پاسخ:
:))
ممنونم.

۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۱ بلاگر آرام
درستشم همینه که خونه تکونی هم مادی باشه هم معنوی
خدا سایه بزرگترا رو بالا سرمون نگه داره
پاسخ:
:))
ممنونم.

۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
خدا حفظشون کنه...به فکرم انداخت برم برم یه خودتکونی اساسی بکنم.
پاسخ:
:))
ممنونم.
چقدر قشنگ و دل نشین بوووود...  اصلا انگار من باهاتون رفتم و گندم دادم و پفک گرفتم و دوییدیم تو کوچه...
پاسخ:
:))
نظر لطفتونه.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">