دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

خاطره نگاری-فرار از مدرسه!

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۳۵ ب.ظ
امروز که برادران گرامی تصمیم داشتند مدرسه نروند و رسماً بر پایه قراردادی نانوشته که در این ایّام بین دانش آموزان هست مدرسه را به تعطیلی بکشانند و به استقبال عید بروند ( و البته تلاش مذبوحانه‌شان فقط با یک تلفن جناب مدیر بی ثمر ماند!) یاد و خاطرات دوران مدرسه و فرارهای دم عید برایم زنده شد. آن قدیم ترها، سال‌های ابتدایی و راهنمایی رسم بر این بود تا به مناسبت عید یک پیک بهاران به دانش آموزان بدهند که باید در تمام طول ایّام عید تکالیف پیک بهاری انجام می‌شد. و تازه به غیر از آن معلم‌ها هم برای هر درسی یک عالمه تکلیف می‌دادند! جوری که رسماً در ایام فرخنده عید و حتی یکی دو هفته بعد از آن نتوانید نفس بکشید! چه برسد به لذت بردن از تعطیلات. و این بود که تا روز توزیع پیک بهارن بی برو برگرد باید به مدرسه می‌رفتید. با این حال روزی که پیک بهاران را می‌دادند به همراه پسردائی و خاله جان به طور غیر قابل باوری فقط در عرض یک روز تمامی پیک و تکالیف مدرسه را انجام می‌دادیم! کاری که الآن هر طور محاسبه می‌کنم می بینم کاری ست نشدنی! ولی آن زمان‌ها می‌شد! و دقیقا نمی‌دانم چرا و چگونه. 
سال دوم راهنمایی، به خاطر عملی که روی انگشت دستم انجام دادم با اینکه دکتر فقط دو روز مرخصی برایم نوشته بود ولی من دقیقا از زنگ دوم روز 14 اسفند به بعد دیگر مدرسه نرفتم! و آن طولانی‌ترین تعطیلاتی بود که در طول ایام تحصیل داشتم. سال‌های بعد همراه با خیل عظیم دانش آموزان از همان هفته دوم و سوم اسفند "توپ تفنگ و تیشه مدرسه تعطیل میشه" و "برای حفظ شیشه مدرسه تعطیل میشه" گویان خواستار تعطیلی مدرسه شده و البته اغلب موارد فقط با لبخند موذیانه مدیر و معاون مواجه می‌شدیم و با اینکه تقریباً از بیستم اسفند مدرسه حالت نیمه تعطیل به خود می‌گرفت باز ما(یک جمعیت10-15 نفره‌ی فوتبالی!) حداقل تا 26-25اسفند در مدرسه می‌ماندیم و در حیاط مدرسه به همراه برخی از معلم‌ها گل کوچیک بازی می‌کردیم! و جالب اینکه در همه این روزها با هم قرار می‌گذاشتیم که فردا دیگر نمیآییم و فردا باز همه می‌رفتیم و باز بساط گل کوچیک، و باز قول و قرار نیامدن فردا! همیشه هم حس می‌کردیم یک جای کار اشکال داردها ولیکن گل کوچیک‌های روزهای آخر خیلی حال می‌داد!
در همه آن سال‌ها فقط یکبار بود که به طور جدی عزممان را جزم کردیم که از هجدهم اسفند کلاس ریاضی سوم الف دیگر مدرسه نرود! و خوب یادم است برای اینکه تصمیم مان را عملی کنیم از قبل قرار گذاشتیم که از صبح تلفن‌های خانه را از پریز بکشیم که مدیر و معاون هم نتوانند زنگ بزنند و مجبورمان کنند که به مدرسه برویم. فردای آن روز کف جفت پا چسبیده به بخاری در خواب ناز بودم که صدای زنگ در بلند شد! و وقتی در را باز کردم معاون مدرسه را دیدم که با وانتی آبی رنگ یک یک بچه‌های کلاس را از در خانه‌هایشان سوار کرده بود و بعد هم آمده بود در خانه‌ی ما! و بعد که به مدرسه رفتیم متوجه شدیم که توطئه زیر سر بچه‌های ادبیات بوده و گویا آن‌ها هم همین نقشه ما را در سر داشته و البته خیلی خفن‌تر از ما! در واقع به جای اینکه تلفن‌های منزل‌شان را از پریز بکشند شبانه رفته و یک متر از کابل اصلی تلفن مدرسه را چیده و برده‌ بودند! و زمانی که مدیر متوجه شده بود تقصیر را انداخته‌ بودند گردن کلاس ما!

آخ از همه‌ی آن سال‌ها...  


+این خاطرات را گاه و بی گاه می‌نویسم، چون می‌ترسم از روزی که پیر شوم و آلزایمر به سراغم بیاید. و بعد آن وقت برای نوه‌ها چه دارم که بگویم؟ 

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۱
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۳۱)

۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۹ دچــ ــــار
فرار از زندان بودن فرار از مدرسه های ما ... :) 
پاسخ:
:))
:دی
وای خدا :/
=))))
پاسخ:
:))
:)
منم پیک بهاره امو تو همون روز اول مینوشتم و تموم میشد می رفت :)

پاسخ:
اگه فقط پیک بهاران بود که غصه ای نداشت!
مثلا کتاب فارسی رو بر میداشتند میگفتن خب تا درس آن مرد با اسب آمد درس دادیم. از روی هر درسی 10 بار بنویسین! :|
0_o با وانت؟!
در این حد؟
-_-

پاسخ:
:))
دقیقا با وانت آبی رنگ!
معاونمون گاوداری داشت! :|
این روزای دم عید اینقده خوبه ^__^ 
هیچکی نمیاد بعد مدرسه هم خلوته و هیچکی هم به آدم گیر نمیده و راحت میتونی با دوستات هر کاری دلت میخواد بکنی و اصولا خیلی کیف میده ^__^
پاسخ:
:))
آره خیلی کیف میداد.
:))))))))
بچه‌های ادبیات عالی بودنا ؛ عالی :))
معاونتون هم خیلی پایه بود! وانت :))))))
+ فردا میرم که از نمره‌ی فیزیک و عربی‌ـم دفاع کنم :دی از دوشنبه شاید دیگه نرم :دی
پاسخ:
تازه وانتی که باهاش گاو اینور اونور میبرد. :|
.
+داداشای من امروز که مجبور شدن رفتن. عصر هم معاونشون زنگ زد گفت فردا هم حتما باید باشید. پس فردا هم اردوی آمادگی دفاعی دارن. رسما تا دوشنبه رو قطعا هستن. :)
.
دوباره یاد خوابت افتادم!
برا یک 17 ونیم داشتی سکته میزدی! :))
خداییش خیلی معاون گیری داشتید که با وانت اومده بوده دنبالتون
پاسخ:
اعصابشون بابت سیم تلفن خورد بود. :))
رفته بود همه رو با وانت جمع کرده بود آورده بود دم مدرسه.
انصافا چه فکر خوبی کرده بودن ها .
من از اونا بودم که صب به صبح مامانم بیرونم میکرد از خونه میگفت برو مدرسه و طبیعتا تا ۲۹ ام میرفتم مدرسه :/
پاسخ:
:))
29هم که دیگه روز ملی شدن صنعت نفته خودش تعطیله. نمیخواسته برید :دی
ما هر وقت از این مدل نقشه‌ها می‌ریختیم همیشه ایده‌دهنده خودش اولین نفر می‌اومد مدرسه :))
پاسخ:
:))
روند کار این شکلی بود که میگفتن ما میایم ببینیم کسی نیومده باشه! :| 
خب اگه قراره نیایم دیگه خودتم نیا! والا!
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۰ نیمه سیب سقراطی
به ادبیاتیای لطیف نمیخوره اینهمه‌خفن باشناااا !
کابل تلفن آخه :))) در این حد ؟ اینجور ؟ :)))
ما هم ته تهش تلفن رو جواب نمیدادیم ، بعد زنگ میزدن محل کار یا موبایل خانواده و القصه :))
پاسخ:
اون زمون ما ادبیاتیا خفن بودن! درس خونا ریاضی. متوسط ها تجربی. :))
الان یک کم جو عوض شده. 
.
زمون ما خب موبایل نبود یا خیلی کم بود. سال اول دانشگاه من بود که تازه موبایل اعتباری اومد. :)
اون همه تلاشی که توی این جریانا صرف میشد اگر برای یه کار مفیدتر صورت میگیرفت در حد یه پروژه ی ملی نتیجه میداد
:)
پاسخ:
:))
آره والا! جالب اینکه هر سال هم همین جریانات بود.
.
مرسی بابت غلط املایی. 

واااااااای خدا چقدر خندیدم.😂😂😂😂
با سایپا اومده همه رو بار کرده که برین مدرسه😂😂😂😂😂
یعنی غیر مترقبه تر از این میشد؟؟؟عااااالی بود...
پاسخ:
تازه با وانتی که توی گاوداری باهاش کار میکرد! :)
یعنی وقتی دیدم معونمون تو ماشینه. و یک گله بچه تو ماشین. و یکی از بچه ها زنگ خونه رو میزنه مونده بودم بخندم نخندم برم آماده بشم. چکار کنم. :دی
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۱ بهار نارنج
عَی بابا...چقدر پیگییر
ولی دارم فکر میکنم اگر ما بودیم(بروبچه های مان)آن پشت توی وانت چقدر به خودمان و معاون عزیزمان! و همه ی زمین و زمان میخندیدیم!!
احتمالا همینطور هم بوده.نه؟:)
پاسخ:
ما هم دلمون میخواست بخندیم. ولی قیافه معاونمون خیلی جذبه داشت. جرئت نمیکردیم :))
بعد توی کلاس کلی خندیدیم. هنوزم یادش میفتیم میخندیم. :دی
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۱۴ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چه از همین حالا به فکر نوه هاش هم هست :))))

چه کارایی میکردین شما. ما تو دانشگاه هم دقیقا تا دو روز قبل عید می رفتیم سر کلاس چه برسه به مدرسه 

عجب معاون پیگیری داشتین هااا :)))
پاسخ:
:))
بالاخره نوه هاا از پدربزرگشون انتظار دارن :دی
.
دانشگاه یک خوبیی داشت. هر وقت میخواستی خودت نمیرفتی! اینکه بقیه بخوان برن یا نرن مهم نبود. مگه اینکه میانترم داشته باشی

من که معمولا عذاب وجدان مشق و تکلیف ننوشتنم از مراسم سیزده بدر شروع می‌شد. همیشه با تکالیف مشکل داشتم :|
پاسخ:
:))
اونم برا خودش مکافاتی بود.
روز آخر، فرداش باید میرفتیم مدرسه. بعد خدا خدا میکردیم نوبت ظهر باشیم که بتونیم کارامون رو بکنیم.
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۳۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
معاونتون خیلیییی باحال بود.
ماهم از این کارا کردیم. البته مدیر ما وقتی جوابی ازتلفن نمی گرفت، سراغ وانت نمی رفت و بیخیالمون میشد!
پاسخ:
:))
شاید مدیرتون اصلا وانت نداشته خب. :دی
۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۴۰ یا فاطمة الزهراء
عجب بدجنسایی بودن اون ادبیاتیا
و چه معاون سیریشی :)))) 
پاسخ:
:))
بنده ی خدا اعصاب نداشت!
اصلا یک وضعی 
سلام

سوالی ک پیش میاد اینه
وقتی شما خدای نکرده زبونم لال دچار آلزایمر شدید اونوخ چ جوری ب نوادگانتون آدرس وبتونو می دادین ک بیان بخونن؟!
البت جواب می تونه این باشه که "در ی دفتر نوشتم" 
:|

یعنی ایول ب معاونتون! :|
چند تا از این معاونا می داشتیم مملکت گل و بلبل تر میشد! 


پاسخ:
سلام :))
فکر اونجاش رو هم کردم.
قبل اینکه آلزایمر بگیرم همه رو روی دیوار خونه کنده با ماژیک مینویسم!
شایدم از فیلم مومنتوم الگو گرفتم رو بدنم نوشتمشون :دی
.
معاونمون تازه گاو داری هم داشت! :)
این وانته دیگه نوبر بود!
من هنوزم غبطه میخورم که بازم جا داشت توی مدرسه آتیش بسوزونیم تا الان بیشتر از مرورشون کیف کنیم...
پاسخ:
:))
آره راه های بهتری هم برا آتیش سوزوندن بوده که امتحان نکردیم.
به کتک هاش می ارزید. :دی
وای فقط معاون مدرسه‌تون!!! :)))))))))))))

ما هم سال اول دبیرستان روز آخر فوتبال بازی کردیم تو مدرسه!!!!! منم تو دروازه بودم. و فک نمیکنم لازم باشه بگم همه توپا بی برو برگرد گل شد!! :/
:)))
پاسخ:
:))

اون قدیما که تلوزیون نبود و زیاد در مورد ورزش بانوان نمیدونستم تصور اینکه خانم ها فوتبال بازی کنن خیلی برام سخت بود! الان هفته پیش یک گل ازشون نشون داد برنامه نود از صدتا گل های لیگ برتر خودمون عالی تر بود!
 
بیگ لایک معاون و وانت.
پاسخ:
:))
:دی
۲۲ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۹ آوا ... کافه ی خیابان هفتم
عجب افکار پلیدی داشتن این دوستان شما . خداییش کابل تلفن رو بریده بودن :)))))))))))))))))))))))))))))))) 
پاسخ:
:))
والا چی بگم!

اون که آره... ولی من استعداد فوتبال ندارم کلا! :))
پاسخ:
:))
به طور مجازی تمرین کن. pes نصب کن رو لپتاپ بازیک کن :دی
عه ، حواسم به اون نبود 😅
پاسخ:
:)))
حرکت معاونتون! یعنی پی گیری در این حد!
من هنوز یه برگه قدیمی دارم که توش 22 نفر امضا و انگشت زدن که نمیایم! :) کلا متولی کار خودم بودم. اما از اونجایی که مامانم فرهنگی بود اصلا نمیتونست قبول کنه نرم. فرستاد منو مدرسه. همه هم اومده بودن :| 
پاسخ:
ما هیچ وقت کارمون به برگه نمیاتاد. نهایت تهدید میکردیم! هرکی فردا اومد بعد عید کتکش میزنیم! فرداش باز همه میومدیم میرفتیم فوتبال بازی. :دی
واااااای :)))))) واقعااااا با وانت ابی اومده بود دنبالتون؟؟؟؟ :))))))) کابل؟ شیب ؟ بام؟؟؟؟
احساس خسران کردم که تا خالا کابل مدرسه رو قطع نکردم :)))
برای ما همیشه روز قبل تعطیلی ها امتحان میذاشتن
پاسخ:
با وانت آبی گاوداریش اومده بود در واقع! :)
.
انصافا عقل هیشکی به این کار نمیرسید. نمیدونم چطوری به این نتیجه رسیده بودن :))
هرچی فکر میکنم تو مدرسه به شما پسرا خیلی بیشتر خوش میگذشته،وانت آبی؟؟؟ ما هم یکبار از مدرسه جیم زده بودیم و خیلی دیر شده بود مجبور شدیم یک خیابون رو با وانت بریم 9 تا دختر پشت وانت:)))
پاسخ:
:))
قطعا از مزایای معاون گاودارمون بود :دی
۲۳ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۳۵ 1 بنده ی خدا
مااین یکی دوسال اخر خیلی بچه های حرف گوش کنی بودیم.مثلا مدرسه خالی بود و ریاضیا بودن.بخاطر دبیرامون.
دانشگاه ولی وقتی تصمیم گرفتیم سرکلاسی نریم همه باهم،بودن نخاله هایی که رفتن سرکلاس.مثل امروز
پاسخ:
:))
دانشگاه یک خوبیی داشت. به طور فردی هم میشد تصمیم گرفت. مثلا من یادمه هر سال نزدیکای عید یکی دو هفته زودتر اگه امتحان نداشتیم ول میکردم میومدم خونه! :)
۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۲ 1 بنده ی خدا
خب اره.منتها هستن استادایی ک حضور غیاب کنن و تا میتونن درس بدن.
پاسخ:
:))
درس که همیشه هست. 
بعد میگن دهه هشتادیا گودزیلا هستن :)
نسل ما کارش به جایی رسیده و به حدی مظلوم هستیم که دبیرا میان سر کلاس ناله و نفرین میکنن که چرا میاین مدرسه D;
پاسخ:
:))
یک استادی داشتیم یکبار روزای آخر چون کاشون مونده بودیم رفتیم سر کلاس با هم اتاقی هام. بعد دیدیم هیشکی نیست! استاده گفت اسمتون رو یادداشت کردم. حواسم هست بعد عید یکی بیست و پنج صدم از میان ترم تون کم کنم! برا چی پا شدید اومدید وقتی هیشکی نیومده؟ حالا هرچی ما بگیم استاد آخه ترم دو انتظار داشتی ما شماره خانم هارو داشته باشیم بدونیم میان یا نه؟ ما میخواستیم بریم اردو مونده بودیم. اینا رفتن خب به ما چه! 


واااای :)))))))))))))))))))

ما ترم یک دانشگاه یه هفته به عید تعطیل کردیم یه هفته بعد سیزده رفتیم . استادا میگفتن نیومدنی نیومدین ما معطل اینیم چطور هماهنگ شدین اخه :)) نه همو میشناسین نه چیزی خیلی سرخوش گذاشتین رفتین حتی یکیتونم بنای ناسازگاری نزاشته . رمز اتحاد لطفا :))
پاسخ:
:))
واقعا هم کارتون درست بوده. خیلی خودجوش و سریع هماهنگ شدین.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">