دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

ساندویچان مغز 3

چهارشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۳۴ ب.ظ
در خونه باز بود، امیرحسین در رو باز کرده اومده تو، همینطوری سر رو انداخته زیر و رفته نشسته سر کامپیوتر.
کلاً امسال بیش از حد روی سایلنته، بهش میگم: اوی پسره، تو که پیرهن قرمز پوشیدی با تو ام، اینجا چکار میکنی؟ گم شدی؟ اومدی اینجا چکار؟ اسمت چیه؟ گم شدی؟ 
هاج و واج خیره شده و به من که دو متریش وایسادم نگاه میکنه، جوری وانمود می‌کنم که اشتباه اومده و من نمی‌شناسمش! 
بهش می‌گم: بچه کی هستی؟
بالاخره بعد از چند ثانیه به حرف اومده، میگه: بچه بابایی! 
میگم: بابات اسمش چیه؟ 
دوباره بعد از چند ثانیه مکث می‌گه: بابایی بالاست. 
میگم: ببینمت گم شدی؟ اسمش چیه؟ 
می‌گه: اسمش باباییه دیگه! 
می‌گم: خب چرا اومدی اینجا؟ خونه تون رو گم کردی؟ خونه تون کجاست؟
می‌گه: نه من از اونور اومدم اینور بعد اومدم پایین!
می‌گم : خب یعنی می‌دونی خونتون کجاست؟ اسمت چیه حالا؟
می‌گه: امیر حسین. 
می‌گم امیر حسین چی؟
می‌گه : امیرحسین حیدری!
دوباره ازش می‌پرسم خب حالا چرا اومدی اینجا؟ اگه راهت رو گم کردی بگو تا برسونمت. 
هاج و واج نگام می‌کنه، رنگش پریده، شوکه شده، چشماش از حدقه داره می‌زنه بیرون.عنقریبه که اشک از چشماش جاری بشه، دوتا پا داره دو تا پا هم قرض می‌کنه و از خونه میزنه بیرون. 


+مریض نیستما! دلم درد می‌کنه!
++کامنت‌هارو آخر شب جواب میدم.

نظرات  (۲۱)

بچه رو سر کار نزارین گناه داره :)

پاسخ:
بچه رو اگه سر کار نزاری به چه درد میخورده پس؟ :d
سال نو شد شما نو‌ نشدی؟ هار هار هار :دی
پاسخ:
شما چی؟ تصمیم به اعتراف نگرفتی؟

یه چای نبات میل کنید ...
برادر من نکنید اینکارا رو ای بابا شیطنت تا کی و کجا آخه؟؟
من 11 سالم بود که عمه شدم، دبیرستان بودم با برادرزاده ام زهرا تنها بودیم تو خونه، بهش گفتم میخام یه رازی رو بهت بگم، گفتم من دختر بابا توام و تو دختر بابا من، چون حاجی بابا سنش زیاد بود روش نمیشد بگه این کوچولو دختر منه ما رو عوض کردن، درواقع الان بابای تو پیرتر از بابای منه و تو عمه منی :) آقا چشمتون روز بد نبینه بچه تنش شد یخ و با چشم گریون رفت خونه اشون، دویدم دنبالش گریه میکرد و با مامان باباش دعوا میکرد یک هفته تمام حالش بد بود. 
پاسخ:
تا هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم :d
.
این دیگه خیلی ابتکاری بوده. :)
و خیلی هم ظالمانه. :))
واقعا دلتون اومد؟  :( 
پاسخ:
باور کن دست خودم نیست. یهویی پیش میاد. نمیتونم بچه ها رو هم دوست داشته باشم هم ازیتشون نکنم! این دوتا با هم دیگه اند. :)
اتفاقا خوب کاری کردید!
چه معنی داره اونقدر حرف نزنه که مجبور بشید اینجوری ازش حرف بکشید؟ :/
پاسخ:
:))
الحمدالله یکی همراهی کرد. عذاب وجدانم آروم شد. :d
۰۹ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۲۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
بچه گناه داره، نکنید این کارو!!
تاثیر بد میگذاره روش، چند سال دیگه با بچه شماهمین کار رو میکنه!
پاسخ:
اشکالی نداره. بعد بجه منم روی بچه اون تست میکنه. پای هم صاف :d
ای وای طفلکی :)
من مدل سرکار گذاشتنم فرق می کنه. بهشون میگم اسمت چیه میگه مثلا یگانه. می پرسم چی؟ میگه یگانه. میگم پروانه؟ میگه نه یگانه. میگم سمانه؟ ریحانه؟ حنانه؟ و الی آخر. کچل میشن آخر از دستم! :))
پاسخ:
:))
بعد بهشون میگی خنگول ناراحت میشن! چرا واقعا؟ :d

از لحاظ روانشناسی این عملتون بعدها باعث آسیب روحی در اون بچه میشه اینو شک نکنین ...
من روانشناس نیستم ولی دیدم اینجور بچه ها رو .
دو احتمالا در چند هفته دیگه ایشون یه شوک تو خواب بهش وارد بشه ...
اینکه تو خواب دقیقا این داستان رو به حالت ترس خواهد دید.
بنظرم قبل از اینکه دیر بشه به امیر حسین همه چیز رو توضیح بده ...
اینو خدایی جدی میگم ...
نکنین خودم امیر حسین حیدری رو تو شهرتون‌پیدا کرده و بهش میاممم میگم ها :)
خدایی آقاگل بیاین بگین...


پاسخ:
بعدش رفتم خونه ی ننه و بهش گفتم که سر به سرش گذاشتم. و بهش هم گفتم اگه یکی بهت گفت کی هستی بگو امیرحسین فلانی هستم بچه فلانی خونه مون هم کاشونه. :)

نه با جنبه تر از این حرفاست. خیلی بزرگتر از سنشه. 
طفلی -__-
پاسخ:
:)
بنده خدا طفلی نیست گودزیلاست!
وااااااااااای چه حال میده..منم یه بار سر پسر خالم و نوه داییم و پسر داییمو بردم.(همه زیر پنج سال).اسماشونو جابه جا میگفتم با یه اطمینانی که خودشونم هنگ کرده بودن.مثلا داداشمو به اسم پسرخالم صدا میزدم با جدیت..طفلکیه تا شب هنگ بود
پاسخ:
دمتون گرم.
مرسی بابت همراهی :d

از شما بعیده 
دیگه ازینکارا نکنید لطفا! 
:) ممنون 
پاسخ:
سعی میکنم ولی قول نمیدم :)
مترونیدازول تا ده روز احتمالا میتونه موثر باشه :))))))
پاسخ:
واقعا میتونه؟ :d
بر خلاف همه من میگم کار خوبی کردید:)))
چه دلیلی داره بچه بی اجازه بره سر کامپیوتر مردم؟والا:)
یاعلی
پاسخ:
احسنتکم به شما :d

۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۷ عاشق بارون ...
اصلا نمیتونم اینجور دوست داشتن بچه ها رو درک کنم. :) چطور میتونید آخه! گناه دارن!
پاسخ:
گفتم دیگه. مریض نیستم. ولی دلم درد میکنه. 

خو برو دکتر :دی
پاسخ:
اینم فکر خوبیه!

این روزا اینقدر قاطی پاتی هستم که پارسایی که سایه شو با تیر میزدم رو شدیدا دلتنگشم که باز بیاد مزاحم خواب و درس خوندنم بشه و اتاق و وسیله هامو همه رو بهم بریزه!!

نامرد از یه روز قبل عید رفته مسافرت...



و اینکه سال نو رو ( که دیگه کهنه داره میشه) رو هم تبریک میگم ! ! !

امیدوارم این همون سالی بشه براتون که قراره بهترین سال باشه :)
پاسخ:
سلام کنکوری :))
بشین درس بخون که فقط یک ماه دیگه مونده. باز هم خود دانی :))

بعد بچه‌ها رو تنبیه بدنی نکنید!!! خو بیا... تنبیه بدنی نکردم بچه مردم‌آزار از آب در اومد!!! :/

عیدت مبارک پسرم ^_^
پاسخ:
سلام. امسال آشنا پارسال دوست :)
راه گم کردینا. :d
۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۱ Mohsen Farajollahi シ
خخخ بعضی وقت ها سر به سر گذاشتن به بچه ها هم لذت بخشه D: البته خیلی ^_^
پاسخ:
:d
خیلییییی
۱۵ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۴۰ آقای سر به هوا ...
یکی از سادیسم های من ایجاد اضطراب در کودکانه :)))
پاسخ:
:)))
احسنتکم اصلا. :d

سلام
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گناه داره بچه خب !!!!!! من جای شما دلم سوخت ،  خدا ببخشتتون
پاسخ:
سلام. :)
خوش اومدید.

والا اینا بچه نیستن گودزیلان وگرنه منم دلم سوخت یک کمی.
.
ان شالله.


بچه ها اذیت میشن. 
نمی دونم..
من خاطره های بدی دارم.
پاسخ:
:))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">