دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

کوچزاد دیگرستان‌ها منم
ساکن آنسوترستان‌ها منم!

خان قشلاقات کوچستان منم
قله‌ی بی‌قوچ پوچستان منم!

من الفبای ادب را حمزه‌ام
از جگرخواران هند غمزه‌ام!

خرچ...

جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۵۸ ق.ظ
مدرسه تازه تعطیل شده بود. پسرک در حالی که کیف و کتاب را در یک دست و شال و کلاه را در دست دیگرش جا داده بود جست و خیز کنان به سمت پدر می‌رفت.

- سلام پدر. امروز روزخوبی بود. دو تا شعر حفظ کردیم. مهدی هم خرگوشش رو با خودش آورده بود. چشماش مثل مروارید بود. مثل چشمای غزل، آقا معلم ازش گرفت. گفت به باباش بگه فردا بیاد مدرسه. من که حسابی دلم خنک شد!

صدای قهقهه پسرک فضا را پر کرده بود، مرد اما انگار صدای پسرک را نمی‌شنید. خم شد، سر و وضع پسرک را مرتب کرد، کلاه را بر سرش گذاشت و شال را محکم بدور گردنش گره زد؛ بعد دست پسرک را در دست گرفت و به راه افتاد. پسرک اما بازیگوش‌تر از این حرف‎ها بود که با چنین حرکتی تحت امر پدر در آید. بلند بلند آواز می‌خواند و بالا و پائین می‌پرید و گاه تمام سعی کودکانه‌اش را به کار می‌بست تا برگ‌های زرد و قرمز پیش پایش را له کند.

- پدر؟ برگ‌ها؟ برگ‌ها چرا می‌ریزند؟

اما مرد گویی صدای پسرک را نمی‌شنید. فقط دستان پسرک بود که قدری بیشتر در دستان مردانه‌اش فشرده شد. تنها به این می‌اندیشید که ای کاش زودتر به خانه برسد تا از دست پسرک خلاص شود. آن شب با دوستانش در کافه اصغر تک دست قرار داشت. و ابدا دوست نداشت که دیرتر از بقیه برسد. بخصوص که جعفر معاون اداره هم می‌آمد. به این می‌اندیشید تا چطور ماجرای منشی شرکت را تعریف کند که بتواند جلویش خودی نشان دهد!
پسرک بار دیگر پایش را بر روی برگه‌ای خشک گذاشت. 

خرچ...

مرد لحظه‌ای ایستاد. به پسرک خیره شد.گویی در درون پسر به دنبال گمگشته‌اش می‌گشت.
سی سال پیش بود، همراه پدر به سمت خانه می‌رفت، پایش به شاخه‌ای گیر کرد و با پیشانی بر زمین فرود آمد. پدر او را از زمین بلند کرد، نگاهی غضب آلود و بعد پدری که با خشونت تمام خاک را از پبراهن و شلوارش می‌تکاند. اشک از چشمانش سرازیر بود و پدر دستش را محکم می‌کشید و به دنبال خود به سمت خانه می‌برد.

- پدر؟ پدر؟ چرا برگ‌ها می ریزند؟

صدای پسرک رویا را درهم شکافت، بر روی دو پا اندکی خم شد، شال پسرک را بدور گردنش پیچید، او را بوسید و محکم در آغوش گرفت.
پسرک در حالی که قهقهه مستانه‌ سر داده بود برگ‌ها را دانه دانه له می‌کرد.

موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۰۷
آقاگل ‌‌

خرچ

داستان کوتاه

نظرات  (۲۱)

برگ ها.. برگ ها چرا می ریزند؟
پاسخ:
:))
خیلی داستان قشنگ و ارامش بخشی بود.
ولی من الان کنجکاوم ببینم ماجرای منشی شرکت چی بوده؟:)
موفق و مانا باشی
یاعلی
پاسخ:
قسمت بعد سریال رو ببینین :دی
یاعلی
۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۸:۱۱ خانم لبخند
خیلی هم زیبا :)
پاسخ:
ممنون
۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۸:۱۴ ɐɹɐɓol •_•
^_^
خرچ 
پاسخ:
:))
۰۷ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۵ امیر بهزادپور
ترسیم فضا عالی بود...
پاسخ:
ممنونم.
نمی‌دونم باید چی بگم، نمی‌دونم...
پاسخ:
:))
ارادت
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۰:۵۵ ساکن طبقه 40
پدر ما هیچوقت نیومد مدرسه دنبالمون :)
پسرک راستی اسم نداشت ؟!
پاسخ:
پدر ما که اصلا مدرسه نیومد هیچ وقت! :))
اینا برا دهه 90یاست!
.
نمیدونم اسمش چی بود. شاید سامان شاید هم ساسان. یا سپهر.
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۲ منتظر اتفاقات خوب
الان که نباید چیزی بگیم. فقط ترجیح میدم یه بار دیگه بخونمش.
پاسخ:
بخونید و اگه نقدی بود بیان کنین. :))
۰۷ آبان ۹۵ ، ۱۱:۰۳ نویسنده ....

پاییز هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد
با این‌همه
از منبر بلند باد
بالا که می‌رود
درخت‌ها چه زود به گریه می‌افتند !

"حافظ موسوی"

پاسخ:
چه تصویر سازی قشنگی بود. ^_^
ممنون.
زیبا بود.
پاسخ:
ممنون.
سلام 

گاهی وقت ها برگ ها در بهار و تابستان هم میریزند مثل خودمان

یا فقط در پاییز است ؟
پاسخ:
سلام.
ریختن برگ ها در بهار و تابستان به دلیل دیگه ایه. ولیکن پاییز. این پاییزهای لعنتی!
تلخ ولی دوست داشتنی - مثل قهوه
پسرک می باشد اینگونه باشد.
برگ ها چرا می ریزند ؟
پاسخ:
ممنونم. نظر لطفتونه.
راستی...
چرا برگ ها می ریزند؟

:)
پاسخ:
شاید به دلیل کمبود کلروفیل! :دی

برگ های بیچاره(-:
هوووم واقعا ارزش چند بارخوندنو داره
پاسخ:
ممنونم. نظر لطفتونه
:)یه چیزیو میخواد منتقل کنه که فهمش اسون نیست انگار..
پاسخ:
نمیدونم. شاید. راستش خودمم نتیجه خاصی ازش نگرفتم. فقط اینکه پدر سفری داشت در زمان. 
راستی یاد پاییزهای کرمان افتادم. پاییز های کرمان واقعا قشنگ بود. :))
۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۴ گمـــــــشده :)
خیلی خوب بود مرد
چرا کم داستان می نویسین خب؟
راستی اقاگل اون داستانه بود که تو مسابقه توصیف یکی از اطرافیان یا همچین چیزی نفر اول شدی؟
یادته گفتم من نتونستم بخونمش
تو وبلاگت خیلی دنبالش گشتم
حتی به خاطرات بچگی هات و عکس های دوران کودکیت هم رسیدم
ولی پیداش نکردم.
می شه لینکشو بدی بخونم؟

پاسخ:
جوونتر که بودم علاقه به داستان نویسی داشتم. این هم مال سال 93 بود. خیلی وقته که سمتش نرفتم. ذهنم درگیر کارهای دیگه ای هست وقت نمیشه. 
.
والا اون نظر لطف دوستان بود. :))
چشم. صبر کنید لینک رو پیدا کنم. میذارم براتون.
عنوانو که دیدم با خودم گفتم حدس بزن خرچ درمورد چیه ! صدای چیه ! اصن ذهنم نرفت سمت پاییز و برگهاش ، یا اینکه برگها چرا میریزن!:)

خیلی متن دوست داشتنی ای بود آقاگل 
پاسخ:
ممنونم. 
نظر لطفتونه :))
۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۰:۲۱ ح م کامران نیرومند
خرچ و خرچ ... سلام و علیک پاییز بود، قبل از اینکه هم جارو بشن برن تو جوی آب رفتم بیرون و حسابی احوالپرسی کردم ...
ای وله آقا گل عزیز و ای ولله 
پاسخ:
سلام و علیک.
تشکرات آقا کامران.
نظر لطفته.
چه قشنگ...
پاسخ:
ممنون :)
۰۸ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۱ عاشق بارون ...
کاش بلند بود! :))
پاسخ:
:))
عههههه این پستو ندیده بودم!!!
آفرین خیلی خوب نوشتی
^__^

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">