دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

 همیشه خدا از اساتید سلمانی (به قول جوون‌های امروزی آرایشگر و به قول ما قدیمی ها دلاک) می‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم. شما تیغ تیز سلمانی‌ها را تصور کنید،کمتر چیزی از لبه تیز و درخشان یک تیغ مخوف‌تر است. اصلاً انسان را بی اختیار یاد نوازش شاهرگ گردن می‌اندازد. اگر استاد سلمانی هم باشید که دیگر هیچ! تیغ به هر آدم صاحبدلی که گوش هوش داشته باشد می‌گوید: "بیا مرا مثل آرشه ویولون به روی شاهرگش بکش. بیا، باور کن یک طوری خون فواره می‌زند که جگرت حال می‌آید." برای هر استاد سلمانی ماهری-ولو عاقل- هیچ چیز وسوسه‌تر کننده از آن نیست که وقتی زیر گلوی کسی را می‌تراشند یکهو عشقی شوند و سیب گلو را قاچ بزنند و تا شما بیایید بجنبید دیگر کار از کار گذشته است. آیا اگر به شما یک اسلحه بدهند هوس شلیک کردن نمی‌کنید؟ طبیعی است که اساتید سلمانی هم دوست داشته باشند تیغ تیزشان را به یکباره در رگ گردن مشتری یا نوک قیچی را در شقیقه‌اش فرو کنند. برای همین است که از کودکی از سلمانی رفتن هراس داشتم. باری، هفت یا هشت سال داشتم که آقای سلمانی سر کوچه برای عید دیدنی به خانه پدربزرگ آمد. و فهمیدم که او از اقوام ماست و نیازی نیست بترسم. بخصوص که مغازه‌اش روبروی مغازه پدربزرگ بود. از همان هفت سالگی تا همین یک ماه پیش یادم نمیآید که برای اصلاح موی سر و صورت جای دیگری رفته باشم.اما یک ماه پیش وقتی قصد اصلاح سر و صورت را داشتم دیدم ای دل غافل! استاد سلمانی تغییر شغل داده و همه دم و دستگاه سلمانی‌اش را فروخته و مغازه را پر کرده از گل و گیاه، و دیگر از آن لباس سفیدش (که مطمئنم در طول همه این سال‌ها یکبار هم شسته نشده بود.) خبری نیست و به جای آن یک پیراهن گل گلی آبی و یک شلوار پارچه‌ای مشکی به تن دارد و دستانش می لرزد و موهایش تماماً سفید شده. نشسته بود روی یک صندلی چوبی و خیابان را نگاه می‌کرد. از همان یک ماه قبل تا همین امروز از سلمانی رفتن فراریم. اگر روزی موهایم را شانه نکنم شبیه شخصیت پسر جنگل می‌شوم. در برخی نواحی پرپشت اندازه‌شان به 8-10 سانتیمتر می‌رسد. گاه به این فکر می‌کنم که دیوانه‌ام! آخر مگر می‌شود یک نفر در این سن و سال همچنان از سلمانی بترسد؟ ولی خب، خودتان به لبه تیز و درخشان تیغ سلمانی‌ها فکر کنید. آیا حق ندارم وحشت کنم؟

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۳۱

نظرات  (۳۴)

بروید سلمانی
اگه طوریتون شد با من.:))
پاسخ:
:))

شما فیلم سوئینی تاد رو دیدین؟  :دی
پاسخ:
نه. چیه؟ :)
.
سرچ کردم!
اگه اینو ببینم مطمئن هستم دیگه حتی خودمم ریش هامو کوتاه نمیکنم!

در حد کمی حق دارین وحشت کنید :)))
پاسخ:
:))
۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
اصلا درکتون نمیکنم :|
پاسخ:
:)
خودمم خودم رو درک نمیکنم :|
چه فیلم ترسناکی از سلمونی ساختین:)

یه نفرو پیدا کنید از اقوام درجه یک که موهاتونو کوتاه کنن:)

بعد مگه هنوز از تیغ استفاده میشه؟:| (حق بدین... چون هیچ وقت مسلما گذرم به سلمونی نیفتاده:) )
پاسخ:
از موزر هم استفاده میشه. از موزر که به دلایل بدتری میترسم. :||

تصورش هم ترسناکه حتی... -_-
پاسخ:
آره. :)
نمیدونم چطور ملت جرئت میکنن برن سلمونی. :|
خب بهشون بگید از تیغ استفاده نکنن :| ماشین دارن که... 
پاسخ:
از ماشین و موزر از تیغ بیشتر میترسم. :|
نصف خاطرات بد مارو این ماشین و موزرها رغم زدن
هنوز یادم نرفته که چطور جلوی صف یک قسمت از موهامون رو با موزر میزدن که فرداش حتما بریم سلمونی. زمون ما تا راهنمایی مجبورمون میکردن موهامون رو با ماشین بزنیم. :/

آقاگل آدم باید با ترساش مواجه بشه... برین یه سلمونی جدید...زود تند سریع... ما هواتونو داریم... دعاهامون تا خود خود صندلی سلمونی همراه شما هست :)))))
پاسخ:
ترس داریم تا ترس. نمیشه یک شبه با یک ترس 20ساله مواجه شد که. :|
اینجوری که شما توصیف کردید ؛ والا ما هم از سلمونی ترسیدیم :)
+ بادیگارد بگیرید ؛ بالاخره یه یه آقاگل که بیشتر نداریم ؛ شاید عناصر تروریستی بخوان جامعه بلاگستان رو به خاک و خون بکشن :))

پاسخ:
:))
بادیگارد هم فایده ای نداره یحتمل.

۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۰۷ خانومِ حدیث :)
خوب شد پسر نیستما  :دی
پاسخ:
:))

۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۰۷ ام اسی خوشبخت
در روزگاران قدیم مردی زندگی میکرد که ریش بلندی داشت, رهگذری پرسید, موقع خواب ریش خود را زیر لحاف میگذاری یا روی لحاف؟ مرد فکر کرد اما یادش نیامد.
از آن روز به بعد خواب به چشم مرد نیامد چون نه میتوانست ریش خود را زیر لحاف بگذارد و نه روی لحاف.
حالا ماجرای ماست, احتمالا از امروز هیچکدوم از دوستان نتونن برن سلمونی. الان که فکر میکنم تیغ ابرو وحشتناک تره.
تا حالا نوک قیچی سلمونی, گوشتونو بریده؟
پاسخ:
:))
والا من که تعجب میکنم دوستان چطوری میرن سلمونی.
نه پیش نیومده خوشبختانه.
یه سوال همین اول کاری...
دلاک به کیسه کش های حمام نمیگفتن؟!
پاسخ:
اون قدیما دلاک همه کاری میکرد. هم کیسه میکشید هم سر و صورت ملت رو اصلاح میکرد. :)
موهاتونو از ته بتراشین و راحت :d
پاسخ:
ترسم از موزر به مراتب بیشتر از تیغه. :|
حالا ببینینش :دی
پاسخ:
:))
جرئتش رو ندارم.
فوبیای سلمانی رفتن جالبه :))
نرید سلمانی، یه سال نشده چهره درویش گونه باکلاسی پیدا میکنید :)
حتی میتونید دوره بیافتید، بازم سلمانی آشنا و مورد اعتماد پیدا کنید...
منم بچگیام از آرایشگرای خانم که مسواک نمیزدن فراری بودم.
پاسخ:
آره دیگه. یک فوبیای دیگه هم به غیر از این دارم. مطمئنم روزی اگر قرار به مردن باشه به یکی از این دو شکل میمیرم :|

حالا از کجا میفهمیدی مسواک نزده؟
خب آقاگل بدین یکی از دوستان یا حتی مادر براتون در کمال آرامش این کارو انجام بدن. ترس نداره که آخه!!!مگه داری میری اتاق عمل زیره تیغ جراح که اینقد میترسی؟با ترسات بجنگ.
پاسخ:
نمیشه. میزنن خرابش میکنن. بعد مجبورم برم یک سلمونی. :|
ترس یک روز دو روز نیست. ترس 20ساله است. :)
:))))))
چقدر آقایون دردسر دارن! تا حالا اینجوری به سلمونی نگاه نکرده بودم :دی
پاسخ:
:))
خیلی دردسر داریم ما.
ریش زینت صورت مرد است :))


پاسخ:
:))
بله بله
البته اگر یکی بود یکی نبود نباشه!

زمان شما چه نامردانه بود مدارس :// حق دارید بترسید از این وسایل -_-
پاسخ:
:))
ما جرئت نداشتیم بریم پیش مدیرمون هیچوقت. نمیپرسید چکار داری. مستقیم میزد. 
دادا بیا یه بار با هم بریم سلمونی، نظرت عوض می‌شه! :))
پاسخ:
:)
ما ارادتمندیم. بیابریم اگه خودتم میای.
چه جالب! تاحالا ندیده بودم کسی سلمونی رفتن براش کابوس باشه :)) 
میتونید به این فکر کنید که اقای آرایشگر با کشتن شما چیزی گیرش نمیاد که هیچچچ تازه باید دیه هم بده پس این فکرا به سرش نمیزنه!! 
پاسخ:
دیگه کاریه که از دست مون میاد. :)
فایده ای نداره. قبلا خیلی تلاش کردم. 
یکبار سه ماه دانشگاه موندم. و نرفتم سلمونی آخرش. :|
سلام

نگران نباش!
مرگ حقه! :دی

البت دور از جون.
صرفا جهت شوخی!
پاسخ:
سلام. 
مرگ حقه.
تیغ سلمونی وسیله است!

نرو اقاگل!نرو!:) ادم به جایی که عادت میکنه تغییرش سخته:) عادت کرده بودی به اون سلمونی

+عکس پست پایین..
پاسخ:
:)
دقیقا. 
بحث عادت هم نباشه بهش اطمینان داشتم. :|
چه با مزه:دی
آقاگل 180 سانتی با اون هیبت:دی
باچی گولتون میزنن میبرنتون سلمونی:دی؟؟

خب احتمالا خاطره تلخ دارید:)ولی خب یگید تیغ نزنن موزر بزنن..اونم ترس داره؟
پاسخ:
پنج سانتیمترش رو کم کردید. :) تازه الان موهام بلند شده میشه گفت 188-190 حتی :)

ترسم از موزر کم از تیغ نیست. :|

(حالا مردن دور از جون) و فوبیای دوم؟؟؟

خب از رو ماسک هم با عرض پوزش بوی گند میداد دهنش :(
پاسخ:
حالا یکبار در مورد فوبیای دوم هم یک پست مینویسم. اونم داستانی داره برا خودش :)
.
اوکی گرفتم. :)
میخواستم یه چیزی در این باره تعریف کنم 
بعد دیدم اگه بگم دیگه کلا سلمونی نخواهی رفت :/ 
واس همین تعریف نمیکنم :) 
+ بگرد دنبال یه آرایشگر آشنا برو پیشش 
یا کلا از ته بزن راحت :دی 
پاسخ:
:))
حالا تعریف کنین. من که در هر صورت فعلا سلمونی نمیرم.! پس زیاد هم فرقی نداره.
.
آشناهامون همه رفتن دکتر مهندس شدن! نمیگن مملکت آرایشگر هم میخواد :|
سرم رو از ته بزنم؟ :d

ببین الان میگی فعلا نمیرم اون موقع میگی کلا نمیرم :دی :/ 
.
چه آشناهای درست حسابی داری D:
خواننده باید عاقل باشه بفهمه منظور مو هست نه سر :/ 
سرتو بزنی که مجبور میشیم مشکی بپوشیم برات :| 
پاسخ:
:))
خب فعلا هنوز به نتیجه ای نرسیدم!
اگر نتیجه ای حاصل شد از همین درگاه اعلامش میکنم.
.
متاسفانه نویسنده این وبلاگ عاقل نیست. و یک دل دردی که داره اینه که معمولا معناهای دوم کلمات رو میگیره. دست خودش نیست :))

یعنی شما هیچ وقت فیلم سویینی تاد رو نبین پس!
پاسخ:
:))
حالا همه هم همین فیلمو معرفی کنین. آخرش یک کاری میکنین برم ببینمش. بعد نتیجه اش چی بشه خدا عالمه :|

این فیلم سویینی تاد دقیقا همون چیزی بود که میخواستم تعریف کنم :) 
ینی حتی به سرت هم نزنه بخوای ببینی وگرنه تا آخر عمرت سلمونی نخواهی رفت :/
پاسخ:
:))
میگن یکی از روش هایی که یک نفر رو ترغیب به کاری کنی اینه که منعش کنی. 
حالا سه نفر تا همین الان به من گفتن این فیلم رو دیدی؟ نبینش. 
خب حس وسوسه کننده انسان باعث میشه بره آخرش ببیندش. :|
دقیقا قبل نوشتن کامنتم به همین موضوع فکر میکردم !
ولی خب بدجنسی نذاشت که کامنتم رو نفرستم :دی 
پاسخ:
:))
چی بگم دیگه.
ان شالله فرصت بشه این بدجنسی تون رو جبران کنیم! :D

۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۱ چنگیز سیبیل
ای بابا از چی می ترسی؟؟ میری اونجا فرض محال از رگت خوشش اومد میگیره میزنتش  بعد خون فواره میزنه تو سریع دستت و بزار روش از سلمونی برو بیرون بعدشم در کمال خونسردی دو تاکسی بگیر یکی به سمت بیمارستان برای خودت  یکی هم تیمارستان واس سلمون 
بازم اگه ترسی داشتی بگو من رفعش کنم :)
پاسخ:
با تشکر از رهنمودهای ویژه جناب چنگیز :)
یک مورد فوبیای دیگر هم دارم. بعدن بیاید رفعش کنید. بلکه خلاص شدیم! :d

۰۲ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۲۷ نیمه سیب سقراطی
آقاگل طرف آرایشگره ، قاتل که نیس !
اصن شما خودت برو کلاس آرایشگری با این حرفه آشنا شو :)
پاسخ:
حالا اگه قاتلی بود که آرایشگر شده بود چی؟ :|
من قطعا اگه آرایشگر بودم قاتل میشدم! :دی
منم قبلا به این مسئله فکر کرده بودم. حالا شما هم گفتید اوضاع بدتر شد. خدا به خیر بگذرونه. 
پاسخ:
اصلا یه اوضاعیه باور کنین. 
خیلی سخته.
تو و حریر هم یه مورخ مخصوص دربار میخواین ها آقاگل 
همش تیتر می زنید که « در تاریخ بنویسند» اگه مواجبتون خوب و قابل قبول باشه حاضرم مورخ دربار بشم :) 
پاسخ:
:))
شما که دیگه الان خودتون کار دارید. شرط اول اینه که طرف کار نداشته باشه. :d

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">