دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

انقلاب مارکسیستی و تغییرات خوابگاهی

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۰۹ ب.ظ

مقدمه:

در پی دیدن این پست، و بعد دیدن این پست، و از آن جهت که به یکباره این بنده نگارنده هم دلش برای خوابگاه تنگ شد تصمیم گرفتم بعد از افاضات دوستان من نیز مقادیری اضافه گویی کرده و در واقع حرف اضافه بزنم!

دوستان از بد غذا بودنشان گفتند و من می‌خواهم با حقایق دیگری از دانشگاه و خوابگاه آشنایتان کنم. حقایقی که البته بیشتر در خوابگاه‌های پسران قابل مشاهده است.

خب دیگر بیش از این اضافه گویی نکرده و می‌روم سر اصل مطلب:


اصل مطلب:

 از روزهای اول خوابگاه که هرکسی برای خودش چایی دم می‌کرد و هرکسی قاشق و چنگال خودش را داشت و حتی تابه و قابلمه جدا داشتیم و هر جمعه برای خودمان جدا جدا آشپزی می‌کردیم که بگذریم(یعنی یک ماه اول ترم اول!) بعد از گذشتن آن یک ماه هر هفت نفر(بله ما هفت نفر بودیم توی یک اتاق 4*5!) دست به یک انقلاب علیه خودمان زدیم و با واژگونی نظام سرمایه‌داری اتاق و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار اتاق، جامعه‌ای بی‌طبقه با مردمی آزاد و برابر را ایجاد کردیم. به عبارتی همه برای یکی و یکی برای همه! لیوان‌ها که یکی یکی شکسته شده بودند و جای خودشان را به شیشه‌های مربا داده بودند. مرباهایی که در طول هفته بعنوان صبحانه یا عصرانه یا نیم‌شبانه(نیم‌شبانه یک وعده غذایی مرسوم در خوابگاه برادران است که ساعت یک یا دوی نیم شب خورده می‌شود.) خورده بودیم و ظرف‌های شیشه‌ایش که بی مصرف مانده بودند کم کم حکم لیوان را پیدا کردند. قاشق و چنگال‌ها هم یکی یکی گم شدند و چون در دوران جاهلیت بودیم از سلف قاشق و چنگال آوردیم! نظافت هم اگرچه روزانه باید انجام می‎شد(هفت نفر بودیم هر نفر یک روز) ولی کم کم به جایی رسیدیم که تنها یکبار در هفته اتاق کمی رنگ نظافت را به خودش می‌دید که آن هم روزهای جمعه‌ بود. معضل دیگر آب تصفیه بود که باید هر روز یک نفر می‌رفت و از کنار درب ورودی آب تصفیه می‌آورد. که آن هم به کمک پنجره اتاق و یک طناب حل شد.داخل بالکن کمین می‌کردیم به هرکسی که از پایین رد می‌شد می‌گفتیم فلانی بی‌زحمت این دبه‌ی مارا پر کن ببند به این طناب و برو! دستت هم درد نکند. ان شالله عروسیت بیاییم برقصیم. در رابطه با غذا هم در طول هفته تا روز پنجشنبه خود سلف زحمت غذا را می‌کشید. و حتی نان و شکرِ صبحانه و نیم‌شبانه‌ را هم آن اوایل(قبل از سهمیه بندی یارانه‌ها و گران شدن نان!) از سلف می‌آوردیم. حتی گاهی اوقات غذای روز جمعه را نیز از سلف می‌آوردیم. ولی وای از روزهایی که تعطیل بود یا جمعه‌هایی که باید خودمان غذا می‌پختیم. پروسه پخت غذا در ابتدا با شست و شوی ظرف‌های هفته قبل(و چه بسا هفته های قبل!) شروع می‌شد. اگر شانس می‌آوردیم و ظرف‌ها کپک نزده بود باز باید یک ساعتی با سیم ظرفشویی به جانش می‌افتادیم تا به قدر کفایت تمیز شود. بعد مرحله تصمیم‌گیری بود در رابطه با نوع غذا بود. البته انتخاب‌های زیادی هم نداشتیم. در بهترین حالت یا ماکارونی بود یا عدسی یا سیب زمینی سرخ شده و در دیگر حالات شامل کوکوی سیب زمینی. املت یا تخم مرغ ساده(به قولی خاگینه) می‌شد. و در بدترین حالتش هم شامل چیپس و ماست بود. که البته به خاطر تعداد زیاد افراد مجبور بودیم با نان بخوریم!(با همه این احوالات هیچوقت دست به خوردن ساندویچیجات و سوسیس و کالباس نمی‌زدیم. که خب در دیگر اتاق‌ها امری عادی بود.) بعد از پخت غذا که به صورت نوبتی بر عهده من و یک نفر دیگر بود. موقع سِرو غذا فرا می‌رسید. البته سِرو که چه عرض کنم. همان تابه یا قابلمه غذا را وسط سفره می‌گذاشتیم و نان و بساطش را هم دورش می‌ریختیم و هفت هشت نفره دورش چنبره می‎زدیم و می‌خوردیم تا یا تمام شود یا دل درد شویم. و تازه اگر با تمام سعی و تلاش رفقا غذا به انتها نمی‌رسید به قول قدیمی‌ها آش را با جایش تقدیم اتاق روبرویی یا کناری می‌کردیم که خب یک حسن بسیار مهم داشت. و آن شسته تحویل گرفتن ظرف غذا بود. در غیر این صورت ظرف غذا تا هفته بعد که بخواهد مورد استفاده قرار بگیرد به بالکن تبعید می‌شد. تا به درد خودش بسوزد و برای خودش کپک بسازد. 


یک خاطره:

البته بگویم اتاق ما با همه احوالاتی که در بالا نوشتم باز اتاق بدی نبود و گرچه بیش از حد تمیز نبودیم ولی خب بیش از حد هم شلخته بازی در نمی‌آوردیم. یادم است یکبار به اتاق دوستم رفته بودم که به محض باز شدن در اتاقشان انگار عامل شیمیایی گاز خردل زده باشند. یک حجم از بوی نامتبوع که شبیه عامل شیمیایی گاز خردب بود کل راهرو را در نوردید. و انبوهی از پشه بال گرفت. بعد از آنکه کمی هوا بین محیط و اتاق مبادله شد. پس از عبور نگاهم از کوه ظروف یکبار مصرف که در وسط اتاق خودنمایی می‌کرد، در آن انتهای اتاق دوستم را دیدم که لپتاپ به دست روی تختش نشسته و تخمه می‌شکست و پوسته‌هایش را همین طور آزادنه در فضای اتاق می پراکند. طاقت نیاوردم که وارد اتاق شوم. دمپایی پای چپم را در آوردم و با یک ضربه فنی هوشیارش کردم که "فلانی! بیا بیرون کارت دارم." چند دقیقه‌ای که از صحبتمان گذشت دو تن دیگر از هم اتاقی‌هایش هم آمدند. اول به خنده و بعد با اندکی فحش و کتک مجبورشان کردم که به دنبال منبع بوی گاز خردل مانند بگردند. تمام در و پنجره‌ها را باز کردند و ابتدا از سفره وسط اتاق شروع کردند. نزدیک 60-70 عدد قاشق و چنگال فقط از بین ظرف‌های یکبار مصرف تلنبار شده در وسط اتاق استخراج شد. و نزدیک به دو کیسه زباله فقط ظرف یکبار مصرف از اتاقشان جمع آوری شد. بعد از دو ساعت در نهایت چشم ما به موکت کف اتاق روشن شد. آخرین ظرف یکبار مصرف را که باز کردند چشمتان روز بد نبیند انگار بمب شیمیایی زده باشند. یک گوجه گندیده، یک خیار گندیده، و یک تکه پنیر که به همه چیز می‌برد به جز پنیر و نزدیک به سه کیلو کپک فراوری شده داخل ظرف فوق بود. به قدری بوی گند می‌داد که من فقط مانده بودم این سه تن چطور تا امروز زنده مانده‌اند! فلواقع اگر کلیه دانشمندان شرق و غرب جمع می‌شدند و روی این سه تن آزمایش می‌کردند به اطمینان می‌گویم دلیلی برای زنده ماندنشان پیدا نمی‌شد. و اگر خونشان مورد آزمایشات میکروبی و شیمیایی قرار می‌گرفت از آن می‌شد داروی تمامی بیماری‌های درمانپذیر و درمانناپذیر را کشف و استخراج کرد.

باری، دوران خوابگاه دوران خوبی بود. با همه سختی‌هایش، با همه فراز و فرودهایش و با تمام دلتنگی‌هایی که گاه طول دورانش به سه تا چهار ماه نیز می‌کشید. با دیدن موجوداتی که در خوابگاه سال به سال حمام نمی رفتند و همان موجودات را وقتی در داخل دانشگاه میدیدیم انگار به تازگی از اتوشویی خارجش کرده اند. با تمامی درس خواندن‌های تا دم صبحش. و با تمام فوتبال‌هایی که مجبور بودی ایستاده تماشا کنی چون جا برای سوزن انداختن هم وسط سالن تلوزیون نبود. هرچه بود زودتر از آنی گذشت که فکرش را می‌کردیم.


+ من خود طویله نویس نبودم! خواندن پست‌های شباهنگ مرا چنین کرد. 

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۰۵

نظرات  (۳۶)

خوابگاه هم خوبی وبدی های خودشو داره

جالب بود وصف خوابگاه پسرانه :)

ممنون :))

پاسخ:
:))
آره هم سختی داشت. هم خوبی.
ولی خب شیرینی هاشه که الان یادمه.

یا خدا .... شما دیگه چی بودین :))))))))))))))))))))))))))))))) 
پیف بوس گاز خردل تا اینجا هم اومد . 
خداییش پسرا هم دیگه شورش رو دراوردنا . یعنی چی این همه نکبت بازی .
هی با خودم میگم طویله نویس یعنی چی ؟؟ انواع حیوانات جلوی چشم اومدن تا ربطشون رو به پست درک کنم در نهایت فهمیدم منظور همون طولانی نویسیست . برادرجان در انتخاب لغت کمی ملاحظه ی ما افکار پریشان ها را هم بنما . 

پاسخ:
خود نسرین میگه من طویله نویسم! منظورش طولانی نویسیه :))
.
یک چیز عجیبی بودیما. عجیییب!

یا خدا .... شما دیگه چی بودین :))))))))))))))))))))))))))))))) 
پیف بوی گاز خردل تا اینجا هم اومد . [تصحیح شد بوس= بوی]
خداییش پسرا هم دیگه شورش رو دراوردنا . یعنی چی این همه نکبت بازی .
هی با خودم میگم طویله نویس یعنی چی ؟؟ انواع حیوانات جلوی چشم اومدن تا ربطشون رو به پست درک کنم در نهایت فهمیدم منظور همون طولانی نویسیست . برادرجان در انتخاب لغت کمی ملاحظه ی ما افکار پریشان ها را هم بنما . 

پاسخ:
:))

هی فقط میگم کاش پسر بودم
کاش پسر بودم
کاش پسر بودم -_-
پاسخ:
:))
دیگه مشیت الهی این بوده.
:))))))) عالی بود! من وقتی خاطرات خوابگاه پسرا رو می‌خونم ذوق می‌کنم و با خوابگاه خودمون مقایسه می‌کنم و دوباره ذوق می‌کنم :))))) 
من انقدر تو وبلاگم گفتم شیما اینا، که یه بار یکی از پسرا کامنت گذاشته بود که خوابگاه ما هم جواد اینا داره :))))
پاسخ:
:))
ما تو خوابگاه مون مجید اینا داشتیم! اتاق کناری مون اسم سه نفرشون مجید بود. :D

هی آقاگل من بعد از سه ماه که از فضای خوابگاه دور شدم بعضی وقتا دلم تنگ میشه با اینکه یه روز خالی پیدا میکردم خونه بودم, بیشتر از پول خوابگاه کرایه ماشین دادم و به قول مامانم تو جاده ها آب رفتم.
لطفا تفکیک جنسیت نکنید ما خودمون نود درصد مواقع وعده نیم شبانه داشتیم.
خیلی ملموس و جالب گفتین.
ما فقط یه ماه اول سلف رفتیم بعدش خودمون پخت و پز میکردیم یه بار با دوستم خواستیم شله زرد درست کنیم نگو برنج و مخلفاتش زیاد بوده دو تا قابلمه بزرگ شد دیدیم آشپزخونه بچه ها هم میزنن و نذر میکنن مام الکی نذری اعلام کردیم و دادیم سالن خودمون و چند تا از بچه های سالن دیگه. عجب آش رشته ها و آش دوغ ها میپختیم یادش بخیر.
پاسخ:
اون نذری های آش رشته بعضی وقتا به ما هم میرسید با تشکر از واحد خوهران :))
عجیب هم میچسبید. خدا خیرشون بده. :d
.
نیم شبانه های ما بعضی وقتا از خود نهار و شام ها هم پیشی میگرفت :))
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۴ نیمه سیب سقراطی
یعنی اینجور ؟ در حد کپک ؟ :)))
اصن کپک جلوتون لنگ مینداخته با این اوصاف :)))
کلاً اغلب آقایون نسبت به نطافت و تمیزی و بو (!!!) سنسور ندارن :)))
پاسخ:
یکبار یک ظرف از خونه خاله اورده بودم که توش غذا بود. بعد همینطور بچه ها خورده بودنش انداخته بودنش روی یخچال. بعد کم کم افتاده بود پشت یخچال! بعد نزدیک عید داشتیم یخچال رو تمیز میکردیم. دیدیم ظرفه رو. در حد مرگ کپک زده بود. دیگه کم مونده بود کپکاش میوه بده :))
.
ما یک شعاری داشتیم میگفتیم جایی که هیشکی نمیبینه رو چرا باید تمیز کرد واقعا؟ مثلا زیر فرش خونه رو :d

اولین سوال اینه که شما دقیقا برای چند نفر میخواید برقصید؟ کمر و پایی بس محکم میخواهد:)))
تبعید بودید یا خوابگاه؟ولی مطمئنم اینا همش خاطراتیه که ادم دلش تنگ میشه دقیقا عین سربازی:))
یاعلی
پاسخ:
نکته این بود که اونا که مارو دعوت نمیکردن. ما هم که رقص بلد نبودیم. پا هم صاف :d
.
خوابگاه با تبعیدگاه فرق چندانی هم نداشت. :))
عوضش تا اخر عمر  نسبت به هر نوع میکروبی عایق شدین:/
پاسخ:
نه متاسفانه. الان مثلا مثل سابق نیستم! معده ام توی همون زمان دانشجویی و با غذای سلف به فنا رفت. :)
من اگه خوابگاهی میشدم قطعا همون هفته اول از گشنگی یا از غصه میمردم :|
هنوز که هنوزه نتونستم وسواس و بددل بودن رو ترک کنم ...
پاسخ:
ما یک هم کلاسی که اتفاقا پسر بود هم داشتیم دقیقا همین شکلی بود. فوق العاده وسواسی. کاشونی بود. و شهر خودش بود. به زور میاوردیمش خوابگاه. تا لحظه آخر سرپا وای میساد که نشینه رو تخت. یا رو زمین. :)) چایی و آبم نمیخورد به هیچ وجه.
ارشد تهران قبول شد میخواست بره خوابگاه یک روزگاری داشت. آی خندیدیم بهش. آی خندیدیم بهش :))

واییی خدا یه بار یکی از دخترای اتاق بغل با همکلاسیمون حرف میزد گفت: آش میخوریم از اون طرف اون آقا پسر هم آش خواست مام ریختیم تو ظرف فرستادیم نگو دختره گفته بوده که من پختم، فرداش تو کلاس چندتا از پسرا بابت آش تشکر میکردن مونده بودم بخندم یا برم بزنم نسیم رو له اش کنم :))
پاسخ:
:))
جا داشته با قانون کلت ترتیب هر دو تا شون رو بدی. :d

۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۴ نیمه سیب سقراطی
@ هلما 
@ آقاگل

در واقع اون نذری هایی که به واحد برادران میرسه مونده های واحد خواهرانه میدن شماها بخورین که نریزن دور حیف بشه :)))
پاسخ:
خودمون میدونستیم. :))
وگرنه خب چراغی که به اتاق بقلی رواست قطعا به خوابگاه بقلی حرام است! پس مطمن بودیم که خودشون و اتاق بقلی و اتاق روبرویی و راهرو پایینی و راهرو بالایی خوردن. این دیگه واقعا اضافه مونده نمیدونستن چکارش کنن :d

تاااااازه شما زیاد هم شلخته نبودین :////////
پاسخ:
:))
باز خوب بوده پس :d

پست بدون اغراق نبود خدایی؟ 
سلام آقا گل 
پاسخ:
اون بخش خاطره یک کم اغراق داشت. :))
سلام به شما.
چقدر ترسناکه پس -_-
ولی خیلی خوب نوشتین, کلا هر چقدر هم چیزای عجیب غریب آدم ببینه, خوشم میاد اون لحظه هایی رو که کلی خاطره ساز میشه
فک کنم آدم بعدا یادش بیفته کلی کیف کنه:)
پاسخ:
آره اون موقع ها خیلی وحشتناک بود ولی خب بعدش خوب بود هی میگفتیم خاطره ها رو میخندیدیم. :))
حالا اینقدرام ترسناک نیست. :d

۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۰ رویا رویایی
وایییییییی مردم از خنده خیلی باحال بود تشکر! نمیدونم تو اتاقتون بچه های معماری بودند یا نه ولی من بودم همیشه فحش خور اتاق بودم چون تنها کسی بودم که وسیله هام باعث کثیف شدن یه اتاق دخترونه با سه تا دختر مرتب می شد منم همش میخندیدم تمیزم که وقت نمی شد بکنم خلاصه از اون موقع فحش خورم ملس شد.
پاسخ:
نه. بچه های معماری توی یک بلوک خاص بودن. به خاطر کارایی که باید انجام میدادن.  :))

چه ماجراهای باحالی دارین شما پسرا!!! :)))))
منم یه ماجرای خوابگاهی هست که یه ساله میخوام بنویسمش هی قسمت نمیشه!! :))))))
پاسخ:
:))
تازه این یک گوشه از خاطرات بود. یک بساطی داشتیما. بساطی داشتیم :d
.
بنویس حالا که قسمت شده. منتظریم.
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۳ رفیعه رجعتی
:)))))) منم مینویسم پس 
پاسخ:
بنویس بنویس :))
البته شما کپک های قابلمه تون سوژه خاص و عامه خودش :d

۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۶ داود شاکری
خیلی خندیدم. منم توی خوابگاه بودم دقیقا با همچین مشکل هایی رو به رو بودم. ظرف های کپک زده :)
پاسخ:
اصلاً ظرف کپک زده که از ملزومات اتاق ها بود. :d
النظافه من الدخترها:|
پایان.

واقعا که یعنی
پاسخ:
:)))
آره یک جورایی.

:)))بخش اول خیلی بامزه بود..البته اخروقتی نوشتید حسن ظرف غذارو به اتاق روبه رویی دادن تمیزشدنش بود واگرنمیشستن...
توذهنم اومدکه ظرف ازپهنا باقاشق چنگال میکردید توحلقشون:/پسراست دیگر خب:|
وای بخش دوم:/یعنی دلم پیشاپیش برا زن ومادر وخواهرشون سوخت!!!:///
پاسخ:
:))
جرئت داشتن نشورن؟ غذا بهشون بدیم بعد ظرفش رو هم نشورن؟ هشتگ قانون کلت! هشتگ کمربند! :d
.
واقعا نمیدونم تو خونه هم همین شکلی هستن اینا یعنی؟ توی فضای دانشگاه که انگار از اتوشویی اورده بودیدشون بیرون. یک صفر و صدی کامل یعنی! :))
به نظرم خیلی جای جذابیه و همینطور هیجان انگیز :دی
دوست دارم تجربه کنم ولی فک نکنم بشه :/ 
پاسخ:
خوابگاه رو؟ :))
ان شالله بشه. :d

@ نیمه سیب سقراطی 
آره آره :)))
پاسخ:
:))

اره دیگه خوابگاه :دی 
نه چشمم آب نمیخوره :/ 
چون پدر و مادر گرام توقع دارن همین تهران قبول بشم و همینطور شهرستان رو هم عمرا بزارن :// 
حالا باز اگه شهر دیگه ای بودیم و تهران قبول میشدم ممکن بود بزارن 
پاسخ:
خب تهران به این خوبی رو میخواید ول کنید برید یک شهر دیگه؟ چه کاریه؟ میتونید تهران بمونید بعد بعضی وقتا برید پیش دوستاتون توی خوابگاه! :)
مشکل حل میشه.
۰۶ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۰ نیمه سیب سقراطی
جسارتاً شماها بینایی ـتون عیب داشته که هیچ، بویایی ـتون هم به کل تعطیل بوده با این اوصاف :)))
پاسخ:
دیگه پیریه و هزار درد سر :d
 حالا پیر که شدی میفهمی چی میگم. :))
اییییییییییییییییی...

چقدررررررررررررر کثییییییییییییف

خواهشا توی زندگیاتون اینجوری نباشین..در حال حاضر بنده خدامادرتون بعد هم همسر

پاسخ:
:))
نه تو زندگی کسی جرئت نداره این شکلی باشه مگه اینکه از جونش سیر باشه :d

در اکثر آقایون حس بویایی متاسفانه فلج شده!!!! فردا پس فردا میخواین زن بگیرین. اون بیچاره چه گناهی کرده آخه؟ خدایی معده روده شما دچار مشکل نشد توی اون مدت  زندگی توی خوابگاه؟ احسنت به نه گفتن شما به سوسیس کالباس این خودش جای بسی امیدواریه
پاسخ:
:)))
چرا معده ام دچار مشکل بود چند وقتی. الان یک مدت هست که بهترم. :)
ولی قوه بویایی آقایون واقعا کار نمیکنه :| خانما هم خوب اینو میدونن! برا همینه که وقتی میخوان عطر بزنن شیشه عطر رو خالی میکنن رو سرشون. :)
تقدیر بوده بری در اتاقشون والا تا فرداش زنده نمیموندن با این اوصاف.
بی نظمی و شلختگی رو میشد تحمل کرد ولی عوامل بو زا رو اصلا نمیشد. بدگرفتاریی بود...
پاسخ:
:))
آره احتمالا من فرشته نجاتشون بودم :d

نظرم راجع به خوابگاه عوض شد!
من با تمام شلخته بودنم به نظر مامان بابام و کثیف زندگی کردنم از نظر خانواده بازم نمیتونم این فضارو تحمل کنم:|
پاسخ:
:))
منم فکر میکردم نمیتونم ولی به مرور زمان عادت میکنی. اصلا این مرور زمان بد چیزیه! :d
وای آقاگل :))))))))
در این حدددد؟ یا خدای محمد!!! آخه چرا خوابگاها این شکلین؟ :||||
من هی نا امید میشم این چیزا رو می خونم -__-

:: ولی خیلی شیرین و طنازانه نوشتین... یه دو جاش حتی خنده هام به قهقهه رفت :دی

:: و نگارندۀ کامنت همچنان که به آن خیار و گوجه و پنیر کپک زده و زنده ماندنِ آن دوستان عزیز فکر می کند، در مه ای غلیظ راهی افق می شود...

:|

:))
پاسخ:
حالا همه اتاقا این شکلی نیستن. ولی اتاق ما نمونه نرمال اتاقا بود. بعضیا یا خیلی خوب بودن. یا خیلی بد! ما ولی متوسط رو به بالا بودیم :))
.
به قول حاج مهدی احتمالا من نقش فرشته نجاتشون رو بازی کردم :))

۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
اشکم دراومد:((((

پسر است دیگر:|
پاسخ:
پسر است دیگر :d

سلام. جالب بود. مخصوصا اون وعده نیم شبانه که کلی خاطره برام زنده کرد.
پاسخ:
:))
اصلا جزء جدایی ناپذیر خوابگاه بود.

ولی با این حال حس میکنم خوابگاهی بودن خیلی خوبه :/
پاسخ:
تجربه جالب ناکیه. :)
اتاق شما که خیلی خوب بوده :دی ولی اتاق رفیقتون می‌تونه یه‌مقدار با اتاق داداشم رقابت کنه :)))
پاسخ:
:))
اوه! تازه میتونه رقابت کنه؟ :d
وای خیلیییی باحال نوشتین!!! اصلا قابل تصور نیست چنین وضعیتی!!!!!!
اصلا یه وضعی!!!!
میگم شما یعنی دمپاییتونو پرت کردین سمت دوستتون و صداش زدین؟؟!!

بعد هم مطبوع با ت دونقطه است آیا؟

و سوال آخر: چه جوری میشه کسی که سال به سال حمام نرفته، تو دانشگاه اتوکشیده ظاهر بشه؟؟؟
پاسخ:
:))
صداش نزدم! دمپایی رو پرت کردم بخوره تو سرش نخورد. ولی متوجه شد! :d
.
نمیدونم. :))
.
والا این برای منم هیچوقت حل نشد! ولی وقتی میخواستن برن کلاس نیم ساعت جلو آینه بودن. بی اغراق! :|
۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۷ 1 بنده ی خدا
اصلا همیناس ک خاطره میشه.
😂ما حتی همون ماه اولم جدا جدا نبودیم،البته قاشق و لیوان جداست اکثرا.
وعده ی نیم شبانه همه جاهست،ما مثلا ساعت7 که شام سلفو میخوریم،ساعت11 ام یه چیز دیگ میخوریم،گاها پامیشیم کته و اینجور چیزا میپزیم.
پاسخ:
:))
شما دیگه خیلی حوصله خوبی دارین تو زمینه نیم شبانه :d

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">