دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یک عکس به وسعت کل خاطرات زندگیم

پنجشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۰۸ ب.ظ


بعضی چیزا خیلی ارزشمندن. منظورم ارزش معنویه و نه ارزش مادی. مثل این کتاب. دیروز که پدرجان در حال سر و سامون دادن به وضعیت دفتر و سررسیدهای قدیمیش بود. و طبق معمول هرسال نیمی از دفترها و وسایلش رو وارد چرخه بازیافت کرد و باز با این حال دلش نیومد که اون نصف دیگه رو هم دور بریزه، وسط اون همه آت و آشغال دیشب چشمم خورد به این کتاب! نمی‌دونم چرا سال‌های قبل ندیده بودمش. یا به چشمم نیومده بود. این کتاب من رو می‌بره و پرت میکنه تو دوران کودکی. جزء اولین کتاب‌هایی بوده که خودم با پول توی جیبیم خریده بودم. درست یادم نیست کی و کجا خریدمش ولی از ظاهرش و محتوای درونش که فقط نقاشی هست میشه فهمید هنوز خوندن نوشتن رو یاد نگرفته بودم! اسمش "درخته" و سر جمع 14 تا صفحه بیشتر نداره، 14 صفحه‌ای که درهر صفحه‌اش تصویر یک درخت تک و تنها بعلاوه یک موش کوچولوی زشت نقاشی شده. که از اول تا آخر سعی داره تا با همین نقاشیا توضیح بده که تفاوت فصل‌های سال چیه، و چرا توی بهار درختا گل می‌کنن و توی تابستون میوه میدن و توی پاییز زرد میشن و توی زمستون برف سپیدپوش شون می‌کنه. و باز بهار میرسه و فصل گل و لاله میشه. کتاب از کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان بوده و مخصوص رده سنی الف و ب(اونایی که کتاب های کانون پرورشی رو دیدن مطمئنن میدونن داستان این رده سنی چیه.) کتاب من چاپ دومه که مال سال شصت و هفته. تیراژ کتاب هم 50000 جلده. (حتماً براتون جالبه که بعد از گذشت تقریباً سی سال چطور به جایی رسیدیم که تیراژ کتاب هامون 300 نسخه است!)

الآن هم نشستم و هی نگاهش می‌کنم و افسوس می‌خورم که چرا کتابا و مجله‌های زمان کودکی رو یکی یکی پاره پاره کردم و اغلبشون رو ریختم توی سطل زباله و یا در بهترین حالت ممکن باهاشون موشک و قایق و قورباغه ساختم... 


س.ن:

مطمئنم شماهم از این دست چیزهای با ارزش معنوی دارید، بگید یا بنویسید یا هرطوری که صلاح می‌دونید: 

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۳/۲۵
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۲۷)

همون لحظه که تو کانال خوندم، یه حس و بوی کودکی اومد سراغم و مرور خاطرات..
من اولین کتابی که تنها خریدم "مرغ تخم طلا" بود. الان هم دست برادرزاده امه که 12 سالشه اون از منم نوستالژی بازتره و هیچ وسیله اش رو دور ننداخته میدونم جاش پیش اون امنه. 
ماها که یکم از شما کوچکتریم تقریبا میشه گفت دوست داشتنی های معنوی هامون رو نگه داشتیم. فقط کتابی که دوستش داشتم و دارم و گمش کردم البته شاید خوب بگردم میتونم پیداش کنم، "قند و پند" بود که چندتا داستان تو یه کتاب کم حجم بود، دوستم نعیمه واسه تولد 12 سالگیم کادو داده بود تا پیارسال داشتمش.
پاسخ:
الان سوال پیش میاد مشکل از ما بوده که نگهشون نداشتیم! یا از شما بوده که نگه داشتین. :) کدوم نسل داشته اشتباه میزده یعنی؟ :d
آره نسل شما خیلی از کتابا و اسباب بازیای قدیمی شون رو دارن. دیدم خودمم.
۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۲ مَـهدی (میرزای قدیم)
چه کار خوبی کردی آقا گل.... دم شما گرم..... نکته ی خوبی هم اشاره کردی. تیراژ کتابا رو میگم.... 
پاسخ:
:))
ارادتمند.
سیصد جلد!؟ 
البته نمدونم حجم پی دی اف خونها و الکترونیک خونها چقدره 
ولی باور نمی کنم بیشتر شده باشه حتی باور نمی کنم همون قدر باشه :/
.
.
.
.
جشن تولد هفت سالگیم عمو برام یه کتاب تصویری خرید داستانش رو خودت باید تو صفحه مقابل می نوشتی 
چند سال پیش خواهرم اون کتاب رو ( که بینهایت محبوب بین ما خواهران بوده) رو تو تهران می بینه !!!!! و می خره با همون جلد قرمزش الان تو خونه تو کتابخونه خودمه 
خدا می دونه چقدر ذوق کردم که بعد بیست و اندی سال اونو دیدم خواهرمم می گفت خیلی ذوق کرده 
ولی برام جالبه که من چقدر فکر محدود بوده - و حتی الان هم هست - که هیچ وقت اون کتاب رو رنگ آمیزی نکردم انگار بهم گفتن این باید قصه شو بگی منم دیگه به چیز دیگه ای فکر نکردم 
الانم همینجوری خنگم می بینی اطرافیانم از فرصت ها استفاده می کنن اما من پخمه وار همونی که برام دیکته شده رو عمل می کنم...:(
پاسخ:
نمایشگاه کتاب امسال من کتاب با تیراژ 300 هم دیدم. گویا کتاب رو در تیراژ کم و با قیمت بالاتر چاپ کرده بودن که ضرر نکنن یه وقت :|
.
من خودم چنتا کتاب حسنی داشتم از منوچهر احترامی خدابیامرز. یکبار به صورت اتفاقی دیدم و خریدمش برای پسرخاله ام :)
یک حس خیلی خوبی داشت.
چقدر جالب، یه حس خیلی خوب داره انگار خودتو دوباره پیدا میکنی.
 دفترهای نقاشی دبستانم،کاردستی،عروسک های بچگیم، لباس های خیلی کودکیم:)) و ... همشون رو نگه داشتم.
تصمیم دارم وقتی ادم بزرگی شدم تقدیمش کنم به موزه ی استان قدس رضوی:)))
یاعلی
پاسخ:
شما دیگه خیلی از این چیزا دارید :)
من فکر کنم یکی از لباسای کودکی و پشتی و پتوی کودکیم رو مادر نگه داشته هنوز :))

به وفور از این چیزا تو خونه‌ی ما پیدا میشه
حتی کتاب قصه‌های کودکی بابام! حتی!!!
پاسخ:
شما که چوب بستنی هایی که خوردی رو هم نگه میداری :دی
۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۲ چ‍[نا] گوارا
به مدد تلاش‌های بی‌وقفه والدین از کتابای بچگی هیچی نمونده‌. ولی این مربوط به اون وقتاست :) همبازیام‌پسر -خواهرزادهام- بودن عاشق ماشین و ازین دست چیزا بودم منم :)) خیلی از قدیم چیزی نگه نداشتم به علت کمبود جا و تغییر مکان پی در پی ولی اینو دارم. ببینش! 

http://bayanbox.ir/view/7913045130052491790/Screenshot-2017-06-15-16-56-47-1.png
پاسخ:
این اگه دست من بود سر چهار روزه شکسته بودمش! :))

۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۵ چ‍[نا] گوارا
راستی منم این کتاب رو داشتم :) ولی خودم نخریده بودم :)))
پاسخ:
:))
خیلی کتاب باحالیه. عملا هیچی نداره. حتی نقاشیاش هم نقاشی درست حسابی نیست:d

یه کتاب رنگ آمیزی که برا آموزش حیوونا و حروف الفبا بود.بالای هرصفحه‌شم با یه خط خرچنگ قورباغه اسممو نوشته بودم.32 تا حیوون بودن که اولاشون با هرکدوم از اون حروف شروع میشد.یادمه جلو "ض" نوشته بود "ضفدع" به معنی وزغ...جلو"ژ" ژیان!!یه شیرم کشیده بود جلوش!از حرف "ن" نوک دراز! که من تا مدتها ازش تو اسم فامیل استفاده میکردم هرکیم اعتراض میکرد،میاوردم نشونش میدادم کتابه رو...انگار که دایرۀ المعارفی چیزی بود!
اولین کتابی که بابام حرکه گذاری کرده بود تا خودم بتونم بخونم!"گنجشکک اشی مشی" که بعدها بابام منو با همین اسم صدا میزد!!
یه نامه که برای داداشم نوشته بودم و پر بود از غلطای املایی فاجعه!که هنو نگهش داشته...
کتابی که خودم نوشته بودم!!!(تصویرگر و ویراستارو ایناشم خودم بودم!اسمشم به رسم اون دوران "حسنی و شیطونک!"چقدم که پرمحتوا بود انصافا!)
کوله پشتی که پشتش یه عروسک بود خیلی موقع ها مینداختمش رو پام و براش لالایی میخوندم!...دفتر شطرنجی میکی موس که انقد پاک کرده بودمش،سوراخ سوراخ شده بود!دفترای کلاس اول که ویرگولاشو با قرمز گذاشته بودم!
روزنامه هایی که اسمو عکسمونو زده بودن واسه شاگرد اول شدنمون...چادر جشن تکلیف...کیهان بچه ها!
اولین عروسکی که براش مادری کردم!!!نارنجی بود و اسمش سپیده(مامانم براش لحافو بالشو تشک درست کرده بود میخوابوندمش هر شب!)...سازدهنی که گم شد...سی دی کلاه قرمزی و سروناز...کاراگاه گجت...پازل تام و جری...
بازی فکری ای که هر بار پسرخاله هام تقلب میکردن و من هر بار از حرصم گریه میکردم!
و...
پاسخ:
نارنجی بوده بعد اسمش رو گذاشتی سپیده؟ بنده خدا دچار تضاد میشه که. مثل اینه بچه آدم دختر باشه اسمش رو بذاری آقابزرگ! :))
شما نسل جووونتر خیلی یادگاری از قدیم دارین. برعکس ما دهه شصت و اوایل هفتاد. 

هعـــــــــــــــــــــــی آقاگل اشکمو در آوردین!
چقدر بده به خاطر اسباب کشی و چه بدتر به دلیل کمبود جا خاطرات مکتوب بچه گیتو تو یه پلاستیک بازیافت بکنی و بذاری پشت در تا ببرنش.
اینی که میگم تنها در مورد کتاب نیست! انواع مجله و هفته نامه، کارت پستال هایی که جایی نمیگرفتن ولی تو جابه جایی ها گم میشن و...
هعــــــــــــــــــــی...
ولی جالبه بدونید تماااااام مجله های ورزشی قدیمی پدرم که دو سه تا جعبه میوه ست هنوز سر جاشونه!!! o_0
به نطرتون توطئه ای در کار بوده؟ :دی
پاسخ:
دقیقا به همین شیوه کتابا و مجله های مارو میریختن میرفت! :|
نمیدونم توطئه بوده یعنی؟
وای یا خدا!این کامنت بالاییه مال منه؟؟
ببخشید گرم شدم به مرور خاطراتو اینا!حواسم نبود انقد شد!
حالا هرکی ندونه فک میکنه 60 سالمه!خیلیم از اون دورانم نگذشته!نمیدونم چرا انقد سر ذوق اومدم!
خیلی پست خوبی بود...خیلی زیاد..
ولی ما اصولا خیلی خاطره بازیم...تقریبا همه چیو نگه داشتیم!
پاسخ:
نه بابا هرکی ببینه سی دی کلاه قرمزی و سرو ناز داری میفهمه محدوده سنی تون زیاد هم بالا نیست :))
:d
ارادتمند.
۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۴ گلبول سفید
نمی دونم، کتاب برای من سابقه ی زیادی داره! این طور که تعریف می کنن از اون موقعی که هنوز صاف نشستن و حرف زدن بلد نبودم، خواهرم -که اون موقع خودش اوایل دبستان بود- من رو مینشونده بغل دستش و عکسهای کتابهای درسیش رو نشون می داده یا کتاب قصه هاش رو برام می خونده. یه جورایی علاقه م به کتاب حاصل علاقه م به نشستن پیش خواهرم بود!

چهار سالم بود که خوندن و نوشتن رو باز هم خواهرم با «معلم بازی» یادم داد و من هم که خودکفا شده بودم، با ذوق به گنجینه ی کتاب قصه هاش دستبرد میزدم و یواشکی می خوندم و می گذاشتمشون سر جاش!

بعد که خانوادم دیدن خودم علاقه مندم اونا هم استقبال کردن و این طور شد که من هم به جرگه ی کتاب خون ها پیوستم! D:
اما اصلِ اصلش رو مدیون خواهرمم. :)

پاسخ:
اگه با همون شیب یادگیری رفته بودی جلو الان به جای گلبول سفید دیگه یک قلبی مغزی چیزی بودیا. :d منظورم خودشون نیستا منظورم متخصصشونه. :))
خیلی خوبه بچه 4ساله خوندن نوشتن یاد بگیره. اونم اون زمونا.

تقریبا هیچی یادم نیست
تمام خاطراتم از ده, یازده سالگیم شروع میشه 
خاطرات قبل اون رو برام تعریف کردن . مثلا از رو عکسا و فیلما. واسه همین نمیدونم اولین کتابی که خوندم چی بوده.. کجاست اصلا.. یا حتی اولین آهنگی که شنیدم . یا وقتی رفتم کلاس اول چه احساسی داشتم. خوشحال بودم یا نه میترسیدم. 
پاسخ:
چطوری یادتون نمیاد؟ من خاطره دارم از سن 3 سالگیم. هرچی هم که بگن خودت براش تصویر ساختی باز من مطمئنم که این خاطره تو ذهن خودم بوده! :))

یکی از آشنایان ما غواصه، غواص بین‌المللی هم هست و احتمالاً اگه اسمش رو بگم خیلی از عزیزان بشناسنش؛ خلاصه این دوست ما خیلی سال پیش (ماجرا حداقل برای 15 سال پیشه؛ بچه بودم) که مشغول غواصی بوده یه کوسه بهش حمله می‌کنه و اینم کوسه بی‌نوا رو می‌کشه ولی جسدش رو همین جوری توی دریا (مدیترانه) ول نمی‌کنه؛ از آب خارجش می‌کنه و آرواره‌اش رو در میاره و دندوناش رو یکی یکی صیغل میده و یه سوراخ ریزی هم محض درست کردن گردنبند روی همه‌شون قرار میده و به مقربینش کادو میده که سه تا از اونا سهم من شد! سنم خیلی کم بود ولی همین کادو (که هنوزم هر سه تاشون رو دارم و هنوزم باهاشون گردنبند درست نکردم) عاملی شد که بعدها عاشق حیوانات بشم و بین همه حیوونا هم کوسه رو بیش‌تر از بقیه دوست داشته باشم...
پاسخ:
من میدونم که خیلی دلت میخواد یکی از اون دندونا رو تقدیم کنی به من ^_^
من میدونم
من میدونم :دی

منم یه سری کتاب دارم با تیراژ ۱۰۰ هزار
یکیش کتاب کودکانه چاپ ۳۹ تیراژ اون شماره ۱۰۰ هزار
واقعا تحسین برانگیزه
پاسخ:
خیلی جالبه که کتابای قدیمی با همچین تیراژی بودن. و الان رسیدیم به 1000تا و 500تا.
عجیبه :|
ما همه کتاب های دوران بچگی مون هست، همه اش

با یک عالمه کیهان بچه ها و سروش کودکان و نوجوان و جوان و چلچراغ و همشهری جوان :-{

کتاب های بچگی هامون پر از منگنه است و چسب، معلومه چقدر پاره پوره می کردیمشون :)
پاسخ:
خوش به حالتون. و بیشتر خوش به حال لیلی در واقع. :))

300 تا که توهین آمیزه اصلا! منم خیلی چیزا دارم که دلم نمیاد دورشون بندازم ! حتی خیلی چیزایی که نمی دونم کجان
پاسخ:
گویا مخصوص نمایشگاه کتاب چاپ جدید داده بودن بیرون. حداقل من اینطوری برداشت کردم. :|
برا اینکه با قیمت بالاتر بفروشن کتابشون رو. ://
عه چرا دوبار اومد :/
نمیشه مترسک یکی از اون دندون کوسه هاشو به مزایده بزاره؟؟؟؟
پاسخ:
:))
یکی رو پاک کردم. 
آره خیلی چیز شیکیه. 

۲۵ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۷ ام اسی خوشبخت
چه حیف که آمار نشر کتاب انقدر پایین اومده.
پاسخ:
نمیدونم مشکل از کجاست.
یا تعداد کتابا زیاد شده. یا تعداد کتابخونا کم شده. :|
یاد فیلم بهار، تابستان، پاییز، زمستان و‌دوباره بهار افتادم.

چه اسمی هم داره این فیلمه:)

من ولی همه کتاب قصه های بچگیمو نگه داشتم.
پاسخ:
:))
آره اسم جالبی داره خدایی.
.
شما از همون اول هم قرار بوده تاریخدان شین. هرچیزی که به نوعی از گذشته باشه رو دوست دارید :d

به نام خدا
از این دست چیزهای دخترونه نداریم

و من الله توفیق 
:))
پاسخ:
:))
از دست تو علی.
:d

چرا پست تکراری میذاری خب؟؟؟
حالا تکراری میذاری، چرا تو وبلاگت کاملتر میگی که من حتما مجبور بشم دو بار بخونمش؟!!!! :/
پاسخ:
تکراری نبود. توی کانال گذاشته بودم البته بدون عکس :))
گفتم تلگرام دولت مستعجله. ولی وبلاگ نه. اینجا موندگارتره. :d
@مترسک
یکی بسته!! یکیشو بده من یکیشم واسه آقاگل! ^__^
پاسخ:
جزء معدود دفعاتیه که شدیدا باهات موافقم گندوم ^_^
دقیقا یادمه همین کتاب درخت ، اولین کتابی بود که از کانون پرورشی امانت گرفتم.
کلاس اول بودم (شایدم هنوز مدرسه نمی رفتم). برای اولین بار توسط یکی از اقوام که اونجا کار میکرد رفتم اونجا و هرچی کتاب روی میز برگشتی ها بود رو برداشتم (فکر کنم پنج شیش تایی بود) که این کتاب هم جزوش بود :)))
پاسخ:
:))
تو میشی سومین نفری که این کتاب رو خونده.

عه اصلا به این نکته‌اش دقت نکرده بودم هیچ وقت! آقابزرگ:))))))
پاسخ:
:)))
والا آخه :d

هیچکدام :)))
ولی انصافا هم نسل های شما مظلوم واقع شدن :)
پاسخ:
آره دیگه. ما همیشه مظلومیم.
چطوری که... ترجیح میدم چیزی نگم درموردش

از سه سالگی؟؟؟ :))
از سه سالگی تون چی رو میتونین به یاد داشته باشین:))
حتی نمیتونم تصور کنم مثلا آیهان بزرگ شه بعد بیاد بهم بگه: هه هه فک نکنی یادم رفته اون موقع که سه سالم بود هی منو اذیت میکردی که من گریه کنم بعد یهو داد میزدی آیلاااااااااا ! اینقدر آیهانوووووووو اذیت نکن:))

پاسخ:
حالا نه این شکلی. 
مثلا یادمه سه سالم بود رفته بودیم عکاسی که عکس بگیرن از من. پسردایمم بود. جناب عکاس منو نشوند روی یک صندلی بلندتر و اون رو روی یک صندلی کوچکتر. من از اون بالا افتادم پایین و دماغم شکست.
یا یادمه 4 سالم بود. توی هیئت رفته بودم دست به آب و تهش بدو بدو اومدم سمت پدرم که خوردم زمین. قسمت لبم به همین خاطر بخیه خورد! 
کلا حوادثی که این شکلی بوده تو ذهنم هست. :))
.
میگم اینا که گفتین آیلا و آیهان چه اسمای قشنگیه. خیلی خوشم اومد ازشون. ^_^
به نظرم باید ترکی باشه درسته؟
معنی شون چیه؟ بهش میخورده آیلا اسم دختر باشه آیهان پسر.
وااااییی .. چه بچگی های مظلومی :)
ولی اون جا که از رو صندلی افتادین رو مقصرش اون عکاس بوده ها. آخه یذره بچه رو میزاری رو چی بشینه:/ البته فک کنم هدفش این بوده که صندلی بلند تر باشه و شما نتونین بیاین پایین که هرجور شده میاین پایین ولی:))
اصلا حالا که اینجوریه یادآوردن حوادث این شکلیم آرزوست ... :))

درسته .اسمای ترکی هستند و همینجور که گفتین آیلا اسم دختر و آیهان اسم پسره. تو زبان ترکی, آی یعنی ماه. آیلا یعنی هاله ای از ماه
آیهان یعنی پادشاه ماه
کلا ارادت خاصی به ماه داریم همگی:)
پاسخ:
هدفش این بود از من عکس بگیره. بعد سر پسردایی رو شیره بماله که یعنی دارم از تو هم عکس میگیرم. که خب ما افتادیم و عکس مون با دماق شکسته شد! تصویرش رو هم دارم :)
.

چه معنی های خوشگلی دارن. اسمای ترکی هم خیلی قشنگن. هم معنی هاشون قشنگه.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">