دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر

يكشنبه, ۱۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۳۷ ب.ظ

اون قدیما که هنوز بچه‌ها مکتب خونه می‌رفتن و اثری از رایانک چه از نوع مالشی  و چه غیر مالشیش نبود وسیله بازی ما در بهترین حالت یک توپ دو لایه پلاستیکی بود. این وسط احمد نامی بود که یک توپ چهل تیکه(شبیه همون توپ های کارتون فوتبالیست ها) داشت. خونه احمد اخر کوچه ما بود. بابای احمد کارمند شرکت نفت بود و زیاد می‌رفت بندر. اون توپ رو هم باباش از بندر براش آورده بود. احمد فوتبالش به درد لای جرز هم نمی‌خورد. هیکل ظریفی هم داشت مثل یک چوب خشک تا دستت بهش میخورد گریه و زاری راه مینداخت. که خب گریه و زاری راه انداختن احمد همانا و کتک خوردن ما از مادر احمد و بعد مادر خودمون و در نهایت حضرت پدرجان سرور و سالار همان! ولی با اینحال وقتی موقع فوتبال می‌شد همین احمد کاپیتان تیم بود. و همه دوست داشتن توی تیم احمد باشن. البته راحت هم نبود توی تیم احمد بودن. باید لواشکت رو با احمد قسمت می‌کردی. باید بیخیال سیبت می‌شدی. باید به احمد کولی می‌دادی. ولی خب می‌ارزید دیگه. چون وقتایی که توی تیم احمد نبودی حق بردن نداشتی. توی بازی هم اگه پنالتی می‌شد باید احمد پنالتی رو می‌زد و جالب‌تر اینکه دروازه بان تیم مقابل هرکسی که بود حق نداشت توپ رو بگیره. همه این‌ها فقط و فقط یک دلیل داشت. احمد صاحب توپ چل تیکه بود. اگه احمد قهر می‌کرد توپ احمد هم قهر می‌کرد و چند روزی دیگه فوتبال بی فوتبال. 


س.ن:

صبح که می‌اومدم یک دسته بچه رو دیدم که مشغول بازی بودند. هرچقدر هم که ماهیت بازی‌ها عوض شده باشه و علم پیشرفت کرده باشه و کودکی بچه‌هامون پسرفت! ولی این نوع نگاه ظاهراً هنوز پابرجاست. بچه‌ها روی یک سکو حلقه زده بودند و اونی که در مرکزیت حلقه قرار داشت و به عبارتی بهترین جای ممکن مخصوص اون بود، همون صاحب رایانک مالشی بود. بقیه هم به فراخور نسبت دوستی با اون پسرک مرکزیت حلقه جاهای دیگر رو اشغال کرده بودند. و نشسته بودن به تماشا.  


+عنوان اسم یک بازی محلیه، وقتایی که توپ احمد قهر بود با این بازی خودمون رو سرگرم می‌کردیم! بعد در موردش میگم.
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۱۱
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۱۹)

؟ الان تو عنوان گیر کردم نمتونم بیام جلوتر:) 
پاسخ:
عنوان رو آخر متن توضیح دادم :)
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۰ ماهی کوچولو
من که دلم میسوزه برای این نسل
ما بچه بودیم کلی شاد بودیم الان خیلی امیدی بهمون نیست
اینا میترسم تو نوجوانی کارشون به افسردگی برسه :|||
پاسخ:
نمیدونم. :))
این بازی های رایانه ای من پیرمرد رو هم جذب خودش میکنه گاهی وقتا. حق میدم بهشون :d

۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۹ پـــــر ی
مث اینک بچه هامون هم عادت کردن به وجود یه سرکرده، یکی که از همه به واسطه وجود نمادی از قدرت برتر به نظر می رسه.
پاسخ:
نمیدونم. ولی انگار همیشه عادت داریم یک نفر بالای سری داشته باشیم! شاید خصلت ما ایرانیاست. :)
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۰ پـــــر ی
مث اینک بچه هامون هم عادت کردن به وجود یه سرکرده، یکی که از همه به واسطه وجود نمادی از قدرت برتر به نظر می رسه.
پاسخ:
:))
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۱ خانم الفــــ
احمد الان،احیاناً مسئول جایی نیست؟ :)
پاسخ:
نمیدونم.
چند وقت بعد از محله ما رفتن. ولی احمدهای زیادی الان سر کار هستن و مسئولیت های مهمی هم دارند متاسفانه.
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۴۱ بهارنارنج :)
حیف این نسل لذت بچگیهاشونو نمیبرن!
من هنوز یادمه پسرخاله ها و داییام میرفتن بالای درخت توت ومنم مثه اونا میرفتم وبعد التماسشون میکردم یکی منو بیاره پایین:)))یا با دختر عمه هام خاک گل میکردیم نون میپخشتیم...یا با دخترخالههام باغ میگشتیم ببینیم جایی مورچه مریض هست درمانش کنیم منم حوصلم سر میرفت پا میزاشتم رویه مورچه لهش میکردم بعد برا نمونه میبردم درمانش کنیم..یا دختردایی پسرداییا گوشه ای کبریتیو با کمربند..یا چشم یکیو میبستیم,سر پسرخالمم به همین صورت شکست!یا دزدوپلیس استپ ازادی:))وای همش جلو چشممه..
هنوز که هنوزه گاهی اخره هفته میرم خونه مادربزرگم پسرداییم هست چون ازهمه بیشترم بهش اعتماد دارم وپسر خوبیه میرم صاف جلوش میگم بیا با داداش منو فلانی بریم لی لی بازی کنیم..یا پانتومیم...
واقعا دلم تنگ شد براشون تا بازی کنم..
دلم کباب این نسل که بچگیم نکردن!
پاسخ:
نسل آباد کننده خانه سالمندان. نسلی که عمرشون یا توی مهد گذشته یا توی خونه به تنهایی. چی بشن اینا؟

۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۴ بانوچـ ـه
من بچگیا همیشه هم سرمربی بودم هم رئیس ورزشگاه (کوچه مون) هم کاپیتان بودم، هم داور... توپ چل تیکه نداشتم دلیلش فقط این بود که دختر بودم :دی
پاسخ:
:))
آره اونموقع ها اگه دختر بودی هم ارج و قرب خاصی داشتی تو کوچه. بخصوص اگه تک بود. البته این تا سن 7-8سالگی شون بود. بعدش دیگه خونواده هاشون نمیزاشتن حتی دختراشون بیان تو کوچه. 
:))
نسل شما جدای از سوخته بودنش، نسل جالبی هستن.
من تو بچگیام باید تو مرکزیت و مدیریت هر چی که بود میبودم. با اینکه مامان خیلی کم اجازه میداد تو کوچه بازی کنیم ولی هروقت جیم میشدم بچه های سرکوچه منت ام رو میکشیدن که یار وسطی بازی کردنشون باشم، بااینکه بازیمم خوب نبود. یا همیشه بچه های عمو و عمه ام تو نوبت بودن که با کدومشون افتخار بدم بازی کنم که همیشه هم حسین پسر عمه ام رو ترجیح میدادم.
امید چندانی به نسل جدید ندارم.:)) خاطراتشون کلش، تک کردن و هزارتا چیز دیگه که اسمشونم بلد نیستم میشه، زمان ما آتاری و پلی استیشن اعیان محسوب میشد. :) 
پاسخ:
آخ آخ از آتاری از سوپر ماریو بازی کردنای تا شب. از داغ کردن ترانسش که باید نیم ساعت صبر میکردی تا خنک بشه و باز باهاش بازی کنی. :)
چه خاطراتی داشتیم.

خوبه باز اینا در کنار هم با اون رایانک شون بازی میکردن ! والا ما میشینیم تو اتاقمون و از پشتش با بقیه حرف میزنیم :/ 
اما چیز دیگه ای هم که هست اینه که حتی بخوایم بریم هم پدر و مادرا نمیزارن :| 
پاسخ:
باز کن پنجره را بگذار احساس هوایی بخورد به قول شاعر. :)
نشستی تو اتاق و در رو بستی که چی بشه؟ میگذره این عمر پشیمون میشیا.
از من پیرمرد گفتن.
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۵ دچـــــ ــــــار
پایانش با این توضیح عنوان و ربطش به احمد قشنگ شده :)
پاسخ:
:))

۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۱ مریــــ ـــــم
چه فوتبال بی خودی
:)
پاسخ:
:))
دیگه مجبور بودیم. 
باید اجازه میدادیم گل بزنه. که بعدش بتونیم لااقل یک کم فوتبال بازی کنیم.
۱۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۹ محبوبه شب
تو این داستانتون یه بغضی احساس میشد...
نمیدونم شاید من اینجوری احساس کردم و خوندم.

پاسخ:
آدم یاد خاطراتش که میفته خب یک کم بغض طبیعیه. :)
۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۳۶ هاژ محمود
سلام

تا جایی ک یادم میاد ما از این باج ها ب کسی نمی دادیم!
فوقش این بود ک بازیش بدیم! اونم یحتمل یا دروازه بان یا نخودی!

:دی
پاسخ:
سلام. :)

بازیش نمیدادیم توپ نداشتیم. به خاطر توپ مجبور بودیم باهاش کنار بیایم. 
۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۷ گُل نِگار
 امثال احمد چه قدر رو اعصابن!! :&
اگه تو بچگی منطق بزرگی ها رو داشتیم !
بخاطر بازی با یه توپ چهل تیکه! هزار جو ادا و پز الکی احمد رو تحمل نمیکردیم.!
اووه من چقدِ از دست این احمد عصبی شدم نمیدونم چرا!آخه خیلی دیدم از این بچه ها..!اوووف
+ مشتاقم از سرگرمی که (عنوان پستتون که هیچی نفهمیدم)
 وقتی توپ احمد قهر بود بخونم:)
پاسخ:
خب الان هم که بزرگ شدیم امثال احمدها توی همین اداره جات هستن و اتفاقا بهشون باج هم میدیم. که کارمون راه بیفته مثل همون موقع که میزاشتیم احمد گل بزنه که فوتبال  مون را بیفته. 
میبینین؟ منطق بزرگی هم باز به کارمون نمیخوره. :)
همون کامنت خانم الف :))

این احمدها، وقتی با این روحیه بزرگ می‌شن، به یه پستی برسن پوستِ بقیه کنده است.
پاسخ:
:))
آره متاسفانه. و بدبختی اینه که اغلب میرسن.
۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۸ ام اسی خوشبخت
تو تیم احمد بودن چقدر سخت بوده. کودکی دنیای خیلی خاصیه.
پاسخ:
کودکی دنیای عجیب غریبی بود. :)
زود گذشت ولی.
خدا کنه امثال این احمدها توی کشوره ما رئیس جایی نشن. عنوان رو اگه میشه دربارش توضیح بدین.
پاسخ:
عنوان اسم یک بازی محلیه. البته اسمش نیست. یک لفظه که توی اون بازی استفاده میشه. جالب اینه که معنی خاصی هم نداره. :)
نمی دونم چرا موقع خوندن داستان ذهنم چندین مصداق خصوصا سیاسی پیدا کرد، جهان پر از همین احمدهاست چه تو ابعاد انسانی چه وسیع تر.
من جای شما بودم با همون توپ پلاستیکی دو پوسته ای بازی میکردم.
+دلم برای گل کوچیک بازی کردن با برادرم تنگ شد، یادش بخیر تمام حرصش رو موقع شوت که من تو دروازه بودم سرم خالی میکرد؛ اتفاقا اسمش هم احمده:)))
یاعلی
پاسخ:
آره مصداق زیاد دارن این احمدا. 
خب راستش با توپ چل تیکه یک کیف دیگه ای داشت! :)

۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۳:۱۸ پـــــر ی
اینکه بگیم خصلت ما ایرانی هاست یه جور ذات انگاریه. 
اینجوری نیست ولی. همش اکتسابیه. تاثیر عمیق فرهنگ و سنت 
پاسخ:
آره شاید هم این باشه که میگی. :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">