دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر-2

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ب.ظ

مثل هر روز مشغول فوتبال بودیم. یکی از بچه‌ها توپ احمد رو شوت کرد و از بخت بدمون رفت تو خونه پیرزن همسایه، که خب مثل همه پیر زنای غرغرو از سر و صدای بچه‌ها بیزار بود، و نتیجه اینکه توپ چل تیکه احمد به فنا رفت. اون شب بازهم ما به خاطر احمد کتک خوردیم. راستش ما همیشه قربانی روابط زنای کوچه بودیم. مادر احمد هم، چیزی بود شبیه خود احمد، احمد به خاطر توپ برای ما عزیز بود و مادر احمد هم به خاطر مسائل دیگه برای زنای کوچه. در کمتر از یک ساعت رفته بود در همه خونه‌ها و گفته بود که پسرای شما توپ بچه مو پاره کردن. و نتیجه چی می‌تونست باشه؟ قطعاً کتک خوردن ما. ما همیشه قربانی روابط مادرا بودیم.
 فردای اون روز با بچه‌ها نقشه کشیدیم که تلافی همه این کتک‌ها رو سر احمد خالی کنیم. ولی احمد دو سه روزی رو توی کوچه آفتابی نشد. مادرش می‌گفت مریض شده. تب داره. منتظریم باباش از بندر بیاد ببردش دکتر. اما ما می‌دونستیم از ترسه که بیرون نمیاد. خوب می‌دونست دیگه حناش پیش ما رنگی نداره. می‌دونست که قبلاً هم فقط به خاطر توپ چل تیکه‌اش بود که عزیز دردونه محل بود. بابای احمد که از سفر اومد. یک توپ چل تیکه جدید براش آورد. یک توپ نو که حتی از توپ قبلی هم خوشگلتر بود. شبیه توپای جام جهانی بود. همونی که آقام مهدوی کیا با یک بقیل پا کوبیدش تو گل آمریکای جنایت کار. بین بچه‌ها دو دسته‌گی افتاد. یک عده دلشون می‌خواست احمد رو بکشونن به کوچه و باز بساط فوتبال رو راه بندازن و یک عده هنوز کتک‌هایی که به خاطر احمد خورده بودن رو یادشون نرفته بود. یک هفته‌ای گذشت تا احمد بالاخره تصمیم گرفت از توپ جدیدش توی کوچه رونمایی کنه. بچه‌ها تا احمد رو دیدن آب از لب و لوچه‌شون آویزون شد. حتی همونایی که توی دسته دوم بودن هم بدشون نمی‌اومد مزه توپ جدید رو بچشن. بازی شروع شد. احمد مثل قبل کاپیتان تیم بود و من دروازه‌بون تیم مقابل. هنوز خاطره کتک‌های اون شب و سیم ضبط صوتش زیر زبونم بود. بچه‌ها جلوی دروازه توپ رو پاس دادن به احمد. و ایستاده بودن به تماشا، منتظر بودن که من هم توپ رو ول کنم که بره توی گل. احمد شوتش رو زد. توپ به سمت دروازه من می‌اومد. یک فکر مثل برق و باد از ذهنم عبور کرد. پریدم سمت توپ. نذاشتم توپ بره توی گل. توپ رو با دست گرفتم. سرم رو چرخوندم سمت شیشه پیرزن همسایه و با تمام قدرتی که داشتم توپ رو شوت کردم. منتظر نموندم ببینم چی میشه. فقط دویدم. توپ دقیقاً رفت همونجایی که باید. شترررق! صدای شیشه که اومد همه پا گذاشتن به فرار به جز احمد که هاج و واج ایستاده بود و دور و برش رو نگاه می‌کرد. پیرزن همسایه از در خونه بیرون پرید و تا چشمش به احمد افتاد گرفتش زیر کتک. آی بزن؛ آی بزن! خلاصه که تا مادر احمد بیاد و پسرش رو از زیر دست پیرزن غرغرو نجات بده بیچاره‌ یک کتک حسابی خورده بود. احمد دوباره چند روزی توی کوچه آفتابی نشد. این‌بار ولی واقعاً مریض شده بود. نمی‌دونم چی شد که اون فکر به ذهنم رسید. و نمی‌دونم چی شد که بر خلاف همیشه شوتم دقیقاً همون‌جایی رفت که می‌خواستم. ولی هیچوقت از کار اون روزم پشیمون نشدم. حقش بود. به خاطر همه کتک‌هایی که خورده بودم. حقش بود. 

نظرات  (۲۰)

۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۳:۱۷ پـــــر ی
ای ول آقاگل 
همون موقع هم قانون کلت رو تقریبا اجرا کردی :))))))
پاسخ:
:))
دیگه کاری بوده که از دستمون بر میومده: D
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۳ بانوچـ ـه
بعدش چی شد؟
پاسخ:
ادامه این داستان را در برنامه بعد خواهید دید. :)
کارتون فوتبالیستا یادته؟ طرف میپرید بالا بعد تموم میشد! همین جمله بالا رو میگفت. بعد باید تا جمعه دیگه منتظر میموندیم :|
:))))))))

حقش بوده !!
پاسخ:
:))
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۵ مَـهدی (میرزای قدیم)
آقا سلام
همینطور که میخوندم انتظار داشتم همین کارو یکی بکنه. دم شما گرم. منم بودم همینکارو میکردمو پیه کتکای بعدیو به تنم میمالیدم. ولی دل خوش بودم که تا باباش بخواد بره بندر و یه توپ دیگه براش بخره، لحظات شیرینیه برای ما/.
پاسخ:
سلام :)
کتک که برای ما یک جورایی شده بود مثل هوا. نمیفهمیدیم کی کتک میخوریم. ولی میخوریدم.
نفهمیدم بعدش چی شد. از اون محل رفتند دیگه.
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۳:۵۲ Fatemeh シ‌‌‌‌‌
کیف کردم اصلا ^__^
پاسخ:
:))
حقش بود ...

پاسخ:
:))
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۲ صبا مهدوی
با همه بلاهایی که سر بچه ها به خاطر احمد اومده بود باز یه عده با دیدن توپ احمد آب از لب و لوچه شون آویزون شد...این صحنه چقدر آشناست...
و این داستان تو این روزها چقدر مناسبت داره..


+ این قره قره را هم اگر یه پی نوشت در موردش بنویسی ممنون می شیم :)
پاسخ:
مصداق زیاد داره این احمد و دوستاش :)
.
یک لفظه که توی یکی از بازی های بومی ما استفاده میشه. معنی خاصی هم نداره راستش.
⁦:-)⁩)
دار و دسته نیویورکی،، انتقام وسط کوچه
پاسخ:
دار و دسته نیویورکی :)
:D
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۵:۰۲ اسپریچو ツ
انتقام تو پست بندری میرفت، از چند سالگی رئوف شدین؟:دی
پاسخ:
تا حالا از من رأفت دیدی؟ 
هنوزم همونم :)

۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۶:۳۵ •✿ آرورا ✿•
طفلکی احمد :)) گناه داشت خب. اون که نگفته بود مامانتون شما رو بزنن :))
پاسخ:
ولی مسببش همیشه اون بود.
حقش بود. :)
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۷:۵۰ هاژ محمود
سلام :)

پاسخ:
سلام :)
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۳ احمدرضا ‌‌
داشتن هرگونه رابطه فامیلی با اون احمده رِ تکذیب میکنم :)))

+ الان داعش بفهمه ؛ مسئولیت شیشه‌های شکسته شده همسایه‌ها و توپ پاره شده رو برعهده میگیره
پاسخ:
داداش رابطه ات اسمیه الان رابطه فامیلی رو تکذیب میکنی؟ :))

۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۹:۰۶ ام اسی خوشبخت
چه کتک هایی خوردید,واقعا حقش بوده.
پاسخ:
کتک برای ما شده بود مثل هوا.
نمیفهمیدیم چرا میخوریم. نمیفهمیدیم کی ها هم میخوریم. بساطی بود. :)
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۹:۵۰ بهارنارنج :)
اااا ایول:)))نه افرین
=)))))
من هروقت فوتبال بازی میکنم همه اصرار دارن برم تو تیم حریف:/اصلا یک تعارفی میکنن بهم:/یه سریم گذاشتنم تو دروازه چنان شوت میزدن که من جاخالی میدادم بایه جیغ بنفش وتوپ محکم میخورد به در انگار بمب منفجر شده:|

ولی انتقام خوبی بود..
خجسته باد این پیروووزیییی خجسته باد اییین پیروزیی:دی
پاسخ:
جا داشت بذارنت توپ جمع کن! :d

حقش بود. حقش بود حقش بود. :)
۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۰:۳۸ گُل نِگار
ایول...واقعا ایول حقش بود!
ولی چقدر تنها هستن این احمدها..!
که آدم ها بخاطر سودی که براشون داره، باهاش وقت میگذرونن..اما خب حقشونه:) وقتی نچسب هستن اینه دیگه:/
ولی انتقام خوبی گرفتین ایول...
دمِ پیرزن هم گرم که قشنگ اومده کتک زده:)
پاسخ:
ولی دست رو چیزایی میذارن که دقیقا بقیه بیان سمتشون. نتیجه میشه اینکه برعکس تنها نمی موننن و خیلی ها حاضرن بهشون باج بدن. 
 .
هوف از اون پیرزن. هوفففف
خوشم اومد ^___^ 
همینجوری که میخوندم هی از احمد بدم میومد و دلم میخواست همچین چپ و راستش کنم که ندونه توپ چل تیکه چی هس (عای عم خشن :دی ) بعد دیگه خوندم یه همچین کاری کردین کلیی کیف کردم ^____^ جیگرم خنک شد D:
پاسخ:
:))

:))
آی دلم خنک شد. :))
دختر عموم میومد خونه ما تا عصر بازی میکردیم رفتنی سر کوچه برام شکلک و زبون نشون میداد، منم آروم خودمو میزدم به بیخیالی وقتی نزدیکش میشدم مثل چی میزدمش و چون عزیز دردونه فامیل بودم یه دور هم داداشش هم بهش اضافه میکردم و به عمو خدابیامرز گزارش میدادم مجدد اون حالشونو میگرفت. :))
پاسخ:
:))
بنده خدا دختر عمو
۱۳ تیر ۹۶ ، ۰۳:۱۱ مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
بچگیای بازیگرای فیلم گرین استریت:-/
پاسخ:
:))
چقدرم مصداق پیدا کردن برامون.
دار و دسته نیویورکی ها
کرین استریت. 
:d

ولی اقا گل تو هم خبیثی بودی برای خودت ها...
اما باید بهت مدال افتخار ملی داد برای این در صدم ثانیه فکر کردن :))
پاسخ:
خبیث؟ خبیث رو هنوزم هستم :)

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۹ گُل نِگار
آره خب اطرافشون پر آدمه..!ولی نهایتا تنها هستن!:)

پاسخ:
اطرافشون پر آدمه ولی خودشون آدم نیستن. این شکلی بگیم بیشتر میچسبه :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">