دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

این دریغاها خیال دیدن است
وز وجود نقد خود ببریدن است‌‌

غیرت حق بود و باحق چاره نیست
کو دلی کزحکم حق صدپاره نیست

مولوی

قُره قُره اُشتُری مُره ناری بر چاره ر-3

سه شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۳۸ ب.ظ

با اتفاقی که برای احمد افتاد می‌دونستیم که فوتبال موقتاً باید تعطیل بشه.  از ترس پیرزن همسایه که از دست ما چند نفر به خاطر شکسته شدن شیشه‌اش حسابی شاکی بود. و مادر احمد که لااقل مطمئن بودم به خون من یک نفر تشنه است تا چند روز جرئت اینکه توی کوچه آفتابی بشیم رو هم نداشتیم. یک هفته‌ای به همین شکل گذشت و آبا کمی از آسیاب افتاد. صبح یک روز جمعه بود که صدای بچه‌ها رو توی کوچه شنیدم. وقتی از پنجره توی کوچه رو نگاه کردم به اولین چیزی که دقت کردم این بود که از توپ خبری نیست. و وقتی از توپ خبری نباشه پس احمدی هم در کار نبود. دل رو زدم به دریا و پریدم توی کوچه. زیاد مورد استقبال قرار نگرفتم. می‌تونستم حدس بزنم که همه بچه‌ها کتک اون روز رو از چشم من می‌بینن. و هرچی بود من باعث پاره شدن توپ احمد بودم. با این همه تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم که چی شده، پس بی توجه به همه رفتم کنار بابک، بابک بهترین دوست من تو محل بود. یک سالی از من بزرگنر بود و پدرش مثل اغلب پدرها کشاورز بود. بیشتر مواقع با پدرش سر زمین بودن. ولی گاهی وقتا هم که کاری نبود می‌اومد توی کوچه و با ما بازی می‌کرد. بابک مثل همیشه بود. گرم و خوش برخورد. شاید نمی‌دونست من با توپ احمد چکار کردم. شاید هم می‌دونست و براش مهم نبود. اون روز حسن از باغ شون چند تا ترکه و چوب خوب آورده بود. و دقیقا همین موضوع بود که صبح جمعه بچه‌ها رو دور هم جمع کرده بود. موقع تقسیم یار شد.

 +حمید با ما، -پس محمود هم برای ما. +من حسن رو بر میدارم. -منم سپهر. +بابک هم برای شما. خوبه؟ -آره خوبه. 

اونجا بود که برای اولین بار برای چیزی به غیر از کتک خوردن بغض کردم. با اینکه توی این بازی بد نبودم و اتفاقاً از خیلی‌ها بهتر هم بودم ولی هیچ کس حاضر نبود من رو بعنوان بازیکنش انتخاب کنه. دردناکتر اینکه بابک هم براش مهم نبود. اون هم فقط می‌خواست خودش توی بازی باشه. نوعی اتحاد پنهان برای کنار گذاشتن من. اگر تا اون روز فکر می‌کردم که احمد حقش بود. اگر فکر می‌کردم کار خوبی کردم و به اون همه کتکی که خوردم می‌ارزید. ولی حالا...مات مونده بودم. حالا چی...؟ چرا این شکلی شد؟ مگه نه اینکه من انتقام همه کتکایی که خورده بودند رو از احمد گرفته بودم؟ پس چرا باید من رو بازی نمی‌دادن؟ بغض توی گلوم پیچیده بود و فقط به زور خودم رو کنترل می‌کردم که جلوی بچه‌ها گریه نکنم. ولی مگه می‌شد؟ بی اختیار شروع کردم به دویدن. و بی اختیار اشک می‌ریختم. تا دم مغازه نجاری پدربزرگ یک نفس رفتم. پدر هم بود. ازترس اینکه گریه‌هام رو نبینه پیچیدم توی مغازه و رفتم جایی که محل کار پدربزرگ بود. بغض گلوم رو گرفته بود. برای اولین بار برای چیزی به جز کتک گریه کردم. و به این فکر می‌کردم که نه، حقم این نبود. حقم نبود!


س.ن:

بازی ای که در بالا بهش اشاره کردم، توی شهر ما بهش میگن "چوغ تیله(چوب تیله)"، یک بازی تیمی که با دو گروه انجام میشه. برای بازی به دو پاره آجر( یا سنگ) یک چوب تقریبا یک متری و چند چوب تقریبا ده سانتی متری نیاز دارید. چوب‌های کوچیک رو اصطلاحاً تیله می‌گیم. تیله رو باید بگذارید روی لبه دو آجر، جوری که زیر تیله فضای خالی باشه. حالا چوب بزرگ رو ببرید زیر تیله و به کمک چوب، تیله رو به هوا پرت کنید. همین‌طور که تیله توی هوا می‌چرخه باید سعی کنید با چوب ضربه‌ای به تیله بزنید. هرچی شدت ضربه بیشتر باشه بهتره، و هرچی تیله دورتر بره به نفع تیم شماست. بازی به این صورته که تیم اول مسئول زدن تیله با چوبه و به ترتیب هر بازیکن باید شانسش رو برای زدن تیله امتحان کنه.(تا نفر آخر) تیم دوم هم باید در فاصله‌های متفاوتی بایسته تا اگر تیله به سمت شون اومد اون رو توی هوا بگیرند. اگر موفق به این کار شدند جای دو تیم عوض میشه. و این بار اونا مسئول زدن تیله هستند ولی اگه نتونن این کار رو بکنن و تیله به روی زمین برخورد کنه. از جایی که تیله روی زمین افتاده یکی از بازیکن‌های تیم دوم حق داره تیله رو از روی زمین برداره چوب اصلی(که حالا بین همون دو پاره آجر قرار داده شده) رو نشونه بگیره و با سه پرتاب تیله رو به چوب اصلی بزنه. مشخصه که اگر نتونه این کار رو انجام بده تیمش بازنده اعلام میشه. و اگر تونست جای دو تیم عوض میشه. در حین این پرتابا بازیکنای تیم حریف این شعر رو با هم می‌خونن: "قُرِه قُرِه "(پرتاب اول) " اُشتُری مُرِه"(پرتاب دوم) "ناری بَر چارِه رِ" (پرتاب سوم) 

در آخر بازی هم تیم بازنده باید به تیم برنده کولی بده و یک دور کامل دور محوطه بازی بچرخونه.


نظرات  (۱۲)

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۳ ف.ع ‏ ‏‏ ‏
چه بازی جالبی :)) و البته روایت شیرینی :)
پاسخ:
:))
ممنون
۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۶ بهارنارنج :)
ااا ماهم  این بازی داشتیم..پسرخاله هام یادم دان:دی همبازیای من از دم پسربودن تقریبا..
فک کنم مابهش میگفتیم روبیتیو!

آخی چه حس بدی داشت:-(بعضی خاطرات هرچیم میگذرن انگار اون حس بده نمیره
پاسخ:
روبیتیو؟ :) این بیشتر بهش میخوره یک غذا باشه تو این کافی شاپا. بعد هم برات بیارن ببینی شربت آب لیموعه یک زیتون انداختن توش :d

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۴۹ گُل نِگار
آآآآی چرااا اخه..!
منم بغضم گرف..
یعنی بدجور منتظر قسمت 4 هستم..!:)
مثل کلید اسرار بشه و اون بچه ها به سزای اعمالشون برسن..
پیرزن بیاد به حسابشون برسه..آخ دلم خنک میشه..!
من برم آب بخورم..:|
+اعتراف: از شدت عصبانیت و بغض توضیح بازی محلی رو نخوندم..با عرض پوزش..

پاسخ:
مگه فیلم ایرانیه؟ :)) یقین انتظار دارین آخرش من و خواهر احمد هم با هم ازدواج کنیم:d

فکر کنم تموم شد. هدفم همین بود که برسم به اوون اولین گریه ای که دلیلش چیزی به غیر از کتک بود.
شاید بازهم از خاطراتم بنویسم ولی با این عنوان دیگه فکر نمیکنم باشه :)

خیلی داستان قشنگی بود. آدمو یاد قصه‌های مجید می‌ندازه! باریک‌الله! :)
+ ما به این بازی می‌گین اَلَک دُلَک. یه برهه‌ای خیلی بازی کردم و ازش کلی خاطره دارم. ^_^
پاسخ:
:))
قصه های سعید مثلا:d
.
الک دولک؟ نمیدونم. شاید همین باشه. :))

این حق تون نبود ...
پاسخ:
آره حقم نبود...
۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۰ ام اسی خوشبخت
ما این بازی رو نداریم. شایدم قدیما بوده اما زمان ما نبود.
خیلی بده ادم احساس کنه چیزی حقش نیست اما نتونه کاری بکنه.
پاسخ:
بچه ها میگن بهش میگیم الک دولک. شاید با این اسم بشناسینش. :)
.
حس بدی داره. :/
۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۴۸ هاژ محمود
سلام

ما هم بهش می گفتیم الک دلک!

البت با این جزئیاتی ک شما اشاره نکردین ب خاطرم نیس!


میگم نکنه مثل ی سریا آخر این داستان سرایی شما هم بازه!؟
هوم؟!؟!
پاسخ:
سلام :)

فکر کنم همین باشه که میگی.
.
آره انتهاش باز بود. تموم شد :))

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۸ هاژ محمود
منظورم اشاره کردین بود! 
پاسخ:
:))
اصلا دقت نکرده بودم که گفتی نکردین :d

۱۳ تیر ۹۶ ، ۲۳:۱۹ ستاره جان
آخی 
چه پایانش غم انگیز بود :(
پاسخ:
یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایانه. ربطی هم نداشت ولی یادش افتادم :)

از دست این بچه های محلتون کلی حرص خوردم :/ اون از اون احمد، اینم از بقیشون که اینقده نمک نشناسن -___- 
پاسخ:
الان دیگه بزرگ شدن. وگرنه آدرس شون رو میدادم بیای بگیری بزنیشون دلت خنک شه. :)

۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۵ احمدرضا ‌‌
حال و هوای شما یه چیزی مثه وضع ایران توی درگیری بین انگلیس و روسها بر سر هند بود :| :)))
در کل ملتی هستیم که ائتلاف تشکیل دادن تو خونمونه :دی
پاسخ:
کلا ملت عجیبی هستیم! 
حرف از حق میزنیم. ولی طرفدارش نیستیم هیچ وقت. :/
۱۴ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۲ فاطمه علی پور
شما که میخواستین احمد کتک بخوره حداقل خودتون و دوستان کتکش میزدین همتون دلتون خنک میشد:/
پاسخ:
دوستای ما رفیق دزد و نگهبان غافله بودن :/

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">