دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه...

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ق.ظ

داستان مصیبت سلمانی رفتنم را قبلاً برایتان شرح داده‌ام(اگر نخوانده‌اید برگردید بخوانید.)، راستش مطمئنم وقتی در ذهنتان تصور می‌کنید که یک جوان دیلاغ یا به قول مادربزرگ یک خرس گنده هنوز از سلمانی رفتن می‌ترسد قطعاً چیز مضحکی به نظرتان میآید و یک دل سیر هم می‌خندید. ولی همین مورد مضحک کابوس شب و روز این بنده نگارنده است و از روزی که آمده‌ایم با آن دست به گریبانم. همین چند وقت پیش شوهرخاله گرامی از ترس یک عدد مارمولک سه سانتی متری خال خالی کم مانده بود درب منزل ما را گاز بگیرد. طوری بالا پایین می پرید که پیش خود گفتم چیزی که این مرد گنده را ترسانده و صدای جیغ خاله را با این وسعت در آورده قطعاً باید حدود هشت تا ده سانتی متری قد داشته باشد و مثل فرفره بالا پایین برود. اما خب گفتم که این نبود. مارمولک بخت برگشته نهایت سه سانتی متر قد داشت و مثل یک بچه مارمولک خوب گوشه پله‌ی راهرو لم داده بود و زل زده بود توی چشم‌های شوهرخاله‌ای که با یک دمپایی صورتی گل من گلانی جوری گارد گرفته بود انگاری صحنه‌ی نبرد مورتال کمبات است. و هر لحظه شوهر خاله انتظار دارد مارمولک خان مثل مرحوم بروسلی فقید بپرد بالا و چند ده تایی ضربه بخواباند تخت سینه‌اش. یا با لیزر سوراخ سوراخش کند. اینجا بود که این بنده نگارنده در آن وضعیت مضحک به سرعت وارد عمل شدم. سطلی کوچک آوردم و مارمولک خان را از دست شوهرخاله (و چه بسا برعکس!) نجات دادم و در کوچه رهایش کردم تا برود پی زندگیش. غرض اینکه لزوماً خرس گنده بودن دلیلی بر نترسیدن نیست. و این بنده نگارنده همچنان هم از سلمانی مثل آهور می‌ترسم. بخصوص در این شهر جدید که امیرکبیرش را دلاکان در حمام به قتل رساندند. همین امیرکبیر بنده خدای خودمان را می‌گویم. بنده‌ی خدا تصورش را هم نمی‌کرد کارش را یک دلاک تمام کند. ولی دلاک نابِکار وقتی چشمش به تیغ تیز فصادی‌اش*  و کیسه پول مادر شاه افتاد عنان از چنگش برفت و چنان رگ امیر را در حمام بزد که مردی بزرگ تمام شد. خب دیگر ما که مائیم! و یقیناً قاچ زدن سیب گلوی یک عدد آقاگلِ از همه جا بی‌خبر نباید سخت تر از قاچ زدن رگ‌های امیرنظام باشد. نیست؟ آنهم برای مردمی با این پیشینه تاریخی. همین دیگر از وقتی آمده‌ایم سلمانی رفتن این بنده نگارنده در شهر جدید(که مطمئنم الآن دیگر می‌دانید کدام شهر است) تبدیل به یک معضل جدید شده بود. پیدا کردن یک سلمانیِ مورد اعتماد در این دوره زمانه، از پیدا کردن کاه در انبار هم سخت تر است. در همه مدتی که در شهر جدید به سر می‌بریم به هر بهانه‌ای که بوده زیرچشمی تمامی سلمانی‌های شهر را هم دید زده‌ام و از بین همه گزینه‌ها به سه گزینه دست پیدا کرده‌ام. از بین این سه گزینه تا به امروز دو مورد را حضوری مورد سنجش قرار داده‌ام! یعنی رفته‌ام نشسته‌ام و خوب خیره شده‌ام به اوستای سلمانی. مورد اول جوری تیغ سلمانی را به دستش گرفت که همان لحظه اول دلم هُری ریخت پایین. و به بهانه تلفن زدن فرار را برقرار کردم. مورد دوم شرایطش بهتر از مورد اول بود. پیرمردی بود چهل پنجاه ساله. مشخص بود سال‌هاست این کاره بوده. دستش هم کمی می‌لرزید. همین لرزش دست یک پوئن مثبت حساب می‌شود. خب لااقل مطمئنم اگر هوس کند زاویه تیغ را در زیر گلویم به یکباره تغییر دهد آنقدری فرصت دارم که بتوانم عکس العملی نشان دهم. گزینه سوم را امروز بنا دارم تا مورد ارزیابی قرار دهم تا در نهایت بین گزینه دوم و سوم یک مورد را انتخاب کنم و کلک این آشفته بازار موهایم را بکنم. باری، تا چه شود به عاقبت در طلب تو کار من...


س.ن: 

* فصد زدن یکی از روش‌های درمانی در طب سنتی است. بعضی از مویرگ‌های بدن را می‌زنند تا خون آلوده از بدن خارج شود. سپس جریان خون را بند می‌آورند. امیر کبیر را هم به همین شیوه به قتل رساندند. به بهانه درمان بیماری فصدش زدند و گذاشتند تا آنقدر خون از امیر برفت تا ضعف بر وی غالب شد و بمرد.

مولوی هم داستانی دارد در این مورد فصد زدن، نقل می‌کند که روزی مجنون را برای درمان پیش فصاد بردند. مجنون گریخت و گفت من از تیغ فصد نمی‌ترسم. اما وجود من از لیلی پر شده. و اگر فرار می‌کنم به این دلیل هست که می‌ترسم تیغ فصد شما به لیلی بخوره و زخمی بشه! 


گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

لیک از لیلی وجود من پر است

این صدف پر از صفات آن در است

ترسم که ای فصاد گر فصدم زنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی!

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۳۰

نظرات  (۳۰)

خب حالا اون امیرکبیر بوده کشتنش شما رو چرا باید بکشن اخه؟:)) 
مثل اینه که یکی بیاد منو ترور کنه خو چی گیرش میاد؟:)))
مارمولک موجودیست وحشتناک و چندش اور که سزایش مرگ است،ولی خدایی مرد گنده بترسه خیلی خنده داره:)))
یاعلی
پاسخ:
خب فکر کنین امیرکبیر با اون عظمت رو شهید کردند. من نوعی که هیچی.
.
مارمولک موجود بامزه ایه اتفاقا :)
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۰۲ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
میگه که در پیچ و خم آن دارد دل من کاشانه :))
+فک کنما البته، اونم یادمه ارمیا خونده بود :د

+ مجنونم خیلی دیگه زرنگ بوده :))
پاسخ:
در واقع میگه چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه. :)
اصل اهنگ رو فکر میکنم ویگن خونده باشه. خیلی هم خوبه آهنگش.
.

+ آره خیلی خوب فرار کرده. :)
اخه شما رو بکشن سودش چیه؟:))
پاسخ:
اگه طرف سودگرا نبود چی؟ اگه فقط به خاطر نفس عمل و لذتش این کار رو کرد چی؟ تازه قیمت کلیه و قلب و ... هم که بالاست به هر حال.
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۰ بهــ ــار..
کلا در طول خوندن این بیت تو ذهنم پخش می‌شد که می‌فرماد شانه کمتر زن که ترسم بشکند آن تار زلف، تار زلف توست اما رشته‌ی جان من است :-"
+ ای‌بابا :))))) در این حد در خطرین ینی؟ 
پاسخ:
عالی بود بیتت :)
.
اصن یه وضی! :d
اووووه ببین تا کجا فکر کرده:))) اگه اینطوری بود که باید روزانه ۲۰۰۰ نفر تو سلمونی ها کشته میشدن:|
با خودتون یه مراقب ببرید تا خیالتون راحت باشه:))
پاسخ:
مگه کشته نمیشه؟ :) اصلا شما جای آرایشگر هوس نمیکنی اون تیغ رو کمی بیشتر تکون بدی خون فواره بزنه بیرون؟ حس خوبی به آدم دست میده.

۳۰ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۴۱ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
آره آره همون :)
مرسی اونم اصلاح کردم.
پاسخ:
:))
خواهش میکنم.

۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۴۱ دُچــــ ــــار
عرض کنم که واقعا پیدا کردن سلمانی خوب یکی از استرس های منم هست :) در ضمن اون کاروانسرای مادرشاه هم خیلی خیلی خوب و شکیل و عالی هست اگه از اتوبان بیایید البته :))
پاسخ:
:))
خیلی خوب کاشون رو میشناسیا. داستان چیه؟
خونه ما در ادامه همون ورودی بعدی اتوبانه. همونی که گفتی غار مصنوعی داره. :)
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰ محسن خطیبی فر
درباره کاشون یا داری کلاً شوخی می‌کنی ک شوخی خوبی نیست. یا ک گارد داری واقعاً در برابر این شهر و مردمان‌ش، که خب؛ این‌طوری سخت‌ت می‌شه زندگی.
پاسخ:
نه من کاملا جدی میگم. البته فقط کاشون نه. من تو شهر خودمونم با سلمونی رفتن مشکل داشتم واقعا. از وقتی که سلمونی محل تصمیم گرفت بزنه تو کار گل فروشی.

راستی اتفاقا کاشون رو خیلی دوست دارم. چهار سال اینجا دانشجو بودم. و چندین سال  هم رفت و آمد داشتم. :)

در ادامه ی تیتر
بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

^_^


نچ نچ نچ وخزن برن سلمونی ای چه وضشه خو :||||||||
پاسخ:
بعله بعله درسته :)

ای خدا آخه واقعا کوتاه کردن مو چه ترسی داره؟؟!!! بابا اون امیرکبیر بود که شهیدش کردن شما رو آخه برا چی بزنن بکشن؟؟ حالا انقد بترس تا اصلا نتونی سلمونی عروسیت رو بری!!!

اگه وقت کردی درباره مذهبی بودن زیادی کاشانیا بنویس. البته من نرفتم خودم،اما شنیده ها میگن شهر از لحاظ عاطفی سرد و بی روحه و از اونور قضیه هم توی مذهب، افراطی. حالا نمیدونم صحیحه یا نه.
پاسخ:
خب ترس داره دیگه. نداره؟ :))
.
کاشونیا مذهبی هستن. ولی خشک و بی روح رو قبول ندارم. دوستای کاشونی خوبی دارم. شاید به وقتش نوشتم. مناسبتی پیش بیاد. 
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۵ محسن خطیبی فر
فرمان قتل امیرکبیر رو دیده‌ای؟ در متن فرمان، ناصرالدین شاه قاجار؛ پیش‌خدمت خاصه‌ی خودش ب نام «حاج علی‌خان» رو می‌فرسته کاشون برا قتل امیرکبیر. اما تو این‌طور نوشتی:

«همین امیرکبیر بنده خدای خودمان را می‌گویم. بنده‌ی خدا تصورش را هم نمی‌کرد کارش را یک دلاک تمام کند. ولی دلاک نابِکار وقتی چشمش به تیغ تیز فصادی‌اش*  و کیسه پول مادر شاه افتاد عنان از چنگش برفت و چنان رگ امیر را در حمام بزد که مردی بزرگ تمام شد. خب دیگر ما که مائیم! و یقیناً قاچ زدن سیب گلوی یک عدد آقاگلِ از همه جا بی‌خبر نباید سخت تر از قاچ زدن رگ‌های امیرنظام باشد. نیست؟ آنهم برای مردمی با این پیشینه تاریخی.»
ب برداشت من، تو؛ مردمان کاشون رو متهم ب قتل امیرکبیر کرده‌ای و نسبت‌های ناروایی رو هم به‌شون چسبوندی.
پاسخ:
اگه همچین برداشتی شده بنده عذر میخوام. قطعا هدف این نبوده. 

نه والا، مگه من جانیم اخه؟!
اگه برای خودتون حس خوبیه شاید برای ارایشگر هم حس خوبی باشه:| 
خدا هدایتتون کنه:)))
یاعلی

پاسخ:
ان شالله خدا هدایتم کنه. خدا از زبونتون بشنوه اصلا :)

کاشان خوش میگذره؟؟ حالا ترس از سلمانی و آشفته بازار کله رو فاکتور بگیرید. :)
تو بلاد شما به چهل پنجاه ساله پیرمرد میگن؟؟ 
ولی انصافا مارمولک ترس داره البته ترس دخترونه در حد شوهرخاله نیست. :)
آقاگل اینهمه ترس آخرش کار دستتون میده هاا یهو خدایی نکرده زیر دست دلاک وول میخورید طفلی هول میشه میزنه رگ مگتونو میبره. نترسیدا گفتم خدایی نکرده. :))
آقاگل از وقتی کاشونی شدین کم کار شدیناااا!
پاسخ:
کاشون هم خوش میگذره. البته سختی هایی هم داره :)
تو بلاد ما نه. ولی من میگم. همیشه هم سر این داستان داریم با خونواده. مثلا میگم یک پیرمردی اومد دم در کارتون داشت. تهش میفهمن فلانی 5 سال از خودم بزرگتر بوده :)

.
این کم کاری دلیلش پر کاری در فضای واقعیه در واقع وگرنه هستم. هرچند پستای دوستان رو میخونم ولی کمتر میتونم پست یا نظر بنویسم. 
باز اسم تاریخ رو آوردی آقاگل

واقعا طنز کردی ماجرا رو یا همین کارا رو کردی و بررسی کردی این جاهایی که میگی رو؟؟!!!!!!!!!! 
پاسخ:
باور نمیکنی بررسی کردم؟ بدون اغراق! :)
حالا خود مسئله طنز هست. من هم کمی طنزیدم این وسط ولی واقعا این کاری که گفتم رو انجام دادم.

همین مونده بود کاشانی جماعت رو باخودتون دشمن کنید:دی
پاسخ:
:))
کرمونی جماعت که از قدیم دشمن بود آره؟ :d
اگه جا ارایشگر بودین تیغ رو کمی اونور تر میبردین خون فواره بزنه؟:/
حس خوبی میده؟:/
پاسخ:
شک نکنین! :)

درگیر کامنت اول (فرشته خانم) شدم اصلاً یادم رفت چی می‌خواستم بگم :))
پاسخ:
:))
:d
توصیه ی اکید من به شما این است که مگر موی بلند و ریش از آن بلندتر چه اشکالی دارد که اینهمه بر خود سخت میگیرید؟اصلا سلمانی را حذف کنید از برنامه:)))))))
پاسخ:
مشکل اینجاست که الان هرکسی موهای بلند و ریش بلندی داره بهش نمیگن واااای چقدر شبیه عرفای قرن پنج و شش هجری شدی. :) درجا میگیرن میبرنت به جرم داعشی گری. خطر داره خلاصه :d

سلام
قبلاً این پستو خونده بودم ولی اصلاً دقیق نشده بودم. نمیدونم ترستون از چی ناشی میشه ولی تنها چیزی که فهمیدم اینه که خودتون بریدید و دوختید. انصافاً برین از آرایشگرا بپرسین ببینین کدومشون همچین حسی بهشون دست میده؟ نکنه تو بچگی فیلمی دیدین که آرایشگره همچین نظری داشته؟ حالا اونا هیچی برید از اطرافیان بپرسین مثلاً پدر یا مادر که همچین هوسی میکنن یا نه؟ ولی انصافاً طنزی که بعضی از کامنتا داشت خود ماجرا نداشت.

خب از اونجایی که من خودمم پر از ترس هستم تقوا پیشه میکنم و نمیخندم ولی چیزی که فهمیدم اینه که هیچکس به غیر از خود آدم نمیتونه به خودش کمک تا بفهمه ریشه ترسش چیه و چیکار باید بکنه حالا ممکنه خودشم نتونه ولی میدونه به کی مراجعه کنه و چیکار کنه. شمام برای مجاب کردن خودتون میتونین به این فکر کنین که فردا روزی که تو دیارتون میخواین عروسی بگیرین برای موهاتون چیکار میخواین بکنین؟ مرتب هم بگین علاج واقعه رو قبل از وقوع باید کرد و اینا بلکه به جایی رسیدین تو این راستا گوش دادن آهنگای عاشقانه هم شاید راهگشا باشه والا
پاسخ:
سلام. :)
آقا مثلا مارمولک رو هم ازش بپرسی میگه من که ترسی ندارم. حتی سمی هم نیستم. فقط یک کم سریع میدوم همین. ولی نصف ملت ازش میترسن. ترس ترسه دیگه. یک جاهایی از بچگی ناشی میشه. یک جاهایی هم از همون اول بوده. :)
.
گوش دادن آهنگ های عاشقونه میتونه راه گشا باشه؟ :d
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۴ رضا فتوکیان
واقعا اعتماد کردن سخته به سلمانی:)
ما هم نفهمیدیم سلمونیه
آرایشگاهه
یا پیرایشگاه....
:)
پاسخ:
با تشکر از سوال خوبت. 
ببین. قدیمیا بهش میگفتن سلمونی.
آرایشگاه مال بانوان هست. نه مال آقایون. بماند که جدیداً بعضی آقایون بیش از خانوما هم آرایش میکنن.
پیرایشگاه مال آقایونه. در واقع مترادف شیک کلمه سلمونیه. جایی برای پیراستن سر و صورت.
اینا رو الکی نمیگما. ساعت ها توی خوابگاه سر این موضوع بحث کردیم یک زمانی. :d
:))

۳۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۷ Shahtot 🍇🍇🍇
ایییییییی مارمولک 
من وقتی بچه بودم یه بار یه مارمولک میاد خونه مادر بزرگم همه بچه هامیترسن ولی من از دم میگیرمش ، میارم تو حیاط که همه بزرگترا نشستن ..دقیقا این صحنه رو یادمه که همه با چند متر قدجیغ کشیدن  به سمت کوه و دشت فرار کردن :// بعد از اون از مارمولک متنفرشدم :/

+ به مادرتون بگید موهاتونو کوتاه کنه یا پدرتون یا خواهر یا برادر
به اونا که اعتماد دارید :))) مطمئنا قصد جون شمارو هیچ وقت ندارن 
پاسخ:
:))
خب اول که نمیترسیدین چرا بعدش یهویی تصمیم به ترس گرفتین آیا؟ 
.
عملی نیست. چون رسما جوری کوتاه میکنن انگار نقاشی آمنه دو ساله از تهرانی. :)
😂😂😂خدایی چرا این همه مارمولک و سوسک اونجا زیاده 😐😐😐!؟
 من یه ترم شاید هزارتاسوسک کشتم ده تا مارمولک گرفتم 😂. 
سلمونی های اونجا خوب نیست.به طرف میگی دور سرمو بزن آخر کار میگه مدل زدم برات میشه خدااااتومن 😐 کلا گرون میگیرن . من چندبار رفتم شهر همسایه (آرووو😁) خوب اصلاح میکنن . یبار میبرمت ترست میریزه 😆
پاسخ:
عقرب و رتیل هم زیاده :) غیر ممکن بود توی طول ترم چندبار رتیل نبینیم توی خوابگاه.
.
کلا آرون رو خیلی دوست میداریا دکتر. داستان چیه؟ :d
۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۶ ام شهرآشوب
بنده به شدت تکذیب میکنم فرمایشات شما رو
چرا که شهری با تمدن هفت هزار ساله (و بلکه بیشتر) همچین فصادانی نداره!
در ضمن، اونی که رگ امیرکبیر رو زد دلاک بود، سلمانی که نبود!
در ثالث! حضرت آقای ما سی ساله در این شهر میره سلمانی، شکر خدا هنوز کسی فصدش نکرده

ولی خب اونی که شما فرمودین یه فوبیاست نسبت به تیغ! و قطعا در هر جای دیگر این بلاد هم برید سلمانی همین ترس رو دارید. پس من به کاشونیا نمیگیرم. 

+ یه چیز بگم بترسونمتون. چندسال پیش یه سلمونی در این شهر یه نفر رو کشت! البته نه با تیغ سلمونی، بلکه با چاقو. و نه مشتریش رو، بلکه دخترش رو... حالا برید پیدا کنید پرتقال فروش رو!
پاسخ:
قدیما دلاک کار سلمونی رو هم میکرده. اصلا قدیما میرفتن حموم خب بعد نهارم میبردن میگفتن تو حموم یه جوج نوشابه هم بزنیم. یه رگی هم ازمون بگیرن. ریش و مو رو هم کوتاه کنیم و برگردیم. در همین حد گسترده :))
.
من با کاشون زاویه ندارم. اتفاقا ازش خوشم میاد. صرفا یک شوخی کوچیک بود. :)
.
راستش دقیقا همینه. از بچگی نسبت به سلمونی و ایضا پله ترس داشتم. هنوزم دارم. 
.
اوه! اوه! الان طرف کجاست؟ زندانه؟ یا سلمونی داره هنوز؟
این حرف من برای ترس بیمورد و نتیجه گیری که از آرایشگرا داشتین بود ولی در مورد ترس از مارمولک از این زاویه کسی متقاعدم نکرده بود. باشد که شمام متقاعد شین حالا چه از طریق کسی چه از طریق آینده نگری و غیرهم.
اون آهنگم گفتم در راستا یا بهتره بگم در ادامه ی کارهای قبلی. شک نکنید بسیار بسیار راهگشاست :دی
پاسخ:
:))
باشد که کلا دور همی متقاعد و هدایت شیم اصن 

۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۴ Shahtot 🍇🍇🍇
همین دیگه دیدم همه میترسن ...
با خودم گفتم نکنه مشکلی دارم ، بنابراین منم شروع کردم به ترسیدن 
:دی :))
ولی خدایی خیلی چندش و زشت و بدترکیبه مخصوصا پوستش
َاَییییییی 
پاسخ:
:))
همیشه میخوایم به بقیه همرنگ باشیم. از همون کودکی حتی 
قشنگه اتفاقا پوستشون.

ای خداااا من الان چی بگم در مورد این پست و کوتاه کردن مو و ترس :))))

ترس فقط گربه،آمپول :/
پاسخ:
:))
والا حرفی ندارم بزنم.
.
از آمپول من هم میترسم دروغ چرا :d

دست لرزیدن هیچ پوئن مثبتی نیستش ها اقا گل . شما فکر کن بخواد هنگام زدن ریش خدایی نکرده، هفت قرآن به میان با لرزش دست شاهرگ را زده و وبلگستان را به غم بنشاند!!!!!!
.
وای مارمولک خیلی بده من یه بار تو بچگیم رفتم رو میز وایسادم و سالت ها موندم تا یکی از اعضای خانواده اومد از بیرون و منو نجات داد ! اون موقع ها فکر میکردم مارمولک نمی تونه از دیوار بره بالا :))
پاسخ:
در این حد از مارمولک میترسیدی؟ البته خب خودم یه خاله دارم از مرده مارمولک هم میترسه.
:))

۰۲ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۷ פـریـر بانو
حیف که الان عصر حافظ و سعدی نیست وگرنه نیازی نبود ریش و موهاتونو کوتاه کنین. قشنگ سلمونی رو حذف می کردین و در زمرۀ عرفا و شعرای قرن قرار می گرفتین! حیف...حیف که الان هرکی ریش و موهاش بلند باشه لقب داعشی می گیره! حیف واقعا :)))

ولی چقدر پستتون بانمک بود! مخصوصا شوهرخاله و امیرکبیر و کاشون :))

:: گفتین مارمولک داغ دلم تازه شد عمو...الان یک عدد بچه مارمولک تو خونۀ ما گم شده >_<
پاسخ:
یکی از تخیلاتم همیشه این بوده که کاش میشد تو قرن 5-6 هجری میزیستم. :))
.
به نظرم نخواب تا پیدا شه.
یا آگهی بزن یک بچه مارمولک گم شده است. شاید پیدا شد. :d
درود بر جناب آقاگل
به درستی می توان گفت که دیروز پس از ماهها خندیدم . چه پست شیرینی
در مورد ترس از سلمانی نمی توانم چیزی بگویم سوادش را ندارم و نقدی هم نمی توانم داشته باشم اما در مورد کاشان عزیز و برای بنده باغ فینش چقدر  دلگیر ...
و اما از دیروز پایان ساعت اداری که پستتان را خواندم به این اندیشه بودم که برای کاشان چیزی بنویسم - برای فین - برای قطره قطره امیرمان - برای حمامی که همه مان را به سوگ امیر نشاند و من که نوروز سال گذشته برای نخستین بار به کاشان آمدم و به فین وقتی که باغ فین رسیدم گرچه هوا سرد بود و باران می بارید و قدری باد می وزید و مردم لباس گرم بر سر و جان کرده بودند  و من که سرمایی ام ... اما آنقدر دلم آتش گرفت که داخل حوض های زیبای فین پا گذاشتم و همراهانم شگفت زده بودند چرا که من به عنوان سرمایی ترین آدم آن گروه بودم . بگذریم نمی دانم دیشت گفتگوی آقای کویر در مورد کاشان گرانقدر را شندید یا نه ؟ گفتند بسیاری از کاشی های به شکوهی که نشان از اسب و انسان و شیر بالدار دارد و بیش از 2500 سال درازای جان (قدمت ) ساخته دستهای هنرمندان کاشان است و در موزه ویکتوریای بریتانا 3 اتاق دارد که مخصوص کاشی های ایرانی است که زنان زندانی از کاشی های شکسته کاشان ساخته اند و بیش از 90درصد کاشی های موزه های جهان و مربوط به کاشان گرانقدر است . و... بسیاری نکته های زیبا که از حوصله این پست بیرون است . به هر روی اگر به سهراب سرزدید - بگویید کسی هست در غرب ایران که تنهاست و می داند که چینی تنهایی هیچ کس را نباید شکست .
در پایان در پناه مهر خدای بی همتا همواره تندرست و نویسا و البته شاد باشید . ( آمین )

پاسخ:
درود.
خوشحالم که خنده به لبتون اومده.
در مورد باغ فین با همه دلپذیری اش دوستش نداشتم. بوی خیانت میداد. بوی خون. 
و در مورد سهراب. قبر سهراب توی روستای مشهد اردهال هست. توی امامزاده روستا. قبری ساده و بی هیچ مقبره یا چیزی. غریب افتاده واقعا. و وقت هایی که میبینم ملت فقط به شوق عکس گرفتن با قبر سهراب دور قبرش حلقه میزنند دلم میگیرد. 
.
در مورد تاریخ کاشون هم، احتمالا به غیر از باغ فین باید تپه های سیلک رو هم رفته باشید. مکان حیرت انگیزی است. با قدمت چند هزار ساله.
ممنون از توضیحات جالب تون. 
در پناه حق.
:)
آقا اجازه ما یه نکته بی ربط به پست در مورد قبر سهراب بگیم بریم؟
ما در کل این مدتی که گوشی های هوشمند سلفی بگیر وارد بازار شده فقط یکبار دلمان میخواست سلفی بگیریم آنهم با قبر سهراب،مراد روزهای نوجوانی بود، که واقعا به دلیلی همین وضعیت مقبره سهراب امکان پذیر نشد آخرم یه عکس از خود قبر گرفتم و تا مدت ها تو گوشی بود...
خلاصه دیدم دلتون گرفته بگم دلتون نگیره اون آدم ها شاید خیلی از شعر های سهراب رو حفظ باشن شاید اتاق آبی رو بارها خونده باشن اصلا شاید کتاب سهرابشون از بس در دوران نوجوانی هرروز رفته مدرسه و اومده جلدش با هزار تکه چسب به هم وصل شده باشه! پس دلتون نگیره!فکر کنید تو مملکتی که فرهنگ داره هر روز بیشتر به یغما میره مردم میرن مشهد اردهال به شوق دیدن قبر یک شاعر و این خیلی خوبه هنوز میشه بهش گفت روزنه نور حتی!!!
پاسخ:
کاش همین شکلی باشه که شما میگی همیشه. در این صورت هیچ مشکلی من ندارم با این موضوع.
البته والا تا جایی که من میدیدم خیلی هاشون اصلا نمیدونستن سهراب کی بوده. با پرس و جو میفهمیدن عه؟ شاعر بوده. و صرفا به خاطر اینکه میدیدن چد نفر دارن عکس میگیرن اونا هم جذب میشدن و عکس می انداختن. که خب اگه بعد عکس انداختن باز باعث بشه برن و چندتا شعرهای سهراب رو بخونن باز عالیه و خیلی خوبه. ولی اگه برعکسش باشه و صرفا جهت عکس انداختن باشه من هیچ دلیلی نمیبینم که خوشحال باشم.
البته فقط سهراب نیست. این رو توی شیراز هم میشه دید. یا توی همدان. یا نیشابور. تازه اونجا وضع بدتره. روی مقبره حافظ پر شده از یادگاری ملت خوب ما! :|

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">