دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،
زنده باش...

وقتی که آقاگل دانشگاه می‌رفت

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۰۲ ق.ظ

شب دیدم یک آشنا پستی نوشته با عنوان "وقتی که آشنا دانشگاه می‌رفت." به واسطه این پست و در طی روزهایی که کم حرف (و چه بسا بی حرف!) شدم تصمیم گرفتم من هم گذری بزنم به اون دوران:

من هیچ وقت آدم خاصی نبوده‌ام. همیشه یک فرد معمولی بودم. یک فرد معمولی در شهری کوچک. و خب آدم‌های معمولی با تلاش معمولی نتایج معمولی هم می‌گیرند. نتیجه این شد که کاشان قبول شدم رشته مهندسی شیمی. 

ترم یک: ترم یک و اولین روزهای دانشجویی خیلی سخت گذشت، روز ثبت نام برگه ریز نمرات پیش دانشگاهی گم شد. اجازه ثبت نام پیدا نکردم. برگشتم خونه و وقتی دوباره برگشتم بهم گفتن خوابگاه دیگه جا نداره! و باید بری توی نمازخونه خوابگاه بخوابی تا ببینیم چی میشه. بعد یک ماه در نهایت بهم گفتن برو خوابگاه خودگردان؛ خوابگاه نداریم بهت بدیم! روزهای سختی بود. تا یک ماه اول هم که نه کارت دانشجویی داشتم و نه حتی اسمم توی لیست انتخاب واحد بود. برای غذا خوردن هم هربار نیم ساعت توی صف گرفتن ژتون بودم. بعد از یک ماه بالاخره موفق شدم برگه ریز نمرات رو مجدد از مدرسه بگیرم. و بالاخره رسماً دانشجو بشم. ولی خب تا اومدم بفهمم چی به چیه دوتا میان ترم رو گذرونده بودم و کار از کار گذشته بود. خوابگاه خارج از دانشگاه، وضعیت تحصیل نامشخص و درونگرایی خودم نهایتاً کار دستم داد و ترم یک با افتادن 6 واحد که دست بر قضا یک موردش ریاضی یک بود تا دم مشروطی پیش رفتم. ریاضی یک ضروری ترین درس رشته‌های مهندسی بود و من همون ترم یک این درس رو افتاده بودم.

ترم دو: ترم دو بالاخره اومدم داخل خوابگاه دانشگاه، دوستان جدید و فضای جدید و انگیزه‌ای برای یک شروع جدید. سعی کردم بهتر باشم اما هنوزهم یک فرد معمولی بودم. بعلاوه که افتادن 6 واحد در ترم یک حسابی کار دستم داده بود. سخت بود. خیلی سخت. ولی تمام تلاشم رو کردم و در نهایت موفق شدم هم معدلم رو بهتر کنم هم از شر اون 3 واحد ریاضی یک خلاص بشم. ترم دو چیز دیگه‌ای برای من نداشت. جز اینکه در طول ترم هر روز منزوی‌تر شده بودم و این رو خودم به خوبی حس می‌کردم.

ترم سه: از اول ترم تصمیم داشتم شرایط رو تغییر بدم. رو آوردم به کارهای فرهنگی، نشریه دانشجویی، نوشتن، و کتاب خوندن. ساعت‌هایی که توی کتابخونه علوم انسانی بودم از ساعت‌هایی که سر کلاس می‌رفتم هم بیشتر بود.(بماند که سر کلاس هم بیشتر کتاب می‌خوندم!) به پیشنهاد هم اتاقیم شروع کردم به رفتن سر کلاس‌های بچه‌های ادبیات. هرچی از ترم می‌گذشت از مهندسی فاصله می‌گرفتم و به ادبیات نزدیک تر می‌شدم. آخر ترم من بودم و جزوه‌هایی که باید خونده می‌شد. شانسم این بود که همه این سال‌ها یک هم اتاقی و هم رشته‌ای خوش خط و درس خون داشتم! از خودم راضی بودم. معدلی که خوب بود. درس‌هایی که گذرونده شده بودن و کتاب‌های زیادی که خونده بودمشون.

ترم چهار: ترم چهار هم به منوال ترم سه پیش رفت. کتاب خوندن‌ها بیشتر شد. حضور سر کلاس‌های ادبیات و فاصله گرفتن از کلاس‌های مهندسی هم همینطور . طوری که بچه‌های ادبیات من رو بیشتر از بچه‌های رشته خودمون می‌شناختند. حتی گاهی پیش می‌اومد که بیخیال رفتن سر کلاس‌های مهندسی می‌شدم تا برم سر کلاس‌های رشته ادبیات. و خب نتیجه؟ آخر ترم یک درس دیگه هم افتادم! ولی برام مهم نبود. بخصوص که مطمئن بودم افتادنم کاملاً ناحق بود.

ترم پنج: ترم پنج کمی شرایط سخت تر شده بود. افتادن 9 واحد در طول دو سال، درس‌هایی که اغلب پیش نیاز و هم نیاز یکدیگر بودن، شرایط برای ادامه تحصیل سخت شده بود. با اینحال اینقدر روابطم با مدیر گروه خوب بود که اجازه داد برخی درس‌ها رو با گروه‌های برق و مکانیک بگذرونم. و برخی پیش نیازها رو هم رعایت نکنم. اینکه چی باعث شده بود روابطم با این مدیر گروه خوب بشه هم بر می‌گشت به یک واحد آزمایشگاه که از قضا ایشون استاد ما بودند و خب من در هر چیزی که معمولی باشم در کارهای آزمایشگاهی و کارگاهی فوق العاده خبره‌ام.(اینم ریا محسوب میشه؟) پس شد آنچه شد! کمتر کتاب می خوندم ولی هنوز اون روند ادامه داشت.

ترم شش: ترم شش با همراهی یکی از دوستان خوب کانون رسانه را راه اندازی کردیم. راستش هیچ وقت هیچ جایی نفر اول نبوده‌ام. اینبار هم همین اتفاق افتاد. و من نقش مشاور و همراه رو داشتم. و در کنار کانون رسانه نوشتن برای نشریه‌های دانشجویی. و گاهی اوقات برگزاری جشن‌های دانشگاهی رو بر عهده داشتیم. ترم شش یک اتفاق دیگر هم افتاد. برای اولین مرتبه رودرروی یک استاد ایستادم و کار داشت به جاهای باریک می‌کشید. که خب به خیر گذشت. بعد از سه سال تازه فهمیدم هرچقدر روابطم با بچه‌های ادبیات خوبه در عوض بچه‌های رشته خودمون از شش فرسخی بنده فرار می‌کنند.  

ترم هفت: قصد ارشد دادن نداشتم. ولی به پیشنهاد دوستان ثبت نام کردم. و حتی یکی دو ماه از ادبیات فاصله گرفتم و بیشتر و بیشتر به مهندسی نزدیک شدم. امیدی به تموم کردن دانشگاه در پایان هشت ترم نداشتم. ولی با اینحال می‌خواستم تلاش خودم رو بکنم. می‌خواستم معدلم بالای هفده باشه که بتونم ترم هشت 24 واحد بگیرم. که نشد. 16:83 بهترین معدل من در طول دوران تحصیل بود. ولی به هفده نرسیدم!

ترم هشت: ترم بعد نهایت 18 واحد می‌تونستم بگیرم و چند واحدی برام باقی می‌موند. باز مدیر گروه عزیز به کمکم اومد و تعداد واحدهام به 20 رسید. و سه واحد باقی موند که در آخر تابستون همون سال باید معرفی با استادش می‌کردم. رتبه ارشدم هم باز یک رتبه معمولی بود. بین ادامه دادن تحصیل و یا رفتن به سربازی مونده بودم. و بزرگترین اشتباهم این بود که ادامه تحصیل رو انتخاب کردم. انتخابی که بعدها متوجه اشتباه بودنش شدم. ولی خب کی گفته ما حق انتخاب اشتباه نداریم؟
الان که چندین سال از اون دوران می‌گذره. و شرایط زندگی اون قدرها هم بد نیست. راضی هستم از دورانی که پشت سر گذاشتم، از کتاب‌های بی شماری که در طول دوران تحصیل خوندم. از رشته‌ای که انتخابش کردم. از مسیری که در اون قدم زدم. با همه سختی‌هاش و مشکلاتش. یک روزایی به این فکر می‌کنم که اگه می‌شد برگردم عقب چکار می‌کردم؟ شاید مسیرهای دیگه‌ای رو می‌رفتم. ولی همه این شایدها در نهایت به یک جواب ختم می‌شه، از مسیری که درش قدم زدم و تجربیاتی که به دست آوردم پشیمون نیستم، هیچوقت هم پشیمون نبودم.


س.ن:

الف- انتخاب شدن به عنوان یکی از برترین وبلاگ نویس‌های سال 95 گرچه شیرینه، ولی مشخصه که اگر با معیارهای صحیح تری این سنجش انجام می‌شد مثل همیشه یک آدم معمولی بودم. یک آدم معمولی با یک وبلاگ معمولی. تنها دستاورد برتر بودن هم افزایش هرزنامه‌هایی با مضمون «چه سری چه دمی عجب پایی! بیا و به  وبلاگ منم سر بزن بوده.» به هر ترتیب به افراد برتر تبریک عرض می‌کنم.

ب- چند روزی هست برگشتم شهرستان، نت ندارم. و کمتر وقت می‌کنم وبلاگ بخونم. ببخشید.

پ- شماهم از دوران دانشجویی و دانشگاه تون بنویسید.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۹
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۳۴)

خیلی عالیه جزو وب های برتر بیان شدید!!تبریک!!!

عید هم بر شما مبارک!!!!!!!!!!!
پاسخ:
ممنونم.
ای‌بابا آقاگل نفرمائین :))
من چقدر حسودیم میشه به این کتاب خوندن ها.. ما که هنوز دانش‌آموزیم البته :-"
پاسخ:
:))
شما تازه اول راهین خب. ما هم همین مسیر رو اومدیم. اگرچه با کیفیت و امکانات پایین تر نسبت به شماها. 

خوبه که حداقل پشیمون نیستین!

پاسخ:
کسی که از گذشته اش پشیمون باشه مصداق همون خسره الدنیا و الآخره نیست؟
یه درصدم حدس نمیزدم رشته‌تون مهندسی باشه!

برتر شدنتونم تبریک میگم.وبلاگتون یکی از پرمحتواتریناس :)
پاسخ:
این رو که بارها گفتم که. :))
تازه توی بخش معرفی که اون بالای وبلاگ سمت راست هست هم نوشتم :d
.
نظر لطف شما دوستانه. دوستایی که برای من خیلی مهم تر از چندتا آمار و عدد هستن. :))

۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۷ פـریـر بانو
وای چقدر خوبه که از دانشگاهتون میگین. کاش دوستان دیگه هم بنویسن. خوندن خاطرات سربازی و دانشگاه همیشه برام شیرینه :))

:: خوبه که در کنار کمیت به کیفیت هم توجه بشه. حیف که نمیشه :/ ولی تبریک! چون به هرحال وقتی وبلاگی زیاد دنبال میشه یعنی یه چیزایی تو خودش داره :)
پاسخ:
ان شالله خودت دو هفته دیگه دانشجو میشی بعد هی از خاطراتت بگو :))

تعداد کم و زیاد دنبال کننده که فقط یه عدده. برای من مهم تر از این عددا و آمارا دوستای خوبی بوده که اینجا پیدا کردم. یکیش خودت :)

:)
یه حس معمولی داشتم این خوندن، انگار تیکه تیکه این پست آروم آروم گفته شده بود و الان فقط یه جا جمع بندی شده. انگار که قبلا ازتون شنیده باشم که نشنیدم. :)

نوشتن منم از دانشگاه یه جور تکرار میشه از بس از دانشگاه نوشتم. احتمالا بنویسم منم. :)
پاسخ:
شاید تیکه تیکه شون رو به صورت جدا توی بعضی پستای همین وبلاگ بشه پیدا کرد. یادم نیست اینارو قبلا گفتم یا نه. ولی بخشیش رو مطمئنم که هیچوقت به هیچکسی نگفتم. :))

بنویسید بنویسید.
لذت بردم 
بنظرم خوب پربار بود 
اگر خوب نبودید ارشد قبول نمیشدید 
پاسخ:
ارشدمم یه دانشگاه معمولی بودم. ولی خب هم توی ارشد هم کارشناسی تجربیات غیرمعمولی ئی رو گذروندم. اینه که مهمه :))

۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۷:۲۱ بهارنارنج :)
اخ اخ چقدر ترم اول اذیت شدین


این یعنی نمیخواین شیرینی بدید دیگه؟:/
پاسخ:
شیرینی میخواین؟
میدون آزادی سمت چپ یه شیرینی فروشی هست برید داخلش به بهونه خرید چندتا کلمپه بخورید به حساب من! بعدم بگید منصرف شدم نمیخوام و بیاین بیرون. :d
 
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۳۶ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
دلم خواست منم بنویسم ازش ولی ریسکش بالاست برام :دی
پاسخ:
آره خب هر حرفی رو نمیشه هرجایی نوشت. ولی ما آب از سرمون گذشته دیگه. با اینکه بعضی حرفارو هیچوقت به کسی نگفته بودم قبلا. :))
به به ، خوب اول خوشحالم که شما هم از دوران دانشجوییت نوشتی ، خیلی خوب بود 
البته تجربه های ترم یک برای همه منحصر بفرده ، ولی خدایی آخه نمازخونه خوابگاه O_o خود این تجربه به تنهایی نشون میده که اصلا آدم معمولیی نیستی والا ، هی اصرار داری معمولی ، معمولی ، کی گفته آقاگل معمولیه ؟! 
در مورد ترم سه خیلی کیف کردم مخصوصا سر کلاس ادبیات رفتن ، از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون ، منم میرفتم سر کلاس بچه های هنر :) 
از اتفاق با استادشون هم خیلی جفت و جور شده بودم خخخخخ
اصولا تجربه کردن رو دوست دارم مخصوصا چیز های جدید رو 
این پیش نیاز و هم نیاز بیچاره میکرد آدم رو ، حالا البته من خیلی باش مشکل نداشتم! 

@سمر : خوب شما هم بنویس دوست من ^_^
پاسخ:
نمازخونه که ما بهش میگفتیم نمازخونه. یک سالنی بود که داخل همون محوطه خوابگاه بود. بعد نماز جماعت ها رو اونجا  برگذار میکردن. بقیه موارد بچه هایی که دوست داشتن روی زمین دراز بکشن و درس بخونن یا کسایی که مثل اون یک ماه اول من آواره بودن توی نمازخونه پلاس بودن. :)
.
این پیش نیاز و هم نیازا رو هیچوقت ما هم نفهمیدیم! عملا درسا ربطی به هم نداشتن. ولی سیستم گیر میداد. بماند که مثلا من آزمایشگاه یک درس رو زودتر از خود اون درس گذروندم! در صورتی که اون درس پیش نیاز آزمایشگاهش بود. :d

آقا هرکسی نوشت از دانشگاهش لطفا منم خبر دید حتما حتما دوس دارم تجربیات دیگران رو در مورد دانشگاه بخونم
پاسخ:
:))
دوستانی که احیاناً مینویسید لطف کنین لینک نوشته هاتون رو بفرستید وبلاگ یک آشنای عزیز
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۰:۲۸ دُچــــ ــــار
پ: چشم :)

+ انصافا وب شما یکی از وبهای بامحتوا و خوشساخت بیان هست که از خوندنش لذت می برم
پاسخ:
:))
نظر لطف شماست. وگرنه من این همه نیستم.

چشمت روشن دادا.
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۰ آرزوهای نجیب (:
سلام (:
سوالی که برای من پیش اومد اینه چرا تغییر رشته ندادین؟

توی این کلاس رفتن ها،کلاس بیهقی رو هم شرکت کردین؟ چه مدلی بود؟
پاسخ:
سلام :)

راستش اون موقع به تغییر رشته فکر نکرده بودم. ولی بعدها فکر کردم. 

.
نه بیهقی رو نمیرفتم. ولی اون موقع یادمه بچه ها یکی دو ترم ناصر خسرو داشتن و به شدت از ناصر خسرو مینالیدن. :)
بیشترین کلاس هایی که رفتم کلاس حافظ بود. کلاس سعدی بود و مولوی. استاد درس حافظ شون آقای راستگوفر بود. یک کتاب حافظ هم خودشون تالیف کردن گویا. چقدر این آدم پُر بود به معنای واقعی کلمه. یبار بهش پیشنهاد دادم قبل شروع کلاس یه چند دقیقه تصنیف گوش کنیم. تا آخر اون ترم وظیفه من بود هر جلسه یه تصنیف بیارم که ابتدای کلاس گوش بدیم. :)

۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۱۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
در مورد محتوای وبلاگتون که شکسته نفسی می کنید، ولی خب آدم تا وقتی خودش رو خوب و بهترین ندونه به تلاشش ادامه میده.
من و دوستم سال آخر دبیرستان همیشه به این فکر می کردیم که یه روزی بابت انتخاب مهندسی و نرفتن به علوم انسانی پشیمون خواهیم شد! ولی خداروشکر تا حالا پشیمون نشدیم، من نه میتونستم بی خیال مسئله های ریاضی و فیزیک بشم و نه از لذتی که از ادبیات میبردم چشم پوشی کنم و حالا سعی میکنم هردوش رو داشته باشم.
پاسخ:
شکسته نفسی نیست. در واقع لطف دوستائیه که شامل حال من شده. در واقع چشماتون خوب میبینه. :))
.
من هم تلاشم همیشه این بوده که جفتشون رو داشته باشم. هم مهندسی رو و هم ادبیات رو.

عهههه جدی جدی آلزایمر گرفتم رفتا!
قبلا دیده بودم o_O
ولی چون چندنفر دیدم که علاقه‌مند به رشته‌ی ادبیات بودن و از شما کمک گرفتن ذهنم رف اون سمت!

نمیدونم چرا نصف مهندسیا به ادبیات [و روانشناسی] علاقه دارن!
من تو تجربیا کمتر دیدم!
امیدوارم خودمم پشیمون نشم از اینکه دارم میرم مهندسی :)
پاسخ:
:))
من به واسطه اینکه چند سال توی انجمن مون انتخاب رشته میکردم برای کنکوری ها موقع کنکور سعی میکنم به همه بچه ها چه ریاضی چه ادبیات یا تجربی هر کمکی میتونم بکنم. 
.
شاید به خاطر خشک و زمخت بودن مهندسیه. که باعث میشه بیایم به سمتی که کمی این خشکی رو خنثی کنه و چی بهتر از ادبیات؟ :))

جالبه منم توی چهار ترم اول، سه بار افتادم. تا لب مشروطی پیش رفتم اما مشروط نشدم. از نظر من دانشجو تا چندبار درست و حسابی نیفته دانشجو نیست.
دوران دانشجویی سختی داشتین ولی. خوابگاه موندن برا غیر خوابگاهیا یک کابوسه بزرگه چه برسه به اینکه توی نماز.خونه خوابگاه تنها بمونه آدم.

پاسخ:
اصلا دانشجویی که نیفته دانشجو نیست. باید قبول کرد. :)) بعد از ما یه قانونی تصویب شد که اگه یه درس رو افتاده باشی و سری بعد که میگیریش نمره ات بالای 14 باشه نمره اول حذف میشه. اگه زمون ما اینجوری بود معدل من خیلی بهتر میشد. 
.
نمیدونم چه تصوری از نمازخونه دارین. ولی واقعیت اینه که حتی نمازخونه هم نبود. یه سوله بود که ازش بعنوان نمازخونه استفاده میشد. و به آواره ها اجازه میدادن اونجا بخوابن. :| :)

من همیشه جز رویاهای دوران دبیرستانم بود که برم سر کلاس بچه های علوم اجتماعی و ادبیات بشینم ولی خب چرخ روزگار یه طوری بود که این کار اصلا ممکن نبود!
و رفت جز رویاهای هیچگاه به وقوع نپیوسته!
ولی تجربه کتاب خوندن سر کلاس از اول راهنمایی تا همین الان که دیگه پیر شدیم رو داشتم! اصلا من نصف کتابام بسکه لای کتاب های تست های سنگین بودن له شدن! ولی یادگار روزایین که سر کلاس زبان و دینی کوری میخوندم مثلا! یا سر کلاس بهداشت ۵(!) ذوب شده عباس معروفی:))))
تبریک برای برتر شدن وبلاگتون:)
پاسخ:
دیگه دست تقدیر گرفته پرتاب تون کرده وسط پزشکی قانونی به جای کلاس ادبیات :)) 
کتاب خوندن سر کلاس عجیب میچسبه بخصوص اگه استاد زیاد چرت و پرت ببافه :d
.
ممنونم. بیاید بیان سال دیگه بشید وبلاگ برتر :)
یادش بخیر، چه دورانی بود دوران دانشجویی...
پاسخ:
:))
پیر شدیم رفت دادا
چقدر خوب بود
با همه این توصیفات فکر میکنم چقدر درست خوب بوده
چقدر قدرتمند بودی و چقدر ادبیات دوست
اگه تو وبلاگ برتر نشی پس کی باید بشه؟! :)
پاسخ:
معدل کارشناسیم حدود پونزده شد در نهایت. کجا درسم خوب بوده؟ 
اینقدر وبلاگ خوب توی همین بیان هست که وبلاگ من توش گم میشه. :))
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۰ رفیعه رجعتی
هی میوفتادین که درسا رو :| :)) تهش انتظار داشتم یه بیل گیتسی، انیشتینی چیزی شین با این اوصاف :دی 
خوشحالم که خاطرات دانشگاهمو، به صورت روزانه نوشتم! هرچند برای مدت کوتاهی...
پاسخ:
تهش آقاگل شدم بس نیست؟ :d
زمون دانشجویی ما وبلاگ بود ولی من وبلاگ نویس نبودم. برا همین هیچوقت خاطرات اون زمون رو ننوشتم. :)
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۵۰ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
نوشتم :))
پاسخ:
خوندم :))
هنوز دانشجو نشدم:/
اینا رو که میخونم هی دلم میخوادو نمیشه هی دلم میخواد و نمیشه:))
ان شاا...دانشجو شدم در همین مکان مقدس میام خاطره میگم براتون:))
یاعلی
پاسخ:
ان شالله دانشجو بشین زودتر. :))

چه خوبه که خاطراتتون رو مینویسید :) من همش نگرانم یدفعه سوتی ندم... 
یا اشتباهی انجام ندم :)
آخه میگن معمولن ترم اولیا چون به تازگی از دبیرستان فارغ شدن ..
هنوز یک سری رفتار ها و عادت های دبیرستان رو با خودشون دارن :)

+ به نظرم اگر از لحاظ محتوای وبلاگ هم رتبه بندی میکردن شما و 
یک سری وب هایی که برتر شدن بازهم جز برتر ها بودن
مثل آقای دچار و میرزا و ...  :)
به هرحال تبریک :)
پاسخ:
به دانشجوهای جدیدالورود میگن بوق ترم. یا ترم بوقی :)) 
یک سال بچه ها به ترم بوقیا ژتون حموم فروخته بودن! ازشون پول گرفته بودن بهشون گفته بودن 5 بار حق استفاده از حموم رو داری! هر راهرو 5 تا حموم داشت. اینا نمیدونستن :d  
یا دیده شده طرف به استادش گفته آقا اجازه؟ یا خانم اجازه؟ ما بریم بیرون آب بخوریم! :/ خلاصه حواستون باشه. 
.
نظر لطف شماست. ممنونم. :))


۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۴۱ نیمه سیب سقراطی
الهی الهی چقدر ترم یک طفلکی بودین... 

در راستای اینکه.گفتین کلاسای ادبیات میرفتین یاد یه چی افتادم، یه پسری بود هم کلاسای فیزیک رو میومد هم کلاسای شیمی رو ( چون دوستم شیمی بود میدیدمش) شاید باورتون نشه ولی مدتها بعد فهمیدم اینا دوقلو اند یکی فیزیک میخونه یکی شیمی :))))
پاسخ:
ترم یکیا تا یک ماه اول دنبال پیدا کردن کلاس و اینا بودن! من یک ماه اول که گذشت دیگه جایی نبود که نرفته باشم. و مسئولی نبود که ندیده باشم. فقط به خاطر یه برگه ریزنمرات ساده. :| :)
.
دستشون درد نکنه واقعا :d
ما هم توی ورودی 90 دوتا مهندسی کامپیوتر داشتیم که دو قلو بودن. من با یکیشون ریاضی یک داشتم! با یکی شون کارگاه عمومی. داستانی بود. :))
اونا یکی شون روزانه قبول شده بودن یکی شبانه. خیلی باحال بودن. حسن و حسین.
آقاگل نمی فهمم چرا یه خط در میون تاکید کردی بر اینکه آدم خاصی نیستی. اولا آدم خاص بودن چیز شاهکاری نیست. دوما خاص ها همیشه خوب نیستن. معمولیا خیلی بهترن
در ضمن شما آقاگل ملتی :) 
پاسخ:
نگفتم خاص نیستم. گفتم معمولیم :))
من میتونم با استقرا ثابت کنم همه آدمای کره زمین خاص هستن. :دی

درسته که معیارهاشون برای انتخاب وبلاگ برتر از پهنا و مورب و اریب حتی تو حلقم،
ولی اگه شما محتوای خوبی نداشتی، دنبالت می‌کردیم و برات کامنت می‌ذاشتیم؟
پس مبارکه :)


+ چرا من دوران تحصیلم انقدر سر به راه و خرخون بودم؟ :|
حسودیم شد به حال و روز و خوشیای اون روزاتون 
پاسخ:
:))
معیارهاشون عجیب غریب بود به شدت. خوشحالم از اینکه از دید دوستانم محتوا داره وبلاگم. و وقت هدر دادن نیست خوندنش.  پس ممنون. 
.
.
:))
هنوزم در حال تحصیلی البته:d
۲۰ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۱۹ פـریـر بانو
خدا از دهنتون بشنوه...ایشالا ایشالا :))
تو سازمان سنجش یه آشنا هم نداریم نتیجه رو بپرسیم! والا :| چشممون کور شد بسکه رفتیم سایتش و نا امید شدیم -__-

:: دقیقا درسته... ارزشمندترین چیزی که وبلاگ به آدم هدیه میده رفقای خوب و با معرفته... شما منو میگین... من صدبرابرش شما رو میگم... عمو ^_^
پاسخ:
دیر و زود داره سوخت و سوز که نداره. میاد بالاخره :d فقط شیرینی ملت رو هم بدین. :))
.
.
ما ارادتمندیم. :))

۲۰ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۵ פـریـر بانو
تا بیاد من یکی به رحمت خدا میرم! نمی دونم چرا این همه نگرانم. اصن بهش فکر می کنم اشتهام کور میشه نمیتونم هیچی بخورم! ای خدا -__-

چشم شیرینی رو هم میدیم :دی

چاکریم :))
پاسخ:
:))
هرچی کمتر بیشتر بهش فکر کنی بیشتر کمتر یادت میاد! :d

ان شالله ان شالله.
استغفرالله -_____- حالا درسته ماها ترم اولیم اما نباید که حق مارو
یخورن ..عاقا من اعتراض دارم :|  :))
من یکی از درگیری های فکریم اینه که اگر استاد وارد کلاس شد
مثله دبیرستان نباید از جامون بلند بشیم ؟ باور کنید یکی از 
سوالای من اینه ...
بعد واقعا زشت نیست همین جوری بدون اجازه
از کلاس خارج بشیم ؟ ( آیکون چشمان گرد از فرط تعجب !!! ) 
خوب شد گفتیدا :)
چه اسمی هم رومون گذاشتن ترم بوقی :| :)) خخخخ
پاسخ:
ما استاد وارد کلاس میشد از جامون بلند میشدیم. آره. اینکه نشونه احترامه.
ولی سر کلاس نمیگیم آقا اجازه یا خانم اجازه. یا آقا و خانم استاد رو صدا نمیکنن. همین طور میگن استاد.
.
بعضی استادا ممکنه حساس باشن که خب خودشون میگن همون اول که وسط کلاس بیرون نرید. ولی بقیه استادا کاری ندارن. میتونی وسط کلاسش بری بیرون. و چند دقیقه بعد برگردی. البته طبیعیه که اگه همه بخوان یبار برن و بیان استاد ماژیک رو تو حلق تون فرو کنه. :))
شاید تو چند روز آینده چندتا پستایی که قدیما نوشته بودم رو لینک کنم یا بازنشر بدم برا اینایی که ترم یک هستن. :d

دستتون درد نکنه خیلیم خوب :)
با تشکر از تجربیاتی که در اختیار ما میگذارید و خواهید 
گذاشت :))
پاسخ:
:))
زنده باشین.

عوضش شهر خوبی قبول شدید!!!!! 

(یک کاشانی خودشیفته!)
پاسخ:
:))
شهر خوبی هم دارم زندگی میکنم :دی
به شما و وبلاگتون تبریک میگم
پاسخ:
تشکر :)
۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۳۸ رضا فتوکیان
فکر کنم کتاب بشه بخوایم بنویسیم
پاسخ:
حالا بنویسین. نهایت تو چند پست میشه. :)
منو بردید به اون دوران :)

البته چند روز پیش که این متنو خوندم، منو بردید به اون دوران! الان خواستم فقط اعلام حضور کنم :)
پاسخ:
:))
بله. چند روز پیش پست تون رو هم خوندم. ولی سرعت نتم پایین بود. نمیتونستم نظر بدم.
کلا دوران جالبی بود دوران دانشجویی

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">