دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون زکهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان...
«سیاوش کسرایی»

بابابزرگ انشاء بنویس

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۵۰ ق.ظ

دم دمای صبح بود. قبل از اینکه برای نماز از خواب نازم بزنم و بیدار بشم. خواب دیدم توی خونه‌ی قدیمی پدربزرگ روی زمین نشستم و یک پسرک مو فرفری کتابم رو گرفته دستش و نشسته تو بغلم. پسرک تقریباً نه ساله‌ می‌زد و فرهاد صداش می‌کردم. فرهاد توی خواب یک دفتر چهل‌ برگ و یک مداد مشکی هم همراهش بود. نشسته بود و می‌گفت:«بابابزرگ باید برام انشاء بنویسی. بنویس دیگه. بابا میگه بچه که بوده وقتی تو انشاهاشو می‌نوشتی همیشه بیست می‌شده. میگه من بلد نیستم بنویسم. برو بگو بابابزرگ جونت بنویسه.» دست می‌کنم تو موهاش و میگم: «ببین بچه، هرکسی کار خودش بار خودش آتیش به انبار خودش. باید خودت تکلیفاتو انجام بدی. نه من و بابات» میگه: «پس اگه این‌جوریه چرا وقتی عصا و عینکت رو می‌خوای به من میگی برم بیارمش؟ مگه کار منه، بار منه، آتیش به انبار منه؟» به حاضر جوابیش خندم می‌گیره و میگم:«کاش به جای بابات یه کمم به مامانت رفته بودی.» بلند می‌شه عصامو بر می‌داره و مثل اسب سوارش می‌شه. دور خونه دور می‌زنه و میگه: «بنویس دیگه. بنویس دیگه بنو... »

+پاشو دیگه پاشو نمازت قضا شد. پاشو دیگه. 

-نزن، نزن، نزن. بیدارم جانِ تو. الآن پا می‌شم می‌خونم. ولم کن.

بعد از خوندن نماز که نزدیک بود قضا بشه و فقط و فقط به مدد لگدهای برادرانه نشد دوباره بر می‌گردم توی رختخواب و به این فکر می‌کنم که اگه فردا روزی نوه‌دار شدم. آخ که چه کیفی میده براشون انشاء بنویسم. آخ که چه کیفی میده هی منّتم رو بکشن و من بابابزرگانه‌طور ناز کنم براشون. و چقدر خنگ بودم که توی خواب درخواست فرهادجانم رو به همین سادگی رد کردم. هرچند می‌دونم که نسل بعد نسل آبادکننده خانه‌های سالمندان هستن و همین‌ که پدربزرگ مادربزرگاشون به روغن‌سوزی افتادن اولین کاری که می‌کنن اینه که از دستشون خلاص بشن.(البته ان‌شالله که این نباشه.)

به هرحال، از اونجایی که احتمال اینکه بخوابم و ادامه خواب سر صبحم رو ببینم چیزی در حدود یک در هزارم هم نبود فلذا ادامه داستان رو در بیداری و به کمک قوه تخیل خودم ساختم. ادامه خواب:

... می‌خندم و میگم:«باشه؛ کم بالا پایین بپر بچه. بیا بشین. اون مداد و دفترت رو هم بیار زبل‌خان. حالا چی هست این موضوع انشات؟» 

- مسافرت. 

+ خب ما که همین چند روز پیش رفتیم شهرستان. اسم اونم مسافرته دیگه. همونا رو بنویس. 

-نه اونکه مسافرت حساب نمی‌شه. مسافرت یعنی باید دریا داشته باشه. بستنی بخوری. کلاه نقابی بزنی. بستنی بخوری. 

می‌خندم و میگم: «پس اینطوریاست. مرسی که روشنم کردی. خب بیا میگم بنویس.» بنویس:

"به نام خدای خالق مسافرت. خدایی که اول بار وقتی آدم و حوا گندم بهشت را خورند به آنها گفت که باید به زمین سفر کنند. اکنون که قلم به دست گرفته‌ام و پیش بابابزرگ و سماورش نشسته‌ام به این کلمه فکر می‌کنم. مسافرت، کلمه عجیبی است. قدیم‌ترها مسافرت‌ها مثل الان راحت نبود. بابابزرگ تعریف می‌کند که اولین بار وقتی بچه بوده با ماشین‌هایی که آبی رنگ بوده و به آن‌ها نیسان می‌گفته‌اند و من خیلی دوست دارم که کاش بابا به جای این ماشینش یکی از آن‌ها را داشت به مسافرت رفته است. بابابزرگ می‌گوید قدیم‌ترها با خر و اسب هم به مسافرت می‌رفته‌اند. و مسافرت‌هایشان لااقل یکی دوماه طول می‌کشیده است. من ولی اولین مسافرتی که رفتم با قطار بود. خیلی هم خوش گذشت. کلاه نقابی به سر گذاشتیم و بستنی خوردیم و کنار دریا با ماسه‌ها بازی کردیم و من کلی سوغاتی خریدم. و کلی هم عکس گرفتیم. دیشب تلوزیون داشت در مورد مسافرت صحبت می‌کرد. اخبار می‌گفت ما باید بنزین را گران کنیم که آدم‌ها نخواهند با ماشین به مسافرت بروند و تصادف کنند. و به جای آن با اتوبوس و قطار به مسافرت بروند که تصادف نکنند و چیزیشان نشود. نفهمیدم چه شد که پدر اعصابش به هم ریخت و شبکه را عوض کرد. مادر گفت: «قدیمیا خوب می‌گفتن که وقتی نمی‌توانی مشکلی را حل کنی صورت مسئله‌اش را پاک کن.» من نمی‌دانم صورت مسئله چیست. یعنی در کتاب ریاضی یکبار دیدم نوشته بود صورت مسئله ولی نفهمیدم یعنی چه. و آقا معلم گفت یعنی این‌ها را حل کن. و من حل کردم. و معلم به من مهر صد آفرین داد. بابابزرگ هم می‌گوید: «گران کردن بنزین مثل این است که بگوییم مردم مرض قند دارند. پس قند را گران کنیم که مردم مرض قند نگیرند. یا مثل این است که بگوییم تصادف‌ها زیاد است پس بنزین را گران کنیم که مردم سوار ماشین نشوند. و اگر شدند بنزین‌شان تمام شود. و توی راه بمانند بخندیم.» می‌گویم: «بابابزرگ، اینکه همین بود که این مرده گفت.» با عصایش به طرفم می‌آید و من فرار می‌کنم و توی اتاقم می‌روم."

 می‌خندد و می‌گوید: «بابابزرگ و عصای جادوئیش.» جواب خنده‌اش را با لبخندی می‌دهم و می‌گویم: «بنویس باباجان. الانه که آقاتقی اینا بیان. با هم می‌خوایم بریم پارک. انشات ناقص می‌مونه.» 

"بابا می‌گوید: «به قول گل آقا مسیر گرانی در کشور همیشه همین شکلی است. اول یک مسئولی می‌گوید فلان چیز گران می‌شود. بعد یک مسئول دیگر می‌آید و تکذیبش می‌کند و بعد دوباره تأیید می‌شود. و علی می‌ماند و حوضش.» علی می‌ماند و حوضش یک ضرب‌المثل است. قدیمی‌ها خیلی ضرب‌المثل دارند و من ضرب‌المثل‌ها را خیلی دوست دارم. مثلاً در مورد سفر یک ضرب‌المثل هست که می‌گوید «دوستت را در سفر بشناس.» مثلاً من سال پیش در سفر با پدرام و لیلا دوست شدم. ولی بعدش که پدرام توپ من را توی دریا انداخت فهمیدم که او دوست خوبی برای من نیست و خدارا شکر که او را در سفر شناختم. البته من هنوزهم با پدرام دوستم چون پدرم گفت شیطان گولش زده. و او دوست خوبی است. فکر می‌کنم که خیلی حرف زدم. انشایم را همین‌جا تمام می‌کنم. ما از این انشاء نتیجه می‌گیریم که در کل سفر چیز خوبی است. و من سفر را خیلی دوست دارم. ولی چون پدر و مادرم همیشه کار دارند ما زیاد به سفر نمی‌رویم. و من آرزو می‌کنم زودتر کارشان تمام شود تا هر روز به سفر برویم. البته اگر بنزین گران نشود و بابا اعصاب داشته باشد."

- مهندسس، سر صبحی چی می‌خوای از جون این لپتاپ؟ پاشو بیا صبحونه.

+بعله. بعله اومدم پدرجان. اومدم. اجازه نمی‌دهند دو دقیقه با نوه‌مان خلوت کنیم که. حسودند. نیست خودشان نوه ندارند. و پسرشان ازدواج نکرده. حسودند.

نظرات  (۲۷)

خب باید اعتراف کنم که یه لبخندِ عمیق روی لب‌هام بود تا انتهای پست. :)
آخی فرهاد کوچولو با موهای فرفری. ^_^

عرضم به حضورتون که سیب بوده یحتمل. :| ولی خب گندم هم ممکنه بوده باشه. به هر حال ما رانده شدیم از بهشت. چه بخاطرِ یک دانه گندم چه بخاطرِ تکه‌ای سیب...

و جمله‌ی آخر :))))

+ خدایا چند نوه‌ی گوگولی مگولی اگوری پگوری از نوعِ کلوچه و آلوچه نصیبِ آقاگلِ ما بفرما. بگید آمین. :))
پاسخ:
اول از همه اینکه هدف ما هم جز لبخند نشوندن بر لب دوستان نیست در مرحله اول :)
.
والا یکی میگه سیب یکی میگه گندم. هرکی یه چیزی میگه. توی مسیحیت میگن سیب میوه ممنوعه بوده.
.
:))

ان‌شالله ان‌شالله ^_^
میگم آقاگل نمیشه من بیام نوه‌ات بشم؟ قول میدم بچه‌ی خوبی باشم، خدا وکیلی خیلی بابا بزرگ باحالی میشی:)))
جالبه که از بچه‌تون راضی نیستید و به فرهاد میگید کاش کمی هم به مادرت رفته بودی:))
یعنی تو خواب و انشای نوه‌تون هم به سیاست گیر میدید خب اون فرهاد کوچولو رو درگیر بازی‌های سیاسی نکنید لااقل، اصلا شاید تا زمان فرهاد سوختهای دیگه‌ای اومد مثلا ماشینهای خورشیدی رونق گرفت یا مثلا خدا خواست مسئولانمون هدایت شدن و .... :))
+ انشالا خدا نوه و نتیجه و نبیره و ندیده و ... خوشکل به خانواده تون عطا کنه:)
یاعلی
پاسخ:
نوه مجازی زیاد دارم. شمام اگه دوست دارین باشین :)
.
این از قدیم یه رسم بوده که پدربزرگا از پسراشون جلو نوه‌هاشون تعریف نمی‌کنن و خوبی عروس رو میگن:دی
احتمال دومی که خیلی کمه ولی حالا در مورد اولی ممکنه اتفاق بیفته آره. به هرحال ما با همین شرایط حال حاضر آینده رو بازنویسی می‌کنیم تا ببینیم چی پیش میاد :))
.
ان‌شالله ان‌شالله ^_^
۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۹:۳۷ پـــــر ی
چه با کلاس تو خونه مهندس صدات می کنن یعنی :)
پاسخ:
 دیدی از دست یکی عصبانی هستی بهش میگی مهندسسس. این مهندسم از همون مهندساست. :))

این نسل را هرکار بکنی انقدر درد کشیده اند و غصه خورده اندکه بعد از دو نسل، با اینکه همه ی مشکلات برطرف شده و مملکت بسان گل و بلبل است باز هم دست از بیرون کشیدن خاطرات تلخ سیاسی نمی کشند و هنوز از گرانی بنزین و پاک شدن صورت مسئله ها دلخورند! :)

+تحریک حس حسادت دیگران کار خوبی نیست! بدتر اینکه پدر و مادرمان هم باشند! خب گناه دارن یک نوه ای، عروسی چیزی بهشون هدیه کنید :)
پاسخ:
روایت داریم این نسل حتی وقتی موقع فوتشون برسه نوه نتیجه‌ها و بچه‌ها رو دور خودشون جمع می‌کنن و میگن پسرانم دخترانم اول از همه در مصرف برق و آب صرفه‌جویی کنین. چون آدم از فرداش که خبر نداره دولت یباره هزینه‌ها رو زیاد می‌کنه بدبخت می‌شین. :)
.
+فعلاً وقت هست برا عروس دار شدن و نوه دار شدن. هنوز زمانش نرسیده:دی
درود بر آقا گل
روزتان شاد که صبح مرا شاد کردید . خداوند از آن آستان و درگاه بی پایانش یک آینده زیبا به همراه یک آقا فرهاد فرهیخته با خواهر و برادر های ناز نازی برایتان در زیبا ترین بسته زندگی هدیه بدهد ( آمین)
و دیگر اینکه خدا کند تا آن هنگام که آقا فرهاد با نمک و باهوش و حاضر جوابتون مشغول دانش اندوزی باشند  درس انشاء را از مجموع درسهای بچه ها برنداشته باشند و بجایش " کامنت نویسی و پست گذاشتن و ... آموزش دهند ( البته اینها هم بجای خودش در آن روزگار لازم خواهدبود ) تا فرهاد خان به وجود آقابزرگش افتخار کنه .
آرزوهاتان بلند - رویاهاتان مانند این پست ، زیبا و قشنگ - جانتان درست و دلتان شاد ( آمین)

پاسخ:
درود به شما.
اول از همه یک آمین بلند برای این دعای خوب تون گفتم. و بعد اینکه خوشحالم باعث شادی دوستان شدم.

عجب خوبی دیدید :))) 
ته خواب تون که خودتون نوشته بودید هم خیلی خوب بود ، دلم نوه خواست :||||
پاسخ:
از لحاظ مکانی و زمانی اگه حساب کنیم احتمال اینکه شما نوه‌دار بشید از من بیشتره و چند مرحله شما از ما جلوترین. پس آرزوی دور از دسترسی هم نیست. :))
۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۰:۰۹ حامد سپهر
دقیقا همینه نسل بعد نسل آبادکننده خانه‌های سالمندان هستن و همین‌ که پدربزرگ مادربزرگاشون به روغن‌سوزی افتادن اولین کاری که می‌کنن اینه که از دستشون خلاص بشن

آقا چه معنی داره نوه ی بیچاره رو تو اون سن درگیر سیاست بکنی بزار بچه گی بکنه:))
کاش زودتر مسافرت بریم



پاسخ:
فکر کنم بنده رو در آینده به جرم کودک آزاری بگیرن روانه زندان کنن اینقدر حرف سیاسی تو مخ بچه می‌کنم :دی
۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۲ شادوَرد __
به به^_^
منم دلم خواست نوه باشم:)
پاسخ:
ماشالله همه هم دلشون نوه می‌خواد. :)
آقا نمی‌شه همین طوری که. اول باید مقدماتش رو فراهم کرد.
۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۰:۲۶ ام شهرآشوب
به به! چه خوابی!
نوه تون فیلسوف نبوده احیانا؟؟!

یه دوستی داشتم یه بار خواب دیده بود بادمجون شده دارن پوستشو میکنن!!!
پاسخ:
نوه‌ای که زیر دست من دوام بیاره فیلسوف نباشه قطعاً یک عارف وارسته‌ای، دانشمندی، علامه‌ای چیزی هست بالاخره. :دی
.
فکر می‌کردم فقط خودم خواب عجیب غریب می‌بینم. این خواب دوست شما دیگه قابلیت ثبت در گینس رو هم داشته انصافاً :))
دقیقا ظهری که این پست رو به صورت دمو تو کانالتون گذاشتید به خوابی دیدم کاملا با جزئیات و جزئیات واضح که همونطور که دیده بودمش نوشتم و واقعا در قالب یک فیلمنامه دراومد.خیلی واسم جالب بود که ذهن چقدر میتونه فعال باشه در ناخوداگاه حتی!
فرهاد؟به گمونم اون موقع اسما یه جیزی تو مایه های ساچایا یا یه همچین چیزایی باشه فرهاد میشه اسم قدیمی مثلا:)))
اسم بابای منو گذاشتید رو نوه تون انتظار دارید ما رو به حدود 60 سال دیگه هم ببرید واقعا؟
پاسخ:
من یه وقتایی یه خوابایی می‌بینم قشنگ میشه از داخلش هفت هشتا فیلم هالیوودی در آورد. :))
این ناخوداگاه آدما خیلی چیز عجیبیه. تازه من علم روان شناسی و طبابت نخوندم و برام اینقدر عجیبه. مطمئنن برا کسایی که علمش رو خوندن باید عجیب‌تر و دارای لایه‌های پنهان‌تری هم باشه.
.
والا من که اسم نذاشتم. حتماً عروسم و پسرم اسم گذاشتن. من نهایت تو گوشش اذان گفته باشم.:دی این رسم رو شمام دارین؟ که بچه رو وقتی می‌خوان اسم گذاری کنن توی گوشش اذان می‌گن و اسمش رو صدا می‌زنن؟ 
ملت خواب هاشونم خارجیه:D
من فقط خواب میبینم گیر کردم یه جای نامشخص که هیچکس هم نیست. یه دره بسته هم رویرومه فقط:| تازه یبار تلاش کردم دره رو باز کنم. نشد :|
پاسخ:
شبا یه تبر بذار زیر پشتی و بخواب. به هرحال ممکنه لازم بشه تو خواب. بخصوص اگه در بسته باشه :))

۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۱:۳۹ جنابــــــــ دچار
پدرام کی بودی تو :))
پاسخ:
نمی‌دونم پدرام کی بوده. ولی هرکی بوده چون توپ نوه منو شوت کرده تو دریا ببینمش شوتش می‌کنم تو استخر. :)
چه خوابی بووودههه... اما من تصورم یه شکل دیگه اس از آینده! اون موقع دیگه بنزینی نمونده و همه ی ماشینا برقی شدن یا کلا سیستم حمل و نقلمون یه شکل دیگه شده ... با این فرمون که میریم شاید حتی دریا هم نمونه برامون:/
وقتی به این فک میکنم که بچه ها بزارنمون خانه سالمندان میگم اصلا چه کاریه بچه دار شدن؟؟خودمون میریم و کمترم حس تنهایی میکنیم 
پاسخ:
حالا امیدوارم واقعاً آینده‌ای باشه و با همین شیبی که داریم پیش می‌ریم نزنیم کل جهان هستی رو نابود کنیم. :) سوخت برقی و پاک پیشکش‌مون. :دی
.
منم زیاد طرفدار بچه دار شدن نیستم. ولی خب نوه‌دار اگه می‌شد بشیم خوب بود. :)
سلام مومن. جزاکم الله خیرا


ایام بر شما مبارک


عرض کنم که بسیار لذت بخش بود و کیف کردم...احسنت...

از حالا هم شبی یه خط  از روی "ضرب المثل" املا بنویس که بعدا به نوه ت اشتباه نگی"ضرل المثل"(لبخند)


جالب اینجاست که داشتم می خوندم کاملا به فرم بچه ها می خوندم...یعنی روال داستان، آدم رو به این سمت و سو می کشید و خیلی لذن بخش بود...(لبخند)


عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام برادر. عیدتون مبارک ان‌شالله.
.
چه میشه کرد عوارض پیریه. یه وقتایی غلط املاییا زیاد میشه. :))
.
خب خوشحالم که لبخند به گوشه لب تون کشونده. هدف هم در مرحله اول جز این نیست. :))

یاعلی
از آخر بیام اول:
1. انشاء خیلی خیلی کلیشه ای بود مثل نود درصد انشاهایی که شنیدم.
2. چون موضوع هم مسافرت هست یحتمل این نوه همون داداش کوچولو منه ولی فرفری بودنش به کی رفته آخه!
3. من وسط خواب بیدار میشم آب میخورم کلی کار دیگه وقتی هم بخوابم ادامه خوابمو میبینم، خیلی وقتا رو خوابام مسلطم.
4. بچه ام منو بذاره خانه سالمندان پدر پدرجدشو درمیارم، اصلا الاغ بیشعور غلط کرده با هزار زحمت بزرگش کردم، جلومو نگیرید بزنم شل و پلش کنم قدرنشناسو چه شبا براش قصه نگفتم. الله اکبرا. ..
5. تو خواب هم فاز ادبیات و تمثیل و ضرب المثلین :)))
پاسخ:
منم از آخر به اول جوابت رو می‌دم که بی‌حساب شیم:دی
.
5- دیگه کاریه که از دستمون بر میاد :)
3-همین‌طوری دلم خواست به هم ریخته جواب بدم. همانا که شما از عرفای برجسته قرن حاضری اصن.
4- باباجان اونموقع دیگه دستت می‌لرزه زورت به بچه نمی‌رسه که بخوای بزنی پدر پدرجدشو در بیاری. نهایت بتونی بگی مرسی که منو سر راه نذاشتین. گذاشتین خانه سالمندان. :)
1- خب دیگه قرار نبود غیرکلیشه‌ای باشه که:دی
2-فکر کنم با خودت نشست و برخواست زیاد داشته که اینقدر عشق سفره:دی یفرفری بودنشم قین به مادرش رفته. :)

۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۵:۳۸ بهارنارنج :)
وای اقاگل چه خواب باحالی انقدرگفتید پیرمرد پیرمرد خواب دیدید پیرشدید و نوه دارید:))

فقط وجدانن به اونام مهر صدافرین میدن؟:/
درایندم تقی داریم؟:دی

وای وای دوخط آخر:))
پاسخ:
دیگه اینقدر تو عالم حاضر تکرار کردم تو ناخوداگاه پیر شدم ظاهراً :)))
.
دارن یقین. من چمیدونم. مگه من از آینده اومدم؟ :دی
تقی رفیق منه. بعید میدونم وقتی پیر بشه بره اسمش رو عوض کنه. :)
.
:دی
۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۵:۳۹ محسن باقری
سلام و وقت بخیر
پاسخ:
علیک سلام.
زنده باشین.
۱۴ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۰ مترسک ‌‌
از این مدل پستا بود که مخاطب رو تا دم چشمه می‌بری اما تشنه بر می‌گردونی، حَج آقا :))
ولی جدای از شوخی، از اون پدربزرگایی میشی که نوه‌ها کلاً خونه‌ات پلاس میشنا :))
پاسخ:
و گفته اند از کرامات شیخ چنین بودی که ملت را به لب چشمه بردی و به بهانه نداشتن لیوان تشنه باز گردانیدی:دی
.
بیان قدم‌شون سر چشم. خودم براشون قرمه سبزی می‌پزم بیا و ببین. :))
۱۴ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۰ امید چِرَوی
واقعا عالی بود ، از همون اول که شروع به خوندن کردم توجهم جلب شد و غرق داستان شدم . من بیشتر به جای این که به خود داستان توجه کنم به مهارت بالای شما در نوشتن توجه کردم و آرزو کردم کاش منم بتونم تخیل و خلاقیت و مهارت نویسنگی شمارو داشته باشم .

خوشحال میشم تو یکی از مطالبتون در مورد این مهارت و استعدادتون برامون مطلب بنویسید :)
پاسخ:
سلام. اول ممنون از تعریفت. و بعد اینکه والا اینقدرم که گفتی ما خوب نیستیم و از سر لطف شماست که مارو خوب می‌بینین. :) 
در مورد مهارت‌های نوشتن هم، اون چیزی که ما توی وبلاگ‌هامون می‌نویسیم خیلی آداب و رسوم خاصی نداره. و چیزی نیست که بشه در موردش به صورت آکادمیک توضیح داد. هرکسی به فراخور اون چیزهایی که خونده و یحتمل نوشته کم کم قلمش سمت و سویی گرفته که این سمت و سو رو توی نوشته‌هاش می‌تونین ببینین. برا اینکه این سمت و سو شکل بهتری بگیره و کامل‌تر بشه فقط و فقط باید کتاب خوند و تمرین کرد. :)
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۰:۱۹ مترسک ‌‌
یه دفعه بگو می‌خوای بیو تروریسم رو اجرا کنی دیگه :))
پاسخ:
اصلاً حالا که این‌طوری شد شمام با نوه نتیجه‌هاتون تشریف بیارین. قرمه سبزی همه مهمون من. :دی
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۱ شادوَرد __
نه نه من دلم نمیخواد نوه داشتم! من دلم میخواد نوه باشم:)
پاسخ:
یه فرم از بقیه نوه‌ها بگیر پر کن همراه کپی شناسنامه و کارت ملی بردار بیار. کارت دانشجوییم اگه داشته باشی تخفیف 70 درصد میدیم. بعد همینجا به عنوان نوه قبولت می‌کنیم اگه خواستی. :))
چقدر نوه مجازی. واقعاً پیر شدم انگار.
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۲:۵۱ شادوَرد __
فرم رو پر کردم، ترمولکی هم بودم تخفیف دادن:) مدارک هم تحویل دادم. بعدش اینو بهم دادن! یعنی من الان نوه محسوب میشم؟!
http://bayanbox.ir/view/5273338148185773853/Naveh.png 
پاسخ:
بله حله. مشکلی نیست. فقط حواست باشه که تاریخ انقضای کارتت نگذره و هر شش ماه با در دست داشتن گواهی اشتغال به تحصیل برا تمدیدش به دفاتر معتبر مراجعه کنی:دی :)))

بله ما هم این رسم رو داریم‌.
و پدربزرگ خدابیامرز من که بزرگ خاندان بودن همیشه اذون میگفتن.
ولی واقعا الان اینقدر بچه ی نوزاد کم شده دور و بر ما اصلا یادم رفته بود این رسم و رسوما!
خب حالا شما هم بعنوان ریش سفید و بزرگ خانواده و اینا یه پیشنهادی بده به مامان بابای بچه!
من کلا تصورم از نوه توح بچگی های بابامه! هم اسمش هم موهای فرفریش هم عشق سفرش!
باید برم بپرسم یه دوستی به اسم پدرام نداشته توپشو شوت کنه‌تو دریا؟
پاسخ:
پدربزرگ خدابیامرز منم همین کار رو می‌کرد. الان این وظیفه رو عموم بر عهده داره. :)
.
نه خب رطب خورده منع رطب نمی‌کنه که. من از همین الان شرط کردم که هیشکی جز مادر بچه‌ها حق نداره در مورد اسم بچه‌هامون نظر بده. پس خودمم حق ندارم در مورد اسم بچه‌های بچه‌ و عروسم نظر بدم:d
.
بپرس نتیجه رو بیا اعلام کن :)) 
۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۸:۲۲ پـــــر ی
به هر حال مهم اینه که مهندس صدات میکنن :)
پاسخ:
:)))
مثلاً تو خونه به خود بگن ژورنالیستتت. ولی مثل همین مهندسسسس من چه حسی بهت دست میده؟:دی
۱۶ آذر ۹۶ ، ۱۷:۳۶ پـــــر ی
نه عاقااااا 
به من باید بگن مورخ. حالا درسته ما رفتیم در وادی مطبوعات و اینا ولی به هر حال عرقمون به رشته مون کم نشده هنوز برادر :)
پاسخ:
آهان. پس تو خونه صدات بزنن مورخخخخخ خوبه؟ البته الان تست کردم گلوم به طرز ناجوری درد گرفت. فکر نکنم شدنی باشه. :))

۱۶ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۹ پـــــر ی
:)))) البته گاها مورخ هم صدام میکنن و خیلی هم میچسبه :)
پاسخ:
:)))
می‌خوای از این به بعد مورخ صدات کنیم؟ 
۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۰:۰۷ پـــــر ی
نه 
همون پری بهتره :)
پاسخ:
:)))
باشه پس. حله.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">