دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

از کرامات شیخنا

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۰۸ ق.ظ

و گفته‌اند صبح سردی بود و شیخ در خانه خفته بودی که درب خانه‌اش را کوفیدن گرفتند. پس بشتافت و درب گشود و پشت درب مأموری را دید با پیراهنی زرد بر تن. و کلاهکی مشکی بر سر و موتوری آبی با آرم هوندا در کنار. پس شیخ زبان گشود و گفت: یا مأمور چه برایمان آورده‌ای؟ مأمور گفت:«یا شیخ، از سرزمین سپاهان برای‌تان بسته‌ای آورده‌ام. خوشگل و شیک. داخلش هم یک بیمه‌نامه‌ی مامانی است. برای اوقاتی که زبانم لال ناخوش احوالید.» شیخ گفت: «یا حبیبی، اینها که گفتی را مطمئنی برای ما آورده‌ای؟ آخر اینکه آب نطلبیده مراد است صحیح. ولیکن روایتی در رابطه با بیمه نطلبیده سراغ ندارم.» پس مأمور گفت: «بنده اینها را دیگر ندانم. پس برو و پول را بیاور تا بروم پی بدبختی‌هایم. که امروز مرا هزار و یک کار بی‌خودی است.» شیخ که تا این جای داستان کاپشن به تن، شال به کمر، کلاه به سر، یه لنگه پا، بسته به دست... (ببخشید مثل اینکه با یک داستان دیگر اشتباه شد-توضیح از بنده نگارنده) پیش در ایستاده بودی خیره به مأمور به یکباره رگ سپاهانیش گل نمودی و گفت: «یا حبیبی! هرچه ما هیچ نمی‌گوییم شما هی آسمان را با ریسمان بباف. آخر کشک چی؟ پول چی؟ بیا و بسته‌ات مال خودت. نخواستیم! ما همان هر وقت مریض شدیم به دستور پزشک متخصص، الطبیب الثانی ننه بزرگوار عمل می‌کنیم، یک عدد چایی نبات می‌زنیم بر بدن، اگر سرطان هم باشد در دم خوب می‌شود. آخر بیمه می‌خواهیم چکار؟» پس شیخ بسته را وا نکرده پس فرستاد و درب منزل ببست و پی کار و بار خویش رفت. 

و گفته‌اند همان روز چون ساعتی گذشت و شب هنگام فرا رسید. در همان دم که شیخ نشسته بودی و فارغ از همه جهان تصنیفی گوش می دادی باز کسی در خانه‌اش بکوفت. شیخ نگاهی به اطراف انداخت تا ببیند بود آیا که مردی ازخویش برون آید و کاری بکند؟ و وقتی بدید که هیچ یک از لوازم خانه چنین قابلیتی ندارند پس خویش از جای بشد. و این بار چون درب را گشود با مأموری با لباس قرمز و کلاهی قرمز و ماشینی قرمز مواجه همی‌شد. مرد قرمزپوش چون دید که بالاخره درب خانه گشوده شد از داخل ماشین قرمز رنگ چپ چپ شیخ را نگریست و راست راست تا پیش شیخ بیامد و گفت: «یاالله. یا رفیق! پس زودتر گوی که کجای خانه آتش گرفته!؟ و ما را با شما چه کار است؟» شیخ که برای لحظه‌ای شهر دور سرش واژگون شده بودی و تا به حال مأمور قرمز رنگی را از نزدیک ندیده بود و چشمانش از تعجب گرد گشته بود گفت: «چی آتش گرفته است؟ کجا؟ کو؟ اگر ما را آتشی گرفته و خویش آگه نیستیم تو را به خداوند زودتر باز گوی. دلواپس شدیم خب.» مردِ مأمورِ قرمزپوش که معلوم بود حال و روز خوبی نداشتی و همچین با این پدیده ناآشنا هم نیست نگهی چپکی به شیخ کرد و گفت:«مگر نه اینکه شما آقای شیخ باشی؟ و نه اینکه اینجا خانه شیخ باشد؟» شیخ گفت: «آری، باشم. ولیکن خود می‌بینی که جائیم آتش نگرفته و تا امروز مرا تنها یک وعده آتش است. و آن هم امید دارم به فضل پروردگار از آن رهایی یابم. و البته شما را با آن آتش بعید دانم که کاری باشد.» پس مأمور قرمزپوش بار دیگر نگاه چپکی‌اش را به شیخ دوخت و وقتی دید نه انصافاً قیافه شیخ به این گروه خونی‌ها نمی‌خورد پس سوار بر ماشین قرمرنگش شد و برفت. و شیخ اندیشناک درب منزل به هم کوبید.

باری، حال که پاسی از نیمه شب نیز گذشته و ماه آنقدر در آسمان پیش آمده که از پنجره قابل مشاهده است، نشسته‌ایم و شرلوک هلمز طور قضایای امروز را مرور می‌کنیم. تا این لحظه این نتیجه تحقیقات ماست: گویی حضرت پدر چند روز پیش تماسی داشته‌اند از اصفهان. و شخصی از ایشان آدرس منزل را پرسیده. پرسیده و بعد شروع کرده است به معرفی شرکتش. شرکتش را معرفی کرده و پدر هم که عاشق حرف زدن با غریبه‌ها و بخصوص اداره‌جاتی‌هاست همه را گوش داده. گوش داده و ان شخص شخیص هم که پیش خود فکر کرده پدر ما این محصول را می‌خواهد آن را پست کرده. پست کرده و وقتی مأمور پست بسته را آورده با شیخ که همین من باشم روبرو شده. روبرو شده و من که در آن لحظه به قول جمالزاده خدایش بیامرزاد شپش در جیبم قاپ می‌انداخته او را رد کرده‌ام که برود پی کارش. مأمور رفته پی کارش و یحتمل بسته را هم به مبدآ برگشت داده. برگشت داده و آن شخص شخیص هم وقتی دیده بسته‌اش برگشت خورده برای اینکه انتقامی خونین از ما و هفت جدمان بگیرد همان دم ما را دستی دستی آتش زده. آتش زده و بعد با 125 تماس گرفته. تماس گرفته و آدرس منزل را به آتش‌نشانی داده و خود را آقای شیخ معرفی کرده است. مأمور آتش‌نشانی هم آمده و با منی مواجه شده که بر خلاف ادعای آن آقای شیخ قلابی هیچ جایم آتش نگرفته بوده. و تنها دغدغه‌ام تا آن لحظه تنها این بوده بوده که شام چه بخورم. پس یحتمل کمی ادبیات شفاهی نثار من و آن آقای شیخ قلابی کرده و سری هم به تأسف تکان داده و سوار بر ماشین زیبایش شده و رفته که رفته. و حال من مانده‌ام و این سناریویی که از ماجرای امروز ساخته‌ام و فقط هنوز نمی‌دانم آن‌ را برای سازنده‌گان سریال شاید برای شما اتفاق بیفتد بفرستم یا کلید اسرار. در کنار همه این‌ها با اینکه شخص مؤدبی هستم و در این برهه‌ی حساس کنونی هم استفاده از قانون کلت زیاد به صلاح نیست؛ باز دلیل نمی‌شود که در دلم مقادیری ادبیات شفاهی نثار آن شیخ قلابی نکنم. و البته امیدوارم قضیه‌ی این شیخ قلابی در همین جا ختم به خیر شود. و بیش از این کش نیاید. زیراکه از قدیم هم گفته‌اند کش بی‌جا مانع کسب است.

نظرات  (۳۳)

۲۰ دی ۹۶ ، ۰۳:۳۴ حضرت کازیمو
چه تصنیفی گوش می‌دادی شیخنا؟
پاسخ:
از صبح شهرام ناظری داره می‌خونه. اینکه کدوم تصنیف بود رو دیگه خدایی تو ذهنم نیست یا شیخ. :)

۲۰ دی ۹۶ ، ۰۳:۵۰ حضرت کازیمو
خوبه شیخ، راضیم ازت. شهرام بزن روشن شی. "درس سحر" گوش‌ بده که چیزی نمونده تموم شیم شیخ. بجای این پیرمردِ در عزلت فرو رفته هم گوش بده 
پاسخ:
ارادتمندیم شیخ. 
ولی عجب چهارشنبه غمگینی است آقا.

۲۰ دی ۹۶ ، ۰۳:۵۳ رزمنده ..
سلام مومن. جزاکم الله خیرا

عجب حکایتی داشتی یا شیخ(لبخند)


عرض کنم که کتاب "بازنشسته" خسرو شاهانی را صمیمانه پیشنهاد می کنم بخون اگه نخوندی...خصوصا یکی از داستانهاش در رابطه با همین تبلیغاته که خیلی مرتبطه با این ماجرای شما(لبخند)


عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام.
از شاهانی چند کتاب صوتی گوش دادم. ولی چیزی نخوندم. نثر شاهانی خیلی خوب و روان به نظرم رسید. طنز خیلی خیلی خوبی هم داشت. چشم اگر یافت بشه حتماً. دوست دارم ازش بخونم بازم :))
یاعلی.
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۴:۰۵ حضرت کازیمو
دیگه نیستیم تا اعلام کنیم شیخنا. ما هم تموم شدیم شیخ.
شما به جای ما یادآوری کن غم‌انگیز بودن ایام را
پاسخ:
خودت هم نباشی یادت هست. :)

۲۰ دی ۹۶ ، ۰۵:۵۹ مترسک ‌‌
اینو دوباره برای خودت کمونه‌طور فوروارد بکنم؟ D:
پاسخ:
هشتگ همون گیفی که فرگوسن داره توش می‌خنده:d
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۶:۳۸ محبوبه شب
خیلی زیبا بود مخصوصا انتهای داستان که فعل جمله ی قبل در ابتدای جمله ی بعد تکرار میشد : ) 
پاسخ:
این سبک نوشتاری رو اول بار توی کتاب حمیدرضا صدر دیدم. پسری روی سکوها. و خب خیلی خوشم اومد از این شکل نوشتن. :)
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۷:۱۴ بامبـو ❧☘☙
عجب آدمایی پیدا میشنا!
باورم نمیشه یه مرد بالغ این کارو کرده باشه!!!
حالا بسته چی بوده؟
پاسخ:
حالا مگه من جایی گفتم مرد بوده فرد زنگ زننده؟ :d
.
ظاهراً یه نوع کارت بیمه بود. باطنش رو وا نکرده پس فرستادم نفهمیدم. )
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۷:۲۲ ♫ شباهنگ
خب تصنیفه رو که تو جواب کامنت اول گفتی چی گوش می‌دادی
شام چی؟ می‌خوام ببینم شیوخ وقتی تنهان اوج خلاقیتشون برای غذا چیه :دی

پاسخ:
 الان که زمستونه سیب زمینی ریزا رو جدا می‌کنم می‌ذارم روی بخاری بپزه بعد می‌خورم! :)
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۷:۳۱ بامبـو ❧☘☙
اصلا با جنسیتش کاری ندارم، به بالغ بودنش شک دارم!!!

پاسخ:
خب اون شکلی من حتی به انسان بودن طرف هم شک دارم. :| حیف فعلاً نمیشه از قانون کلت استفاده کرد.
خب یکی دیگه از عادات والدین هم پیدا شد، پدر منم تلفن رو که بر میداره اول کلی گرم با طرف احوال پرسی میکنه بعد میگه اشتباه گرفتی:|

پاسخ:
پدربزرگم عادت داشت حتی وقتی تلفن گویای مخابرات به تلفنشون زنگ می‌زد با خانمه حال و احوال کنه. بعد هم که خانمه می‌گفت لطفا در اسرع وقت نسبت به پرداخت قبض خود اقدام فرمایید بهش می‌گفت چشم چشم. :)))
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۷:۴۴ ♫ شباهنگ
عه من فکر می‌کردم شهرتون گرمه و زیر کولرین الان
خدایی تصورم از بخاری فقط تو منطقه‌ی خودمونه و بس
پاسخ:
شهر ما که مثل تبریزه سرده. کاشون رو هنوز شهرمون به حساب نمیارم. (بلاگر کاشونی رد نشه ببینه اینو:d)
ولی خب همینجا هم بخاری هست. منتها کم است. :))

۲۰ دی ۹۶ ، ۰۷:۵۸ ستاره جان
از کجا فهمیدین کار اون شرکته هست؟
پاسخ:
خب خیلی هم شل نجنبیده بودم و از اتش نشانی گرامی خواستم شماره‌ای که زنگ زده بهشون رو بهم بده. :|
درود یا شیخ
کدام تصنیف از شهرام بود؟
شیخ مورد خشم قرار گرفتی.

پاسخ:

گفتم توی کامنتای قبلی :)
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۸:۱۹ آسـوکـآ آآ
خیلی پیچیده شد
چطور فهمدید همون فرد این کارو انجام داده.
پاسخ:
خب همین شکلیم نیست که زنگ بزنی به آتش نشانی مزاحم بشی و بعدش هیچ کاری تون نداشته باشن. :) 
بعدش تماس گرفتم و شماره رو بهم دادن.
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۸:۳۹ مریــــ ـــــم
چغوک بریزو
:|
پاسخ:
چغوک یعنی گجیشک؟ نه؟ بریزو یعنی چی؟
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۸:۴۰ مریــــ ـــــم
من عاشق نوشتنای اینطوریتم
برای خاله منم همین اتفاق افتاده بود
خیلی ماهرانه ادرس میگیرن و بعد پست میکنن

پاسخ:
:))
خیلی حرکت ناجوانردانه ایه. :|
۲۰ دی ۹۶ ، ۰۹:۰۰ پـــــر ی
می بینم که همتون شهرام ناظری گوش می کنین :)))))
هدیه رو وا نکرده پس فرستاد عالییییی بود :)))))
پاسخ:
آره مگه میشه عاشق شهرام ناظری نبود آخه؟ :)
توی مدرسه قبلیم یادمه هرکی هرچیزیش میشد بهش چایی نبات میدادن و میگفتن خوب میشه :| حالا میخواست دل درد باشه یا شکستگی سر :/ فرقی نداشت براشون :/
پاسخ:
دیگه در دسترس ترین داروی ممکن بوده :دی
شایدم به تلقین خیلی اعتقاد داشتن :)
یا شیخ

قانون کلت چه بود؟
پاسخ:
قانون کلت رو ندونی نیم عمرت بر فناست! :)
قانون کلت میگه اگه از هدایت شدن یه نفر ناامید شده باشی حق داری با استفاده از یه کلت خودت خودش و یه ملتی رو از شرش راحت کنی.:d
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۲:۱۰ خانومی ...
خیلی کارش مسخره بود ها . زنگ میزد فوت میکرد قابل تحمل تر بود تا اینکه آتش نشانی رو بزاره سر کار :/
پاسخ:
یعنی اگه دستم به دستش برسه اول یکی می‌خوابونم توی دهنش. بعدم هرچی ادبیات شفاهی بلدم بهش می‌گم! :|
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۳:۰۲ حامد سپهر
یا شیخ ادبیات شفاهی نثارت کلی خندیدیم :)))
پاسخ:
حالا چرا حرف زشت می‌زنی؟ :d
تا شما باشید شرکت مردم رو سرکار نذارید. :)
یه مدت هم پست برا ما کا میکرد، یه بار من گیاه دارویی برا چاق شدن سفارش داده بودم زنداداش هم برا لاغر شدن همزمان رسیده بود، پستچی یه قهقه ای میکرد انگار جوک بی مزه براش تعریف کردن.
پاسخ:
سری بعدی که یکی از این شرکتا بهم زنگ بزنه آدرس کاشان رو میدم ولش تهش میگم شهر تبریز! :| بخندیم. 
۲۰ دی ۹۶ ، ۱۵:۲۷ کوالای پیر
چه قشنگه این سبکه :))) 

+پدر من از این تلفنا بهش میشه کلی قاطی میکنه که چرا مزاحم مردم میشن و پیگیر میشه شمارشو از کجا اوردن معمولا هم خود طرف تلفنو قطع میکنه :/


پاسخ:
:))
.
شماره ها رو که از خود مخابرات می‌گیرن. شما یه پولی می‌دی و بهت مثلاً 5000 تا شماره از فلان شهر میدن. فکر کردی این پیامک‌های تبلیغاتی از کجا می‌فهمن ما اهل چه شهری هستیم؟
یک نفر هم شماره تلفن ما رو پخش کرده برا قرعه کشی و به ملت زنگ میزنه میگه سکه بردین زنگ بزنین خونه جولیک اینا که بهتون سکه تون رو بدن. اسیر شدیم. :|
پاسخ:
شماها دیگه خیلی بدشانسین خدایی :))
تاحالا چندتا سکه دادین؟:d
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۰:۰۳ جناب دچار
این سبک نوشته هایت را دوست دارم سعید :)
پاسخ:
ارادتمند یا شیخ :)
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۲ مسـ ـتور
برای "شاید برای شما هم اتفاق بیفتد" بفرستید، کلید اسرار برای موضوعاتی بود که از نظر معنوی توشون به نوعی معجزه رخ میداد!
ما هم دعا می کنیم بیشتر از این کش نیاد ان شاءالله...
پاسخ:
خب من منتظرم ببینم تهش یه معجزه‌ای میشه مثلاً طرف بره زیر تریلی روغن موتور عوض کنه. :)
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۱۲ گندم بانو
با آتش‌نشانی چیکار داشته؟!!!!! :/
بعد مگه آتش‌نشانی در میزنه؟!!
پاسخ:
چی بگم والا. :|
خب اومدن دیدن جایی که دود ازش بیرون نمیاد. پس در زدن گفتن شاید تو آتیش گرفتن. شایدم سر یکیشون تو خمره گیر کرده.
۲۱ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۴ حاج مهدی
:))
شیخنا کیف کردیم ازین حکایت! وقتش را عنایتی کرده بیشتر نموده.
پاسخ:
:))
چطوری وقتش رو زیادتر کنم؟ مثلاً خودم چند وقت زنگ بزنم به ملت بگم زنگ بزنن آتش نشانی مزاحمش بشن بفرستنش دم در خونه من؟
۲۵ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۷ ستاره جان
آها 
خوب بعدش چی؟ تونستید پیگیری کنید؟ 
پاسخ:
در این حد که زنگ بزنم و کمی ادبیات شفاهی به کار ببرم و دلم خنک بشه فقط :|
۲۵ دی ۹۶ ، ۰۸:۳۴ مریــــ ـــــم
اره چغوک ینی گنجیشک
اما چغوک بریزو اسم یه غذای کرمونیه
هروقت نمیدونیم شام چی بخوریم اینو میخوریم
اصلنم چغوک توش نیست
:|
پاسخ:
اِ؟ چرا دو سال کرمون نبودم از اینا نخوردم من؟ :)
ترکیباتش چیه؟ 
شایدم خوردم خبر نداشتم اسمش چیه. مثلاً بز قرمه رو اولین بار کرمون خوردم. :)
نمی‌دونستم شمام کرمونی هستین. :d
بابابزرگ بعدش یه ندا بده باهم بخندیم :))
پاسخ:
آره از قدیمم گفتن با هم بخندین. حالا به همم خندیدین اشکالی نداره. ولی با هم باشه. :)
۲۵ دی ۹۶ ، ۰۹:۴۵ مریــــ ـــــم
خب چون دوسال کرمون نبودی
:|
گوشت چرخ کرده و پیاز قارچ و فلفل دلمه ای و هویچ و سیب زمینی
به واقع هرچی دم دستمون باشه میریزیم توش
ععععع.بزقرمه غدای محبوب منه
:))
پاسخ:
اشتباه تایپی بود. :) 2سال کرمون بودم. ولی 23 سال کرمون نبودم. شاید تأثیرگذار بوده. :)
.
ما تو اصفهان به این می‌گیم آب سیبی! هرچی بیاد دم دست مامانا می‌ریزن توی قابلمه تفت می‌دن و بعدم رب و کمی آب. 
۲۵ دی ۹۶ ، ۱۰:۲۹ پـــــر ی
معلومه که نمیشه
پاسخ:
:))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">