دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همه زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

چه غم ز بی‌کلهی؟ آسمان کلاه من است!

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۱۱ ق.ظ

استراگون یک جایی وسط کتاب در انتظار گودو رو می‌کنه به ولادیمیر و میگه: «مطمئنی قرار بود امروز بیاد؟» ولادیمیر در جواب بهش میگه: «آره گفت شنبه میام. آره فکر کنم.» استراگون در جوابش میگه: «ولی کدوم شنبه؟ تازه، از کجا معلوم امروز شنبه است؟ ممکن نیست یکشنبه باشه؟ یا دوشنبه؟ یا جمعه» 

امروز که چهارمین روز و البته آخرین روزی هست که در این بروکراسی اداری گیر کردم(فارغ از به نتیجه رسیدن و یا نرسیدن!) و هرباری که زنگ می‌زنم وعده عصر و آخر وقت و فردا رو بهم می‌دن؛ داشتم فکر می‌کردم اصلاً از کجا معلوم امروز که ساعت از دوازده شب گذشت وارد فردا بشیم؟ مگه دیروز و پریروز هم قرار نبود فردا که شد این مشکل حل بشه؟ خب از کجا مشخصه که فردا باز همین امروز نباشه؟ از کجا معلوم باز فردا که زنگ زدم نگید فردا؟ 

خسته‌ام. خیلی خسته. درست مثل استرگون توی نمایشنامه در انتظار گودو. منم در انتظارم. انتظاری که انگار پایانی برای اون نیست. جمعه که می‌اومدم پیش خودم گفتم قطعاً کار سختی پیش روم هست. ولی مطمئنن آخرش پایانی داره. مطمئنن بالاخره تموم میشه و اون‌موقع دیگه منم و تعطیلات عیدی که درست روبروم ایستاده. اون وقت با خیالی آسوده می‌تونم بگم یکی دیکه از برگه‌های تاریخ زندگیم رو به اتمام رسوندم و این حق رو دارم که از تعطیلات عیدم با خیالی آسوده لذت ببرم! لذت ببرم و آماده بشم برای ادامه حیات. برای ادامه این زندگی. ولی الآن مثل استراگون خیره شدم به یک صفحه مانیتور و دیوار روبروم. و به دیالوگ‌های نمایشنامه بکت فکر می‌کنم:

*****

استراگون: … بیا بریم.

ولادیمیر: نمی تونیم.

استراگون: چرا؟

ولادیمیر: در انتظار گودو ایم.

استراگون: (نومید) آه! (مکث) مطمئنی همین جا بود؟

ولادیمیر: چی؟

استراگون: جایی که باید منتظر باشیم...

*****

استراگون: باید الان این جا باشه.

ولادیمیر: نگفت که حتمن می آد.

استراگون: و اگه نیاد؟

ولادیمیر: فردا برمی گردیم.

استراگون: و بعدش پس فردا.

ولادیمیر: احتمالن.

استراگون: و همین طور.

ولادیمیر: و این قضیه هست…

استراگون: تا اون بیاد…

*****

نمی‌دونم آخر امروز قراره چه اتفاقی رخ بده. ولی من دیگه خسته شدم از این انتظار. می‌رم نهار. می‌شینم و ادامه کتابم رو می‌خونم. بازی پرسپولیس رو هم احتمالاً داخل ترمینال می‌بینم. بعدهم برمی‌گردم اصفهان. پست بعد یک پست خیلی خوبه. درست مثل فردا. به قول گلپا: «چه غم ز بی کلهی؟ آسمان کلاه من است!» 

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۲
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۲۷)

یه اتفاق خوب؟ ان شاءالله 

پاسخ:
اتفاق خوب همینکه دارم بر میگردم برای من یک اتفاق خوبه. اگرچه ناکام!
ولی اینکه گفتم یک پست خوب درواقع جنبه‌های مثبت و دلنشین این سفر چند روزه است. همیشه همراه سختی‌ها آسونی و آرامش هم هست. این چند روز هم اگرچه سخت پذشت، ولی جنبه‌های خوب و خیلی خوبی هم داشت. چیزایی که اگه فردا روزی به این شهر فکر کردم ترجیح می‌دم اونا رو به خاطر بیارم. :))

به امید اتفاقات خوب...
پاسخ:
آدمی به امید زنده است. سال‌هاست که به امید زنده است. :)
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۰ مریــــ ـــــم
دیگه بارون هم نمیاد 
با خیال راحت برو
پاسخ:
از کناره ها هم برم ماشین بهم نزنه؟ :)
بابا اینکه عالیه 
پاسخ:
:))
تعریفت از عالی با تعریف من 180 درجه فرق داره.
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۴۲ بهارنارنج :)
جدا هم که خسته کنندس
پاسخ:
خسته کننده. و اگه بعضی چیزا نبود ویران کننده حتی. :)
خب مشکلشون چیه هی امروز و فردا میکنن؟
پاسخ:
یک سایتی هست. که باید تویه حساب یک بخشی از طریق اون انجام بشه. شانس من و خیلیای دیگه زده و این سایت سرورش آب و روغن قاطی کرده :|

از تاثیرات بارون هم بنویسید.
پاسخ:
باران باعث باز شدن عروق بدن شده و به رشد گیاهان نیز کمک می‌کند :)
اینی که میگه از کجا معلوم فلان و بهمان دقیقا خود خود منم :)))
+ چشم به راه و گوش به زنگِ پست بعدیم :دی
پاسخ:
:))
باشه. قبوله.
شخصیت ولادیمیر رو هم پیدا کنیم می‌تونیم نمایش رو ببریم روی پرده. فقط کی میای قرارداد ببندی؟ :دی 
.
گوش به زنگ باشید :))
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۴ مریــــ ـــــم
ازکناره هابرو 
اما نه بخاطر اینکه ماشین بهت نزنه
بخاطر اینکه شلوار و جونتو ماشینا ابپاشی نکنن از بارون مونده دیشب
:|
پاسخ:
الان زمین خشکه. انگار سه ساله زمین آب بهش نرسیده :)
بازی امشبه؟
پاسخ:
آره. شش و چهل و پنج دقیقه. :)
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۱۲ آرزوهای نجیب (:
ایشالا که اتفاق‌های خوب بیفته براتون (:

چرا من نمایشنامه نمی‌خونم؟ چقدر این نمایشنامه خوب بود این بخشش که گذاشتید (:
 
پاسخ:
چرا نمایشنامه نمی‌خونین؟ :)
نمایشنامه‌ها خیلی خوبن. از خارجیا بکت و اشمیت و از ایرانیا خود بهرام بیضایی نمایشنامه‌های خیلی خوبی دارن.
این در انتظار گودو رو یادمه یک روز جمعه با خود نمایشش شروع کردم به خوندن. هم نمایش رو می‌دیدم هم کتاب رو می‌خوندم. خیلی چسبید بهم. ت شب خوندنش طول کشید اما :))
در انتظار گودو دو جور بازخور متفاوت داره یه عده عالی میدوننش یه  عده مزخرف و حد وسطی نداره به نظر من عالیه

پرسپولیس هم که میزنه دیگه:)
پاسخ:
بازخورد اول رو ندیدم تا حالا :)
.
شکی نیست.
چقدر بی انگیزه شدم واسه بازیای پرسپولیس
پاسخ:
شما بشین بخون چار روز دیگه کنکور داری برادر من :)
بازی چلسی امشبه؟ امشب باشه نمی‌بینمش که :|
انشالله که درست میشه. 😊 تاریخ بگم؟ آبرو گرو بزارم؟ یا خداااا 😣😣😣😣 
۲۸ م
خخخخخ 
نشد نیای بگی چرا نشده ها. من نگفتم کدوم ۲۸ م
پاسخ:
الان موکل درونتون بود کامنت گذاشت؟ :))

سلام مومن. جزاکم الله خیرا


افراد راحت طلب همینند دیگه...حتی کار اداری ساده را زورشون میاد انجام بدن...فقط ارباب رجوع را اذیت می کنند....

یکی از رفقای ما رفته بود تو یه اداره که ارباب رجوع داره کار کنه...
بعد اونقدر این بنده خدا سرش شلوغ میشد که کار بقیه کساد بود...
می گفت افراد مختلف میومدند و می گفتند باورمون نمیشه همه کارهامون امروز انجام شد...پیش خودمون می گفتیم چند روز معطلیم...اما خدا را شکر که حل شد...
این بنده خدا تعریف می کرد به چشم خودم می دیدم که همکارانم برای سرگرمی هم که شده، طرف را اذیت می کردند و کارش را به بعد موکول می کردند...

در حالی که آیت الله فاضل لنکرانی رحمه الله علیه فرمود: "واجباتت را انجام بده، به جای مستحباتت، کار مردم را راه بنداز...قیامت هم اگه ازت پرسیدند، بگو فاضل گفت"

ان شاء الله عامل باشیم صلوات


عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام. :)
والا چه عرض کنم برادر چه عرض کنم.

نه چلسی عشق که فرداست
بابا دیگه اصن واسه کنکور نمیخونم یه وضعی :/
پاسخ:
باختیم خدا از دروازه بون نگذره :|
تو این شرایط بی کلهی آخ اگه بارون بزنه :)
پاسخ:
آخ اگه بارون بزنه...

ها گفتی صندوق رفاه... اووووه من چقدر درگیرش بودم سه هفته منو چرخوند تا جواب داد :/
پاسخ:
رحمت خدا بر اینان باد! :|
چی شد آخر؟ کاره انجام شد و برگشتین یا کاره انجام نشد و برگشتین؟

خدا رو شکر که پست بعدی پست خیلی خوبیه. 
پاسخ:
کار انجام نشد و برگشتم :|
آخ از این فرداهایی که آدم چشم انتظارشونه تا شاید یه چیزایی تغییر  کنه ...
انتظار اینکه شاید یه اتفاق خوبی بیفته و حال دل آدم رو خوب کنه، آروم کنه ...
چرا انتظار اومدن این فردا ها داره تبدیل به انتظار یه معجزه میشه !؟ :(

+ سلام و روز و روزگارتون روبه راه :)
ان شاءالله از این به بعدش راحت تر پیش میره و آخرش پایان خوبی داره .
پاسخ:
سلام و زنده باشید و ممنون از لطف تون.
میشه واسه پست بعدی تون کامنت بذارم؟ :دی
پاسخ:
خواستن توانستن است. :)
غصه نخور بابا ، تازه یه چند روزه به دنیا اومدیا. بی خیالش این حجم ناامیدی شو😉🌹 
پرسپولیسم که برد😌
پاسخ:
آره تو این چند روز کلی بزرگتر شدم! :)
این بروکراسی های اداری پیر میکنه آدمووو. خداقوت... من خیلی ها رو وسط کار ول کردم عطاشو به لقاش بخشیدم :/
.
یه سری هامون سالهاست منتظر گودوی خودمونیم...
پاسخ:
تو این چند روز کلی بزرگتر شدم به همین خاطر :))
.
انتظار انتظار انتظار می‌کشه همه مون رو آخرش.
چقدر از خوندن در انتظار گودو لذت بردم
دوباره برم سراغش
پاسخ:
:))
خیلی خوب بود کتاب.

چه غم ز بی‌کلهی؟ صرف کله داشتن هم نعمته بهرحال :د
پاسخ:
آره لنگه کفش در بیابان غنیمته. شاید کلاهم غنیمت باشه :)
ولی تیم خیلی با جسارت و خوب بازی کرد خوشم اومد
همش اشتباهات فردی داشتیم
پاسخ:
ان‌شالله به زودی سرمربی میره دنبال کارش :)
راحت می‌شیم.
۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
پست بعدیتون پر از خبرهای خوب باشه ان شاالله:-)
پاسخ:
پست بعد اومد و من جواب کامنتای پست قبلش رو هم ندادم. شرم بر من :|

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">