دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست زنده باش.

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۵۴ ق.ظ

اینقدر که عقده ننوشتن در این چند روز اخیر رو داشتم با خودم عهد کردم امشب تا وقتی خوابم نگرفته بنویسم! پس اگر پست بیش از حد طولانی بود و سر و ته مشخصی نداشت و جای فعل و فاعل و نهاد و گزاره‌ش هم جابه‌جا بود، از خطای این جانب بگذرید! یا اگر دوست داشتید نخوانید، نخوانیدش! اشکالی وارد نیست.

راستش امروز با یک حساب سر انگشتی به عدد هفت، هشت هزار کیلومتر سفر در نیمه دوم اسفند رسیدم. اگرچه این آمار به ظاهر خیلی هم بالا نیست ولی برای منِ بدسفری که از داخل ماشین بودن (و بخصوص داخل اتوبوس بودن) در حد سیر! متنفرم، مورد زجرآوری بود. دروغ چرا، از همین الان که سمیرمم باز به این فکر می‌کنم که باید یکبار دیگر همین مسیرهارو طی کنم. البته که به قول قدیمی‌ها آب که از سر گذشت از بهارش پیداست. ولی خب.

البته ناگفته نماند اینکه گفتم از داخل ماشین بودن در حد سیر متنفرم به معنای متنفر بودن از خود ماهیت سفر نیست. آخردست همه ما مسافریم. من هم مسافرت رو دوست دارم. بخصوص اگر با دوستان باشد. ولی خب سفری که تحمیلی باشد زیاد قابل دوست داشتن نیست. توی چنین سفری نمیشه زیاد به لذت بردن فکر کرد. نمیشه وقتی بیکار بودی بگی: «بابا بیخیال؛ برم توی شهر و یا توی بازار و بی‌خود و بی‌جهت تابی بخورم.» نه نمی‌شد. لااقل از من برنمیاد این کار. اینایی که می‌گم نه اینکه دارم آیه یأس می‌خونما. نه. گفته بودم که قراره این پست پست خوبی باشه. شاد باشه و نمودار لحظه‌های خوب. (و احتمالاً طویله‌طور) پس نوشتن از آه و ناله‌هایی که نه دردی از من دوا می‌کند و نه چیزی به دانش شما اضافه، هیچ ثمری ندارد. پس همین بهتر که بی‌خیالشون شد.

و اما شرح سفر، نمی‌دانم اشاره کردم رفتم کرمان یا نه، ولی الان اشاره می‌کنم که مهم‌ترین بخش سفرم و طولانی‌ترین بخشش مربوط به کرمان بود. البته خب چونکه قرار شد بخش‌هاش زشت و مأیوس کننده‌ش رو فاکتور بگیرم پس دیگر به اینکه چند شب به این شکل داخل نمازخانه خوابگاه خوابیدم و چند شب و روز فقط به خاطر اختلال در سرور یک سایت معطل شدم و در نهایت هم کارم انجام نشد نمی‌کنم. ولی از من پیرمرد به شما نصیحت، دور تحصیلات رو هم خط نکشیدید دور تحصیلات تکمیلی را خط بکشید! یا لااقل اگر نمی‌خواهید خط بکشید و هدفی برای ادامه تحصیل دارید در شهری درس بخوانید که فاصله‌ش تا شهر خودتون کمتر از چهار پنج ساعت باشد. نه مثل من نزدیک 13-15 ساعت در راه باشید. البته که در این عصرخداناباوری سیستم‌های حمل‌ونقل دیگری هم هست که ممکنه مسافت فوق براتون کوتاه‌تر به نظر بیاد ولی در کل من آنچه سخن حق بود با شما گفتم خواستید پند بگیرید نخواستید از این چشم خوانده و از آن گوش بیرونش کنید. به قول قدیمیا نه خانی آمده نه خانی رفته.

عرض می‌کردم که سفر به کرمان هم نکته‌های ویژه و خوب و قابل ذکری داشت. یکی از این نکات خوب و ویژه دیدار با یکی از بلاگران بامحبت کرمانی بود. بهارنارنجی که در این چند روز و چند شب به‌ من ثابت کرد این شهر الحق دیار کریمان بوده و هست. در شهر کوچک ما اینکه پسری در مورد خانمی یا دختری در جمع صحبت کنه و از خوبی‌هاش بگه زیاد جلوه مناسبی نداره. خب این فرهنگ شهر ماست و من نمی‌تونم به تنهایی تغییری در این فرهنگ بدم. ولی می‌تونم و این اختیار رو دارم که پام رو از گلیم این فرهنگ درازتر کنم و با خیالی آسوده و البته با کسب اجازه از خود ایشون شرح دیدارمون و شرح ویژگی‌های ایشون رو بنویسم. دیدار اول با بهار نارنج در عصر اولین روز سفر اتفاق افتاد. اگرچه قبلاً در یکی از سفرهام به کرمان با ایشون دیداری داشته بودم ولی دیدار قبل آنقدر کوتاه و مختصر بود که چیز خاصی برای نوشتنش نبود. اینبار اما فرصت دیدار بیش از چند دقیقه بود. و کوتاه و مختصر تقریباً از همه‌جا گفتیم و شنیدیم. از دنیای وبلاگ‌نویسی، تا دنیای کتاب‌خوانی، تا وضعیت درس و دانشگاه و لذت دیدارهای وبلاگی. از اینکه بهارنارنج پس از اون دیدار اول با من، چند بلاگر دیگه رو هم دیده بود و من اما اون دیدار اولین و آخرین دیدارم با یک وبلاگ‌نویس بوده. اگرچه در این مدت چند نفر از دوستانم رو به وبلاگ‌نویسی سوق دادم. ولی خب این دو ربط چندانی به هم نداشتند. دست آخر هم(شایدهم در وسط بحث! من پیرمرد یادم نمیاد.) ایشون یک جلد کتاب به همراه قهوه کرمان(که ما و احتمالاً شما بهش می‌گیم قُوَتو! و من نفهمیدم چرا کرمانیا بهش میگن قهوه!) به این بنده نگارنده هدیه دادند. یا شاید سوغاتی دادند. به هرترتیب، مهم محبت ایشون به بنده بود. و اعتراف می‌کنم ایشون میزبان خوبی هستند. و در این چند شبانه‌روز کمک کردند که سختی این سفر بر بنده کمتر شود. و کمتر احساس غریبگی داشته باشم.

و اما کتاب، آخ اگه بارون بزنه. دقیقاً نمی‌دونم چه حکمتی هست روزی که پستی با همین عنوان نوشتم آسمون شروع به باریدن کرد و امشب هم که درحال نوشتن این پست طویله‌طور هستم باز بارون درحال باریدنه. با این تفاوت که زیر بارون اول توی کرمان قدم زدم و زیر بارون دوم توی سمیرم. و باز صدای شاملو توی گوشم زمزمه می‌کنه: "پایِ دار، قاتلِ بی‌چاره همون‌جور تو هوا چِش می‌دوزه ـ «چی می‌جوره تو هوا؟ رفته تو فکرِ خدا؟...» ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه شالی از خشکی درآد، پوکِ نشادون بزنه...» آخ اگه بارون بزنه! آخ! اگه بارون بزنه!" روز اول وقتی مطمئن شدم چاره‌ای جز موندن در خوابگاه ندارم، قبل از اینکه برم به خوابگاه تصمیم گرفتم چند ساعتی رو توی کتابخونه دانشگاه سپری کنم. کتابی که بهارنارنج هدیه داده بود رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. شروع کردم به خوندن و فقط زمانی به ساعت نگاه کردم که سه چهار ساعتی از اومدنم به کتابخونه گذشته بود و رهش تقریباً رو به اتمام بود. همینجا گله‌ام از امیرخانی رو بیان می‌کنم! برادر من، جدا از هر نقدی که به کتابت وارد بدونم چرا وقتش اینقدر کم بود؟ آخه مؤمن چی می‌شد یه صدتا صفحه بیشتر می‌نوشتی؟ منِ کندخوان کل کتابت رو توی پنج-شش ساعت خوندم آخه. این چه وضعیه؟ و اما بعد. نمی‌خوام نقدی به کتاب امیرخانی بنویسم. نمی‌خوامم داستان کتاب رو بهتون لو بدم. فقط وقتی کتاب تموم شد توی همون کتابخونه چند دقیقه‌ای به جلد کتاب خیره شدم. طرح جلد کتاب به نظرم یکی از نقطه‌های خیلی مثبت اون بود. نکته‌های زیادی داشت. و کاملاً مرتبط با خود کتاب بود. درونمایه کتاب رو هم قصد ندارم اشاره‌ای بهش داشته باشم. فقط اینکه چند روزه میرم و میام و با خودم زمزمه می‌کنم: آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه...

نمی‌دونم دقیقاً طولانی‌ترین پست این وبلاگ کدوم پست بوده ولی این پست تا همینجا نزدیک 1070 کلمه شده. یعنی در حدود یک صفحه و نیم کاغذ A4 معمولی مثلاً. با این حال همچنان حرف برای گفتن و نوشتن هست. اینقدر می‌نویسم تا لااقل دو کاغذ کامل رو پوشش بدم!

یکی دیگر از نقطه‌های روشن این مسافرت چندروزه خانم مسنی بود که آبدارچی یکی از بخش‌های دانشگاه بود. خانمی که در این چند روزه حق مادربزرگی و مادری بر گردن بنده داشت. روز دوم که کارم پیچیده شده بود و نشسته بودیم داخل اتاق انتظار بخش مربوطه، همین خانم وقتی حال نزار بنده رو دید لیوانی چایی‌ای به من تعارف کرد. و من هم در مرامم نیست که دست رد به چایی بزنم! درواقع از خدا می‌خواستم کاش تعارفکی هم به ما چند نفر بکند. اگرچه اون دو نفر گویا به نشانه ادب و احترام دست رد به سینه مادربزرگ زدند ولی من وقتی صحبت از چایی باشد ارزشی برای این ادب و احترام‌های فرمالیته قائل نیستم! مادربزرگ بخش مربوطه وقتی دید که من با چه عطشی لیوان چاییش را سر کشیدن فکر می‌کنم تا ته خط رو خوند. آخر وقت زمانی که کارم هنوز گیر بود و به اتمام نرسیده بود و در موقعیت کارد بزنی خونش در نمیادطور بودم باز تعارفی زد و اینبار بنده رو به داخل اتاقک آبدارخونه‌ش راهنمایی کرد. مجدد لیوانی چایی جلوی میزم گذاشت و بی آنکه حرفی بزند بیرون رفت. و این شد که در این چندشبانه‌روز لااقل روزی دوبار من به اتاقک مادربزرگ می‌رفتم و یک لیوان چایی خوش رنگ دریافت می‌کردم. راستش این چیزهای کوچک اگرچه شاید برای کمتر کسی دارای اهمیتی باشد اما برای من ارزشش آنقدر بود که همینجا بار دیگه از ایشون کمال تشکر رو داشته باشم. و امیدوار باشم در ادامه زندگی همیشه موفق و سرزنده باشه.

فکر می‌کنم دیگه تقریباً باید به انتهای صفحه دوم رسیده باشم. ولی چون کار از محکم کاری عیب نمی‌کنه پس برای اینکه از این بابت اطمینان حاصل کنم و به قولی که در میانه متن دادم عمل کنم این چند بیت آخر رو به اشتراک می‌گذارم که قطعاً از مرز 1500 کلمه گذر کنم. این هم قطعه‌ای از شعر ابتهاج عزیز که به نوعی شرح حال من هم هست:

نگاه کن

هنوز آن بلند دور،

آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست،

سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز


چه فکر می‌کنی؟

جهان چه آبگینه شکسته‌ای‌ست

که سرو  راست هم در او شکسته می‌نمایدت.

چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ

که راه بسته می‌نمایدت.


زمان بی‌کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج.

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند

رونده باش

امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،

زنده باش...

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۶
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۲۵)

دیدار وبلاگی ^__^ پس دیگه پای پست های وبلاگی شاهد آه و فغان شما با این همه سابقه و ندیدن دوست وبلاگی نخواهیم بود. :)
دانشگاه شما رو ول کرده حالا شما ول کنش نیستین؟؟
من حالاحالاها پندتون رو با گوش جان و این حرفا میشنوم و آویزه گوشم میکنم ولی خب یکم به ثبات کاری بزنم میزنم زیر اون آویزه گوش و میرم پی ارشد و اون یکی :)
عجب مامان بزرگ باحال و دنیا دیده ای دمش گرم.
پاسخ:
والا منم ولش کردم اینا ول نمی‌کنن. :)
آره اول کار بعد ادامه تحصیل بهتره.
وسط خونه تکونی در شرایطی که گل پسر خوابه و همه ی لحظه های من انواعی از غنائم جنگی به شمار میان وقتی دیدم پست اینقدر طولانیه خواستم فقط پاراگراف اول رو بخونم و بی خیال شم اما جذبه ی پست با وجود بی سر وته بودنش اونقدر زیاد بود که وقتی به ۱۰۷۰ کلمه ای شدنش رسیدم تازه فهمیدم اساسی گول خوردم :))
تعریف و تمجید یک آقا از یک خانم هیچوقت بد نبوده و این کار پافراتر گذاشتن از هیچ گلیمی نیست اما قرار ملاقات گذاشتن با یک خانم که به تعبیر امروزیها فقط یک سوشیال فرند باشه (مگر اینکه این رابطه جنبه های دیگری هم داشته باشه و ما بی خبر) نوعی دراز کردن پا روی گلیمیه که با اینکه عرض و طولش خیلی هم متناسبه اما هرقدر هم شخص  در مکانیابی روی گلیم هنرمندانه عمل کنه و نشیمنگاه ِبهینه رو انتخاب کنه بازم پاهاش از گلیم میزنه بیرون و این خاصیت این گلیمه که هوشمندانه طراحی شده. :)
و سوال آخر اینکه مگه تو کرمان چه خبره؟ برای کارهای فارغ التحصیلی دارین میرین یعنی؟ اگر این است که از همینجا صبری بی پایان براتون آرزو میکنم. والا من که دانشگاه تا خونه مون بیست دقیقه هم راه نیست پدرم دراومد خدا به شما صبر جمیل و اجر جزیل بده برای این تحصیلات :)
و اگر این نیست باز هم همان دعا و آرزو :)
پاسخ:
اول از همه یه خسته نباشید بهتون عرض می‌کنم بابت خونه‌تکونی اگرچه هیچوقت ماهیت و فلسفه خونه‌تکونی رو درک نکردم. :) به قول خاله این مواقع به‌دنبال چرا نباید بود به‌دنبال چگونه زودتر تمومش کنیم باش! 
و اینکه در مورد مورد دوم اینقدر تمثیل و مثال و اینا آوردین آخرش من متوجه منظورتون نشدم دقیقاً. خلاصه که عذر.
در مورد مورد آخر بله درگیر کارای فارغ‌التحصیلی بودم و از شانس ما توی این مملکت کل اسفند، "این آخر سالی" به‌شمار میاد. :| 
اولش که پست رو باز کردم گفتم:یاابوالفضل:))) بعدش ولی روون نوشته بودید نفهمیدم کی تموم شد:)
به پس بالاخره دیدار وبلاگی شما هم حاصل شد، دیده بودم میگفتید دیدار وبلاگی نداشتید خوبه الان لطف الهی شامل حال شما هم شد:))
اتفاقا من جزء اون دسته‌ام که دوست دارم یه جای دور از شهر و استان خودم درس بخونم،مثلا تهران یا تبریز و اردبیل:) البته بیشتر بخاطر آب‌ و هوا، خوبه یه چند سالی بریم و بادی به کلمه‌مون بخوره،رنگ سرما و آب و هوای خوب رو هم ببینیم و البته این فاصله از خونه باعث مستقل شدن و بزرگ شدن هم همیشه به نظرم:)
این کتاب رهش باید خیلی خوب باشه، این چند وقته چندین پست راجع‌بهش خوندم خیلی کنجکاو خوندنش شدم:)
یاعلی
پاسخ:
خب خداروشکر حداقل اگه جذابیتی نداشته لااقل روان نوشته شده بوده :)
آره دیدار وبلاگی خیلی تجربه جالبی بود. 
یک هم‌کلاسی بوشهری داشتیم دوره کارشناسی. بار اولی که برف دید گل از گلش شکفت. می‌گفت من اولین باره که برف می‌بینم. از این نظر تجربه جالبی براش بود. ولی ولی من همیشه به دوستانی که قصد ادامه تحصیل در یک شهر دیگه رو دارن می‌گم به شما هم می‌گم تصورتون از زندگی کردن در یک شهر دیگه با اون چیزی که واقعاً اتفاق می‌افته زمین تا آسمون متفاوته. بارها دیدم هم از دخترا و هم از پسرا که این فاصله تنها باعث شده فرد مورد نظر هم توی درس و هم توی زندگی به مشکل بخوره و با هزارویک بدبختی برگرده به شهر خودشون آخرش. و البته بودن کسانی که تونستن گلیمشون رو از آب بیرون بکشن و موفق باشن. :) خلاصه عاقلانه انتخاب کنید. و برای انتخابتون همیشه دلیل عقلانی داشته باشید. 
من نمی‌گم خیلی خوبه. ولی می‌گم ارزش خوندن داشت. البته بستگی داره چقدر از امیرخانی خونده باشید. و چقدر اهل رمان ایرانی خوندن باشید.
همیشه طولانی بنویس. 
با ارزوی موفقیت. 
پاسخ:
والا شدیم ملتی که حوصله خوندن بیش از سه خط رو ندارن. وگرنه به شخصه بدم نمیاد بلند بنویسم :)

۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۷ نیمه سیب سقراطی
حیف سیر نیست دوس نداری شما؟ :دی
توی مسیر بودنم خیلی لذت بخشه برام, جون میده موزیک گوش بدی و فکر کنی :)

چای نطلبیده دگ اساسی میچسبه ...
پاسخ:
دوست نداشتن یه بحثه، متنفر بودن یه بحث دیگه :) من از سیر متنفرم فلواقع:d
توی مسیر بودن لذت‌بخشه. قبول. ولی دیگه یک ساعتش میشه فکر کرد و موسیقی گوش داد. دو ساعتش. سه ساعتش :) نه دیگه سیزده چهارده ساعت که.
اصلاً قدیمیا می‌گفتن چای نطلبیده مراده:d
باوجود طویل بودن جذاب و روان نوشته بودین
خوشمان آمد. حالا این سفر اجباری که هیچی، ان شاءالله سفرهای تفریحی زیارتی سیاحتی قسمت بشه لذتش رو ببرید با چای فراوان :)
پاسخ:
داشتم فکر می‌کردم اون بنده خداهایی که شغلشون سفر کردن به این شهر و اون شهر هست چقدر می‌تونن گناه داشته باشن واقعاً. خدا کمکشون کنه.
ممنونم. نظر لطفتونه قطعاً :))
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۵۵ مریــــ ـــــم
بله
:|
دور از چشم من میرین همو میبینین و هدیه به هم میدین
|:
قووتو خودمونه دوس داریم بهش بگیم قهوه
:|
پاسخ:
هدیه به هم ندادیم. ایشون لطف کردن یک کتاب به رسم سوغات به بنده دادن :)
دور از چشم؟
.
ترکیب جالبی بود این قهوه. :))
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۰۴ بهارنارنج :)
قهوه دیگه..قهوه باحال ترین سوغاتی کرمانیه:دی 
قهوه است دیگه قووتو یه چیز دیگست..شما به همش میگید قووتو..
ببینید هر قووتویی قهوه است(قهوه ما البته)
ولی هر قهوه ای قووتو نیست:|
پاسخ:
دوتا از تفاوت‌های قووتو و قهوه رو با ذکر مثال بگید خب :)
دیروز بالاخره قسمت شد و شیر بود و تستش کردیم. ترکیب جالبی بود با شیر. به‌صورت خام هم خوردیم البته و زنده موندیم:d
ببین من میخواستم تحصیلات تکمیلی بخونما دیگه گفتی نخون نمیخونم....
اوووووه دیدار وبلاگی خییییلی خوبه عالیه واقعا... دست مادربزرگمون هم درد نکنه بابت چایی 
پاسخ:
احسنت. چقدر حرف گوش کن :))
.
اصلاً هر اداره‌ای باید یک مادربزرگ داشته باشه به‌نظرم.
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۴۳ بهارنارنج :)
درضمن خواهش میکنم این چه حرفیه:)
فارغ از جنسیته..هرکی دیگم بود قطعا وقتی میدید کسی که میشناسه اومده تو شهرش و غریبه و اذیته مدت طولانی. سعی میکرد در حد توانش و امکان کاری کنه کمتر به اون شخص بد بگذره و اذیت نشه..چون واقعا عذاب اوره تجربشو داشتم..تازه دختر بود خودمون با بچه ها میبردیمش بگرده همه جا با خودمون:دی 
شانس شما به اون بنده خدا گفتم که راحت برید ببینید اقایید هردو راحت ترید که متاسفانه انقدر کار ریخته بود سرشون که اصلا وقت نکرد و فرصتش پیش نیومد:)
به هرحال هرکسه دیگریم بود اینکارو میکرد


@مریم
حسودی نکن دختر :دی
چیکار کنیم درست تموم شده:دی
من اون روزایی که اقاگل دانشگاه بود کلاس داشتم:دی
پاسخ:
بار دیگه کمال تشکرات رو به‌عمل میارم. :)
ان‌شالله همیشه سالم و سلامت و موفق و موید و مظفر و منصور باشین. و اینکه یکبار همراه با خانواده گذرتون بیفته به شهر ما و در خدمت باشیم. :))
.
@مریم. با شما هستن.
وقتی پای چایی درمیان است :)

+بزرگ شده بود بهارنارنج؟ :)
پاسخ:
همیشه پای یک چای در میان است حتی! :)
.
+چکار به سن دختر مردم داری؟ 
خب حالا چه اصراری داشتی حتما زیاد بنویسی؟
پاسخ:
دلم تنگ شده بود برای نوشتن! مثل اینایی که یه مدت تشنه هستن یباره می‌رسن به آب و عنان از کف می‌دنا. منم به همین حالت دچار شده بود. :))
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۳۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
آخ رهش:-)
بیوتن حجمش بیشترش از رهش بود. ولی بازم وقتی تموم شد، من گفتم کاش تموم نمی شد!
به امید سفرهای بهتر و دوست داشتنی تر تو سال 97.
پاسخ:
آخ اگه بارون بزنه :)
بیوتن رو نخوندم من. از امیرخانی من او، قیدار و ارمیا رو خونده بودم تا قبل از رهش.
طولاتی‌ترین پست من فکر کنم چهار برگه آچهار با فونت چهارده بود
ولی یادم نیست کدوم پست. ماشالا یکی از یکی طویل‌تره :))
پاسخ:
من متوسط هر 700 کلمه رو یک صفحه آچهار در نظر گرفتم. با فونت 12 البته. 14 دیگه خیلی بزرگه. شاید اون شکلی بیش از سه صفحه بشه پست :)) منهای شعر تازه.
.
ماشالله پیر طویله‌نویسان عالمی یا شیخنا. :دی
یاااا ابلفضل

به قولی اینو میخواستم بگم کهای آقاگل این متنا بالا بلنده میفرستی مام نمتونیم بیخونیم مشغول الزمبت میشیم :))))
پاسخ:
مشغول الزمبه :دی
کامنتم لهجه دار می‌نویسی محمدمهدی دمت گرم. :))
بیخون حالا. دیگه خرجیه که شده.
خیلی دلم میخواد دوستان وبلاگ نویس غیر همشهری رو هم ملاقات کنم. قطعا حس خوبی به آدم میده این دیدار ها.
من توصیه ی پدرانه ی شما رو سالها پیش عملی کردم و برای تحصیل پامو از خاک تبریز بیرون نذاشتم:)
البته زندگی خوابگاهی جلوه های خاص خودش رو داره که آدم باید تجربه کنه به هر حال....
موفق باشید
من رهش رو نخواهم خوند حالا هی اصرار کنید و درباره اش بنویسید شما دوستان بیانی:)
پاسخ:
دروغ چرا اگر رهش رو هدیه نگرفته بودم شاید حالا حالاها نمی‌خوندمش. :) و اینکه اصراری هم نیست. این از این:d
.
تجربیات خوابگاه. :))) بخوام بنویسم خودش طوماری می‌شه واقعاً. یادش بخیر. 

ایرادتون به آخر سالی بودن کل اسفند که واقعا به جاست ولی خب حالا واقعا چرا آخر سالی پیگیر کارهای فارغ التحصیلیتون شدین؟ این همه صبر کردین چند روز دیگه هم‌روش.
من اگر به تهدید جریمه شدن نبود اینور سال دنبال کارها نمیرفتم. این آخر سالی! : دی
خونه تکونی هم فلسفه خاصی نداره جز رسیدن ایامی که همه ش قراره مهمون بیاد خب چه بهتر که خونه تمیزترین حالت رو داشته باشه. نوعی تغییر برای استقبال از سال نو. اگر بخوایم بی فلسفه تلقیش کنیم کلا از لباس عید خریدن و تبریک گفتن تغییر سال هم باید چشم پوشی کنیم و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده مثل قبل زندگی کنیم که این هم شدنیه اما برای من و خیلی ها دیگه جذاب نیست.:)
البته تکوندن خونه هم حد معقولی داره که باید رعایت بشه خداوکیلی بعضیا خیلی افراطی ان.

اون بخش دوم هم تمثیل خاصی جز گلیم نداشت و اگر هم داشت از شماانتظار دریافت منظور رو داشتم. صریحش اینه که قرار ملاقات گذاشتن با دوست وبلاگی خانم کار درست و به جایی نبوده. صریحترترینش اینه که "کار درستی نکردین."
:)

+خوش بگذره. :)
پاسخ:
مجبور بودیم مجبور :)
.
آخه یه جاهایی رو تمیز می‌کنن که عقل جن هم بهش نمی‌رسه. مثلاً پشت کابینت مگه قراره چه اتفاقی رخ بده یا روی آبگرمکن اگه یه کم چربی نشسته باشه چی پیش میاد؟ :))
.
از نگاه من این دیدار هیچگونه ایرادی نداشت. و کلاً گلیمی نمی‌بینم این وسط که بخواد پا از روش درازتر بشه یا نه. و حتماً از دید ایشون هم ایرادی نداشته. :)
.
+سلامت باشین.
۲۷ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۰۰ مریــــ ـــــم
@سمیرا
:)))
واقعا تف تو اون دانشگاهی که 4سال از عزیز ترین روزامو گذروندمو الان بدون گذاشتن کارت شناسایی اجازه ورود نمیده
میدونستم این کارو باهام میکنم همون اول عطاشو به لقاش میبخشیدم
پاسخ:
همون روز اول کارت من رو باطل کردن برا تسویه حساب. :) و توی این چند روز سر رو زیر انداخته و توی دانشگاه رفت و آمد می‌کردم. حتی توی خوابگاه هم می‌رفتم و هیچکس نگفت کجا داری می‌ری دقیقاً؟ تو کی هستی؟ اینجا چکار می‌کنی؟ :d
دارم فکر می‌کنم بعد عید برم مشهد و چند روز توی خوابگاه دانشگاه فردوسی بخوابم. احتمالاً هیچکس متوجه نشه من دانشجوی اینجا نیستم.
۲۷ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۱۶ مریــــ ـــــم
دانشگاتون کجاست دقیقا که من بیام اونجا عمرمو تلف کنم
:|
شاید قیافت گول زنندست
فکرمیکنن از این دانشجو نمونه هایی
:|
اینجا عین نهو تروریست با من برخورد میکردن
نمیدونم تو قیافه من چی میدیدن که فکر میکردن یه رابطه ای با گروه داعش علیه لعنه دارم
:|
پاسخ:
آره همه گول ظاهرم رو می‌خورن. الانم از شما چه پنهون گول ظاهرم رو خوردن گول ظاهر ندارم :)

دلایل که زیاده یکیش آب‌و هواست( خسته از گرما:)) ) ولی خب همش این نیست، مثلا من شهر خودمون که نمیتونم درس بخونم چون اصلا دانشگاه روزانه نداره پیام نور و علمی‌کاربردی و آزادش هم که هیچ،تو کل استان ما یه دانشگاه خلیج و دانشگاه علوم پزشکی داریم که خوبن ها ولی خب اگه آدم دانشگاه بالاتر قبول بشه و بره بهتره،من همیشه به دوستام میگم دانشگاه رو قربونی فاصله نکنید،چون فاصله رو بعد یه مدت میشه تحمل کرد و عادت می‌کنید ولی فرصت درس خوندن تو یه دانشگاه خوب همیشگی نیست؛ اون مشکلات هم بعضی هاش دست سازه خودمونه بعضی هاش هم شرایطه،که امیدوارم منم بتونم از پسش بر بیام:)
البته شرط اول قبولی تو این کنکوره که گویا برای من شاخ مار توش شکسته:)))
پاسخ:
خب با همه این حساب کتابا باز بهتره دانشگاه‌های نزدیک تر رو بیشتر مورد توجه قرار بدید. مثل شیراز که نزدیک‌تره به شما و دانشگاه خیلی خوبی هم هست. :)

آدم باید خود دار باشه. عنان از کف نده :)
پاسخ:
من تواناییام پایینه. :)
خب من صرفا دیدگاه شرعیشو عرض کردم نه نظر شخص خودمو. :)
قطعا از نظر شما و ایشون اشکالی نداشته وگرنه که انجامش نمیدادین.
:)
اون گلیم هم گلیم شرع بود که کاملا مشهوده.
قصد جسارت نداشتم و فقط از باب تذکر عرض کردم. و پذیرش یا عدم پذیرش شما نسبت به این تذکر شرعی کااااملا به خودتون مربوطه و به من مربوط نیست.
موفق باشین.
پاسخ:
:))
ممنونم.
همچنین.
سن من گفتم؟! :)

پاسخ:
می‌گم عکس پروفایلت خودتی؟
پیرمرد بگرد تو همین بلاگرا یکی رو انتخاب کن دیگه! 
کم کم داری به پدر خوانده مافیای مجردهای بیان تبدیل میشی :)))
پاسخ:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن... 
برو :)
نمی‌دونم چرا موقع خوندن این پست یه آهنگ مرموز پلیسی هی توی مغزم پلی می‌شد :)) :|
پاسخ:
:)))
مثلاً آهنگ پوارو.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">