دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها می‌شمرم هه می‌شمرم ها می‌شمرم هت می‌شمرم هو می‌شمرم ها

اطلاعیه

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۰۱ ق.ظ
داستان از آنجایی شروع شد که امروز صبح در همین فضای مجازی در حال گشت‌زنی بودم. دست برقضا به یک آگهی تبلیغاتی با این مضون برخورد کردم. یکی از انتشاراتی‌های مطرح، دنبال غرفه‌دارجهت شرکت در نمایشگاه کتاب تهران بود.
 از اینکه باعث شدم برای چند لحظه فکر کنید قرار است بنده به عنوان یک غرفه‌دار در نمایشگاه کتاب امسال حضور داشته باشم عذرمی‌خواهم.(گرچه از گفتن این کلمه متنفرم.) نه. راستش جمله اول را فقط به این دلیل آوردم که انتهای پست بگویم یکی از فانتزی‌هایم کار کردن در یک کتاب‌فروشی یا یک انتشاراتی است. و فانتزی دیگرم حضور در چنین نمایشگاه‌هایی به عنوان غرفه‌دار. حرف دیگری نیست.
موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۲
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۴۹)

امیدوارم برسید به آرزویتان :)
پاسخ:
خودمم به امید زنده‌ام. :)
کتابفروشی فانتزی منم هست:)
.
زنده باد رم! روحم شاد شد:))
پاسخ:
رُم برا کانال بود:d

منم یکی از آرزوهام داشتن یه کتاب فروشیه :)
پاسخ:
مشکل اینه که کتاب خون کمه. وگرنه ظاهراً همه دوست داریم کتابفروش باشیم:دی
منم یکی از فانتزی هام این بود که فروشندگی رو تجربه کنم :))
خوشبختانه سه چهار ساله فروشندگی برای کمک به نیازمندان تجربه کردم و واقعا شیرین بود جوری که دوست دارم دوباره 
تجربه کنم حالا یا کاری جایی یا همون خیریه ها.
چون خانواده ام مخالف این کار بودند هیچ وقت بصورت دائم نرفتم اما الان فقط به لطف این نهادها فانتزی مو عملی کردم :))



+

ایشالا فانتزی شما هم عملی بشه و این رو تجربه کنین :)
تجربه شیرینی ازش به همراه داشته باشین :)

پاسخ:
خب خداروشکر که به این آرزوی خوب رسیدین :)
خب میرفتید به عنوان غرفه دار نمایشگاه یکی از فانتزی هاتونم تحقق پیدا میکرد. والا :)
پاسخ:
مطمئنم اول من رو نمی‌گرفتن. دوم اینکه من رو نمی‌گرفتن :)
من حتی تو فانتزی هام به اومدن تو این نمایشگاه قانعما ولی بابام نمیزاره:|
پاسخ:
همین چند روز پیش نبود پست نوشته بودین در مورد چپ شدن اتوبوس کرمان تهران؟ :)
خطرداره خطر:دی
اَی خِدا
دقیقا منم همچین آرزویی دارم.

پاسخ:
همه همین آرزو رو داریم انگار :)
معمولا تو این غرفه ها از خانومهای شیک و پیک و آرایش کرده و با لباسهای فرم خاص استفاده میشه که متاسفانه شما شرایطش رو نداری شرمنده:))))))
پاسخ:
آره. همین دیگه. :)

خب یه امادگی اعلام میکردید حداقل قدمی برای فانتزیتون برداشته باشید:))
من کتابفروشی برام خیلی جذابیت نداره اما یکی از فانتزی‌هام اینه که یه روز فارغ از دغدغه هام بشم و بتونم با خیال آسوده و راحت ، تو سکوت بشینم کتاب‌هایی که دوست دارم رو بخونم:)
پاسخ:
گویا از طریق اینستاگرام باید اقدام می‌کردن من اینستا ندارم کلاً. :))

۲۲ فروردين ۹۷ ، ۰۸:۴۳ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
یه فانتزی مشترک بین خیلی ها:-)
پاسخ:
:))
یه حسنی که وبلاگ داره اینه که به یه چیزی فکر می‌کنی. بعد می‌بینی خیلیا به همین فکر می‌کردن. و تو تنها تفاوتی که با اونا داری اینه که بیانش کردی:d
و چیزی بهتر از این هم تپی دنیای کتاب داری هم هست!
پاسخ:
آره! من دوست دارم آنالیزور یک تیم فوتبال باشم. اون بهتره:d
فانتزی های جالبی دارید ، من دوست داشتم توی گل فروشی یا توی یه باغچه کار کنم :))
پاسخ:
خاله منم همین فانتزی رو داشت تقریباً. الان توی خونه‌ش اندازه اتاق من گل داره. می‌خوام بگم در حد کوچک و جمع‌وجورش دور از دسترس نیست. :))
داداش بزرگم همین فانتزی کتابفروشی را داره 
پاسخ:
نمیاد شریک بشیم؟ پول از اون کار از من. :)
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۳۶ مصطفی فتاحی اردکانی
آقا گل میرفتی انصافا حداقل به خاطر حضور محترمتان کسب و کار اون انتشارتی رونق می گرفت
پاسخ:
بابا من بیشتر دافعه دارم تا جاذبه. :)
غرفه‌دار باید جذابیت بصری و معنوی داشته باشه. من ندارم برادر.
معذرت خواهی به جایی بود:دی یه لحظه جدن خوشحال شدم.
پاسخ:
:))
عرض سلام.
وای بر شما!
خب قبول کنید دیگه :)
میدونید چقدر غرفه تون شلوغ میشه؟
پاسخ:
الان اومدن دم در خونه‌مون بسط نشستن که من قبول کنم یا نه؟ :)) اگه پیشنهاد می‌شد بهم قطعاً قبول می‌کردم. ولی فقط یه آگهی بود. و 99% مطمئنم دنبال فردی مثل من نمیان! مگه اینکه دیگه قحط‌‌ الانسان بیاد:دی
خیلی خوبه. ازون کتابفروشی قدیمیا که زمین تا سقف رو کتاب چیدن و بینشون گم میشی.
پاسخ:
از اونا وقتی هفتاد سالم شد یکی می‌زنم. اگه مشتری داشته باشه. :)
@حامد سپهر  هر چی بود ،گفت ، شما یکم تلاش کنی میتونین نویسنده اون کتابایی باشین که قراره تو نمایشگاه و غرفه ها بفروش برسن.
پاسخ:
این دست‌نوشته‌های ما خیلی خوب باشن برای همینجا خوبن. ولی خب نوشتن تقریباً آرزوی خیلی از ما بلاگراست. :)
امیدوارم حداقل بیست درصدمون به این خواسته برسیم.
سلام برادر،
نخست با اراعه ارادت و اینا؛شانسو دیدی؟؟پیش خودته یعنی.
خدا تورو رسوند«سرخ شدن گونه ها» ،میشه لطفاً آدرسشو بهم بدی؟لطفا!!!!؟؟؟
بعد اینکه پاره وقته یا تمام وقت؟
اقدام کن خودت هم.فوق فوقش بعد دو سه روز دیدی واقعا داری می‌بری دیگه نمیری دیگه.
بعد هم دوست داری وقتی پدربزرگ شدی به نوه هات از آرزوهای جوونیت بگی؟برادر همه آرزوها (اعم از هدف و رویا) تاریخ مصرف داره.

پاسخ:
سلام.
من از جزئیاتش خبر ندارم. فقط یک تصویر بود که دوستی برام فرستاده بود. خودتون زحمتش رو بکشید ببینید جریانش از چه قراره. :)
این هم تصویر:
http://s9.picofile.com/file/8323467842/photo_2018_04_11_15_20_18.jpg
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۰۹ آرزوهای نجیب (:
خب حداقل می‌گفتید کدوم انتشاراتی تا ما فرم پر می‌کردیم براشون (:
پاسخ:
انتشارات نیلوفر :)
ای تصویرشه. من اینستا ندارم که بخوام بگردم اصل پست رو پیدا کنم.
http://s9.picofile.com/file/8323467842/photo_2018_04_11_15_20_18.jpg
لینکشو واسه من می فرستی ؟
پاسخ:
آره :)
از گفتنِ عذرخواهم متنفرین؟
خب کاری نکنین که به لزوم عذرخواهی منجر بشه! و در هر حال اگر لزومش ایجاد شد گفتنش چیزی از ارزشهای شما کم نمیکنه! :)
منم یکی از فانتزیهام اینه که فروشنده ی یک مغازه ی اسباب بازی باشم :)
حتما یه روزی به این آرزوم میرسم :)
پاسخ:
از کفتنش نه. از خود کلمه. اینقدر که به استاد راهنمام گفتم ببخشید، مزاحم شدم و اینا، از این چند کلمه بدم اومده. یه نوع نگاه بالا به پایینی رو یاد من میندازه. برا همین سعی می‌کنم کمتر سراغشون برم! وقتیم یکی بهم می‌گه "ببخشید مزاحم شدم!" دلم می‌خواد بهش بگم دیگه تکرار نشه. بعدم در حد شرعی یه مشت بخوابونم زیر چونه‌ش :) چیه این کلمه‌های تعارفی؟
.
ان‌شالله می‌رسین.
خب میرفتی غرفه‌دار میشدی چی میشد؟ میومدیم به غرفه‌تون سر میزدیم توی رودربایستی گیر میکردی هرچی کتاب برمیداشتیم پول نمیگرفتی ازمون :/
پاسخ:
گربه رو تو خونه کدخدا راه نمی‌دادن می‌گفت چرا در دیزی بازه. این داستان منه. :) فقط یه آگهی بود. اگه پیشنهاد مستقیم باشه حتی اگه یه غرفه تو شهرداری سمیرم باشه با کله میرم:d
در همین حدی که یه بار نمایشگاه کتاب تهران بیام کفایت میکنه
به امید روزی که آرزویم براورده شود :)
پاسخ:
ان‌شالله قسمت تون بشه. اگرچه زیادم چیز خاصی نیست. :)

من شما رو همیشه با روپوش سفید تو ازمایشگاه تصور میکنم 
پاسخ:
یه استاد داشتیم از دانشکده شیمی. سر کلاساش مارو مجبور می‌کرد با روپوش سفید بریم. :)

نفرمایید آقا گل
اتفاقا به نظرم غرفه باید دست کسی باشه که اهل مطالعه ست
چه کسی شایسته تر از شما
به نظرم کمی لازمه اون خجالتی که چند روز پیش ازش گفتین
بذارید کنار
شاید این بهونه ای واسه شکستن این تابو باشه!

پاسخ:
سال پیش رفته بودم نمایشگاه کتاب. غرفه‌دارا با کتاب مثل گردو رفتار می‌کردن. فقط مونده بود یه تابلو بگیرن دستشون روش بنویسن گردو تر فقط بیست هزار تومن. :)
بعد اینکه معمولاً سعی می‌کنن خانم‌ها رو انتخاب کنن. با این حال رزومه‌م رو امروز فرستادم براشون. اگرچه امیدی ندارم.
کتاب فروشی بهتره به نظرم تا نمایشگاه. از این لحاظ میگم که بس که شلوغ میشه عین وقتیه که مردم دم عید میریزن رو کول هم برای اینکه سبد سبد پرتقال بخرن. اصن آدم نمیرسه سرشو بخارونه چه برسه از فرصت پیش اومده لذت ببره :))
پاسخ:
اینم نکته باحالیه. تو نمایشگاه کتاب آدم هنگ می‌کنه اگه ما این همه کتابخون داریم پس چرا سرانه مطالعه مون اینقدر پایینه؟ :))
خب تا زمانی که کلی کتاب نخونده باشی نمیتونی یه کتاب فروش خوب باشی و راهنمایی کنی مشتری هارو :دی
نکته ش اینجاس:دی
پاسخ:
درسته. :)
البته تا وقتی که با کتاب مثل یک کالای تجارتی برخورد نشه. که خب میشه متأسفانه.
آخ آخ یادم رفت. عرض ادب:دی
پاسخ:
ما هم ارادتمندیم. :)
خلاصه که بازم عذر می‌خوایم که اشتباه شد:دی
پول نداره 
داداش بزرگم کوچیکتر از شماست 
پاسخ:
داداش بزرگ ایهام داشت خب. :)
فکر کردم از خودتون بزرگتره یعنی.
پس هروقت بزرگتر شد بیاد شریک بشیم.
اره :)
پاسخ:
:)
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۰ ام اسی خوشبخت
یکی از فانتزی های من داشتن کتابفروشی زنجیره ای تو کل دنیاست, تو دفتر مرکزیشم خودم بشینم تو غرفه کودکان کتاب حسنی نگو یه دسته گل رو بفروشم به بچه های بامزه :)
پاسخ:
حسنی ما یه بره داشت، بره شو خیلی دوست می‌داشتم بیارید. من هرچی دنبال این کتاب گشتم پیداش نکردم. :)
فانتیزی خیلی خوبیه :)
ان شاءالله که غرفه بزنید :)

پاسخ:
:))

مگه از من بزرگتر هم داریم :( 
ای آقاگل...
پاسخ:
نمی‌دونم. :)
بزرگ بودن نگه بده؟
خب کتاب خر بودن با کتاب خون بودن یکی نیس لزوما :))
پاسخ:
آره. یه مورد یادمه طرف اومده بود برا جهیزیه دخترش کتاب می‌خرید. :|

از کجا مطمئنی که تو رو نمیگرفتن؟
پاسخ:
حدس زدنش زیاد سخت نیست. :)
البته ثبت‌نام کردم نهایتاً.
به به
خبرشو به ما بدید حتما
ما میایم ازتون امضا بگیریم :دی
پاسخ:
اگه غرفه هم نداشتیم، روزی که با بچه‌ها میایم جشن امضای کتاب برگزار می‌کنیم. هرکی خواست بیاد براش کتاب امضا می‌کنیم:دی
نوشته هاتون خیلی به دل میشینه با اجازتون لینک وبلاگتون رو تو وبلاگم به اشتراک میذارم!
پاسخ:
خواهش می‌کنم. :)

حالا کدوم غرفه هستی؟ 😀
پاسخ:
انتهای راهروی اِی4-سمت چپ:دی
۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۰۸ هانیه شالباف
از آرزوها و رویاهای منم داشتن یه کتاب‌فروشیه! نقلی‌بودن یا بزرگ‌بودنش فرقی نمی‌کنه... اما قطعن کسایی رو استخدام می‌کنم که اشراف کامل روی کتاب‌های مختلف داشته باشن...
پاسخ:
من از همین الان میشه رزومه پر کنم برا کتاب‌فروشی‌تون؟ :دی
یه کافه کتاب داشته باش بعد من همش میام دمنوش میخورم اونجا :))
پاسخ:
:))
آویشن منطقه ما معروفه. آویشن می‌زنیم. همه بیان مشتری شن.
منم کار در کتاب فروشی رو دوست دارم

مشتری کتاب هم که کمه. راحت بشین و بخون:)
پاسخ:
به قول اون بنده خدا که می‌گفت: اسکندر کتابخانه‌ها را دریاب. کتاب از کتابخوان بیشتر شده.
۲۴ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۲۳ نیوشا یعقوبی
منم کتاب فروشی و لوازم تحریر فروشی رو خیلی دوست دارم خصوصا یه جایی مثل شهر کتاب یا سوره مهر
پاسخ:
الان از وبلاگ شیخنا شباهنگ میام. نوشته بود به جای واژه لوازم التحریر از واژه نوشت‌افزار استفاده کنین. :)
گفتم بگم. شمام سود ببرید:دی
من هم، کتاب‌فروشی، گل‌فروشی، کافه و ...
حتی تو فکرم برم بوفه دانشکده رو بگیرم. همه از بوفه ناراضین و یارو دائم نیستش. خیلی خوب میشه اگه بشه؛))
پاسخ:
بوفه رو بگیرید. بعد توش آش رشته بپزید. خیلی استقبال میشه. بوفه دانشگاه ما یه مدت این کار رو می‌کرد. بعد یهویی بهداشت اومد جلوش رو گرفت :| شما بهداشتی بپزین بهداشت کارتون نداشته باشه :))
به امید خدا بیای اینجا بنویسی فانتزیم به حقیقت پیوست :) 

پاسخ:
:))
امیدوارم.
ممنون.
یه کتابفروشی پر از گل هم علم و هم طبیعت
واای من که ملدم
پاسخ:
مُلدم!؟
یه‌بار یکی اینجا "که" رو نوشت "ک"! خدا رحمتش کنه. بلاگر خوبی بود. :|
۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۵:۵۵ هانیه شالباف
خواهش می‌کنم ...افتخاری‌ست برای ما همکاری با کتاب‌خواران  :)) 
آدرس ایمیل که خدمت‌تون هست :D 
پاسخ:
بله بله. :)

نگوووو نه من پارسی رو پاس میدارم به خدا:(
پاسخ:
دیگه تکرار نشه. :)
چون بخشش از بزرگانه می‌بخشمت.
خوب فکر می کنم خیلی نیازه دختر یه برادر بزرگتر از خودش داشته باشه 
و بعدشم وقتی داداشم جوونه من یعنی نیستم :(
پاسخ:
جوونی مگه نسبیتیه؟ :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">