دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

پیشنهادهای یک بنده‌ی نگارنده

خب که چی؟

يكشنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۷، ۰۶:۳۰ ق.ظ

اینکه چی شد بحث رفت سمت کتاب و کتابخوانی یادم نیست. خب این ذات حرفه؛ به قول قدیمیا حرف، حرف میاره؛ و ما اینقدر حرف زده بودیم که کلمات از دستمون در رفته بود. بحث به کتاب و کتابخوانی که رسید، گفت:«تو مثل یکی از شخصیت‌های کتاب سارتر می‌مونی.» گفتم: «چی؟ بگو.» گفت:«مثل شخصیت اون جوونی که هرروز سر ساعت مشخصی می‌اومد کتابخونه. فکر کنم داخل کتاب تهوع بود.» گفتم:«می‌دونی که من کم رمان می‌خونم. پس ادامه بده.» گفت: «نکته همین‌جاست. اون جوون اعتقاد داشت دوست داره همه چیز رو بدونه. برای همین، روز اولی که به کتابخونه رفت، شروع کرد به خوندن و خوندن و خوندن! و هفت سال به طور مستمر خوند و خوند و خوند. راوی اینجا می‌گه دقت کردم و دیدم این جوون داره در مورد همه چیز کتاب می‌خونه. از فلسفه تا نظریه کوانتوم تا معماری تا شعر و رمان. بعد از یک مدت بالاخره متوجه شدم که کتاب‌های کتابخونه رو داره بر اساس حروف الفبا می‌خونه. و بعد از هفت سال تازه رسیده به حرف اِل. و احتمالاً باید هفت سال دیگه هم می‌خوند تا می‌رسید به حرف ضد. اما، به‌نظرت آخرش که چی؟ آخرش، چی داره به خودش بگه؟ روزی که آخرین کتاب کتابخونه رو بخونه، قراره چه اتفاقی رخ بده؟» 

گفتم: «نمی‌دونم. پایان باز که نداره. بگو ببینم چی شد.» گفت:«هیچی! احتمالاً آخرش هیچ اتفاقی نمی‌افته. احتمالاً یه روز سر همون ساعت میاد کتابخونه، آخرین کتابِ آخرین قفسه رو باز می‌کنه. می‌خونه و می‌رسه به صفحه آخر. می‌رسه به صفحه آخر و کتاب رو می‌گذاره توی قفسۀ آخر. بعدم رو به خودش می‌کنه و می‌گه: خب که چی؟»

س.ن:بعد از دوروز رفت‌وآمد ذهنی و پس از کلی درگیری برای یافتن پاسخی مناسب، نهایت رسیدم به این پست. ممنون محمدحسین. :)

+هنر کتاب نخواندن

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۶
آقاگل ‌‌

خود نوشت نگاری

نظرات  (۵۱)

نمی‌دونم.همه این مقدمه رو قطار کردم که بگم خب که چی؟ من بخش زیادی از عمرم رو توی این سال‌ها کتاب خوندم. ولی هیچوقت مسیر دیگری رو تست نکردم. هیچوقت نخواستم موسیقی رو کمی جدی‌تر دنبال کنم. هیچوقت نخواستم با قدرت بیشتری برم دنبال فوتبال، هیچ وقت کمان‌اره رو محکم‌تر توی دستم نگرفتم و معرق‌کاری رو هدفمندتر یاد نگرفتم. حتی در این سال‌ها سراغ رفیق بازی و کارهای خلاف هم نرفتم. هرگز فعالیت اقتصادی‌ای رو به‌طور جدی انجام ندادم. حتی حس می‌کنم به اندازه کافی فیلم هم ندیدم. اهل سفر و زدن به جاده هم نبودم. همه این سال‌های عمرم فقط گوشه‌ای نشستم و خوندم و خوندم و خوندم. اما می‌ترسم حق با اون باشه. می‌ترسم روزی برسم به آخر این مسیر. برسم به آخر این مسیر و آخرین کتاب رو بذارم توی قفسه. بعدم احتمالاً پیش خودم بگم خب که چی؟
کاملا ترس به‌جایی هست. بهش خوب فکر کنید. زیاد کتاب خوندن به تنهایی به هیچ دردی نمی‌خوره...
پاسخ:
به قول نادر  ابراهیمی: تو در کوچه‌ها انسان خواهى شد، نه لابه‌لاى کتاب‌ها.
خب خوبه،برید سراغ کارای دیگه
پاسخ:
دیگه پیر شدیم. نمی‌دونم. 
چیزای جدید،آدمای جدید..نمیدونم چرا بعضیا کسرشانشون میشه من موقعیت و وقتشو داشتم شاید میرغتم یه مدت یه جای خوب تو مغازه کار میکردم حالا این خوب بودن واسه منه دختره که نخوان ازم به عنوان ویترین استفاده کنن وگرنه برا آقایون مشکل نداره
ورزشای جدید بدنسازی پیاده روی شهربازی،
که همین که لذت ببرید کاری کنید که براتون لذت بخشع
پاسخ:
خب راستش از کتاب خوندن لذت می‌برم. بحث لذت‌بخش بودنش نیست. لذت‌بخش نبود که نمی‌خوندم. :)
ولی. ولی چیزای زیادی توی این دنیا وجود داره که میشه تجربه‌شون کرد.
این سوال اساسی تر از اینا دامن آدمو میگیره.
 من که سراغ هرچی رفتم بالاخره یه جاش گفتم خب که چی؟ :/
پاسخ:
آره حقیقتش. توی هر مسیری که میری، به یه جایی که می‌رسی می‌گی خب. وایسا. تا اینجا اومدم. اما خب که چی؟ ادامه‌ش بدم؟ یا برم سراغ اون یکی مسیر؟ اصلاً نکنه مسیر رو از ابتدا اشتباه اومده باشم؟ البته اینا یه بخشیش به خاطر دوران نوجوانی بود. دورانی که دوست داشتیم همه چیز رو تجربه کنیم. و البته یه بخشیش هنوزم همراهمونه.
اگر بخوایم اینجوری به قضیه نگاه کنیم که مجبوریم به عمرمونم بگیم "خب که چی؟"!
به قول ارسطو
حساس نشو... حساس نشو
پاسخ:
ارسطو؟ همون حکیم یونانیا؟
.
بذارین اینطوری مطرحش کنیم. شما یه کاری رو بهش علاقه دارین. ازش لذت هم می‌برین. ولی تا حالا نشده بگین خب چی شد؟ مثلاً اگه کتاب می‌خونین پیش نیومده بگین چرا من اینقدر کتاب می‌خونم؟
درست برخلاف من که خیلی کم خوندم.منتها داییم مثل شما بوده انگار زیرزمینشون پر است از کتاب ،میدونم که همشو خونده .ولی الان در سن 70سالگی بازم کار میکنه .شاید اگه اول کار میکرد الان تو این سن راحت بود و مینشست و کتاب میخوند .هرچند بازم کتاب میخونه.منتها نکته اینجاست که در ایام جوانی به معلومات احتیاج هست و یاد گرفتنی ها رو تو جوانی باید کسب کرد.
پاسخ:
کار کردن برا مردا خوبه. حتی توی 70-80 سالگی. مردا بشینن و استراحت کنن می‌پوسن. اتفاقاً خیلی خوبه که کار می‌کنن. :)
.
بحثم سر همینه که این معلومات کجاها به کار میاد. مثل اون نوجوون نشیم که شروع کرد از حرف اِی تا رسید به حرف اِل. طبیعتاً معلوماتش زیاد شده بود. ولی هدفی رو در آموختن دنبال نمی‌کرد. چنین آموختنی نه عاقلانه است و نه به کار میاد.
شما کتاب می‌خونید که لذتش رو ببرید و به علمتون هم اضافه کنید یا از روی وظیفه و صرفا برای کتاب خوندن کتاب می‌خونید؟ وقتی جوابتون به این سئوال رو پیدا کنید دیگه معنی خب که چی رو هم میتونید پیدا کنید.
به نظر من حیفه ادم عمرش رو فقط برای یک چیز خرج کنه، همزمان کارهای دیگه‌ای هم انجام بدید تا فردا روز حسرت روزهای رفته رو نخورید و بخاطر کارهای نکرده و خوشی های تجربه نکرده شرمنده‌ی دلتون نشید:)
پاسخ:
طبیعتاً برای لذتش بوده. به‌عنوان وظیفه کاری رو انجام دادن در طور مسیر بارها خسته‌ت می‌کنه. ولی وقتی از کاری لذت ببری خب خسته نمی‌شی.
اماحرفم همین چیزیه که گفتی. خیلی مسیرهایی وجود داره که یه انسان فرصت نمی‌کنه تجربه‌ش کنه. خیلی زندگی‌ها هست که می‌شه کرد. و خب معولاً این مسیرها مثل مرغ همسایه می‌مونه. غازه.
اگر از روی عادت نباشه خوبه حتب اگه هدفش فقط دلی باشه، میدونید تو این دوره زمونه همه دنبال بهانه ان تا غمباد بگیرن و دق کنن اگه کتاب خوندن دلتون رو آروم میکنه، تحت تاثیرش نگرش ها و انگیزش های خوبی دارین همین کافیه!
پاسخ:
اینم نظریه. :)
توی کامنتای قبلی هم گفتم. بحث همون مرغ همسایه است که غازه. آدم یه وقتایی پیش خودش فکر می‌کنه خب می‌شد راه‌های دیگه‌ای رو هم رفت.
خب که چی واقعا مهمه
به طور خاص تو کتاب خوندن
باید انقدر ته قضیه براتون شفاف باشه که هیچ وقت از انجامش پشیمون نشید....برای همه ی زندگیتون
درس میخونید که چی؟
خوش میگذرونید که چی؟
کار می کنید که چی؟
و...
پاسخ:
من در مورد علاقه خودم این پست رو نوشتم. ولی میشه جای کتاب هرچیز دیگه‌ای هم گذاشت. تهش باید بدونیم چی می‌خوایم. و چرا این کار رو می‌کنیم. ولی باز ممکنه یه روزی مثل من بشینید و بگید خب هزارویک راه دیگه هم بود که می‌شد امتحانش کرد. چرا من اومدم به این سمت؟
وبلاگ رتبه چهار سال ۹۶ 
مبارکه 
🌹🌹🌹
پاسخ:
سلام :)
ممنونم.
اگه اون زمان، خوندن بهتون بیشترین لذت یا لااقل حسش رو داده‌باشه چی؟
پاسخ:
 اگه بی لذت باشه که دیگه واقعاً عمرت رو باختی!

۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۹:۴۰ آرزوهای نجیب (:
سلام(:
خب از کتاب‌خوندنت جایی بهره بردی. مثلاً ازش کسب درآمد کردی؟ یا طوری ازش استفاده کردی که باعث دیده شدنت بشه؛ به عنوان مثال توی روزنامه‌ یا مجله‌های اسم‌ورسم دار بنویسی یا کارشناس فلان سازمان یا حتی شرکت خصوصی بشی. 
یا اصلاً کتاب‌خونی باعث شد، نوشتن کتاب خودتون رو شروع کنید (خودتون گفتید تقریباً اکثر بلاگرها رویای نویسنده شدن رو دارند)
وقتی این اتفاقات بیفته دیگه خب که چی معنی نداره. مثل این میمونه که عادل فردوسی‌پور بگه اینهمه عمرم رو صرف  فوتبال کردم که چی؟

خب اون از فوتبال به شهرت و پول و کلی چیزهای دیگه رسیده، ان‌شالله که شما هم با کتاب‌خونی به همهٔ رویاهاتون برسید. 
پاسخ:
سلام.
می‌دونین مشکل کجاست؟ اینجا که چندبار تصمیم گرفتم کمی جدی‌تر به نوشتن فکر کنم. ولی بعد دیدم خیلی چیزهای دیگه‌ای هست که باید بدونم. و باید بخونم. پس رفته کنار. رویای نویسنده شدن رو خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها دارن. اما خب راه‌ و روشش رو بلد نیستن. نمی‌دونن از کدوم در باید وارد شن. یا اینکه می‌دونن و نمی‌تونن. به قول اون بنده خدا، ما یه وقتایی دچار خطای موفقیت می‌شیم. ما می‌بینیم که فلان نویسنده خیلی موفقه. اعتبار اجتماعی خوبی داره. پس تصمیم می‌گیریم نویسنده بشیم. ولی نمی‌دونیم که پشت سر اون نویسنده موفق 1000 نفر بودن که موفق نبودن. و پشت سر هرکدوم از اون 1000 نفر 1000 نفر دیگه بوده که دوست داشته نویسنده بشه ولی نتونسته. و پشت این 1000 نفر باز 1000 نفر دیگه بوده که نمی‌دونسته چطور باید نویسنده بشه. درواقع پشت سر هر موفقیتی گورستانی از عدم‌موفقیت وجود داره. ولی خب ما معمولاً فقط اون مورد موفق رو می‌بینیم. چون فقط در مورد اون صحبت شده.

والا چی بگم؟ منم اسیر خب که چی ام آبا:(
پاسخ:
:))
پس امیدوارم ته این بحث هم خودم به نتیجه مشخصی برسم. هم اینکه کمکی باشه که بقیه هم به این خب که چی فکر کنن. و مهم‌تر اینکه به نتیجه‌ای برسن.
خیلی ساده ست
بستگی به هدف آدم داره، اونی که بخواد بدونه هیچ وقت کتاباش تموم نمیشن. میشه یک کتاب علمی رو چندین بار خوند، بخصوص کتاب های علمی بروز میشن.
جمله ای زیبای یک رمان رو چندبار خوند.
خیلی ها هدفشون اینه قرآن رو ختم بکنن ولی نمیگن خب که چی، چون هدف دارن، هدفشون آخرته
شما می تونی کتاب رو تغذیه ای برای مغز و یا روان خود بدونید همانطور که جسم از نظر خوردن به غذا نیاز داره.
" خب که چی " یک نا امیدی است، سخنی که شیطان به جان آدم می اندازد.
خیالتان راحت آنقدر می نویسم که شما دغدغه پایان نداشته باشید 😊
موفق باشید
پاسخ:
خب که چی ناامیدی نیست. یه بازنگری به هدف و گذشته محسوب می‌شه. یه وقتایی لازمه برگردی و به عقب نگاه کنی. نگاه کنی و ببینی کجای این دنیای بزرگ قرار داری. دنیایی که هزار و یک مسیر متفاوت پیش روی همه ما قرار داده.
۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۰:۴۸ مصطفی فتاحی اردکانی
باید فکر کرد، نمیشه همین جوری نتیجه گیری کرد
پاسخ:
خب اصل پست هم هدفش همین بود.
ترس بزرگیه
آخرین کتاب نداریم ولی
و اینکه زندگیمون یه کتاب ناتمومه
نمیدونم منم گیج شدم این پست رو خوندم

پاسخ:
آره خودمونم یه کتابیم با پایان باز. یا شاید پایانی که مشخص نیست.

خب که چی که قطعا درست نیس چون شما خوندن کتاب ها قطعا توی تفکرات و نگرشت به زندگی تاثیر گذاشته و خیلی اطلاعات راجع به خیلی مواردی که حتی در عالم واقع تجربه نکردی هم ممکنه داشته باشی که ممکنه یه روز به کارت بیاد چون با کتاب میشه چندین بار توی دنیایی که فقط یک بار فرصت زندگی هست زندگی کرد۰ولی چیزی که مهمه اینه که فقط تک بعدی نباشی و نچسبی صرفا به خوندن کتاب و بشی عالم بی عمل که مسلما خوب نیس۰
پاسخ:
بعضیا اعتقاد دارن کتاب خوندن آدم رو از دنیای واقعی دور می‌کنه. آدم رو وسط یه دنیای رنگارنگ رها می‌کنه و باعث گم شدنش میشه. معتقدن زندگی واقعی اینا نیست. زندگی واقعی اون بیرونه. و خب، یه نگاه به دنیای بیرون بنداز. خیلیا شاید آخرین کتابی که دست گرفتن کتاب آیین نامه راهنمایی رانندگی بوده. ولی آیا زندگی متفاوتی دارن؟ شاید زندگی‌شون بهتر هم بوده. شاید تجربیات بیشتری هم اندوخته باشن. دونستن به تنهایی نمی‌تونه هدف خوبی باشه. به قول خودت میشی عالم بی عمل.
خب به نظرم اگر هدف، صرفِ خوندن یا ارضای حس نیاز به خوندن باشه حق دارید که از خودتون بپرسید خب که چی!
اما اگر هدف آموختن باشه خب که چی نداره! خب که بیاموزم!
همه ی کتابهای کتابخونه رو خوندم و به اندازه ی همه ش آموختم.
اینکه نگرانید که به "خب که چی؟" برسید یعنی هدفتون هنوز برای خودتون مشخص نیست.
پاسخ:
فرض کنین تمام دانش بشری رو آموختین. خب حالا چی؟ اینکه ما سال‌های سال بشینیم و آثار بزرگان دین و علم و ادبیات رو بخونیم. آثار اندیشمندا رو بخونیم نمی‌تونه به معنای این باشه که خودمونم می‌اندیشیم. می‌تونه؟
این بیشتر برمیگرده به اینکه بیشتر دونستن فایده ای داره یا نه.
پاسخ:
و آیا این بیشتر دونستن به معنای اینه که ما کاملتر شدیم؟ و آیا کمک می‌کنه که خودمونم بتونیم چیزی برای آموختن به دیگران داشته باشیم؟
پیرو کامنت پایین پستت بگم که سه چهارم عمرت به فنا رفت . اما این فرایند برگشت پذیره😉
با اینکه من شاید یک چهارم تو هم کتاب نخوندم اما از وقتی شروع کردم ،دیدم به اطراف تغییر کرده ، احساس بهتری دارم.من اینجور احساس میکنم :))
پاسخ:
از لحاظ شیمیایی فرایندی برگشت پذیره که آنتروپی اون صفر باشه. و بعد اینکه برخی مواقع واکنش در جهت رفت خودبه‌خود انجام می‌گیره. اما در جهت برگشت باید بهش انرژی خیلی زیادی داد. خلاصه از لحاظ ترمودینامیکی شرایط پیچیده‌ای میشه دکتر. :) به همین خاطره که نمی‌شه روی برگشت پذیریش زیاد حساب کرد.
.
خب پس بیا بریم نمایشگاه. :)


اگر آدم از کتاب به خب که چی برسه، حتما از بقیه چیزاهم به همین می‌رسه.
حالا که مقصد یکیه، پس مسیری رو‌انتخاب کنیم که بیشتر دوستش داریم (:
پاسخ:
چطور مقصد یکیه؟ این رو نفهمیدم. 
شاید اینکه الان رسیدی به " خب که چی؟ " یه نشونه باشه که بیشتر به این فکر کنی که واقعا چی میخوای. که 10 ساله دیگه باز هم این خب که چی رو تکرار نکنی.
اگر کارهای دیگه رو دنبال نکردی، شاید یه علت درونی داشته که خودآگاهت ازش خبر نداره، اما ناخودآگاهت ازش پیروی میکنه. 
شاید فقط باید بیشتر به این فکر کنی که واقعا میخوایی به کجا بری که دیگه به بن بست " خب که چی " نرسی.
پاسخ:
اعتقاد ندارم که یه بن‌بسته. ولی خب درست می‌گی.  یه وقتایی باید برگردیم نگاه کنیم ببینیم چرا این راه رو اومدیم. و آیا دلیل محکمی برا ادامه همین راه داریم؟ و اگه واقعاً دلیلی براش نبود دیگه ادامه‌ش ندیم. این نباشه که بگیم خب من تا اینجا اومدم. اگه قرار باشه برگردم به این معنیه که کل راهی که اومدم اشتباهی بوده. پس باید ادامه‌ش بدم. نه. این خودش یه اشتباه دیگه است. یه وقتایی باید دست به بازنگری زد.
نه! منظورم ارسطوی سریال پایتخته :دی

چرا اتفاقا خیلی پیش میاد. نمونش اینه که هر شب سر رونویسی گلستان یا باید به سوال درونم و یا به حرفای اطرافیانم جواب پس بدم که تهش که چی؟ چرا می نویسی؟
جوابی ندارم جز همون همیشگی ها و اینکه اینها همه از روی علاقه ست.
پاسخ:
:)
درسته. یه بخشیش از روی علاقه است. ولی چرا مثلاً از روی علاقه تابلو نمی‌سازی؟ یا هزارتا کار دیگه‌ای که میشه انجام داد؟ 
این جمله 
"تو در کوچه‌ها انسان خواهى شد، نه لابه‌لاى کتاب‌ها."

با معرفت ها ذکر مأخذ می کنند :)
:d
بخشی از کتاب یک عاشقانه آرام نیست؟ 
پاسخ:
آره.
تو در کوچه‌ها انسان خواهى شد، نه لابه‌لاى کتاب‌ها. تو در کنار ستمدیدگان واقعى زندگى را خواهى آموخت، نه با غرق شدن در آثارى که در اتاق‌هاى در بسته نوشته شده.
تو زندگى را خوانده‌اى، لمس نکرده‌اى. تفنگ تو کاغذى است، ایمان و اعتقاد تو کاغذى است و پارگى پذیر!
پست خوبی بود
من داشتم چند هفته ای به این فکر میکردم
پاسخ:
اتفاقاً رفیقت جناب ویل دورانت هم در مورد کتاب‌نخوانی و عمل گرا بودن بیاناتی داره. می‌فرماد:
«از حرفه هایی که مستلزم تفکّر دائمی است و فرصتی برای عمل به دست نمی دهد پرهیز کن. نجّاری که در زیر آفتاب تنه ی درختان معطّر را می برد و به هر ضربه ی تیشه اش موجود تازه ای می سازد، بهتر از آن کسی است که تنها در اتاق نشسته و برای اثبات عالم خارج ادلّه ی جدیدی می تراشد.
نواختن یک قطعه موسیقی بهتر از شنیدن صد قطعه از آن است.
شرکت در یک بازی بهتر از تماشای صدها بازی جهانی است.» (نقل از صفحه‌ مجازی یک دوست.)
اره خب خیلی مسیرها هست که دوست داریم بریم اما شرایط رفتنش نیست ولی  به هر حال تجربه‌های متفاوت(عاقلانه البته) که شرایطش باشه خوبه، حتی اگه اخرش به همون جمله‌ی مرغ همسایه، غازه برسیم، چون تا نریم نمی‌فهمیم واقعا غاز بوده یا مرغ:)

پاسخ:
نمی‌شه. می‌شه به نظرت؟ ما فرصت کافی برا تجربه کردن همه این مسیرها رو داریم؟ و تازه اگه رفتیم و دیدیم مرغ همسایه غاز نبود باز نمی‌گیم که چی؟ 
این حرفت به نظرم کاملا درست نیس چون توی کتاب ها هم ، هم آدمای بد وجود داره هم آدمای خوب و هم خاکستری و خیلی هاش برا اساس حقیقته ولی چیزی که مسلمه اینه که باید دانش و تجربه به یه میزان باشه و فقط دونستن کافی نیست۰من خودم به شخصه کتاب هایی که خوندم بهم یه جاهایی که فکرشو نمیکردم بهم کمک کردن ، چون یه بار توی کتاب ها زندگیشون کرده بودم۰
پاسخ:
بحث سر سیاه و سفید  بودن شخصیتای یک کتاب نیست. و اینکه خب من کم پیش میاد رمان و داستان یخونم. الان کل حرف من رو بردین و روی رمان و داستانا تفسیرش کردین :)

آخه اگر از کــــــــــــتاب بشه به خب که چی رسید، از بقیه چیزا حــــــتما به خب که چی می‌رسیم. ته همش به پوچی رسیدنه دیگه.
پاسخ:
نه خب. یه وقتایی لازمه برگردی بگی خب که چی. شاید واقعاً اشتباه اومده باشی. لازمه که برگردی. یا مسیرت رو عوض کنی.
حالا من کتاب رو گفتم. جای کتاب هرچی خواستی میشه گذاشت.
اگر بیاموزیم چرا اندیشیدن هم می آموزیم در کنارش! اما اگر حفظ کنیم یا فقط بخونیم نه!
پاسخ:
یه رفیقی داشتیم رتبه اول مدرسه بود. درسش حرف نداشت. همه چیز رو در کسری از ثانیه حفظ می‌کرد. و تصورش این بود که می‌آموزه. ولی روزی فهمید چیزایی که خونده رو فقط حفظ کرده که دیگه دیر شده بود. می‌خوام بگم اینکه بفهمیم واقعاً داریم می‌آموزیم یا فقط داریم حفظ می‌کنیمم خودش یه مشکله. یه وقتایی شاید تصور آموختن داشته باشیم.
فرصت تجربه‌ی تمام‌ مسیرهای دلخواهمون رو نداریم ولی نمی‌تونیم تجربه‌های مختلفی تو مسیری که داریم میریم کسب کنیم؟ مثلا نمیشه کتاب بخونیم،موسیقی یاد بگیریم، تیراندازی یاد بگیریم، کلاس شنا هم بریم؟ شاید نتونیم مثلا بریم چندین سال پزشکی بخونیم بعد بگیم خب که چی و بعدا دوباره برگردیم بریم مهندسی بخونیم ولی میتونیم همزمان علایقمون که زمان کمتری رو میبرن و شرایط انجامشون هست رو انجام بدیم به نظرم‌.
من بعضی کارها بود که دوست داشتم انجام بدم اما از ترس پشیمونی بعدش انجام ندادم اما الان اعتراف میکنم برای انجام ندادن بعضی هاشون پشیمونم،شاید اگه انجامشون میدادم هم‌ الان پشیمون بودم‌ها، ولی لااقل اگه انجام داده بودم میگفتم رفتم و اون چیزی که فکر میکردم نبود،نه مثل حالا که همیشه هم حسرتشون رو به دوش می‌کشم و هم میگم شاید اگه انجامشون داده بودم بهتر بود.
پاسخ:
قصه همینه. اینکه خیلی مسیرا رو می‌شد بریم. خیلیا رو هم می‌شد نرفت. ولی حالا که اونا رو نرفتیم و اینا رو رفتیم یه وقتایی فکر می‌‌کنیم چی می‌شد اگه برعکسش پیش اومده بود؟ به قول سعدی: عمری دگر بباید بعد از وفات مارا :)
بستگی به این داره که هدفت از خوندن چی باشه؟
گاهی وقت ها میخونیم که بشینیم و بگیم بله من فلان کتاب معروف رو خوندم. گاهی برای لذت می خونیم گاهی برای رسیدن به جواب سوال مون. و گاهی برای تحقیق. نمیشه که بشینی بخونی و ندونی آخرش قراره چی بشه. لزوما کتاب خوندن نباید بشه مسیر زندگی باید بشه یه گوشه از زندگی. یه گوشه ی دلچسب که میتونی ساعت های بیکاری ات رو باهاش قشنگ تر رقم بزنی. به جای اینکه به قول خودت بری دنبال خلاف مثلا یا سر کوچه وایسی به متلک گفتن!
ولی معنیش این نیست که سفر نری، رفیق بازی نکنی، ورزش نکنی یا هنر و کار رو بی خیال شی. اصل و فرع باید مشخص باشه به هر حال.
پاسخ:
خب فکر کنم مشکل من همین بود. مشکل من این بود که کتاب تبدیل شد به مسیر. و نه تفریحی برای لذت بردن از مسیرهای دیگه. البته بعدها علایق دیگه‌ای هم پیدا کردم.  بخشی از پاسخم رو توی یک پست قدیمی پیدا کردم. بخشی هم داخل همین بحثا پاسخ داده شد.

نه دیگه 
در این حد نمیشه به ماجرای کتاب خوندن بی اعتنا بود
پاسخ:
خیلی از افراد دوروبرم هستن بزرگترین کتابی که دست گرفتن دفترچه تلفن بوده. 
۲۶ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۲۴ ح م کامران نیرومند
سلام، هدف انگیزه آدم رو برا دونستن بیشتر میکنه، باید یاد بگیرم هدف بزرگ و خوبی داشته باشم، معلومات خیلی خوبه، البته فهمیدم هرچقدر معلومات بیشتری داشته باشم مجهولاتم هم بیشتر میشه و قطار زمان رو نمیشه نگه داشت، شاید بشه طوری بود که از این قطار پرواز کرد، ودانش و بینش دو بال قدرتمند برا پرواز بلند هستن...
جان شو و از ره جان جان را شناس
یار بینش شو نه فرزند قیاس
آرزوی بالهای قوی برا همه دوستان دارم تا قفس پر شوند.
پاسخ:
سلام. درست گفتی. اینهک هرچی معلومات بیشتر سوالاتی که داریم بیشتر میشه. و باز کلی چیز دیگه هست که می‌بینی نخوندی. و بعد می‌بینی خیلی چیزای دیگه هست که هیچ پاسخی براش نیست. عقل آدمی تاحالا به اونجا نرسیده. 
همین! قبلا خیلی مطمئن بودم به اینکه دونستن بیشتر باعث کاملتر شدن میشه اما الان به نظرم خیلی هم تفاوتی نداره. از این جهت که:

آتشی از عشق در جان بر فروز

سر بسر فکر و عبارت را بسوز

پاسخ:
دونستن بیشتر یه وقتایی باعث میشه برسی به اینکه هیچی نمی‌دونی. هیچی. یه کلاف سردرگم به نظر می‌رسه. شاید چون ما آفریده نشدیم تا کامل باشیم.  
حالا ما هم یچیزی گفتیم که کور سویی امید بهت بدیم😂😂
آره که میام😊😆
پاسخ:
:))

۲۷ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۲۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
بستگی داره هدفمون از خوندن چی باشه؟!
اینکه فقط کتاب بخونیم بدون هیچ حرکتی در هیچ زمینه ای، که عمرمون به آخر می رسه و ما نه تنها نتونستیم کل کتاب های دنیا رو بخونیم بلکه هیچ کار دبگه ای هم نکردیم. 
پاسخ:
بخشی از جواب همه سوالایی که داشتم و همه سوالایی که مطرح شد رو توی لینک پایین همین پست می‌تونین جوابش رو پیدا کنین. لااقل برای من خوندنش مفید بود. :)
امیدوارم برا بقیه هم همینطور باشه.
اون داستان از چخوف رو خوندین؟...
داستان مردی که قبول میکنه تو یه شرط بندی بیست سال از زندگیشو تو یه اتاق زندانی بشه...
وقتی تنها یه روز به تموم شدن اون مدت مونده بود از اتاق میاد بیرون و آگاهانه شرط رو می بازه...
این قصه حکایتش برام شبیه همون مرده کسی که شاید در لحظه ی آخر از خودش پرسیده خوب که چی...
ولی کتاب خوندن انقدر شیرینه که آدم حتی میتونه آگاهانه زندگشو در قبالش ببازه....


پاسخ:
نه نخوندم متأسفانه.  
باید داستان جالبی باشه. کاش اسم داستان رو هم می‌گفتید. :)
۲۷ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۰۸ هانیه شالباف
به هرچیزی می‌شه به عنوان کتاب نگاه کرد و خب طبیعتن ما همه‌ی عمرمون درحال کتاب‌خوندنیم :)
سفر، یه کتاب تجربه‌س. رفیق‌بازی، یه کتاب حس خوبه. موسیقی، جهان‌بینی آدم رو گسترش می‌ده. فقط کافیه آدم آگاهانه از هر تجربه‌ش، یه درس بگیره... 

این چیزی بود که من با کتاب‌خوندن بهش رسیدم!
پاسخ:
مثلاً دزدی یه کتاب جنائیه با این تفسیر :)
 .
تقریباً موافقم باهاتون.
اولا تو قسمت س.ن. یه غلط املایی داری!! از همونا که همیشه حرص میخوردی که دیگران چرا رعایت نمیکنن!!! پاسخه!!!!! :/

ثانیا... مهم اینه که چه کتابی خوندی. توی رفتار و گفتار آدمایی که زیاد میخونن یه دنیا فرق هست.
مهم نیست مدرک تحصیلی چی باشه‌ها... اونایی که زیاد کتاب میخونن رفتارشون یه جور دیگه‌س. فرق دارن با بقیه... قدرت درکشون بالاتره. مدیریت بحرانشون بیشتره، تصمیماتشون عاقلانه‌تره.
البته بازم میگم مهمه که چه کتابی... مثلا من تو یه برهه‌ای خیلی کتاب خوندم. اما همش رمان بود... هر چند بین اونام تک و توکی نکاتی واسه یاد گرفتن بود... اما نه اونقد که فرق کنم با بقیه.
اما کسایی رو میشناسم که فرق دارن. :)
پاسخ:
اثرات پیریه. بعد روایت داریم می‌گه وقتی کسی رو از کاری منع می‌کنی نمی‌میری تا وقتی خودت به اون کار مبتلا بشی. (نقلبه مضمون) احتمالاً زمان مرگم رسیده. :))
.
درسته. یه بخشی از حرفت کاملاً درسته. یه بخشیشم حدوداً قبولش دارم. اگرچه رد و قبول من فقط برا خودمه که مهمه. 
.

۲۸ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۳۰ هویدا سیاوشی
با سلام 
کتاب پشتوانه مهم هر ایدئولوژی است و اگر میبینید که هر طرز تفکری در جهان یا حداقل در منطقه خودش بزرگ شده است به خاطر بها دادن به فیلسوفان است که آنها نیز کتاب های قوی و حتی ادبی و در هالیوود فیلم نامه ای می نویسند و پشتوانه غرب همین کتاب های فیلسوفان شده است.

اصلا قابل مقایسه نیست ولی میتوان گفت اگر کتاب مهم نبود خداوند اخرین معجزه جاودان خود را قلم و کتاب قرار نمیداد

http://ponezs.blog.ir/
پاسخ:
خب داستان اینه که ما یه وقتایی فکر می‌کنیم با خوندن در مورد اندیشیدن واقعاً می‌اندیشیم. این یه تفکر اشتباهه به نظرم. 
.
این هم نکته خوبی بود. ممنون.
عنوان موضوع منو یاد این غزل استاد شهریار انداخت

هرچند دیر شده اما فکرکنم خالی از لطف نباشه ! مگه نه ؟


سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه
زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

و...
پاسخ:
یه رفیقی داشتیم تو خوابگاه مصرع آخر این بیت رو هی می‌رفت و می‌اومد. می‌گفت. این همه بخونیم و ندانیم که چه؟
یاد اون افتادم :)

مرسی برای اشتراک لینک. خوندمش و خیلی جالب بود برام. زاویه ی دید دیگه ای بهم داد.
پاسخ:
خواهش می‌کنم :)
درود بر جناب آقا گل
روزتان زیبا و دلتان شاد . دلتنگی هایتان پرپر
ما اینگونه ایم
شعار می دهیم تا اوج - رفتار می کنیم ( منفی ) یا ساده تر و روان بگویم عملکردمان زیر صفر
حرف می زنیم تا اوج - سوادمان اندک
ژست می گیریم تا اوج - آدابمان یک قطره
و
.
.
.
شاید گهگاه کتاب بخوانیم
اما به ندرت یادمی گیریم . ( اینکه می گویم به ندرت چون دلم نمی خواهد همه را با یک چشم دیده باشم )
در پناه مهر حضرت دوست شاد باشید و مانند همیشه پستتان فوق العاده بود ( یا حق )
پاسخ:
درود.
زنده باشید و ارادتمند.
.
همه اون چیزی که در چند کلمه گفتید همه اون چیزی بود که من قصد بیانش رو داشتم و در گفتنش ناتوان بودم. 
من هم نظرم اینه که چیزهای دیگه رو هم امتحان کنید!
من یادمه جلسه اول کلاس خیاطی که رفتم
همه به من با تعجب نگاه می کردن
می گفتن ارشد؟ مهندسی؟ میخونی و میای خیاطی!
در صورتی که به نظرم خیلی پیچیده نیست که آدم هم ریاضیات بخونه و هم عاشق هنر باشه!
با همه ی حرفا و نیش و کنایه ها رفتم و یاد گرفتم!
و به نظرم شما هم این کار رو انجام بدید!
دونستن همه چیز خوبه
اما امتحان کردن اونایی که دوسشون دارید لذت بخش تره :)
پاسخ:
مادربزرگم همیشه میگه آدم از تجربه کردن نمی‌میره. مثال خیاطی رو زدین یاد این حرف افتادم. 

آفرین به نادر ابراهیمی
من همیشه وقتی ازم می پرسن چقدر کتاب خوندی میگم من یه مشاهده گرم :) تجربیات دیگران رو میبینم نمی خونم
پاسخ:
درسته. حقیقاً درسته. یه وقتایی ما تنها مشاهده کننده تفکر دیگرانیم. و بعد تصور تفکر کردن بهمون دست می‌ده.
خدا رحم کنه
پاسخ:
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند... :)
قطعا که همشم اینطوری نیست که بشه " که چی"
چون ادم هر کتابی میخونه رو خود آگاه یا ناخودآگاهش تاثیر میذاره
و اگه کتاب قوی ای باشه دید ادم و عوض میکنه
نسبت به خیلی چیزها...
عقیده هاشو عوض میکنه در نتیجه متفاوت تر زندگی میکنه.
درمورد رمان که من عقیدم اینه که با خوندن هر رمانی قدم میذاری تو یه زندگی جدید و تجربه هایی و بدست میاری که درواقع زندگیشون نکردی ولی اون تجربه رو بدست میاری و زندگی هم روی همین تجربه ها استواره.
البته یه سوال بزرگتر هست درمورد زندگی...
که چی؟
زندگی کنیم که چی؟
پاسخ:
در مورد خوندن رمان، رمانا ساخته ذهن نویسنده‌هاشونن. ممکنه نویسنده یک رمان تجربیاتی داشته باشه و اون تجربیات رو به کتابش منتقل کرده باشه. ولی اینکه با خوندن اون رمان به‌طور کامل تو نیز به اون تجربیات برسی خب به نظرم خیلی سخت و پیچیده است.
.
به نظرم همین‌طوری ادامه بدی به زودی می‌تونی به خودکشی فکر کنی :|
اره قطعا که نمیشه عین اون تجربه رو با خوندن صرفا رمانش بدست اورد
ولی خب خالی از لطف هم نیست

هاها😂
همگام با اهنگ “خودکشی مرگ قشنگیست که به آن دل بستم”  
پاسخ:
درکل رمان خوندن خوبه. ولی بهتره در کنار رمان خوندن یه سیر مطالعه مناسب هم داشت.

شاید وقتی همه کتابای کتابخونه رو خوند، به این برسه :
تا بدانجا رسید دانش من که بدانم همی که نادانم

اسم اون رمان چیه ؟ بهش علاقه مند شدم
پاسخ:
توی متن نوشته بودم که :)
رمان تهوع.

خب که چی؟!اصلا برای چی؟برای کی؟اخه فقط کتاب خوندنم که بهاینجا ختم نمیشه.به نظرم هر مسیری یه سوال که چی میطلبه.باید قبل از وارد شدن به مسیراز خودمون بپرسیمش.قبل از برداشتن اولین قدم.وگرنه لذت قدم زدن مانع میشه که بتونیم به چیز دیگه ای فکر کنیم.و یه زمانی.یه زمانی که از لذت بردن خسته میشیم بر میگردیم و از خودمون میپرسیم که چی؟زمانی که نه روبرومون افق روشنی هست و نه پشت سرمون راه برگشتی.نه هدفی داریم و نه زمانی برای تغییر همه چیز.ولی اگه معلوم کنیم که چی.اونوقت هیچ وقت از طی کردن مسیرمون پشیمون نمیشیم.میدونیم که به هدفمون نزدیک شدیم.چه با کتاب خوندن و چه با هرکار دیگه ای.
پاسخ:
خب برای این سوال بعدها جوابی پیدا کردم. فکر کنم لازم باشه جواب رو هم بنویسم اینجا. :)
ولی حرف تون کاملاً درسته.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">