دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید

يكشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۲۲ ق.ظ

خاله می‌گفت تا امروز فکر می‌کردم بلاگرها فقط با کلمات معنا می‌یابند. فکر می‌کردم نهایتاً قرار هست بنشینید و دورهم به همدیگر خیره شوید و به این فکر کنید که فردا چه پستی بنویسم. ولی خب نامبرده، با اینکه خاله‌ی ماست؛ گاهی اوقات هم اشتباه می‌کند!  ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

آخر هفته دل‌انگیزی بود. هم دیدار با رفقای رادیو و هم ددونک دوستان. دوستانی که نبودید دلتان سوز! و البته جایتان سبز. ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.



+شرح عکس: هدیه‌های سلوچ عزیز که از دیروز جای خالیش حس می‌شود. با آن لهجۀ ناب یزدی و آن قطاب و پشمکی که مثل لهجه‌ش شیرین بود. هدیۀ فاطمه که هربار باهم حرف زده‌ایم انبوهی از انرژی و امید به زندگی را به من تزریق کرده است. امیدوارم بازهم فرصت دیدار مجددت را داشته باشم. و دوستی به نام ماهی که یک عدد دستبند زیبا به بنده و البته خالۀ گرامی هدیه داد و من تا همین امروز وبلاگشان را ندیده بودم. و مهم‌تر از همه، دوستانی که اگرچه در قاب عکس جای نمی‌گیرند ولی در قلب و ذهن عکاس برای همیشه خواهند بود. ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

و دیگر رهاوردهای نمایشگاه کتاب و کتابفروشی‌یی در انقلاب که ازاین‌پس کتابفروشی محبوبم خواهد بود. (و البته در پستی جداگانه بیشتر درباره‌اش خواهم نوشت.)

ای کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید.

نظرات  (۳۳)

دیوانه مان کردی 
خوب بپاش :/ 
پاسخ:
:))
ای کاش می‌شد.
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۳۹ آرزوهای نجیب (:
ان‌شالله که همیشه‌تون شبیه آخر هفتۀ گفته شده باشه(:

البته یه تذکر ویرایشی:

توی پست بعدی در موردش نه درباره‌اش خواهید نوشت.
پاسخ:
اصلاح شد :)
ان‌شالله.
.
راستی میگن نشر آرما با کتاب وریا ترکونده :) 
آقاگل تافت هم استفاده میکردن و خبر نداشتیم. :))
وارد دنیای وبلاگ شدن شاید دست خودمون باشه ولی تموم کردنش دست ما نیست.
پاسخ:
دیگه شاید باورت نشه. ولی ماهم یه روزی جوون بودیم. :))

بابا ما به اندازه‌ی کافی این چند روزه دلمون سوخت دیگه بیشتر از این شماها نمک نپاشید بهش، این چه کاریه اخه؟:))
ان‌شاا... همیشه به خوشی و دورهمی، البته دفعات بعدی ماها هم باشیم ان‌شاا... که کمتر دلمون بسوزیم:)

پاسخ:
اصلاً با همین هدف نوشتم دلتون سوز:d :)
ان‌شالله همه با هم توی یک دورهمی باشیم. 
لازمه باز بگم چقققققققققققدر دلم میخواست بیام😭😭😭😭
پاسخ:
نه می‌دونیم :))
:|
پاسخ:
چرا پس؟ :)
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۷ آرزوهای نجیب (:
واقعاً ترکونده؟ 
نمی‌دونم والا.
باید یه سر برم ببینم چه بلایی سر بچه‌ام آوردند((:
پاسخ:
توی یکی از کانالا دیدم زده بود پرفروشترین رمان نشر آرما در روز اول. :)

میگن ماه‌پشت ابر نمی‌مونه ها، ببین بالاخره ماه شما هم پشت ابر نموند و اون روی خبیثتون نمایان شد:))
ان‌شاا...:)
پاسخ:
اینا همه‌ش اثرات ریاکاریه :))

اون خطاطی کار کیه رو دیوار؟ خیلی خوبه. ایول ایول ایول :)
پاسخ:
کار حسن، هم‌اتاقی بوشهریِ دوران کارشناسی. و البته به همراه امضای همه دوستان و آشنایان خوابگاهی. :)) شعرشم اینه: «به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم/بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم.» یکی دیگه هم کنارش هست که اونم باز کار حسنه. نوشته: «سحرم دولت بیدار به بالین آمد» :)
راستی چرا شما نیومده بودین؟ :))
تکرار 5 باره یک جمله D:  نوش جان دلچسپیش  D:

از درون مجاب نشدم بیام D:
پاسخ:
ان‌شالله سری بعدی که من هم امکان حضورش رو داشتم مجاب بشید و بیاید :) اگر من نباشم که قطعاً صفایی نداره:d
دیگه انصافا از آقاگل بیان، آن پیر سالخورده،آن پدربزرگ باتجربه انتظار ریا رو نداشتیم:)) هعی... ببین با این دوتا چشم کوچیک چه چیزهای بزرگی که تو این دنیا ندیدم‌ها:))
پاسخ:
تاحالا یه آقاگل ریاکار از نزدیک ندیده بودین پس :))
خلاصه این منم طاووس علیین شده.:d
خیلی خوبه. اصن ادم به وجد میاد. عالیه عالی. خیلی عالیههههه. خیلی زیاد عالیه. خیلی خیلی. خیلی خیلی زیاد. خیلی زیاد :)

تداخل برنامه ای داشتم نتونستم. خیلی هم شوق و ذوق داشتم بیام. زهرا و نرگس هم بودن تازهههههه. همه چی اوکی بود بیام و به طرز خیلی یوهویی ترکید:)))
پاسخ:
اگر یادگاری نبود با این شدت ذوق‌زدگی همین الان کادوپیچش می‌کردم و می‌فرستادم براتون :)
.
ان‌شالله فرصت بهتری دست بده که بتونین بیاین. مشتاق دیدارتون بودیم خلاصه. حیف شد که نشد.
ازش محافظت کنین:)

منم مشتاق دیدار بودم و هستم. خیلی. بازم فرصت ها پیش میاد که بتونم ببینمتون. همه دوستان خوب بلاگیم رو:)
پاسخ:
عمیقاً امیدوارم این فرصت پیش بیاد. :)
با خاله جان رفتی دست و بالت بسته نبود؟:)
پاسخ:
نه. خاله هم سن و سال خودمون بود و من به شدت باهاش راحتم :)
آدم دلش میخواد کل محتویات میزو جمیعا به بغل بگیره بعد از محل حادثه فرار کنه!ایشالا که یکی از دوستان به جای ما....فخر فروشی میکنین عواقبشم بپذیرین
پاسخ:
آدرس محل حادثه رو بدید براتون پست می‌کنیم. دیگه قرار کردن نداره که :)

ببین قبول نیست هااا
سلوچ واسه ما چرا قطاب نیاورده بود. من عاشق قطابم خب :(((
پاسخ:
علی روز قبلش قطاب آورده بود. پشمکم آورده بود حتی:d  و چون می‌خواست بره همه رو داد به من. که قطابا رو بردیم و خونه خاله خوردیم. پشمک رو هم ایضاً:d
درواقع ضرر کردی که پنجشنبه نیومدی. :))
وای بر شما که همه تون دل مارو آب کردین :|
پاسخ:
من عذرمی‌خوام :)
آقا قبول نیست! پس چرا به من پشمک ندادین؟ من عاشق پشمکم :| ای تک‌خورها :)))

:: و واقعا کاش می‌شد به این آخر هفته تافت پاشید... چقدر خوب بود واقعا ^_^
پاسخ:
نگفتین خب. وگرنه همون موقع که قطاب می‌خوردیم می‌شد پشمکم خورد.  :)))

من همش حس می کردم پنچشنبه نیام بهتره
نمیدونم چرا
پاسخ:
دیگه حالا که نیومدی. :)
ولی کاش اومده بودی. 
۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۵۶ ام اسی خوشبخت
میدونستید خدا سوزانندگان دل رو نمیبخشه؟حق الناس که شوخی نیست!
نوش جان, همه اخر هفته هاتون عالی :)
پاسخ:
:))
دیگه تنها کاری بود که از دستمون بر میومد.
اصلا خیلی خیلی خوب بود.. حیف شد زود رفتید، تعداد بالا خوبیش اینه که آدمای زیادی رو میبینی، بدیش اینه که با تمام آدمایی که میبینی فرصت صحبت و آشنایی پیش نمیاد
از آشنایی با خاله هم بسیار مشعوف شدیم، باشد که تو بلاگ بیشتر ببینیمشون :))

و اینکه آقااااااااااااااا، شما از کجا اینهمه بوکمارک متنوع گرفتید :| به ما فقط یه مرادی کرمانیش رسید تازه همونم یکی از بچه ها داد :))
پاسخ:
آره. حیف شد. خیلی یهویی رفتم. آخه آدم دلش می‌خواد بشینه با هرکدوم از بچه‌ها دو سه ساعت حرف بزنه. و بعد وقت نیست :) میشه اینکه تنها خاطره‌ای که از بعضی بچه‌ها می‌مونه فقط دیدنشون موقع نهار خوردنه. یا چندتا جمله‌ای که توی مسیر ردوبدل شده. همین. مختصر و مفید.
.
این بوکمارکا روی اون میز ورودیه فرهنگ‌سرائه بود. همونجایی که فوتبال دستی هم بازی کردن بچه‌ها. :)
من یبار رفتم برا خودم از هر کدوم یکی دوتا برداشتم. بعد دوباره با پرستو و یکی دوتا دیگه از بچه‌ها برگشتیم چندتا دیگه برداشتیم. بعد دوباره من برگشتم اینبار از هرکدوم دسته دسته برداشتم. این وسط خانمه یه نگاه بدی بهم انداخت ولی خب از رو نرفتیم:d بعد همین دسته‌ها رو دادم پرستو بین شماها تقسیم کنه. :) اینه که الان فقط یه مرادی کرمانی داری. ولی من از هرکدوم یکی دارم. :d
این بوکمارکا چه‌قدر خفنن! 

نوش روح. همیشه به از این آخر هفته‌ها.
پاسخ:
قابل نداره. آدرس بده همین الان کادو می‌کنم می‌فرستم حتی :))

واقعا شیرینی وبلاگ نویسی به همین دورهمی هاشه
آقا منم دورهمی می خواااااام 😭

+تماما هدیه های مستر علی می باشن؟؟؟؟؟ 
دمشون گرم! 😶
پاسخ:
:))
بلاگر هم‌شهری شما هم کم نداریم که. استفاده کنین از موقعیت. 
.
+نه. اون تفنگ و دوتا اسکناس بقلش هدیه‌های علیه. بعلاوه یک پشمک و قطاب که خب قبل اینکه به عکس برسه خورده شد :d
یک دستبند یا سرکلیدی هم هست که یکی از خانم‌های جمع بهمون هدیه داد. یکی دیگه از دوستان هم که رفتیم کتابخونه‌شون و اون انیشتین توی تصویر رو بهم هدیه کرد. و البته خیلی بهش زحمت دادیم.
من پنجشنبه اونجا بودم. اما عجب سیب زمینی هایی میدادنا
پاسخ:
ما یه ساندویچ خوردیم تا دو روز هضم نمی‌شد :|
خب پشمک که دوست ندارم:/
بعد اینکه به حریر هم گفتم که من جمعه یه جمعی دیدم که حدس میزدم همون بچه های دورهمی نمایشگاه باشین...اما روم نشد بیام جلو و زود رد شدم:دی
پاسخ:
مگه دیدن چندتا بلاگر رو می‌خواد؟ :)))
جمعه ماشالا انقدر جمعیت زیاد بود من چندبار فکر کنم اشتباهی با بقیه ملت جای بچه‌های خودمون اشتباهی سلام علیک کردم. 
خب اون موقع خودت ازم دعوت به عمل می آوردی
حالا دیگه پشیمانی سودی نداره و شما گلی چو من رو از دست دادین :)
پاسخ:
آره. کم کاری از من بود. :)
قبول دارم. ولی خب نمی‌خواستم اجباری در کار باشه. و البته حواسم نبود که توی کانال نیستی. چون توی کانال گفته بودم.
حالا ان‌شالله فرصتای دیگه. :)))
درود بر شما و همه دوستان
همواره شاد باشید
شادی یعنی جنگ با خمودگی
جنگ با بی تفاوتی
جنگ با رخوت و خاموشی
و...
جنگ با جنگ
امیدوارم همواره شاد و یک دست و جنگجو باشید جوانان گرانقدر
و اما ما
نسلی بودیم که کودکی مان در بی خبری رفت و نوجوانی مان در جنگ و جوانی مان در جستجوی آینده ای که هنوز نیامده
و عشق و شادی را تنها در کتابها می خواندیم و موضوع انشاءهایمان پر بود از واژه های خشمگینی مانند امپریالیست جهانی و فروپاشی این و آن و جنگ با این و آن - مرگ بر این و آن
و من در موضوع انشائی که آموزگارم گفته بود خود را بجای یک تفنگ بگذار
نوشته بودم که دلم می خواهد تفنگ آبپاشی باشم در دست کودکی سرخوش و بی خیال و همون انشاء شد اولین داستانم ...
در پناه مهر حضرت دوست شاد باشید و سربلند ( آمین )
پاسخ:
درود به شما.
اینجاست که شاعر میگه من از این تکه آهن‌های آدمخوار می‌ترسم....

:://///
پاسخ:
چرا؟ :)
فک میکردم حس عجیب غریب دوست داشتنی باشه دیدن کسایی که خیلی وقته میخونیشون و درکی از حضور واقعی شون نداری
و واقعا هم همین جوری بوده اون چند باری که تجربه کردم.
جایمان سبز
حالا باز بشینن بگن تهران جای بدی است:(

پاسخ:
والا برای ما شهرستانیا که فقط هی باید از مترو به مترو و از اتوبوس به اتوبوس دیگه بریم تهران جای خوبی نبود. بخصوص اینکه من یه حساسیتم به دود و اینا دارم و گاه‌وبیگاه گرفتار سرفه می‌شدم. :)
جاتون سبز بود. حیف شد که نبودید.
دیدن آدمای جدید آره خب برام رو میخواد:)
وااای😅
پاسخ:
سری بعد روم نمیشه و اینارو بذارید کنار. یه وقتایی باید دل رو به دریا زد :))
اگرم میومدم جلو ، احتمالا فقط حریر رو میشناختم ... باز زشت بود خب! :دی

پاسخ:
بابا مگه ما اول کار کسی رو می‌شناختیم؟ :)
حالا سری بعد برید جلو. اگه اتفاقی افتاد گردن من:d
نمیدانم:/
چه تضمینی وجود داره؟ :دیی
پاسخ:
دیگه از القاعده که کمتر نیستیم که. برعهده می‌گیریم:d
باشه..فط بخاطر حرف شما ها :دی
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی