دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

یادم نیست کجا!
ولی جایی نوشته بود:
«‏اگر دنیا سه چیز نداشت
کاملاً بی‌ارزش بود.
کتاب، موسیقی و فوتبال!»

این سه، همۀ زندگی من است.

سفرنامه میبد شهسوار-دو

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۰۰ ق.ظ

ادامۀ سفرمان به سمت تنکابن بود. شهری که اگرچه برروی نقشه‌ها به این نام خوانده می‌شود ولی محلی‌ها همچنان آنرا شهسوار می‌خوانند. و حقیقتاً چقدر اسم زیباتری است. از توقف یک روزه در کاشان و تهران که بگذریم. گمانم روز دوشنبه هشتم مرداد بود که پیش از طلوع آفتاب به شهسوار رسیدیم. پیش از این هم گفته بودم که ساحل دریای جنوب را بیشتر دوست دارم. ولی باید اعتراف کنم دیدن طلوع آفتاب در کنار ساحل دریای خزر یکی از لذت‌بخش‌ترین‌ها در سفرمان بود. شرجی بودن هوا، چیزی بود که تجربه‌اش را تا به حال به این شکل نداشتم. دردسرهای گرفتن مدرسه تا ظهر وقتمان را گرفت. و آنقدر هوا شرجی و گرم بود که قید کار را تا عصر بزنیم. بگذریم. ادامۀ سفرنامه را می‌خواهم به سبک پست قبل به صحنه‌های خاصی اختصاص بدهم که در صحبت با مردم رخ می‌داد و به نوعی بخش اصلی سفر ما بود.

یک- شهسوار شهر مهاجرپذیری است. بیشتر خانه‌ها آپارتمانی است و کمتر خانه‌های ویلایی در آن می‌بینید. به همین خاطر مردمش اعتماد کمی به غریبه‌ها داشتند و کمتر حاضر به تعامل و همکاری بودند. نخستین کسی که حاضر به تعامل و همکاری می‌شود خانمی است پنجاه-شصت ساله‌ که معلم بازنشسته است و در ساختمانی پنج طبقه ساکن است. به شدت از زمین و زمان گله دارد. از مسئولین آموزش و پرورش می‌گوید که این روزها به فکر پول هستند و کمتر کسی به معلمینش اعتماد دارد. از مرد آبروداری می‌گوید که همسایه‌شان است و برای ثبت‌نام فرزندش در مدرسۀ محله به مشکل خورده بوده و با یک زنگ او بالاخره حاضر به ثبت‌نامش شده‌اند. از پارتی‌بازی و پولکی شدن مسئولین شهر گله می‌کند و از خانواده‌ای که رهایش کرده‌اند و رفته‌اند هم. از من نیز گله دارد که می‌پرسم به نظر شما در جامعه چقدر به داشتن درآمد به اندازۀ مورد نیاز توجه می‌شود. می‌گوید چرا من که سی سال معلم بوده‌ام، سی سال زحمت کشیده‌ام، سی سال خون دل خورده‌ام باید حقوقم اینقدر باشد؟ یعنی چه به اندازه نیاز؟  حق دارد. حق دارد. حق دارد.

دو- وارد کوچه‌ای می‌شوم و زنگ آیفون اولین خانۀ کوچه را می‌زنم. پیرزنی روستایی مسلک در را باز می‌کند و به داخل خانه دعوتم می‌کند. زن همسایه‌شان هم داخل خانه است. حیاط خانه پر است از گل‌های رنگارنگ و شمعدانی و دو سه درخت پرتقال و کیوی. حیف شد که دوربین همراهم نیست. حیاط دلنشینی است. مرا پسرم خطاب می‌کند و بینابین صحبت‌هایش اشاره می‌کند به اسم کوچه‌ای که به نام فرزند شهیدش است. و به روستایی که ییلاقشان بوده و برای اینکه به آن برود باید یک ساعتی را سوار بر قاطر طی کند. و به خاطر بیماری پوکی استخوان دکترها چند سالی است که به او اجازه رفتن به روستایشان را نداده‌اند. وقتی از خاطرات روستا و ییلاق می‌گوید بغض گلویش را می‌گیرد. می‌گوید تنها خواسته‌ام این است یکبار دیگر ییلاقمان را ببینم. از روستایی می‌گوید که بعد از سی سال انقلاب هنوز یک جاده ماشین رو ندارد. از آپارتمان‌هایی که جلوی خانه‌اش قد کشیده‌اند هم گله دارد. می‌گوید چند سال قبل از همین حیاط خانه‌شان می‌شده کوه‌ها و جنگل‌ها را دید. امروز چه؟ فقط دیوارهای سیمانی.

سه- از ابتدای کوچه‌ای پیرزنی پیش می‌آید و با لهجۀ محلی قربان صدقه‌ام می‌رود. وسط صحبت‌هایش یک خدا خیرت بدهد را می‌فهمم. خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم چرا مادر؟ می‌گوید تا آمدی برقمان آمد. از صبح برق نبود از گرما هلاک شدیم. می‌پرسد که برای چه آمده‌ام و در حال انجام چه کاری هستم. کمی از روزگار و مردم شهر گله می‌کند و بعد می‌رود. حس می‌کنم گرما دلیل رفتنش بود. وگرنه به نظر نمی‌رسید پیرزن کم حرفی باشد.

چهار- در این چند روز، فقط سه چهار نفر را دیدم که از وضع زندگی‌شان راضی باشند. و مهم‌تر اینکه از زندگی لذت ببرند. جالب اینکه نقطۀ مشترک همۀ این چند نفر در این بود که نه وضع مالی خوبی داشتند و نه صاحب ملک و املاکی بودند. امروز با مردی سی و پنج ساله و آذری صحبت می‌کردم. ساکن شهسوار بود و کارگر بود و اجاره نشین. ولی خوشحال بود. از ته قلبش شاد بود. و این شادی را در چشمانش می‌شد دید؛ و در لحن کلامش می‌شد حس کرد. از خانمش گفت. از اینکه بعد از ازدواجش ده برابر شادتر شده. و بعد از بچه‌دار شدن صد برابر شادتر شده. و حالا که می‌تواند همراه بچه‌اش برود و یک بستنی کیم برایش بخرد هزار برابر شادتر است. از افزایش قیمت بستنی هم گله داشت. خوشحال بود و همچنان پر از امید و آرزوهایی که می‌خواست به آن‌ها دست پیدا کند.

پنج- راستش اگر می‌خواستم یزد و شهسوار را در یک جمله کلیشه‌ای و کلی مقایسه کنم می‌توانستم بگویم «خانه‌های کاهگلی-دل‌های سبز، خانه‌های سبز-دل‌هال کاهگلی.» زنگ هر ده خانه‌ای را که می‌زنی یکی دو نفرشان حاضر به همکاری می‌شوند. مردمی خشک، سرد و غریبه. حتی با همدیگر. مدیر ساختمانشان یک زن روسی هفتاد ساله بود و گویا سال‌ها بود که همسرش از دنیا رفته بود. و این را هیچ کدام از اهالی ساختمانشان نمی‌دانستند. زمانی که این خانم برای پاسخگویی به سؤال‌هایم آمد همزمان معاون ساختمان که آقایی سی و چند ساله بود نیز سر رسید. یکی دیگر از همسایه‌ها نیز از طریق آیفون همزمان داشت به سؤال‌هایم جواب می‌داد. خانم روسی سؤال‌ها را یکی یکی پاسخ گفت تا آنجایی که همه رفتند و فقط من مانده بودم و خودش. چند کلمه‌ای صحبت کرد و بعد رو به من گفت بی‌زحمت فقط فلان صفحۀ پرسشنامه‌ات را بیاور. راستش آنجا که گفتم رضایت از همسر عالی دروغ گفتم. همسرم دو سال است که از دنیا رفته. فقط دوست نداشتم این موضوع را جلوی همسایه‌ها بگویم. برخی حرف‌ها را نباید گفت. گزینه‌ها را خط زدم و با چشم‌هایی گرد شده از او خداحافظی کردم.

شش- امروز عصر با یک پیرمرد هشتاد ساله روبه‌رو شدم. خودش می‌گفت هشتاد ساله است. باورش اما برای من بسیار سخت‌بود. معلم بازنشسته بود و گویا از ریش‌سفیدان محل و حتی شهر به حساب می‌آمد. کشاورز بود و از همه چیز سررشته داشت. اگر قرار باشد یک نماد واقعی برای پیرمردها ترسیم کنم این مرد یک پیرمرد واقعی بود. سرشار از تجربه و سرشار از نکته‌هایی که می‌شد در کنارش آموخت. برای هر سؤالی که می‌پرسم چند دقیقه‌ای صحبت می‌کند. از کشاورزی‌اش می‌گوید. درخت‌های میوۀ داخل حیاطشان را نشانم می‌دهد و هرکدام را جدا جدا برایم معرفی می‌کند. از شادابی و سرزنده بودن درخت‌ها می‌شود به عشقی که به پایشان ریخته شده پی برد. از این می‌گوید که در سال فلان از طرف بانک مرکزی به خاطر خوش حسابی از او تقدیر کرده‌اند. از کشاورز نمونه شدنش می‌گوید و از اینکه وقتی اعلام فروش محصول می‌کند در کمترین زمان ممکن محصولات باغش را می‌خرند. از سختی‌های زندگی و بازار دلال‌های میوه هم می‌نالد. از دست ما جوان‌های ناصبور هم. دوست نداشتم از پیرمرد معلم جدا شوم. ولی خب مجبور بودم که بروم.

هفت- از روز اول نگرانی این را داشتم که برخورد مردم همین‌طور که می‌تواند مهربانانه باشد می‌تواند تند و بد هم باشد. درواقع کاملاً پنجاه-پنجاه است. میبد که بودیم یک بار این اتفاق افتاد و وقتی برای مصاحبه خانمی در خانه‌ای را باز کرد پشت سرش پیرمردی آمد و با غرغر کردن در خانه را کوبید به هم و با گفتن این جمله که خیلی وضع مملکت خوبه می‌خوان جیک و پوکمونم بکشن بیرون مالیات بستونن سر زن داد و فریاد راه انداخت. این ولی تنها مورد نبود. شهسوار به جز مواردی که حاضر به همکاری نمی‌شدند یکی دوبار هم با تندی و به شکلی بد برخورد کردند. اول پسری هم سن و سال خودم در را باز کرد. برایش توضیح می‌دهم که داستان از چه قرار است و برای چه دارم از او این سؤال‌ها را می‌پرسم. بعد از اینکه سؤال و جواب‌ها شروع می‌شود متوجه یک وجود مزاحم می‌شوم. از داخل آیفونی که دقیقاً کنار گوش راست من قرار گرفته گاه و بیگاه صدای نفس کشیدن می‌آید. چند لحظه بعد زنی پنجاه و خورده‌ای ساله را پشت سر پسر می‌بینم. پسر اما با آسودگی خیال پاسخ می‌دهد. به همین خاطر ریسک می‌کنم و سؤال‌ها را طبق روال عادی پیش می‌برم. تا به سراغ سؤال‌های رضایت از دولت می‌روم زن وسط حرفم می‌دود و به شکلی ناگهانی و تمساح‌گونه کاغذ ها را از دستم می‌کشد. گوشیم روی زمین پخش می‌شود. پسر مات و مبهوت مانده. گوشی‌ام را جمع می‌کنم و در جواب زن که می‌پرسد از کجا آمده‌ای و اگر راست می‌گویی و مجوزهایت و کو کارتت و کو فلان و بیسارت دوباره شروع به توضیح دادن می‌کنم و به این نکته هم اشاره می‌کنم که همان اول گفته بودم در صورت تمایل می‌توانید پاسخ دهید. و پسرتان پذیرفت. زن اما کاغذها را پرت می‌کند پسر را تو می‌کشد و در را به هم می‌کوبد. شوکه شده‌ام. به سراغ همسایۀ بعدی می‌روم و در می‌زنم. صدای پسرک که با مادرش جر و بحث دارد همچنان می‌آید. چند دقیقه بعد پسر با زیرشلواری داخل کوچه می‌دود. از من معذرت‌خواهی می‌کند و حلالیت می‌طلبد. در دلم برایش صبر و شکیبایی آرزو می‌کنم.

هشت-روستاهای شمال هم از دست مهاجرینِ تهرانی و اصفهانی و ... جان سالم به در نبرده. وسط انبوه جنگل‌های روستای قلعه گردن پر است از خانه‌های ویلایی قد برافراشته که یکدستی منظرۀ جنگل را خراب کرده‌اند. گشت زنی در بین کوچه‌های جنگلی روستا و صحبت با مردم روستا کیف خاصی دارد. جزء لذت‌بخش‌‌های سفر شهسوار همین جنگل گردی در روستای قلعه گردن بود. صحبت با اهالی روستا و مردم روستایی. پیرزنی تا در خانه‌اش را می‌زنم پشت آیفون می‌‌گوید بیاد تو و سریع در را پشت سرت ببند. اول متوجه منظورش نمی‌شوم. ولی آنقدر محکم حرفش را زده که همین کار را می‌کنم. در را که می‌بندم تازه می‌فهمم داستان از چه قرار است. حیاط خانه پر است از اردک‌هایی که از سر و کول همدیگر و چند لحظه بعد من بالا می‌روند. پیرزن هربار آن‌ها را دور می‌کند و هربار آن‌ها باز می‌گردند. آنقدر سر و صدایشان زیاد است که مجبور هستم برای هر سؤال داد بزنم.

نه- زن و مردی روستایی را دیدم که درآمدشان با درخت‌های میوه‌ای بود که دور تا دور خانه کاشته بودند. زن داشت انگورها را می‌شست و مرد داشت گوشۀ باغچه چیزی می‌کاشت. مرد حدود چهل ساله بود و وقتی شروع به حرف زدن با او کردم از من خواست با خانمش صحبت کنم. زن هم در همین حدود سن داشت. شاید شش هفت سال جوانتر. به سؤال رضایت از همسر که می‌رسم نگاهی به مرد می‌اندازد و می‌گوید نه. می‌گوید یک ماه رفته‌ام کرج پیش خواهرم از دست آقا. مرد می‌دود وسط صحبت‌مان و گله می‌کند که یک ماه نبوده. خانه را مثل دستۀ گل نگه داشته و حفظ کرده. حالا زن غرغر هم می‌کند. با همسایه‌شان هم صحبت می‌کنم. لحظۀ آخر که می‌خواهم بروم مرد می‌آید و می‌گوید ببین هرچه گفت الکی بودا. زن اما باز می‌آید و می‌گوید نه نه. الکی چیه؟ این مرد من رو دیوونه کرده. خلاصه که زن و شوهر را اول صبحی به جان هم انداختیم و رفتیم.

ده- در خانه‌ای را می‌زنم. پیرزنی در را باز می‌کند و پشت سرش پیرمردی ایستاده. به داخل خانه دعوتم می‌کنند. بعد از چند لحظه دخترشان هم به جمع‌شان اضافه می‌شود. پیرمرد رو به دختر می‌کند و می‌گوید تو جواب بده. هر سه روی پله‌های خانه می‌نشینند و من هم روی چهارپایه‌ای می‌نشینم که پیرزن برایم گذاشته. وسط صحبت دربارۀ میزان رضایت از اهالی خانه و لذت بردن از زندگی با اهالی خانه دخترک نگاهی به دو طرفش می‌اندازد و هر سه با هم می‌خندند. می‌گوید به نظرت می‌توانم چیزی بگویم؟ اصلاً جرئتش را دارم؟ استاد دانشگاه شهسوار است و ساکن روستا. وفاداری جوان‌های روستا بسیار دلگرم‌کننده است. اینکه با همۀ سختی‌های روستا درس خوانده‌اند و دانشگاه رفته‌اند و موفق بوده‌اند دلگرم‌کننده‌تر.

سفرنامۀ میبد-شهسوار را همینجا تمام می‌کنم، زندگی اما همچنان ادامه دارد. مرسی شمال، مرسی هم‌سفر.

 به این فکر می‌کنم که اگر با اتوبوس‌نشینی و جاده‌ مشکلی نداشتم شاید بیشتر از این‌ها سفر می‌رفتم. شاید. 

پی‌نوشت: چند عکس هم ببینید.

تصویر یک، تصویر دو، تصویر سه، تصویر چهار، تصویر پنج، تصویر شش، تصویر هفت.

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۰
آقاگل ‌‌

خاطره نگاری

نظرات  (۲۴)

من همیشه با اینایی که آمار می‌گیرن همکاری می‌کنم و البته اون خانوم بی‌اعصاب رو هم درک می‌کنم
ممنون که تجربه‌هاتو با ما به اشتراک می‌ذاری
پاسخ:
خواهش می‌کنم که تجربه‌هامو باهاتون به اشتراک می‌گذارم:d
.
من اون خانم بی‌اعصاب رو درک نمی‌کنم. نمی‌تونم بپذیرم چنین برخوردی رو. گوشی من بر اثر افتادم زمین خراب شد. صفحه‌اش شکست و اون روز با بدبختی تونستم سرهمش کنم و روشنش کنم. الان هم خرابه. مجبورم برم یه گوشی جدید بخرم احتمالاً. چون گوشیم قدیمی بود و قابل تعمیر هم نیست. نهایتاً ایشون می‌تونست از من مجوز بخواد. نه اینکه حمله‌ور بشه و برگه‌ها رو از دستای من بکشه. تازه سؤال‌های ما چیز به خصوصی نبود. قبلاً هم توضیح داده بودم که هیچ اطلاعاتی از پسرش ثبت نمی‌کنم. و گفته بودم اگر تمایل داری به سؤال‌هام جواب بده. 
:)
پاسخ:
:)
چه قشنگ توضیح دادید :)

حالا واسه چی اینمهمه مردم رو سین جین کردید؟؟!!
پاسخ:
یک طرح سنجش سلامت اجتماعی بود. :)
تو خلال پست صدتا حرف یادم اومد که با دیدن عکس‌ها همشون یادم رفت، الان فقط میگم حرام است،این همه سر سبزی و قشنگی حرام است اصلا:|
فرشته هستم یک بیابان نشین حسود:))
در مورد شرجی هم بهتر که تجربه نکرده بودید، کاش منم تجربه نکرده بودم، بس که از شرجی بدم میاد.
پاسخ:
برای من عجیب بود که چرا اتفاقاً سرسبزی اونجا به چشم نمی‌اومد. یعنی شما وسط یک کویر دو سه تا درخت ببینی برات یه صحنۀ دلچسبه‌ها. ولی وقتی وسط کلی درخت باشی خب دیگه وسط کلی درختی دیگه. هیچ حسی نسبت بهش نداری. :) شاید برای همینم تعداد عکس‌های یزدم سه چهار برابر شمال بود.

چه روابط عمومیِ بالایی :)))
پاسخ:
:)
خودمم در  شگفتم.
شهسوار عشق منه زادگاهه منه و من الان ازش دورم. گفتی خونه های سبز و دلهای کاهگلی .... دلم گرفت . 
مردم شهرم همیشه تو هجوم گرفتاریها بودن همیشه میزبانن و تا تعطیلی و مراسمی میشه همه روی میزبانی اونها حساب میکنن. گرونی هم به لطف مسافرپذیر بودنش بیداد میکنه. زندگی مردم عادی به سختی میگذره و از حق نگذریم با سیلی صورتشون رو سرخ میکنن. وقتی عید میشه همه خوشحالن و اونا تو شمارش نقدینگیشون برای پذیرایی از مهمونهای عید که ماشالله تعطیلیش هم تموم نداره. از خشم اونایی که دیدی خرده نگیر. کل ایران این روزها خشمگینن و از هم واهمه دارن برادر من. اگر از یک شهسواری که ساکن اونجا نیست خواستی امار بگیری من حاضرم. 
پاسخ:
مشکل شهرای شمالی اینه که خیلی از اهالی شهر از شهرای اطراف اومدن و اونجا ساکن شدن. خود ساکنین شهسوار اتفاقاً خیلی هم مهمون نواز بودن. مثالش اون خانم معلم بازنشسته یا اون آقای معلم بازنشسته که کلی برای من شرح میوه‌های باغش رو داد. کلی برام از شهر گفت. یا اون خانمی که اسم فرزندش روی کوچه‌شون بود و کلی برام از ییلاقشون تعریف کرد. یا اون آقایی که ازش ساندویچ خریدیم و کشتی‌گیر بود. کلی نصیحتم کرد و از زندگیش گفت. از اینکه وضعیت اقتصادیش خرابه و دل و دماغ کار کردن نداره. 
اینکه گفتم خونه‌های سبز دل‌های کاهگلی بیشتر برای ساکنین خونه‌های آپارتمانیش بود. توی کانال نوشته بودم. یکی‌شون بهم گفت ببین سقفامون یکی شده. ولی دلامون دور. طرف شوهرش دو سال بود که فوت کرده بود و همسایه‌هاش خبر نداشتن. مطمئن باشید یکی دو مورد خاص رو به پای مردم شهر نمی‌نویسم. یک هفته کامل اونجا بودم و از اونجا بودن و از کنار دریا بودن و روی سنگ‌های ساحل نشستنش لذت بردم. :) 
.
ارادتمندیم. 
دیدم در جواب دوستی نوشتی گوشیت اسیب دید و هزینه ای روی دستت گذاشت. واقعا متاسفم. همچسن برخوردی واقعا دفاع کردن و دلیل اوردن نداره. 😞
پاسخ:
گوشیم قدیمی بود. غصه‌ای نداشت. بیشتر اون روز رفتار اون خانم توی ذوقم خورد. ولی خب فرداش رفتیم روستا و شُست برد. :))
دوتا از روستاها رو رفتیم. یکی قلعه گردن که توی دل جنگل بود و دومی هم روستای زوار. قلعه گردن خیلی جای قشنگی بود.
هوای جنوب خوب نیست .. عوضش جنوب همیشه کار بوده و جنوبی ها به منابع مالی بهتری نسبت به شمالی ها دسترسی داشتن .. تمام این سالها از زمانی که یادمه محصولات شمالی ها همون برنج و چای و گاهی هم پرتقال رقیب نامرد خارجی داشته و کشاورزا مجبور بودن دسترنج شون رو مفت بفروشن و خرج خونه و زندگیشون کنن پس چیزی براشون نمی موند که بخوان پس انداز کنن و ویلا سازی کنن .. جنوب هوا که بدتر شد جنوبی ها پولا رو برداشتن اومدن زمین های کشاورزی رو مفت تر خریدن و تا تونستن روی زمین اجداد ما خونه و ویلا ساختن تا در آینده ای نه چندان دور ما هم شبیه جاهای دیگه ی کشور به یه بیابون لم یزرع تبدیل بشیم دل همه خنک بشه مجبور نباشن آخر هفته ای خدا کیلومتر راه بیان تا شمال چون اون موقع ما با جاهای دیگه ی کشور فرق نداریم فقط خونه هامون روی پست و بلندی هایی ساخته شده که یه زمانی بهش می گفتیم کوه ..... 

عالی تصویر کردین همه چی رو :)))


پاسخ:
یه بخشایی از حرفاتون رو قبول دارم و یه بخشایی رو نه. وضع جنوبی‌ها بدتر از شمالیا نباشه بهتر نیست. یک سری هم اگر وضعشون بهتره همونایی هستن که اگر شرق و غربم بودن باز همین بود وضعشون. دیدم که میگم. یه عسلویه و پارس جنوبی بود که اونم چند ساله دیگه به اون شکل کار نمی‌کنه. تازه با حقوق کارگری مگر میشه کاری صورت داد؟
البته منم ناراحتم از گرون شدن قیمت بستنی..
با توجه به شخصیتم فکر کنم اینکار سخت ترین کاری باشه که بخوام انجام بدم. 
عکس هم فوق العاده بودند... :)
پاسخ:
منم فکر نمی‌کردم از پس کار بربیام. عجیب بود برام اینقدر حرف زدن :)
این همه اومدی حداقل مازندران رو از سمت غربش تموم میکردی!!!
پاسخ:
خب متأسفانه سفرمون تفریحی نبود. :)
ان‌شاءالله یکبار بیام و کل مازندران رو بگردم.
آی آی آی 
نمی دونی با قسمت اون آقای سی و پنج ساله با من چه کردی آقا گل 
تو پنج سال دیگه من فقط دو سال دیگه به اون سن میرسم!
پاسخ:
سن زیادی نیست سی و پنج. هست؟ 
و من عکسای شمال رو ندارم الان که خوب فکر میکنم :|
پاسخ:
منم ندارم عکسایی که تو گرفتی رو. :)
این به اون در. حجمشون زیاده. نمیشه فرستاد.
درود بر شما
روزتان قشنگ و همواره خوش سفر باشید
سفر نامه تان بسیار جالب و خواندنی است
جدای لذت بردن از منظره های گوناگون ایران عزیز
وزیبایی سفر، بر قراری ارتبــاط بــا مــردم شـهرها
و روستا ها لطف دیگر دارد . هر آدمی برای خودش
شهری است و فرهنگی دارد و گاهی با یک غریبه
آنقدر صمیمی می شود که رازش را می گوید ( مانند
بانویی که همسرش را از دست داده و همسایه ها
نمی دانستند)و گاهی مانند آن بانو ی دیگر پرخاش
می کند ونمی تواند ارتباط درستی بـا دیگـران بـرقرار
کند . گاهی آنقدر مهربانند که تنها قرص نان سفره
شان را تقدیمت می کنند و گاه در عین ثروت و غنی
بودن حتی یک چراغ برای روشن شدن جلوی پایشان
هم روشن نمی کنند.
و همه اینها می شود تجربه ای که سفر به ما افزون
بر شیرینی اش می بخشد .
اگر کارتان تمام نشده ، سری هم به گنبد کاووس و
یا سیستان بلوچستان بزنید . گویی وارد سرزمینی دیگر
و دنیایی دیگر شده اید .
در پناه مهر حضرت دوست سربلند و شاد باشید ( آمین)
پاسخ:
سلام.
راستش تا حدود حق میدم به مردم. این روزهایی که می‌گذره و می‌گذشت روزهای خوبی نبود. فشار اقتصادی زیادی روی مردم بود و جو بدی بر کشور حاکم شده بود. اینکه کمی بی اعصاب باشند حق دارن. و حالا با این وضع فکر کنید چند نفر بروند در خونه‌هاشون و سوال‌هایی بپرسند که رنگ و بوی دولتی هم داره. شاید من هم اگر در اون موقعیت بودم همین واکنش رو نشون می‌دادم.
خدا قوت
پاسخ:
سلامت. :)
من همیشه ترجیح میدم اگر قراره ازم آمار گرفته بشه یه آدم جوان و همسن و سال خودم باشه چون دست خودم نیست و فضا رو به سمت صمیمیت پیش میبرم و اگه بچه باشه یا سنش بالا باشه معذب میشم اعصابم به هم میریزه :/

پاسخ:
آره. یکی که هم سنت باشه می‌تونی راحت‌تر باهاش ارتباط برقرار کنی و سریع‌تر سوال‌هارو جواب بدی. منِ آمارگیر هم ترجیحم همیشه این بود یکی هم سن و سال خودم بیاد دم در. ولی اغلب هم سنای خودم بی اعصابن این روزا. :|
اوهوم قلعه گردن ❤ من عاشق اون چشم انداز زیباشم. و چقدر هم دلتنگ اونجام ... هیممممم ... سرنوشت با آدم چه کارها که نمیکنه. 
پاسخ:
چقدر قشنگ بود. و چقدر حیف که وسط دل جنگل کم کم داشت پر می‌شد از خونه‌های آپارتمانی.
۲۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۲ پارس ادوردز
منم قبلا امارگیر بودم.. خیلی برام جالب بود حرفات.. منو یاد خاطراتم انداخت... خیلیاشون میگفتن بنویس که هیچ چیزی نداریم و وضع مالیمون خوب نیست وگرنه همین چیزیم که داریم رو از دست میدیم. 
به نرم این طرح ها باید فرهنگ ساز ی بشه بین مردم و درموردش توضیح داده بشه.. تا وقتی میریم برای امارگیری با واکنش های بد رو برو نشیم.. مثلا یه سایتی بزنن که با پار ادورز توی گوگل تبلیغ بشه تا دیده بشه و مکردم در جریان این امور قرار بگیرن.
پاسخ:
راستش من معمولاً کامنتایی که رنگ و بوی تبلیغاتی داشته باشه رو حذف می‌کنما. ولی اینقدر خوب بود کامنتتون که کلی لبخند هم زدم باهاش. :))

۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۵۹ פـریـر بانو
خسته‌ی نوشتن نباشید :)

هووومممم... من خودمم از دسته آدم‌هایی هستم که حوصله‌ی فرم آماری رو پر کردن و از این کارهایی که شما کردین رو ندارم. تو خوابگاه هربار بچه‌ها میان می‌گن این برگه‌های ارزشیابی یا تست شخصیتی و اینا رو پر می‌کنی می‌گم نه! :| ولی کار این خانم جدا زشت و دور از ادب بود! :/

:: به نظرم چیزی که باعث می‌شه مردم شمال گاهی کن‌حوصله بشن گرونی‌هاست و حضور مسافر زیاد. مثلا وقتی عید می‌شه شهرها پررررر از ترافیک و غرییه است. طبیعت هم که نیاز نیست بگم باهاش چیکار می‌کنن! تو روزای تعطیل می‌بینم که چطور ملت اعصاب مصابشون کیشمیشیه مخصوصا به خاطر ترافیک! :)) 

یه اعترافی هم بکنم. بابای من شهسوار خدمت کرد. بهش گفتم یکی از دوستام رفته اونجا و گفته اون صفا و صمیمیتی که از شمالی‌ها انتظار داشت اونجا کم بوده، بابا گفت هرچی به شرق مازندران نزدیک‌تر شی و اون صمیمیته بیشتره. می‌گفت متاسفانه من هم تجربه‌اش رو داشتم و می‌دونم دوستت چی می‌گه. و مامان هم تاییدش کرد!

:: واقعا مسخره‌اس این اسم عوض کردن‌ها! شهسوار به این قشنگی! یا برج شهیاد به این خوبی! مثلا کردنشون تنکابن و آزادی که چی بشه؟ :/
پاسخ:
سلامت باشی در راستای نوشتن :دی
 البته در حالت کلی هم سلامت باشی ان‌شاءالله. :)
.
من انصافاً توی دانشگاه چند باری شد که برای دانشجوها پرسشنامه پر کردم. اگر وقت نداشتم یا درگیر بودم البته با کمال راحتی رد می‌کردم. میشه صمیمی‌تر برخورد کرد خلاصه. 
.
آره. باهات موافقم. وقتی همیشه یه سری غریبه توی شهرت باشن. و هرروز باهاشون سر و کله بزنی طبیعیه که حس خوبی بهشون نداشته باشی. حالا فکر کن کلی غریبه اومده باشن و توی شهرت خونه هم ساخته باشن. فضای شهرت رو هم برده باشن به سمت فضای شهری مدرن. حس خوبی نداره. 
.
سلام من رو به بابا برسون بگو ارادتمندیم :) بالاخره یکی حرف من رو تأیید کرد. 
.
تنکابنم یه ریشۀ عجیب و غریب داشت البته. مثل اینکه اسم یه چشمه‌ای چیزی بود. ولی شهسوار قشنگتر بود به نظرم. :)
آقا رحم کنین به چشم آدم
چقدر طولانی و نفس گیر
البته اونقدر خوب بود که تا ته بخونم
توی مورد هفت داستانی که از اون مادر و پسر تعریف کردین رو پست قبلی هم نوشته بودین:)
برای داستان ها میتونین از این همه موضوع بکر استفاده کتید
بهتون حسودی ام شد راستش :)


پاسخ:
اتفاقاً یه داستانی نوشتم برا کلاسمون که از همین فضازمان توش استفاده کردم. به نظرم شناختن مردم و دیدن مردم خیلی تونست بهم کمک کنه. به خصوص توی شناخت تیپای شخصیتی. :) کمتر با مردم ارتباط گرفته بودم این سالا.
.
امیدوارم براتون پیش بیاد. :)
واسه مرد پسرم یا واسه زن یا واسه دختر؟! :| 
پاسخ:
والا فرقی نداره زیاد. کلاً زیاد نیست به نظرم.
حالا این تحقیقات واقعا برا چی بود؟!
همینجور که میخوندم به این فکر میکردم کردم که میبد خشک و کاه گلی چقدر سرزنده تر از تنکابن با آب و هوایِ زنده است که رسیدم به جمله خودت...
سفر بخصوص کاووش کردن توی سفر سوای لذت بخش بودن یه عالمه تجربه است!
امسال هم ارشد وزارت بهداشت رو با اختلاف دو نفر قبول نشدم.
این هشت ده نفر کی ان که دو ساله جلوتر از من میزنن :))
جفت پست ها خیلی سلیس(درسته املاش؟!) و روان نوشته شده حتی دوست داشتم طولانی تر هم باشه. :)
زیاد هست برای یه دختر 
۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۷ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
برقامون رفت، خبرتون می‌کنیم:-)
پاسخ:
حله. فقط هماهنگ کنین از قبل که سر موقع برسم :)))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">