دو کلمه حرف حساب

دو کلمه حرف حساب

ای پسر! سخنگوی باش ولیکن دروغگوی مباش و خود را به دروغ‌گویی معروف مکن؛ و به راستگویی معروف باش تا اگر وقتی به ضرورت دروغی گویی از تو بپذیرند!

«قابوس‌نامه»
«در نیک‌ و بد سخن گفتن»

روزی روزگاری روزآباد

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۵۰ ب.ظ

‌خوابش نمی‌برد. باد شاخ و برگ درخت‌ها را به هم می‌کوبید. قطرات باران به شیشۀ پنجره می‌خورد. صدای نامفهوم دیگری هم از بین درخت‌ها شنیده می‌شد. صدایی شبیه برخورد قایق‌ها به صخره‌های سنگی ساحل. چند وقتی بود که شب‌ها این صدای نامفهوم از دل جنگل به گوش می‌رسید. مهدیار گفته بود این صدای جن‌های دریاست که با جن‌های جنگلی دعوا دارند. مهدیار پسر عمویش بود و تنها همبازی‌ای که داشت. جدول ضرب را از او یاد گرفته بود و اینکه چطور تمشک‌های جنگلی بدون له شدن بچینند. خانۀ مهدیار درست مقابل خانۀ خودشان بود. سقف‌های شیروانی دو خانه رو به هم بود. تنها چیزی که محدودۀ خانه‌ها را مشخص می‌کرد کرت‌های باریک باغچه و بند رختی بود که مادر مهدیار با کمک دو تیرک چوبی آن را سرپا نگه داشته بود. خانۀ مهدیار، خانۀ قدیمی گَدبَبا بود که چند سالی از مرگش می‌گذشت و حالا عموجعفر در آن زندگی می‌کرد. بیرون خانه، یک سمت درخت‌های انگور و کرت‌های باغچه بود و سمت دیگر راه باریکی که با کمی پیچ و تاب به خیابان اصلی روستا وصل می‌شد. ده‌آباد تنها یک خیابان داشت. خیابانی که از ابتدای جادۀ ماشین‌رو شروع می‌شد و یک راست می‌رسید به دیوار باغ کدخدا. بعد از آن جاده تمام می‌شد. انگار یک نفر آن‌را مخصوصاً قیچی کرده باشد. خانه‌ها بین درخت‌های چنار و پرتقال و بوته‌های وحشی ساخته شده بود و راه‌های باریکِ پر پیچ و خمی مثل مویرگ آن‌ها را به شاهراه اصلی وصل می‌کرد. دیوارهای خشتی با یکی دو پنجرۀ ساده و سقف‌های شیب‌داری که اغلب از چوب ساخته می‌شد، ویژگی اغلب خانه‌های ده‌آباد بود. آسمان برای لحظه‌ای روشن شد و بعد صدای برخورد شاخه‌‌های درخت‌ها با صدای نامفهومی که در پس‌زمینۀ خود داشت به گوش رسید. حسنعلی چشم‌هایش را روی هم فشرد. پتو را تا روی سرش بالا کشید، زانوهایش را تا زیر شکمش بالا آورد و دست‌هایش را دور زانوها حلقه کرد. دو سه روز پیش با مهدیار گودالی پیدا کرده بودند. پیش خودش گفت:«حتماً کسی که چند برابر بابا و عمو و تراکتور مشتی حسن زور داشته، با بیلی که چند برابر از بیل‌ تراکتور مشتی حسن بزرگتر بوده آن گودال را وسط جنگل کنده.» گودال آن‌طرف پل فلزی و پشت خانۀ کدخدا بود. درست جایی که مزارع شالی تمام می‌شد و بعد از آن فقط جنگل بود و جنگل. به این فکر کرد که شاید بین این صداهای نامفهوم و آن چالۀ عجیب رابطه‌ای باشد. شاید اجنّۀ دریایی سر راه جن‌های جنگلی تله گذاشته باشند. شاید هم برعکس. باد و باران آرام گرفته بود. حالا صدای اجنّه بلندتر به گوش می‌رسید. خودش را بیشتر زیر پتو فرو کرد. چشم‌هایش را روی هم فشرد و سعی کرد خودش را به مادرش بچسباند. چند وقتی می‌شد که رفت و آمد غریبه‌ها به ده زیاد شده بود. مادرش گفته بود حق صحبت با غریبه‌ها را ندارد و اگر غریبه‌ای هم از او سؤالی پرسید نباید جوابش را بدهد. دلیلش را نفهمیده بود. قبل از این اگر غریبه‌ای به روستایشان می‌آمد بَبا او را به خانه دعوت می‌کرد. کدخدا هم می‌‌آمد. مردهای دیگر هم می‌آمدند. چایی می‌خوردند و حرف می‌زدند. حالا اما مادر می‌گفت حق ندارد به غریبه‌ها نزدیک شود. پدرش هم یکبار به این خاطر که با مهدیار از پل فلزی رودخانه گذشته بودند و به سمت درخت‌های جنگل رفته بودند یک پس گردنی نوش جانش کرده بود و بعد تشرش زده بود که دیگر حق ندارد پایش را آن‌طرف پل فلزی بگذارد. آنجا منطقۀ ورود ممنوع است. معنای ورود ممنوع را نفهمیده بود، ولی می‌دانست وقتی ابروهای پدر به هم نزدیک می‌شوند و صدایش بالا می‌رود چه معنایی دارد. پیش خودش گفت:«غریبه‌ها از سمت پل فلزی وارد روستا می‌شوند. اما آن‌طرف پل که چیزی نیست. به جز دو سه تراکتور، ماشین دیگری هم از خیابان اصلی استفاده نمی‌کند.» نفسش زیر پتو تنگ شده بود. پتو را از روی سرش کنار کشید. کش و قوسی به خودش داد و غلتی دیگر زد. حالا صورتش رو به‌ مادر بود. به نظرش رسید خانه دارد از جا کنده می‌شود. صدای اجنّه بیشتر شدهبود. پتو را دور خودش پیچید. به مادر نزدیک‌تر شد. گرمی نفس‌های مادر که به صورتش می‌خورد آرامش می‌کرد. چشم‌هایش را روی هم گذاشت. هفتۀ پیش مشتی علیار را پایین شالی‌ها پیدا کرده بودند. صدای پارس سگ‌ها زن‌ها را به سمت پایین شالی‌ کشانده بود و بعد صدای جیغ و دادشان تا روستا رسیده بود. کدخدا همراه پدرش و چند مرد دیگر رفتند و جنازه‌ای که سگ‌ها تکه و پاره‌اش کرده بودند را آوردند. زنش تا از دور جنازه را دید جیغی زد و خودش را روی مشتی علیار انداخت. از همان روزی که جلوی خانۀ کدخدا با بَبا و چند مرد دیگر دربارۀ درخت‌های بریده شدۀ جنگل و صداهای شبانه حرف می‌زد دیگر ندیده بودنش. حدوداً یک ماهی می‌شد و حالا جنازه‌ای تکه و پاره پیدا شده بود که زن مشتی می‌گفت شک ندارد شوهرش است. صدای خرناسۀ چند سگ از نزدیکی‌های خیابان اصلی می‌آمد. صدا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. به نظر می‌رسید سه یا چهار سگ باشند. «نکند اجنّه؟» خودش را زیر پتو فرو کرد. بالشت را از زیر سرش برداشت و آن را روی سرش گذاشت. مهدیار گفته بود: «قرار است ده آباد به شهر تبدیل شود.آن‌وقت مدرسۀ جدیدی برای روستا خواهند ساخت و دیگر نیازی نیست برای درس خواندن به شهر بروند. خیابان روستا را هم آسفالت می‌کنند. شاید یک زمین بازی هم شبیه زمین بازی شهری‌ها برای روستا بسازند. حتی قرار است اسم روستا را هم عوض کنند. روزآباد، قرار است اسمش را بگذارند روزآباد. کدخدا هم قرار است شهردار روستا شود. برای همین است که هر روز می‌رود شهر و می‌آید.» بعد فکر کرد روزآباد یعنی چه؟ و یاد آقا معلم افتاد که وقتی دربارۀ روستا حرف می‌زدند روی تختۀ سیاه نوشته بود «ده‌آباد=دهی و روستایی که آباد است.» از روی سقف شیروانی خانه صدایی شبیه دویدن اسب‌های وحشی می‌آمد. گلویش خشک شده بود. همان‌طور پتو پیچ غلتی دیگر خورد تا صورتش رو به پنجره نباشد. از لای درز باریک پتو که آن را تا روی سرش بالا کشیده بود شکم خواهرش را می‌دید که در زیر نور ضعیف چراغ بالا و پایین می‌رفت. جن‌های دریایی از توی موج‌های دریا بیرون آمده بودند. سم‌هایشان شبیه صدف بود و سرشان آب شش داشت. جن‌های جنگلی جلوی راهشان گودال بزرگی کنده بودند و داخلش را با خون مشتی علیار پر کرده بودند تا جن‌های دریایی داخلش غرق شوند. صدای سگ‌ها می‌آمد. زن مشتی علیار صورتش را می‌خراشید. کدخدا که کلاهی شبیه شهری‌ها بر روی سرش داشت کنار چند غریبه روی پل فلزی ایستاده بود و حرف می‌زد. جن‌های جنگلی گاوهای روستا را با خودشان می‌بردند. مهدیار روی بام شیروانی مثل اسب‌های وحشی می‌دوید و جن‌های دریایی با سم‌های دنبالش می‌کردند. کدخدا فریاد می‌کشید. صدای شیون زن‌ها فضا را پر کرده بود. چشم‌هایش را باز کرد. هیچکس جز مهدیار که درست مقابلش ایستاده بود داخل خانه نبود. نور آفتاب چشم‌هایش را می‌زد. صدای شیون و همهمۀ مردم می‌آمد. مهدیار گفت: «پاشو خرس گنده. چه وقته خوابه. می‌گن خونه کدخدا آتیش گرفته. خودش خونه‌ش رو آتیش زده. صبح بهش خبردادن یه یارویی از شهر اومده میگه شهردار اینجاست. بحثشون شده. کدخداهم که دیده این طوری شده خواسته خودش و شهردار رو آتیش بزنه. زنش اما سر رسیده و نذاشته. ولی خونه‌ کدخدا و شالیای اطراف همه‌اش سوخت. میگن پشت خونۀ کدخدا اونور پل فلزی، توی منطقۀ ممنوعه یه جادۀ آسفالته پیدا کردن. جاده از پشت کوه میاد بیرون و از وسط جنگل رد می‌شه تا برسه به راه اصلی. سه تا خونه هم همون‌جاها ساختن. شبیه خونه‌هایی که تو شهر بود. همۀ دیواراش سنگیه. توش سفید سفیده، مثل ماست. سقفش قرمزه و آهنی. میگن یکیش ساختمون جدید شهرداریه. دوتای دیگه هم خونه شهردار و یه یاروی دیگه است. چندتا خونۀ دیگه هم دارن می‌سازن. اونجایی که گودال بود. چندتا گودال دیگه هم هست.» حسنعلی سرجایش نشست. چشم‌هایش را مالید. نگاهی به مهدیار انداخت. عرق از صورتش می‌ریخت. نمی‌فهمید از شرجی بودن هواست یا واقعاً گرمش شده. گلویش خشک بود. چیزی نگفت. فقط دست مهدیار را گرفت و از جایش بلند شد. دمپایی‌هایش را پوشید و پشت سر مهدیار از کنار کرت‌های سبزی و درخت پرتقال گذشت و زیر لب تکرار کرد:«روزآباد. ده‌آباد. ده آباد. دهی آباد. روز آباد. روز آباد. روز...»

"22-5-97

 ساعت 12:23"

س.ن: اگر حوصله‌تان شده و داستان بالا را خوانده‌اید، پس لطفاً نظرتان را درباره‌اش بگویید. نقدی هم اگر به داستان دارید بیان کنید. دم و بازدمتان گرم.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۲۴
آقاگل ‌‌

داستان کوتاه

نظرات  (۱۸)

۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۲۲ آشنای غریب
آسمان برای لحظه‌ای نورانی شد و بعد صدای برخورد شاخه‌های درخت با صدای نافهومی که در پس‌زمینۀ خود داشت به گوش حسن‌علی رسید.

نامفهوم انگار میم ش افتاده

عالی بود 
تصویر سازی عالی ای داشت

وقتی میخوندم آخرهاش یه صدای بووووق هم پخش شد :)))
پاسخ:
ممنون که گفتی. میشه من یکبار متن بنویسم غلط املایی نداشته باشم آیا؟ :)

این داستان نبود. یه تیکه از وسط یه داستان بود! اونم یه تیکه که توش هیچ اتفاقی نیفتاده!! :|

+ باز نوشتی پرتغال؟! :دی
+ غلط هم غلطه! غلت پسرم، غلت!! 
پاسخ:
اگر بخوام انتقادپذیر باشم باید انتقادت رو بپذیرم. حتماً این ضعف من بوده که نتونستم اون اتفاقی که توی ذهنم بوده رو به تصویر در بیارم. اتفاق همون تبدیل شدن روستا به شهر و تبدیل شدن ده به منطقه‌ای که روزی آباد بوده بود. روزی آباد. و خب شاید یه جورایی خودشونم نمی‌فهمن چه اتفاقی قراره براشون بیفته. و نمی‌دونن اون صداها برای چیه. 
.
+ آخه چرا دوتا پرتقال داریم؟ :))
غلطتک دیگه. این یکی فکر کنم دوتا املاء داشته باشه.
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۴ بهارنارنج :)
جالب بود..تشبیه و توهمات ذهن کودکانه ونگاه خلاقش:)
پاسخ:
جالب می‌بینین :)
۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۶ آرزوهای نجیب (:
خوندمش؛ ولی نفهمیدم می‌خوای چی بگی.
هدفت از نوشتن این داستان چی بود؟ 

 
غلت‌زدن درسته نه غلط (:

اصل یکدستی رو رعایت نکردین توی نکته‌های ویرایشی.
پاسخ:
بعد اینکه نظرا رو خوندم فهمیدم اون چیزی که می‌خواستم بگم رو خوب نرسوندم. درسته. برا همین یه کم تغییرش دادم. به خصوص انتهای داستان رو.
.
باید بیشتر در زمینۀ ویرایش مطالعه کنم.
ایده داستان و روایت روان شما قابل تحسین است ولی....

مهدیار  گفته بود قرار است ده آباد به شهر تبدیل شود.
این جمله آخر داستان رو بدجور لو میده. بهتر بود اینکه قراره روستا به شهر تبدیل بشه بمونه همون آخر که قراره برن جشن رو ببینن. اینطوری ایرادی  که دکتر سین گفتن هم شاید رفع بشه.و این غافلگیری خواننده رو راضی کنه.
 تصویرهای قشنگ از روستا برای خواننده ساختید اما اگر چند تا خاطره قشنگ از بچه ها هم نشون میدادین ، آخر سر هم حسن علی و هم  خواننده از خبر شهر شدن روستا غمگین میشدند. شما برعکس از اینکه مهدیار دیگر مجبور نیست برای درس به شهر برود حس خوب ایجاد کرده اید.
شما از شیوه پرداخت مستقیم استفاده کردین. بهتر بود تمام صحنه ها و وقایع و احساسات رو با عمل نشون میدادین.

ا
پاسخ:
ممنون که خوندی و بی پرده نقدهات رو گفتی. و ممنون بابت نقدهای بعدترش هم :)
توصیفای خوب و دقیقی داشت
ولی جوری کوتاه بود که من که خودم خواننده ام چند بارخوندم تا متوجه اصل داستان شدم.
چیزی که میخواید در اخر نشون بدید و خیلی واضح باید بیان میکردید
تا خواننده ببینه منظورت چی بوده و تو داستان چی میخواستی نشون بدی
پاسخ:
آره. موافقم که خوب بیان نشده بود اصل موضوع. این نقدی بود که تقریباً همه بهش وارد دونسته بودن.
می تونم به جای نقد به شما به ماتی تی نقد کنم؟ چرا فکر می کنید مردم روستا یا بچه هاشون باید از تبدیل روستا به شهر ناراحت بشن؟ اگه همچی چیزی بود که روستاها روستا باقی می موندن
آقاگل! غلت 
وردار درستش کن :/
پاسخ:
درستش کردم. :)

@رونوشت به ماتی تی
تصویر سازیش عالی بود، تمام توصیفاتتون تو ذهنم نقش می‌بست.
ولی نقد دکتر سین هم به نظرم درسته، اتفاقی افتاده بود ولی اونجوری نبود که شکل یه داستان شکه کننده باشه، یعنی از اوایل ماجرا معلوم بود که قراره چی بشه و سیر داستانیش یه خرده کم بود، بیشتر تکیه به توصیفات بود انگار:)
ولی در کل متن قشنگی بود که ادم می‌تونست خودش رو تو دل روستا تصور کنه:)
+ چه غلت رو همه فهمیدن، فکر کردم خودم تنها متوجه شدم://
++ این چند روزه همش حرف اجنه بوده، فکر کنم‌ فهمیدن من ترسیدم هی حرفش میشه! :|
پاسخ:
نقدی که دکتر و سایر دوستان و شما دارین درست بود. برای همین تا حدودی آخر داستان رو بعضی قسمت‌هاش رو تغییر دادم. امیدوارم الان دیگه اون ضعف رو نداشته باشه.

۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۳۵ دامنِ گلدار
دائم روزآباد رو زورآباد میخوندم! فکر میکنم املای حسنعلی برایم آشناتر باشه، ولی نمیدونم کدوم درسته. قاضی هم نفهمیدم کیه که نون رو از دست مهدیار قاپید :)

از این ویرایشیها که بگذریم، تصویرسازی ابتدایی خوبه، ولی از نظر ارتباط با پایان داستان کمی اضافه است. بخشی‌اش اشاره به نزدیکی مهدیار و حسنعلی داره، بخش هم اشاره به بکر بودن محیط روستا و محدود بودن امکانات به کدخدا (مثلا جاده تا خونه اون اومده فقط). ولی هیچکدوم ربطی به خبر شهر شدن روستا نداره. توی این محیط اتفاقی نیفتاده. توصیف احنه و خیالپردازی کودکانه و ترسیدن از صداها کمی اشاره به وقوع حادثه بد داره که همون ورود غریبه‌ها و بهم خوردن محیط بکر روستاست، اما چون اصولا هنوز در این بستر اتفاق ناخوشایندی در پس شهر شدن روستا نیفتاده، و خواننده به همین دلیل هنوز توجیه نیست که چرا اوضاع بده، پس این تصویرسازی هم موثر نیست و هدفش نیمه‌کاره در داستان رها شده.

داستان از همون پاراگراف آخر که مهدیار خبر رو به حسن‌علی میده شروع خوبی میتونست داشته باشه و آنچه از گودال و اخبار مدرسه و غیره در تصویرسازی مرتبط با این بود رو میشد بعد بصورت فلاشبک پس از شنیدن خبر مرور کرد. تعلیق و نقطه‌ی اوج داستان بعد از این صحنه میتونه ایجاد بشه تازه.

نظر شخصیم بود البته، خیلی خوب نوشتید.

پاسخ:
اون کلمۀ قاضی رو فکر کنم بهتر شد که حذفش کردم. به لقمۀ نونی که بزرگتر از حد معمول باشه میگن قاضی. ولی خب زیاد مورد استفاده و آشنا نبود.
.
ممنون که نظرتون رو بی پرده و کامل نوشتید. تا حدودی پایان داستان رو تغییر دادم. سعی کردم ارتباط بین نشانه‌هایی که توی داستان گنجوندمم زیاد کنم تا حرفی که می‌خواستم بزنم بهتر بیان بشه. امیدوارم الان دیگه این ضعف‌ها رو نداشته باشه.

سلام
یه بار توی یه کلاس داستان نویسی استاد گفت متن رو که نوشتین، تقریبا هرچندتا جمله مرتبط بهم(مثل سکانس توی فیلمبرداری) از همدیگه جدا کنید
دوباره متن رو بخونید ببینید قسمتی هست که اضافه باشه یا حتی نیاز به ویرایش داشته باشه؟
نکته طلایی:
ببینین بهترین جمله نوشته شما چیه؟
اون جمله رو بذارین اول متن و بعد سیر نوشته رو از اول بچینین

*به نظر من نوشته شما قسمت های متفاوت خوبی داشت ولی پیوستگی و ارتباطشون قطع و وصل میشد و بعضی جمله ها هم میتونستن نباشن یا جابجا بشن یا ویرایش
** غلتیدن داریم دیگه نه؟ یا غلطیدن هم داریم؟

پاسخ:
سلام.
ممنون بابت نکته‌ای که گوشزد کردین. 
.
نمی‌دونم توی ذهن خودم غلطیدن بود. فکر کنم یه جورایی شبیه طوفان و توفان باشه.

سلام مومن. جزاکم الله خیرا


تصویر سازی داستان عالی بود....

فقط چند تا نکته وجود داره:
1. فعل"بود" ابتدای داستان خیلی تکرار میشه...در انتها هم همینطوره
2. فعل"باشد" اواسط داستان خیلی تکرار میشه...

یعنی چند بار پشت سر هم...
بهتره نوع جمله را یه کم تغییر بدی که مجبور نشی یک فعل را مرتبا استفاده کنی چون ذهن مخاطب بیشتر روی فعل میره تا متن...


ضمنا از روی "غلت" و "غازی" هم سه خط املا بنویس(لبخند)


عاقبتتون به خیر به حق حضرت ابوتراب
یا علی
پاسخ:
سلام.
آره قبول دارم این رو. دوباره خوندم و سعی کردم از این تعدادها هم کم کنم.
.
آقا غازی رو هم اشتباه نوشتم یعنی؟ :))
غلطیدن و غلطک داریم آخه. بعد فکر کنم این املاء هم درست باشه. 
درود بر جناب آقا گل 
روز و روزگار به کام 
قلمتان همواره پرتوان و پویا 
روستای خاصی است این روستا و با قلم شما من توانستم خیلی چیزهای روستا از جمله خانه شهردار ( کدخدا) را هم ببینم . 
صداها . ارتباط بچه ها باهم . خواب عمیق خواهر . درز پتو . چیدن تمشک . تیرکهای رختهای شسته مادر . صدای باران و سپس آرام شدنش و صدای خرناسه ای که بیشتر شنیده می شد . همه اینها بسیار زیبا و لمس کردنی بود . هرچند بنده هرگز در جایگاه نقد نیستم اما ؛ شاید اگر من این داستان را می نوشتم یک توهم یا یک ترس در مورد نزدیک و نزدیک تر شدن صدا در داستان می گنجاندم که بعد مشخص می شود مثلا صدای جابجا شدن یک ساز یا برخورد باد با یک وسیله روی تاقچه خانه است و یا زیر نور کمسوی چراغ بعلت عبور باد سایه شاخه های درخت را به همان جنی که راوی از آن می ترسید ربط می دادم ( البته شاید ) و دست آخر هم فرد دیگری را به عنوان شهر روز آباد بر می گیزدم تا کدخدا را شوکه کنم ... 
اما می دانم که قطعا انتخاب نویسنده برای سرنوشت قهرمانها و شخصیبت داستانش بهترین انتخاب است . این شما هستید که داستانتان را خلق کردید. این شما هستید که تصمیم گرفتید روستایی ساحلی وجود داشته باشد و تبدیل به شهر شود . این شما هستید که دلتان می خواهد شیب حواددث داستان شیبی ملایم و بی اضطراب باشد و این شما هستید که خواستید کدخدا شهردار شود . 
در پناه حضرت دوست سربلند باشید و همه آبادی های اندیشه تان سرسبز و شهر آباد باشند ( آمین) 
پاسخ:
سلام.
نظرتون راهگشا بود. می‌خواستم نشون بدم که تبدیل شدن روستا به شهر چطور اتفاق می‌افته و چطور روستایی‌ها اون چیزی که دارن رو رفته رفته از دست میدن. و بعد دقیقاً به همین حرفی که زدید فکر کردم. اگر قرار باشه همه روستایی‌ها ضرر کنن چرا کدخدا باید شهردار بشه؟ :) بر همین اساس پایانش رو تغییر دادم. و سعی کردم ارتباط بین اتفاق‌ها رو هم بیشتر کنم.
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۸ آرزوهای نجیب (:
من دیشب داشتم به این فکر می‌کردم که موضوعی رو که انتخاب کردید رو نمی‌شد توی یک شهر مثلاً شهری که الان خودتون زندگی می‌کردید پیش ببرید. جایی و اتفاقی که برای مخاطب شهرنشین الان باورپذیرتر باشه. 
پاسخ:
نمی‌دونم. به این فکر نکردم. ولی خب ایدۀ اصلی داستان وقتی به ذهنم رسید که عکس‌های شمال رو نگاه می‌کردم. یکی از روستاهایی که تقریباً به شهر تبدیل شده بود و مردم روستایی که از این اتفاق دادی بودن.
سلام
جنها برای چی دعوا می کردن ؟! خخخ
پاسخ:
سلام.
روایت جدید داستان رو بخون. 
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۴۳ آسـوکـآ آآ
چققددددددر توصیفات و تصویرسازیاش چسبید
میخواستم بگم مثل فلان نویسنده توصیفات روون بود
اما حقیقت اینه که اصلا شبیه هیچکس نبود
فضاسازیاتون بسیااااار عالی بود.
این چیزیه که خیلی از نویسنده ها روش ضعف دارن
و این برگ برنده شماست:-)
پاسخ:
سلام. ممنونم بابت این همه انرژی مثبت. :)
قشنگ نوشتی سبک خوبی داشت ولی طبق معمول غلط املایی :/
بعد چرا نفهمیدیم چی شد؟ یعنی قرار بود چی بشه؟ اتفاق داستان کجا بود؟ حس میکنم باید ادامه دار میشد
پاسخ:
وی از کودکی اول غلط املایی بوده بعد دست و پا در آورده. :)
.
یه کم تغییرش دادم. بخون دوباره و ببین هنوزم این ضعف رو داره؟
"تمشک های جنگلی بدون له شدن بچینند" ---> اینجا یه دونه "را" کم داره.

خوندم، یکم باز غلط نگارشی داره البته ببخشیدا چون خیلی قشنگ و حرفه‌ای‌طور نوشته بودی ما توقعمون رفت بالا :دی

فکر میکنم از قبلی بهتر شده اما خب هنوز هم حس میکنم باید ادامه دار باشه... داره ادامه؟

پاسخ:
آره اینو امروز که خواستم بخونم متوجه شدم. :)
توی دفترم چندجای دیگه رو هم تغییر دادم و فکر می‌کنم برای بهتر شدن خیلی نیاز به تغییر داره همچنان.

چند روزیه وبلاگتونو پیدا کردم نوشته هاتون جالبه.
در مورد این داستان جالب بود چه تصویرسازی قشنگی داشت😊
فقط دوتای دیگه هم خونه شهردار و یه یاروی دیگه است . میشد بگین یک نفر دیگه است. کاش به جای یه یارو تو متن یک نفر باشه.
ولی قشنگه 👏

پاسخ:
سلام. خوشحالم که خواننده‌هایی از بلاگفا و سایر سرویس‌دهنده‌ها دارم. :)
ممنون که خوندید. و ممنون که نظرتون رو نوشتید. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی